نبرد من؛ داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ
ترجمه: ابوعامر
روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد.
ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام آرام پیش بری…
پیش خودم گفتم: آیا نماز اینقدر سخت است؟
ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.
آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار می کردم. همینطور آیات قرآنی که باید می خواندم و همچنین دعاها و اذکار واجب نماز را…
از آنجایی که چیزهایی که باید می خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی حفظ می کردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.
آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آنکه احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.
ساعت نزدیک به نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم…
داخل دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم بر روی سنگ روشویی گذاشتم و صفحه ی چگونگی وضو را باز کردم.
دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می دهد!
وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند۱…
وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم طوری که لاله ی گوشم را لمس کردم .۲ بعد با صدایی پایین الله اکبر گفتم.
امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.
ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!؟
نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آنجا نیست. وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم…
یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم: الله اکبر.
با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی شد به آرامی سوره ی فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره ی کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم!!
پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم بطوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.
احساس خجالت کردم… چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال بودم که تنها هستم.
در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم: سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد
حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.
در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد… جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم. ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم… به مانند بنده ای که در برابر سرورش کوچک می شود…
احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.
بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آنها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند. تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آنها خواهم شد.
انگار صدای آنها را می شنیدم که می گویند: بیچاره جف! عرب ها در سانفرانسیسکو عقلش را ازش گرفته اند!
شروع کردم به دعا: خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن…
نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم. الان روی دو زانوی خود نشسته بودم… سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم… ذهنم را از همه ی افکار خالی کردم و گفتم: سبحان ربی الأعلی…
الله اکبر… این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را همچنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.
الله اکبر… و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم. در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله ی سبحان ربی الأعلی را خودبخود تکرار می کردم. مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم.
الله اکبر… برای رکعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله آسان تر از مرحله ی قبل به نظر می رسید تا اینکه در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم.
سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.
در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم همچنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم… خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن اینقدر با خودم جنگیدم.
در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور آمدم… هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.
و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.
موجی من را در بر گرفت که هیچگونه نمی توانم وصفش کنم جز اینکه آن حس به « سرما » شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون می تابد.
چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز اینکه این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.
گو اینکه « رحمت » به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.
سپس بدون اینکه سببش را بدانم گریه کردم. اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد. هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.
این گریه نه برای احساس گناه نبود… گر چه این گریه نیز شایسته من بود… و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوشحالی… مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم ار ترس و خشم را به بیرون می ریزد.
در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست.۳
مدتی همانگونه بر روی دو زانو و در حالی که بسوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.
وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.
اما مهمترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.
قبل از اینکه از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:
«خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن.. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم!»
برگرفته از کتاب “Even Angels Ask ” (حتی فرشتگان نیز می پرسند) اثر دکتر جفری لانگ. برگردان از ترجمه ی عربی این قسمت از کتاب توسط دکتر عثمان قدری مکانسی
داستانی که خواندید، داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است.
وی که در خانواده ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی ملحد می شود. وی از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه ی آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد.
دکتر جفری لانگ تاکنون چند کتاب درباره ی تجربه ایمان خود نوشته که از این میان می توان به کتاب «نبرد برای ایمان» و «حتی فرشتگان نیز می پرسند» اشاره کرد.
__________________________________
۱- صحیح این است که رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) برخی اوقات آب وضو را خشک می کرد و برخی اوقات خشک نمی کرد و بر این اساس برخی از علما گفته اند سنت این است که انسان برخی اوقات آب وضو را خشک کند و برخی اوقات نه. اما برخی دیگر از علما نظرشان بر این است که خشک نکردن آب وضو از سوی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) صرفا برای خنک شدن بوده و نه به قصد عبادی.
۲- صحیح تر این است که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در هنگام بلند کردن دست برای تکبیر احرام، لاله گوش خود را لمس نمی کرد بلکه فقط دستان خود را در حالی که کف آن بسوی قبله بود تا مقابل گوش و یا تا مقابل کتفش بالا می آورد. والله اعلم
۳- این سخن دکتر جفری لانگ کاملا صحیح است و نشان می دهد او به درستی و با فطرت خویش نماز و مغفرت را درک کرده است.


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
ممنون از پاسخهای زیبایی که نوشتید..
دوست دارم داستان یکی از زیباترین نمازهای خودم را هم بنویسم.. سالها بود که نماز میخواندم و هر بار که مشکلی داشتم با خشوع و خضوع کامل نماز میخواندم و بعضی مواقع فقط برای اینکه دلم را خوش بکنم تند تند نماز را ادا میکردم و در وقت نماز حواسم به نماز نبود.. تا اینکه یک روز خودم را موظف ساختم که از امروز به بعد هنگام نماز اصلا عجله نکنم و اجازه ندهم شیطان حواس مرا پرت کند.. به همین خاطر نماز را با آرامش شروع کردم و تا میتوانستم آنرا یواش و آرام میخواندم.. آیات را آرام و شمرده شمرده میخواندم . رکوع و سجده را طولانی میکردم و در میان سجده ها صبر میکردم بعد از اینکه جمله رب اغفرلی و ارحمنی را میگفتم اندکی صبر میکردم بعد به سجده دوم میرفتم…. خدا را شاکرم که الان مدتهاست که وقت نماز هرگز عجله نمیکنم و با صبر و حوصله زیاد آنرا به زیبایی انجام میدهم و واقعا لذت میبرم…. این داستان را برای این نوشتم که دوستان زیادی را دیدم که نماز میخوانند ولی انرا تند تند میخوانند … آنها لذت نماز را هرگز نمیتوانند حس کنند…. نماز یک احساس زیبایی است که انسان با پروردگار خودش راز و نیاز میکند.. حیف است که انسان تند و تند آنرا بخواند و وقت کمی برای گفتگو با خالق خودش بگذارد… حیف است که این فرصت زیبا را از دست بدهی و از آن استفاده نکنی… آنرا طولانی و شمرده شمرده ادا کنید و سعی کنید حواس خودتان را جمع کنید آنوقت لذت نماز را احساس خواهید کرد… امیدوارم خداوند بهترین ها را برای ما ارزانی بدارد و ما هم از فرصتی که در اختیار مان قرار داده است بتوانیم بهترین استفاده را ببریم..
بنام خدا
سلام علیکم
دوستان قرائتی از قران میگذارم ترجمه آن را به فارسی برایم بنویسید..
http://www.youtube.com/watch?v=tOCkMY4txRo&feature=related
آیات در لینک بالا هست.. آنرا باز کنید و ترجمه آنرا بنویسید
با سپاس
————————-
پاسخ:
دوست عزیز و گرامی السلام علیک
ترجمهی آیاتی که توسط شیخ عجمی در لینک فوق قرائت میشود بدین شرح است: (آیات ۱۲۵ تا ۱۳۴ سورهی انعام)
پس کسى را که الله بخواهد هدایت کند قلبش را برای پذیرش اسلام مىگشاید و هر که را بخواهد گمراه سازد قلبش را سخت تنگ مىگرداند چنانکه گویى به زحمت در آسمان بالا مىرود این گونه الله پلیدى را بر کسانى که ایمان نمىآورند قرار مىدهد (۱۲۵)
و این است راه راست پروردگارت؛ ما آیات را براى گروهی که پند میپذیرند به روشنى بیان نمودهایم (۱۲۶)
برای آنان نزد پروردگارشان دار السلام (که بهشت است) میباشد و به پاداش آنچه انجام میدادند او یار و یاور آنان است (۱۲۷)
و روزى را که همهی آنان را گرد مىآورد [مىفرماید] اى گروه جنیان از آدمیان [پیروان] فراوان یافتید و یاران آنها از انسانها مىگویند: پروردگارا برخى از ما از برخى دیگر بهره بردارى کرد و به پایانى که براى ما معین کردى رسیدیم [پروردگار] مىفرماید جایگاه شما آتش است در آن ماندگار خواهید بود مگر آنچه را الله بخواهد [که خود تخفیف دهد] آرى پروردگار تو حکیم داناست (۱۲۸)
و این گونه برخى از ستمکاران را به [جزای] آنچه به به دست میآوردند یاور برخى دیگر مىگردانیم (۱۲۹)
اى گروه جن و انس آیا از میان شما فرستادگانى براى شما نیامدند که آیات مرا بر شما بخوانند و از دیدار این روزتان به شما هشدار دهند گفتند ما به زیان خود گواهى میدهیم [که آرى آمدند] و زندگى دنیا آنان را فریب داد و بر ضد خود گواهى دادند که آنان کافر بودهاند (۱۳۰)
این [اتمام حجت] بدان سبب است که پروردگار تو هیچ گاه شهرها را به ستم نابوده نکرده در حالى که مردم آن غافل باشند (۱۳۱)
و براى هر یک [از این دو گروه] از آنچه انجام دادهاند [در جزا] مراتبى خواهد بود و پروردگارت از آنچه مىکنند غافل نیست (۱۳۲)
و پروردگار تو بىنیاز و دارای رحمت است اگر بخواهد شما را مىبرد و پس از شما هر که را بخواهد جانشین [شما] مىکند همچنانکه شما را از نسل گروهى دیگر پدید آورده است (۱۳۳)
قطعا آنچه به شما وعده داده مىشود آمدنى است و شما عاجز کنندهی[خداوند] نیستید (۱۳۴)
بنام خدا
السلام علیکم
البته باید دانست کسانی که نمیتوانند آیات یا کلمات عربی را حفظ کنند در زمان نماز میتوانند کتاب را به همراه خودشان داشته باشند و از روی آن بخوانند… هیچ ایرادی ندارد.. میتوانند قران را جلوی خودشان باز بکنند و از روی آن چند آیه بخوانند..
در این مورد تحقیق کنید و اگر مطلب صحیح است اجازه نشر بدهید و اگر نیاز به توضیحات دارد توضیح بدهید… البته برای سهولت کارهای دیگری هم میتوان انجام داد که اگر نیاز میدانید برای نو مسلمان ها بنویسید.. با سپاس از شما و مطلب زیبایی که نوشتید.
——————–
پاسخ:
السلام علیک برادر گرامی. خواندن قرآن از روی مصحف در نماز فرض برای کسی که قرآن را حفظ است از نظر برخی از علما مکروه میباشد. اما برای کسی که حفظ نیست جایز است. میتوانید در صورتی که عربی میدانید فتوای مفصلی در این باره را در این لینک بخوانید:
http://www.islam-qa.com/ar/ref/65924
عالی بود