<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: پیرمرد نورانی و مسافران قطار</title>
	<atom:link href="http://www.bidary.net/archives/2827/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.bidary.net/archives/2827</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 02 Sep 2010 14:08:59 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: سید</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-621</link>
		<dc:creator>سید</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-621</guid>
		<description>متشکرم از مطالب بسیار زیبایتان</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>متشکرم از مطالب بسیار زیبایتان</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: اسماء</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-566</link>
		<dc:creator>اسماء</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-566</guid>
		<description>سلام خدمت برادر عزیز ابوعامر بسیار داستان جالب و عبرت آموز بود به راستی که ماانسانها مثل مسافران آن  قطارهستیم
جزاکم الله</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خدمت برادر عزیز ابوعامر بسیار داستان جالب و عبرت آموز بود به راستی که ماانسانها مثل مسافران آن  قطارهستیم<br />
جزاکم الله</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: احمد شفیق</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-565</link>
		<dc:creator>احمد شفیق</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-565</guid>
		<description>بسیار یک داستان جالب و پند آمیز است.
از اینگونگه داستان ها باید زیاد به نشر برسد تا همه مستفید شوند 
تشکر</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بسیار یک داستان جالب و پند آمیز است.<br />
از اینگونگه داستان ها باید زیاد به نشر برسد تا همه مستفید شوند<br />
تشکر</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: عبدالملک</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-296</link>
		<dc:creator>عبدالملک</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-296</guid>
		<description>سلام من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ممنونم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ممنونم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نبیله</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-279</link>
		<dc:creator>نبیله</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-279</guid>
		<description>واقعا داستان آموزنده ی را به نشر گذاشته اید (:
جزاکم الله خیراً کثیرا</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>واقعا داستان آموزنده ی را به نشر گذاشته اید (:<br />
جزاکم الله خیراً کثیرا</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مهتاب</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-276</link>
		<dc:creator>مهتاب</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-276</guid>
		<description>ابوعامر مطلبت خیلی خیلی هم جالب بود و هم اموزنده برای تو و تمامی برادران بیداری و تمامی کسانی که برای این دین زحمت می کشن ارزوی موفقیت در دین و دنیا و سلامتی و طول عمر با عزت را دارم 

ان شا ءالله همیشه تشنه خدمت به دین باشی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ابوعامر مطلبت خیلی خیلی هم جالب بود و هم اموزنده برای تو و تمامی برادران بیداری و تمامی کسانی که برای این دین زحمت می کشن ارزوی موفقیت در دین و دنیا و سلامتی و طول عمر با عزت را دارم </p>
<p>ان شا ءالله همیشه تشنه خدمت به دین باشی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: احمد</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-274</link>
		<dc:creator>احمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-274</guid>
		<description>مثل همیشه زیبا و آموزنده بود.

خداوند به شما جزای خیر بدهد. مطلب نظر سنجی سایت هم واقعا زیبا انتخاب شده است.  یک سایت به شما معرفی میکنم اگر وقت کردید آنرا مطالعه کنید.

آدرس سایت :http://www.1001inventions.com/

در مورد نقش موثر مسلمانان در پیشرفت علم سخن می گوید. این مطلب الان در اروپا سر و صدای زیادی کرده است.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مثل همیشه زیبا و آموزنده بود.</p>
<p>خداوند به شما جزای خیر بدهد. مطلب نظر سنجی سایت هم واقعا زیبا انتخاب شده است.  یک سایت به شما معرفی میکنم اگر وقت کردید آنرا مطالعه کنید.</p>
<p>آدرس سایت :http://www.1001inventions.com/</p>
<p>در مورد نقش موثر مسلمانان در پیشرفت علم سخن می گوید. این مطلب الان در اروپا سر و صدای زیادی کرده است.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حسن</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-272</link>
		<dc:creator>حسن</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-272</guid>
		<description>داستان بسیار زیبایی بود اما نتیجه گیری شما بسیار مزخرف بود چون هیچ ربطی به دین نداره به نظر من اون آدم نورانی خدا بوده و احتیاجی هم به عربی حرف زدن نداره!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــ
السلام علیک دوست من. اگر به پایان داستان دقت کرده باشید نیرویی بالاتر از آن پیرمرد وجود دارد که همان پادشاه است برای همین نمی‌توان آن پیرمرد را نماد خداوند دانست. در ضمن در این نوع نماد نوعی محضور نیز وجود دارد زیرا معمولا در میان نصارا خداوند به صورتی پیرمردی نورانی و با محاسن سفید به نمایش گذاشته می‌شود و پدر خوانده می‌شود که این با دیدگاه اسلامی کاملا در تضاد است. من هم از شما تقاضا می‌کنم خوب داستان را بارد دیگر خوانده و به آن فکر کنید. دین برنامه‌ی خداوند است و احترام به برنامه‌ی خداوند احترام به اوست. بدون گردن نهادن به دین خداوند نمی‌توان خداوند را دوست داشت و یا حتی ادعای آن را کرد. اما در مورد عربی یا غیر عربی بودن پیام خداوند. خداوند به هر زبانی که بخواهد و اراده کند با ما ارتباط برقرار خواهد کرد و این به مشئیت او بستگی دارد و نه خواست و دلخواه ما. ـ ابوعامر</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داستان بسیار زیبایی بود اما نتیجه گیری شما بسیار مزخرف بود چون هیچ ربطی به دین نداره به نظر من اون آدم نورانی خدا بوده و احتیاجی هم به عربی حرف زدن نداره!!!<br />
ـــــــــــــــــــــــــــــ<br />
السلام علیک دوست من. اگر به پایان داستان دقت کرده باشید نیرویی بالاتر از آن پیرمرد وجود دارد که همان پادشاه است برای همین نمی‌توان آن پیرمرد را نماد خداوند دانست. در ضمن در این نوع نماد نوعی محضور نیز وجود دارد زیرا معمولا در میان نصارا خداوند به صورتی پیرمردی نورانی و با محاسن سفید به نمایش گذاشته می‌شود و پدر خوانده می‌شود که این با دیدگاه اسلامی کاملا در تضاد است. من هم از شما تقاضا می‌کنم خوب داستان را بارد دیگر خوانده و به آن فکر کنید. دین برنامه‌ی خداوند است و احترام به برنامه‌ی خداوند احترام به اوست. بدون گردن نهادن به دین خداوند نمی‌توان خداوند را دوست داشت و یا حتی ادعای آن را کرد. اما در مورد عربی یا غیر عربی بودن پیام خداوند. خداوند به هر زبانی که بخواهد و اراده کند با ما ارتباط برقرار خواهد کرد و این به مشئیت او بستگی دارد و نه خواست و دلخواه ما. ـ ابوعامر</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نادری</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-270</link>
		<dc:creator>نادری</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-270</guid>
		<description>سلام داستان زندگی بود 
ولی متوجه نشدم چرا باید اسم پسرای خونواده آخر محمد و عبدالله باشه
ولی قشنگ بود 
قشنگتر اینه که باید دین رو پذیرفت 
نه تنها پذیرفت بلکه بهش عمل کرد
به امید فردایی بهتر
جزاکم الله خیرا
_________________
پاسخ: السلام علیکم دوست عزیز من فقط متن رو ترجمه کردم البته با کمی تغییر. اسم محمد و عبدالله هم فکر نکنم بد باشه! از توجهتان ممنونم - ابوعامر</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام داستان زندگی بود<br />
ولی متوجه نشدم چرا باید اسم پسرای خونواده آخر محمد و عبدالله باشه<br />
ولی قشنگ بود<br />
قشنگتر اینه که باید دین رو پذیرفت<br />
نه تنها پذیرفت بلکه بهش عمل کرد<br />
به امید فردایی بهتر<br />
جزاکم الله خیرا<br />
_________________<br />
پاسخ: السلام علیکم دوست عزیز من فقط متن رو ترجمه کردم البته با کمی تغییر. اسم محمد و عبدالله هم فکر نکنم بد باشه! از توجهتان ممنونم &#8211; ابوعامر</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مداد روزنامه ای</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-269</link>
		<dc:creator>مداد روزنامه ای</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-269</guid>
		<description>السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
داستان جالبی بود ولی جالب تراز آن داستان زندگی ماست ، داستان ترس ما که همیشه مانعیست برای انجام دادن کارهای بزرگ
در داستان زندگی اگر نمی توانیم قهرمان باشیم ، لااقل کسی باشیم که برای قهرمان بودن تلاش کرد !!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>السلام علیکم و رحمة الله و برکاته<br />
داستان جالبی بود ولی جالب تراز آن داستان زندگی ماست ، داستان ترس ما که همیشه مانعیست برای انجام دادن کارهای بزرگ<br />
در داستان زندگی اگر نمی توانیم قهرمان باشیم ، لااقل کسی باشیم که برای قهرمان بودن تلاش کرد !!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2827/comment-page-1#comment-268</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2827#comment-268</guid>
		<description>سلامی دوباره خدمت بردار عزیزم ابوعامر
واقعا داستان بسیار زیبا و موثری بود
جزاکم الله خیراً کثیرا</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلامی دوباره خدمت بردار عزیزم ابوعامر<br />
واقعا داستان بسیار زیبا و موثری بود<br />
جزاکم الله خیراً کثیرا</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
