پاکدامنی خیاط

حسن البنا رحمه الله در كتاب مذكرات الدعوة و الداعية * (صفحه 76 ) نقل مي كنند كه در يك اردوگاه نظامي انگليس جواني هندي خياطي مي كرد.

روزي همسر يكي از فرماندهان عالي رتبه براي بعضي امور خارج وظيفه خياط، او را به منزل دعوت كرد تا با او خلوت كند. هنگامي كه او وارد منزل شد آن زن شروع به خودنمايي كرد و با انواع دسيسه ها سعي كرد تا آن جوان را فريب دهد. جوان زن را نصيحت كرد تا او را از هدفي كه داشت منصرف كند. او را از عذاب الهي بر حذر داشت و به او هشدار داد اما آن زن به سخنان جوان اهميتي نداد و با وجود اين نصيحت و موعظه او را با اسلحه تهديد كرد و قضيه را طوري مطرح مي كرد تا او را بترساند، اما جوان با وجود اين تلاشهاي مذبوحانه تسليم اراده زن نشد و پيوسته بر موضع خود استوار ماند و بطور مداوم اين جمله را بر زبان مي آورد: اني اخافُ الله رب العالمين

چقدر مضحك بود كه آن زن در يك زمان هم او را به قتل تهديد مي كرد طوري كه تصور مي كرد واقعا در تصميمش جدي است و مي خواهد او ر ا بكشد و انتظار داشت كه آن مرد از او عذر خواهي كند به خاطر اينكه به او حمله كرده و قصد داشته به او تعدي كند. از اين رو اسلحه را به طرف او نشانه مي گرفت و او را تهديد مي كرد و زماني ديگر او را تشويق به اين كار مي كرد.

جوان مؤمن چشمانش را بست و با اعتماد و يقيني كه به خود داشت فرياد كشيد: لا إله الا الله محمد رسول الله.

ناگهان زن فرياد كشيد و اسلحه به زمين افتاد و ديگر چاره اي نداشت جز اينكه او را دو دستي از خانه بيرون بياندازد. آن مرد هم بلافاصله فرصت را غنيمت شمرد و خودش را به دفتر اخوان المسلمين در آن محل رساند و نجات يافت.

اين برادران چنين بودند و اين حادثه قطره اي از يك دريا بود نسبت به اتفاقاتي كه براي ديگر همفكران او پيش آمده بود. به اين دليل بود كه خداوند بركتي در اين دعوت نهاد كه قابل تأمل است.

دعوتي كه اين چنين دلهايي از آن منور شده اند.

———————————-
به نقل از: گلزار ايمان
تاليف: عبدالرحمن سنجري
ترجمه: حسن قادري
نشر احسان

* اين كتاب در ايران با نام خاطرات زندگي حسن البنا به چاپ رسيده است

۱ دیدگاه برای : پاکدامنی خیاط

دیدگاه‌تان را ارسال کنید :

قدرت گرفته از وردپرس پارسی - طراحی شده توسط Fresh Sites - ترجمه و بهینه‌شده برای وردپرس پارسی توسط مسعود گلچین