در برزیل بودم…
ترجمه: ابوعمر انصاری
برای انجام کاری به شهر سائوپائولو دربرزیل رفته بودم و در یکی از هتلهای شهر که به مرکز اسلامی نزدیک بود ساکن بودم.
در یکی از روزها برای ادای نماز صبح به مسجد مرکز رفتم.
هوا سرد بود وباران می بارید… هنگامی که وارد مسجد شدم احساس آرامش عجیبی روح وجسدم را فرا گرفت. ولی…
وجود زنی که در آخر صفها نشسته بود مرا شگفت زده کرد، روسری ای بر سر داشت و لباسش اسلامی نبود! برایم عجیب بود، و سؤالات زیادی ذهنم را به خود مشغول کرده بود ولی جوابی نیافتم، تا اینکه نماز اقامه شد.
هشت نفر بودیم. بعد از نماز شخصی که پنجاه سال از عمرش می گذشت و به سختی انگلیسی حرف می زد برخواست وشروع به سخن گفتن نمود:
من از اهالی نیوزیلند هستم و در آنجا به کار وکالت مشغولم ، در خانواده ای مسلمان به دنیا آمدم. ولی هنگامی که بزرگ شدم اسلام واقعی را شناختم، شیرینی آن را درک کردم و بر دعوت آنهایی که از این نعمت بزرگ محروم بودند حریص شدم تا اینکه دین خود را نسبت به پروردگارم ادا کنم…
من شروع به دعوت مردم از طریق اینترنت نمودم ، وبسیاری را به اسلام دعوت کردم ، از جمله آنها همین زنی است که در آخر مسجد نشسته است ، در ابتدا در باره شغلمان با هم گفتگو کردیم ، زیرا او نیزوکیل است. سپس گفتگو هایمان به بحث درباره ادیان و عقاید کشیده شد و من از محاسن و مزایای اسلام با او سخن گفتم .
گفتگوهایمان چندین ماه به طول انجامید تا اینکه در نهایت او با میل و رغبت اسلام را پذیرفت ولی کسی را نیافت که در اسلام آوردنش از او یاری بجوید، او به دنبال مراکز اسلامی گشته بود ولی به جز یک مرکز که درش قفل بود چیز دیگری نیافته بود، ترسیدم که عزمش سست شود به همین خاطر سریع از نیوزیلند به اینجا آمدم تا اسلام و مبادی دین را به او بیاموزم و او را با چند تن از مسلمانان اینجا آشنا کنم تا اینکه یاری رسان هم باشند و اگر بخاطر کارهای مهمی که در نیوزنلند دارم نبود چندین روز در اینجا می ماندم .
زن را فراخواند و گفت: او اکنون در حضور شما شهادتین را به زبان می آورد ، آن زن به قسمت جلویی مسجد آمد و شهادتین رابر زبان راند.
سپس آن شخص گفت: الان خیالم راحت شد ، به نیوزیلند باز می گردم و او را به صورت امانتی درمیان شما رها می کنم.
ای مسلمانان سائوپائولو بر دوش شماست که او را یاری کنید،عهده دارش باشید و به او اسلام بیاموزید… آیا ابلاغ کردم ؟ خداوندا گواه باش.
آن شخص سخنانش را به پایان رساند.
یکی از نمازگزاران (از مقیمان سائو پائولو) برخواست وگفت: من به همراه زن برزیلی ام عهده دار او می شویم …
بدنم شروع به لرزیدن کرد وندانستم چه وقت اشکهایم جاری شد، اطرافیانم همه گریه می کردند و اشک می ریختند زیرا فهمیده بودیم هنوز هم کسانی هستند که برای نجات انسانها از آتش جهنم جان و مال خود را گرو می گذارند. بعضی ازما از فرط خوشحالی وبعضی از خجالت می گریست، خجالت ازاینکه کاری برای این دین انجام نداده در حالی که این شخص نصف قطر کره زمین را به خاطر رساندن دین خدا پشت سر گذاشته بود.
به نقل از سایت قصص من الواقع نوشته فهد محمد الخضیری

