فرهنگ چپاولگری
سيد احمد هاشمی
چندی پیش با جمعی از دوستان در یک جلسه ی دوستانه گرم بحث و گفتگو پیرامون مسائل مختلف بودیم تا اینکه سخن به آنجا کشید که دانشمندان مسلمان در پایه ریزی علوم جدید سهم بزرگی داشته اند، یکی از دوستان که سمت استاد در دانشکده مهندسی دانشگاه را دارد نکته ای را یاد آور شد که حد اقل برای اینجانب جالب توجه بود.
ایشان فرمودند که پروفسور استفن هاوکینگ (Stephen Hawking) دانشمند فیزیکدان و افلیج بریطانیایی که صاحب کرسی اسحاق نیوتن دانشمند معروف در دانشگاه کمبریج است در کتاب معروف خود بنام (A brief history of time) یعنی تاریخ مختصری از زمان، از اسحاق نیوتن به عنوان شخصیتی یاد کرده که معلومات و اکتشافات خود را از دیگران سرقت می کرده و به نام خود ثبت می کرده است.
این موضوع حس کنجکاوی مرا برانگیخت و تصمیم گرفتم شخصا این کتاب را پیدا کنم و از صحت و سقم این مطلب مطمئن شوم. فردای آنروز در کامپیوتر کتابخانه ی دانشگاه بدنبال کتاب گشتم و خیلی سریع هم آنرا پیدا کردم، کتاب را ورق زدم، و اندکی بعد گمشده خود را در صفحه ی 181-182 کتاب پیدا نمودم، و همین بهانه ای برای نوشتن این مقاله شد، اجازه بفرمایید قبل از هر پیش داوری، ترجمه انگلیسی متن مورد نظر را به اطلاع خوانندگان برسانم، و سپس به تحلیل آن بپردازیم، پروفسور هاوکینگ در باره اسحاق نیوتن چنین اظهار نظر می کند:
«اسحاق نیوتن مرد خوش مشرب و با صفایی نبود، رابطه او با دیگر فرهنگیان و استادان، از او نام بدی بر جای گذاشت، بطوری که قسمت اعظم آخر عمر خود را با کشمکشهای تند و نزاعهای شدید سپری کرد.
بدنبال انتشار کتاب (principia mathematica) یعنی اصول ریاضیات -که مطمئناً مؤثرترین کتابی است که تاکنون در فیزیک نوشته شده است-خیلی سریع شهرت عمومی نیوتن بالا گرفت. وی به عنوان رئیس انجمن سلطنتی منصوب گردید، و اولین دانشمندی بود که به مقام شوالیه ای نائل آمد.
نیوتن خیلی زود با جان فلامستید (John Flamsteed) ستاره شناس دربار سلطنتی بریطانیا درگیری پیدا کرد. فلامستید کسی بود که قبلاً اطلاعات مورد نیاز برای تألیف «اصول ریاضیات» را در اختیار نیوتن قرار داده بود، اما او اکنون از دادن اطلاعاتی که نیوتن خواهان آن بود سر باز می زد. نیوتن کسی بود که جواب «نه» را از کسی نمیپذیرفت، او که خود را درهیئت حاکمه رصدخانه ی سلطنتی جا زده بود، کوشید تا این معلومات را بدون واسطه، وبزور منتشر کند.
سرانجام نیوتن ترتیبی داد تا کارهای علمی فلامستید ضبط و توقیف شوند و برای انتشار آن از ادموند هالی، دشمن سرسخت فلامستید بهره جست. اما فلامستید قضیه را به دادگاه کشاند، در سر بزنگاه، دادگاه به نفع وی رای داد و برنده ی حکم شد. دادگاه حکمی صادر کرد که بموجب آن از پخش کارهای سرقت شده جلو گیری بعمل آید.
نیوتن که از این جریان به خشم آمده بود در صدد برآمد تا با حذف منظم و اصولی همه ی مراجع مربوط به فلامستید، در چاپهای بعدی اصول ریاضیات از او انتقام بگیرد.
در گیری جدی تر نیوتن با گاتفرید لیبنیز( Gottfried Leibniz) فیلسوف آلمانی روی داد،هم نیوتن و هم لیبنیز مستقلا شاخه ای از ریاضیات را موسوم به ریاضیات جامع که پایه ی بیشتر فیزیک جدید را تشکیل می دهد، توسعه داده بودند، گر چه حالا ما می دانیم که نیوتن سالها پیش از لیبنیز ریاضیات جامع را کشف کرده بود، ولی او (نیوتن) کارش را خیلی بعد تر انتشار داد.
با وجود دانشمندانی که شدیدا از هر دو رقیب دفاع می کردند، دعوای اصلی بر سر این براه افتاد که چه کسی اول بوده است؟بهر حال این موضوع هم قابل ملاحظه است که بیشتر مقالاتی که در دفاع از نیوتن منتشر شد، در اصل بدست خود او نوشته شد و تنها با نام دوستان منتشر گشت.
از آنجا که این کشمکش بالا گرفت، لیبنیز اشتباهی را مرتکب شد و آن این بود که از انجمن سلطنتی درخواست نمود تا این مشاجره را حل و فصل نماید.نیوتن به عنوان رییس انجمن، یک کمیته بی طرف را برای تحقیق در قضیه تعیین نمود. اتفاقا این کمیته کلا متشکل از دوستان نیوتن بودند، اما این پایان ماجرا نیست. نیوتن شخصا گزارش کمیته را تحریر نمود و انجمن سلطنتی هم آنرا منتشر کرد، در این گزارش لیبنیز رسما به سرقت علمی (plagiarism) متهم شد.
نیوتن به این هم بسنده نکرد،و یک تجدید نظر بی نام و نشانی از گزارش را در نشریه ی انجمن سلطنتی تحریر نمود. گفته می شود پس از مرگ لیبنیز، نیوتن از شکستن دل او، اظهار رضایت زیادی می کرده است.
در اثنای این دو منازعه نیوتن کمبریج وآکادمی را ترک گفت، و در سیاستهای ضد کاتولیکی در کمبریج و بعدها در پارلمان فعالیت نمود. سر انجام با پست پرسود سرپرستی ضرابخانه سلطتنتی پاداش داده شد.
اینجا او از استعدادش برای انحراف (افکار عمومی) و انتقاد شدید، در بیشتر کانالهای قابل قبول اجتماعی بهره جست. و بطور موفقیت آمیزی حمله ی بزرگی را بر علیه جعل و تقلب سازماندهی نمود، وحتی چندین نفر را به مجازات مرگ محکوم نمود و به پای چوبه ی دار فرستاد»
تا اینجا بدون کم وکاست ترجمه ی سخنان پروفسور هاوکینگ بود، حال تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، و بقول قرآن کریم: {و شهد شاهد من اهلها} از متن بالا چه نتیجه ای می توان گرفت؟
آنچه در بالا مستقیما به آن اشاره شده این است که اسحاق نیوتن که به عنوان پدر فیزیک و قوانین جاذبه و دینامیک خوانده می شود بسیاری از این قوانین را نه از سقوط یک سیب از یک درخت کشف کرده است،بلکه اینها در واقع نتیجه یک سرقت یا مصادره ی علمی از دانشمند ستاره شناس دیگری به نام فلامستید بوده است.
اما آنچه در متن بالا مستقیما به آن اشاره نشده است، و از قرینه متوجه آن می شویم این است که آقای فلامستید هم معلوم نیست که اطلاعاتی که در اختیار نیوتن گذاشته است کلاًّ و طُرّاً نتیجه ی زیرکی و هوش و یا تجارب شخصی او بوده است، بلکه احتمال زیاد دارد که خود فلامستید هم دچار خطای نیوتن شده، و این مطالب را از کسی دیگر سرقت کرده باشد و بقول معروف چاه کن خودش در چاه افتاده، ولی نیوتن زرنگتر بوده و با توجه به موقعیت بالایی که در دربار سلطنتی داشته، توانسته است این افتخار را به نام خود ثبت کند.
اما این معلومات از چه کسی می تواند سرقت شده باشد؟
از مطالب بالا چنین بر می آید که سرقت ومصادره ی معلومات ریشه ای طولانی در جوامع غربی دارد و نقش مهمی را در تاسیس تمدن غرب بازی کرده است،که دو نمونه ای که نیوتن با آن درگیر بوده مشت نمونه ای از خروار است .
اگر بخواهیم قدری به عقب بر گردیم و تاریخ را استنطاق کنیم،بیشتر مسئله روشن می شود:
شاید بتوان گفت اولین برخورد جدی مسلمانان با غرب،در جنگهای صلیبی در فاصله ی سالهای 1095م تا1295م اتفاق افتاد، گرچه غربیان در این جنگها نهایتا بعد ازدویست سال شکست خوردند، و از بلاد اسلام رانده شدند، ولی همین احتکاک با جهان اسلام زمینه را برای باز کردن چشم و گوش آنها فراهم آورد.
دروازه ی دیگری که غرب توانست از طریق آن با تمدن اسلامی آشنا شود، واز آن استفاده بهینه بجوید، اندلس یا اسپانیای امروز، جزیره صقلیه یا سیسیل وشمال آفریقا بود. می دانیم که مسلمانان حدود 800 سال در اندلس ماندند (711م-1492م) و این مدت کافی بود تا غربیان از علوم مسلمانان در غرناطه، قرطبه، اشبیلیه، قیروان، طنجه، فاس وقاهره بهره بجویند، بسیاری از کتب علمی مسلمانان را به لاتین ترجمه کردند و از سفره گسترده علمی مسلمانان در دانشگاههای اندلس توشه برچیدند، حتی بسیاری از کتابهای مسلمانان را به غارت بردند، بطوری که تا هنوز هم بسیاری از کتابهای نادر و نفیس خطی دانشمندان مسلمان در کتابخانه های غرب نگهداری میشود، و خود مسلمانان از این میراث محرومند.
اما آیا غربیان به فضل مسلمانان و پیشتازی آنان در این زمینه ها اعتراف کردند یا می کنند؟ آیا خود را مدیون مسلمانان می دانند؟ واقعیت این است که غربیان- بجز اندکی- نه تنها به فضل و پیشتازی مسلمانان اعتراف ندارند، که خود را در همه ی علوم پیشتاز می دانند، تو گویی علم از غرب شروع شده و به غرب هم ختم می شود برای مثال آنها نیوتن را کاشف نیروی جاذبه و بسیاری مباحث نور در فیزیک می دانند تو گویی نیوتن از صفر شروع کرده است در حالی که با توجه به آنچه گذشت، اگر کشفیات او صحت داشته باشد، نیوتن تنها راهی را که قبلا ابن هیثم (965م-1038م) در شش قرن پیش طی کرده بود تکمیل کرده است (نیوتن سال 1727م وفات یافت). و یا کوپرنیک و گالیله را کاشف گردش سیارات و زمین بدور خورشید می دانند، در حالی که اگر تحقیقات جابربن حیان در باره ی حرکت سیارات نبود، کوپرنیک و گالیله مجبور بودند از صفر شروع کنند، در واقع آنان تکمیل کننده مسیر جابر بودند، و یا از ویلیام هاروی به عنوان کاشف گردش خون یاد می شود، در حالی که ابن نفیس پزشک مسلمان، قرنها پیش به گردش خون صغری یا گردش خون ریوی اشاره کرده بود، و یا اگر خوارزمی عدد صفر را اختراع نمی کرد، امروزه از کامپیوتر خبری نبود، زیرا که اساس کامپیوتر را عدد صفر و یک تشکیل می دهد، و یا فرانسیس بیکون را پدر علم تجربی می دانند در حالی که قرنها پیش مسلمانان منطق استنباطی ارسطو (deductive logic)را کنار گذاشته و منطق استقرایی(inductive logic) را جانشین آن کرده بودند البته مثالها از این دست زیاد است، و این خود نیاز به یک پژوهش علمی دانشگاهی دارد که از حوصله ی این مختصر خارج است.
حال بیاییم مقایسه ای بین امانت علمی غربیان و مسلمانان انجام دهیم :
مسلمانان در اوایل قرن سوم هجری به فرمان مامون خلیفه ی عباسی منطق و فلسفه ی یونانیان را به عربی ترجمه نمودند، وسپس با معیارهای اسلام آنرا غربال نمودند،حسناتش را گرفتند و سیئاتش را دور ریختند، و آنرا توسعه هم دادند، ولی تا امروز هنوز مسلمانان به فضل ارسطو وسقراط و افلاطون اعتراف دارند واز ارسطو به نام معلم اول یاد می کنند، این کجا و نادیده انگاشتن سهم دانشمندان مسلمان در تمدن غرب توسط غربیان کجا؟
البته منظور از مطالب بالا هم این نیست که غربیها در این میان هیچکاره بودندو تنها اختراعات و اکتشافات دیگران را کپی کرده، و به نام خود ثبت نموده اند، شاید بی انصافی باشد اگرچنین بگوییم، حقیقت این است که تمدنی که امروز شاهد آن هستیم همه اجناس بشری از جمله مسلمانان بنحوی در تشکیل آن سهیم بوده اند.
عیب نیست که کسی از دست آورد علمی کسی استفاده کندو یا آنرا توسعه دهد، بویژه مسلمانان که بر اساس تعایم دینی خود، در دادن علم به دیگران -چه مسلمان و چه کافر- دریغ نمی ورزیده اند و از علم استفاده تجاری نمی کرده اند. عیب در این است که از این دستاورد بهره جوید، بدون اینکه از صاحب فضل نامی ببرد و از همه بدتر اینکه، همه ی این دست آورد را به نام خود ثبت کند.
متأسفانه این خوی چپاولگری در غربیان تنها منحصر به میادین علمی نیست، آنها پس از اینکه میراث علمی مسلمانان را به یغما بردند و با توسعه ی آن تمدن کذایی را برای خود بنا نمودند،و انقلاب صنعتی را براه انداختند، با دو مشکل مواجه شدند:
1- تامین مواد اولیه
2- ایجاد بازار مصرف
برای رفع این دو مشکل حال بفکر یغمای خود جهان اسلام افتادند، اول سرقت میراث علمی و حال غارت میراث مادی، و بدین ترتیب از نیمه های قرن هفدهم عصر استعمارگری آغاز شد، و بیشترکشورهای اسلامی یکی پس از دیگری به استعمار غربیان در آمدند، این استعمار که بعضا حدود دو قرن بطول انجامید، توانست از کشورهای استعمار شده، به عنوان بازاری برای مصرف کالاهای غربی، و انباری برای تأمین مواد اولیه، بهره جوید(کما اینکه هنوز هم پس از سپری شدن عصر استعمار کشورهای اسلامی مهمترین بازار مصرفی کشورهای غربی بشما می آیند) گرچه آنان به بهانه استعمار یعنی آبادخواهی به جهان اسلام آمدند ولی برای تامین مواد اولیه و ایجاد بازار مصرف، دمار از روزگار مسلمانان در آوردند و آنان را به روز سیاه نشاندند، بطوری که تا هنوز هم مسلمانان این کشورها، آثار زخم دوران استعمار را بر گرده دارند، و آنگاه که رسالت استعماری آنان به پایان رسید، به کشورهای تحت استعمار مثلا استقلال دادند،اما استقلالی که ظاهرش استقلال و باطنش بدتر از عصر استعمار بود،چون بعدها معلوم شد آنکسانی که خود را رهبران استقلال قلمداد کردند،در واقع جیره خواران استعمار بودند که بالوکاله رسالت آنها را بنحو احسن انجام دادند، با این تفاوت که دیگر استعمار مستقیما حکومت نمی کرد و زحمت آن را به بومیان غربزده داده بود.
واقعیت آن است که تمدنی که امروز شاهد آن هستیم، هم از لحاظ علمی و هم از لحاظ مادی بر گرده شرقیان و بویژه مسلمانان بنا شد، اما از آن به عنوان سلاحی بر ضد آنان استفاده گردید، و غرب تا امروز، هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ علمی بشدت به شرق و بخصوص جهان اسلام وابستگی دارد. از لحاظ اقتصادی که بر کسی پوشیده نیست که غرب تا چه حد به منابع انرژی (نفت، گاز و…) جهان اسلام وابستگی دارد، اما از لحاظ علمی هم فرار مغزها یا به عبارتی سرقت مغزها شاهدی بر این مدعاست، اگر مغزهای متفکر دانشمندان مسلمان و یا شرقیان در غرب نبود- بویژه با توجه به کاهش رشد جمعیت و انقراض تدریجی نسل در بسیاری از کشورهای غربی-شاید چهره جهان غرب به گونه دیگری نمایان می شد.
شاید گفته شود فرار مغزها چه ربطی به غرب دارد؟ مسئولیت اصلی فرار مغزها بر گردن دولتهای اسلامی است، این دولتها شرایطی را فراهم آورده اند که مغزهای متفکر به سوی غرب سرازیر شوند، و خود را از این همه نعمت محروم نمایند؟
درست است که مسئولیت این پدیده بر گردن آنهاست، اما خود این دولتها با حمایت چه کسی به روی کار آمده اند؟وبا حمایت چه کسی به حیات خود ادامه می دهند؟ آیا آنها نمایندگان واقعی مردم خود هستند؟ یا نمایندگان واقعی غربند که در جهت تأمین منافع آنان حکومت می کنند؟اگر دولتی نخواهد در مدار غرب بچرخد آنقدر چوب لای چرخش می گذارند، تا اینکه یا تسلیم شود، ویا با هزار نوع محاصره ی اقتصادی و بایکوت دست و پنجه نرم کند.
البته منظور از نوشتن این مقاله این نیست که همه تقصیرهایمان را به گردن غرب بیندازیم و کوتاهی و تقصیر مان را در بسیاری زمینه ها توجیه کنیم، ما بهر حال در طول قرون گذشته کوتاهیهای بسیاری بخرج داده ایم و همین کوتاهی، باعث پیشی گرفتن غرب از ما شده است،هدف این است که ما جایگاه خود را خوب بشناسیم، هویت خود را باور کنیم، ودر سایه ی آن به جلو حرکت کنیم،بدون اینکه دچار خودباختگی شویم و یا خود را پایین تر از دیگران بدانیم.
خداوند به شما جزاي خير بدهد التماس دعا