جبر گرایی در لباس علم Scientific Determinism

سيد احمد هاشمی

شايد تعجب کنيد و بپرسيدکه علم چه ربطي به جبر دارد؟ محدوده فعاليت علم مسائل قابل تجربه و محسوسات است، در حالي که بحث از جبر و جبرگرايي در متافيزيک و علم عقايد مطرح مي شود!؟

بر خلاف تصور ما که هر علمي دامنه ي ويژه خود را دارد، ولي عملا همه علوم بنحوي با هم ارتباط دارند، و از آن جمله است رابطه بين علم تجربي و علم عقايد، اين ارتباط گهگاهي تنگاتنگ و گهگاهي دورادور است.

اين مقاله به بحث و بررسي آخرين نظرياتي مي پردازد که در سالهاي اخير توسط برخي دانشمندان علوم تجربي در محافل علمي مطرح شده مبني بر اينکه پاره اي از ژنهاي انساني مسئول برخي ناهنجاريهاي رفتاري، از قبيل خشونت، جنايت، اعتياد و همجنس بازي در افراد هستند، لذا وجود اين ژنها در بدن، رفتارهاي ناهنجار اين افراد را توجيه مي کنند.

فراتر از اين، آنها مدعي شدند که در مغز انسان يک سيستم عصبي وجود دارد، که مسئول غريزه باورهاي ديني است، و بنابرا ین انسان نه تنها مسئول رفتارهاي خود نيست بلکه مسئوليتي در قبال اعتقاداتش هم ندارد.

نقش ژنها در رفتارهاي انسان:

پس از کشف نقشه ژنتيکي انسان در سالهاي پاياني قرن بيستم دانشمندان اعلام کردند که ژنهايي را کشف نموده اند که بگفته آنان مرز فعاليت آنها فراتراز تعيين رنگ چشم يا موي انسان است، اين ژنها در فعاليتهاي مغزي و رفتارهايي از قبيل خشونت، افسردگي، اعتياد، طلاق و حتي انحرافات اخلاقي و جنسي دست دارند.

اين خبر در يک کنفرانس علمي که در ماه فوريه سال 1998 در فيلادلفياي امريکا برگزار شد، اعلام گرديد، بر طبق اين اکتشاف جنجال برانگيز مرداني که ژنهاي درازشکل دارند بيشتر از مرداني که ژنهاي کوتاه شکل دارند ميل به انحراف جنسي نشان ميدهند، و اگر قدرت اين ژنها همانطور که گفته شده باشد، جامعه با مشکلات جدي مواجه خواهد شد.

در مقابل اين پژوهشها واکنشهاي ضد و نقيضي از طرف محافل علمي مطرح شد، برخي بر اين باور بودند که جهان شاهد پيشرفت روزافزونِ نگران کننده و انقلاب علمي جديدي است که در سايه آن براي هر انساني نقشه ژنتيکي ويژه  رسم خواهد شد، اين نقشه که بر اساس ژنهاي کنترل  کننده ي ترکيبات و رفتارهاي انسان، از هنگام تشکيل نخستين سلول در بدن، رسم مي شود، در بر دارنده ي تمام اطلاعات مربوط به شخص، از جمله بيماريهاي وراثتي و سلامت آينده اوست ، و تا آخر عمر نيز با او همراه خواهد بود.

نقشه ژنتيکي مانند يک کتاب باز است که شخص مي تواند تمام صفات وراثتي خود را بخواند، اين کتاب از 46 بخش يا(کروموزوم) تشکيل يافته که هر بخش از چند هزار صفت تشکيل شده، و هر صفت عبارتست از ترکيب ژنتيکي شخص. ولي کشف نقشه ژنتيکي به معناي رسيدن به خط پايان نيست، زيرا عوامل محيطي و وراثتي هم در تعيين رفتار و ابتلا به بيماريها نقش دارند.

در طرف مقابل، گروه ديگري بر اين باور بودند که بر خلاف باور بسياري از مردم، ژنها کعبه ي آمال  علم زيست شناسي و سرنوشت حتمي بيولوژيک عصبي و رفتاري انسان نيستند، چرا که ژن قادر به توليد رفتاريا انديشه يا احساس نيست، ژن تنها پروتئين توليد مي کند، هر ژن عبارتست از رشته ي محدودي از ماده وراثتي DNA که هر کدام از آنها نماينده پروتئين ويژه ايست، و بعضي از اين پروتئينها در هنگام رفتاريا افکار ويا احساسات خاصي فعال مي شوند.

پروتئينها حاوي برخي هرمونها هستند که پيامهايي را در ميان سلولهاي عصبي رد و بدل مي کنند، و همينطور گيرنده هايي دارند که پيامهاي هرموني،  عصبي و آنزيمها را مي گيرند و اين پيامها را تجزيه و تحليل مي کنند.

بسياري از پيامهايي که بين اجزاي سلول رد و بدل مي شوند بواسطه همين هرمونها انجام مي گيرد، لذا وجود همه اين پروتئينها براي فعاليت مغز حياتيست،ولي بندرت اتفاق مي افتد که پروتئينهايي مانند هرمونها و گيرنده هاي عصبي  موجب بروز رفتارخاصي در انسان شوند، ولي در عوض قادرند بشيوه هاي خاصي ميل پاسخگويي  به محرکهاي محيطي را در انسان افزايش دهند.به عبارت ديگر اگرچه معلومات بيولوژي از ژنها آغاز مي شود،اما ژنها نقش فرمانده را در بدن بازي نمي کنند، تنها حساسيت انسان را نسبت به محيط اطراف، افزايش يا کاهش مي دهند.

رابطه مغز انسان با ايمان به خدا

با پايان يافتن سلسله پيامبران، عصر معجزات هم به سر رسيد، و تنها معجزه جاويدان الهي عقل خلاق بشر است.

يک تيم علمي در دانشگاه کاليفورنيا در امريکا موفق شد، منطقه ويژه ايمان به خدا را در مغز انسان کشف کند، باعتقاد اين گروه اين منطقه را مي توان مسئول انگيزه باورهاي ديني در بشر دانست.

اين گروه پس از آن به اين اکتشاف دست يافتند که بر روي افرادي که به بيماري صرع مبتلا بودند تحقيقاتي را انجام دادند، اين افراد کساني بودند که به انجام تمرينهاي عميق روحي شهرت داشتند.

آنها براي انجام اين تحقيقات از دستگاهي بنامElectro-Encephalogram بهره جستند، اين دستگاه کوچک بر روي پوست سر نصب مي شود و فعاليت مغز را به صورت  نموداري بنام «نمودار الکتريکي مغز» ثبت مي کند، آنان ملاحظه کردند که شبکه اي اي از اعصاب پيشين مغز هنگام تفکر عميق در خلقت خداوند بار الکتريکي پيدا مي کند.

اين تيم نتايج تحقيقات خود را در يک کنفرانس علمي در فيلادلفياي امريکا ارائه دادند در اين تحقيقات آمده بود:«احتمال دارد در مغز سيستم عصبي مربوط به دين وجود داشته باشد».باعتقاد آنها اگر نتائج تحقيقاتشان درست باشد و منطقه ايمان به خدا واقعاً در مغز وجود داشته باشد،اين بدان معناست که احتمالاً ملحدان و بي دينان شبکه عصبي الکتريکي متفاوتي دارند!!!!

در اين باره هم واکنشهاي ضد و نقيضي از طرف دانشمندان و پژوهشگران مطرح شد، برخي از آنان اين اکتشاف را دليلي بر قدرت خداوند دانستند که چگونه دستگاه عصبي و مغز بشر را طراحي کرده است، در حالي که عده ي ديگر زنگهاي خطر را به صدا در آوردند، و هشدار دادند که به فرض درستي نتايج اين تحقيقات، بطور حتم بار الکتريکي اين منطقه تحت کنترل و سيطره انسان بوده است، به عبارت ديگر اين ما هستيم که اراده مي کنيم در باره خدا فکر کنيم و اين ما هستيم که عملکرد خود را انتخاب مي کنيم، پس ما مسئول باورهاي ديني مان هستيم.

اين گروه همچنين هشدار دادند که اگردر اين زمينه از الآن اقدامات پيشگيرانه انجام نگيرد، بيم آن مي رود که ديکر نتوان هيچ ملحدي را سرزنش کرد چون در آنصورت با خونسردي تمام به شما خواهد گفت:«مرا سرزنش نکن! اعتقاد من ناشي از فعاليت عصبي مغزم است و من هيچ نقشي در آن ندارم!!» علتش هم اين است که انسانها هميشه بجاي محکوم کردن خود در پي توجيه کارهاي ناشايست خود هستند، در واقع با اين کشف ملحدان گمشده خود را پيدا کرده اند.

پيامدهاي اجتماعي و اخلاقي:

نتايج تحقيقات اين دانشمندان در باره عملکرد مغز انسان، تمام ارزشها، قوانين و آموزه هايي که بشردر پرتو آن زندگي کرده است، به نابودي تهديد مي کند، و اگر از الآن اقدامات پيشگيرانه انجام نگيرد، ديگر نمي توان هيچ جنايتکاري را سرزنش کرد چون در آنصورت با خونسردي به شما خواهد گفت:«مرا سرزنش نکن! کارهاي من همه ناشي از فعل و انفعالات شيميايي مغزم است و من هيچ نقشي در آن ندارم!!»

تاکنون عملکرد انسان در جوامع بشري محکوم به آزادي اراده بوده است، يعني ما انسانها اعمال خود را انتخاب مي کنيم، و در نتيجه پاسخگوي پيامد هاي آن هم هستيم. وقتي انسان از آزادي اراده برخوردار است،عدل و انصاف حکم مي کند که در مقابل کردارش مورد بازخواست قرار بگيرد و قانون و عدالت در باره اش به اجرا در آيد.

هنگامي که «هملت» در نمايشنامه معروف شکسپير در حالي که قصد خودکشي دارد، مي گويد:«چه باشم چه نباشم» در واقع يک ملاحظه بنيادين پيرامون زندگي انسان مطرح مي کند،چرا که ما بر اين باوريم که از نعمت  اختيار برخورداريم، اما در مورد هملت، او يا بايد خود را بکشد و به جهنم برود و يا زنده بماند و ضايع گردد، که هر دو انتخاب، عواقب وخيمي را برايش در بر دارد.

اگر امروز شکسپير در ميان ما بود بخاطر سخنان هملت با مشکلاتي مواجه مي شد، زيرا اين دانشمندان امريکايي مدعيند که در پروژه تعيين ژنهاي بشر، ژن خودکشي را هم کشف کرده اند، به گفته آنان اگر کسي حامل اين ژن باشد، احتمال اقدام او به خودکشي 70% بيشتر از کسانيست که حامل اين ژن نيستند!!!!!

اگرانگيزه خودکشي در DNA شخص وجود داشته باشد در آن صورت چطور مي توان کسي راکه قصد دارد براي خود کشي خود را از يک آسمانخراش به پايين پرت کند، سرزنش کرد؟؟!!

چند سال پيش، ژنهايي که با رفتارهاي پرخاشگرانه در ارتباط هستند مشخص شدند، تحقيقات نشان داد که حاملان اين ژنها بيشتر از ديگران در معرض ارتکاب جرم قرار مي گيرند، بويژه هنگامي که آنها را عصباني کنند.يکي از پيامدهاي حتمي اين تحقيقات اين است که در آينده وکيل مدافع متهم، از اين اکتشافات به نفع موکل خود استفاده خواهد کرد، و از دادگاه خواهد خواست تا قبل از محاکمه، موکل او را تحت معاينه ژنتيکي قرار دهند، و اگر ثابت شد که متهم حامل ژن خشونت زا و پرخاشگري است، از دادگاه خواهند خواست تا متهم را تبرئه کند زيرا او مسئوليتي در قبال اعمال خود ندارد!!!! اين کابوس وحشتناکيست که نشان مي دهد جامعه در حال گذر به عصر لااباليگري و فرار از مسئوليت در برابر اقدامات تبهکارانه است.حال آيا درست است که بگوييم:دست ژنها درد نکند که تبهکاران از آن براي خود دست آويز ساخته اند؟ البته که نه!

اخيراً دانشمندان علم ژنتيک اعلام کردند که آنها قادرند ساختار ژنتيکي انسان را حتي در سنين بالا معالجه کنند، و ژنهاي بد را با ژنهاي خوب جايگزين نمايند، اين کشف شايد بتواند انقلابي را در درمان برخي بيماريها مانند سرطان ايجاد کند.اين پزشکان تأکيد کردند که در آينده نزديک اين رؤيا به حقيقت خواهد پيوست.

حتي اگر اين اتفاق هم بيفتد اين سؤال پيش مي آيد که آيا جامعه از نظريه تبديل ژنها، براي ايجاد شهروندان خوب استقبال خواهد کرد يا نه؟ آيا ما آمادگي داريم قوانيني را وضع کنيم که جنايتکاراني که حامل ژنهاي بد هستند وادار به معاينه پزشکي کنيم؟در صورت پيشرفت علم ژنتيک، آيا ميتوان زن حامله اي را که جنيني با ژنهاي پرخاشگر و خشونت طلب در شکم دارد وادار به سقط جنين کنيم؟

اين يک نگاه بد بينانه به جهان مدرن نيست، بلکه يک حقيقت است، در ايالات متحده امريکا، جايي که عده اي از اصلاح طلبان بر اين باورند که کسي مسئوليت شخصي در قبال جرم ندارد، از ژنها به عنوان ابزاري براي دفاع از متهماني که مرتکب قتل، تجاوز به عنف و…. مي شوند، استفاده مي شود.

اکنون وقت آن رسيده است که با جديت و مسئوليت در برابر اين مسائل موضعگيري شود، زيرا  اين امر منحصر به ابعاد علمي و تکنولوژي نيست، بلکه شامل ابعاد ارزشي و اخلاقي نيز مي شود، لذا تا زماني که جامعه بطور رسمي ازکساني که ژنهاي بد دارند سلب مسئوليت نکرده است، بايد يا اين پژوهشها متوقف شوند و يا تصميمي اتخاذ گردد مبني بر اينکه داشتن ژن بد سبب ارتکاب رفتار بد نيست.

کارت شناسايي ژنتيکي:

پس از اعلام باز کردن رمز ژنهاي بشري، دانشمندان علم ژنتيک اعلام نمودند که آنها هم اکنون با تحقيق بر روي ويژگيهاي ژنها و نقش آنها در رفتارهاي انساني،  در صدد تعيين طبيعت و ميلهاي مسالمت آميز يا خشونت آميز همه مردم هستند. انتظار مي رود کارتهاي شناسايي هزاره سوم شامل اطلاعات دقيقي ازميلهاي غريزي دارنده آن باشد، و بر همين اساس هم با تصرفات شخص در مقابل قانون و دادگاه رفتار  شود، درست مانند رفتاري که در دادگاه باجرمهاي بيماران رواني مي شود.

ارزيابي شرعي اين اکتشافات:

يکي از ويژگيهاي اساسي انسان که او را از حيوانات متمايز مي کند، آزادي اراده يا اختيار اوست، و همين آزادي اراده است که انسان را بر همه موجودات چيره ومسلط کرده است.

متأسفانه عنصر گمشده در اين تحقيقات، بُعد روحي انسان است، اين دانشمندان به جهان وبويژه انسان به عنوان يک موجود صد در صد مادي نگاه مي کنند که همه کنشها و واکنشهاي او تحت تأثير مواد شيميايي انجام مي شود، و بنابراين روح و عالم متافيزيک در اين اکتشافات جا و اعتباري ندارد.

اين پديده درجهان علم(science) چيز جديدي نيست، از اوايل قرن هفدهم و بدنبال استبداد و خودکامگي مقامات حاکم بر کليسا در اروپا، حرکتي ضد ديني در اروپا پايه گذاري شد که بعدها مدرنيته(Modernity) نام گرفت. اين حرکت،همانطور که از نام آن پيداست تمام ميراث گذشته و قديم بشر از جمله آموزه هاي تمامي اديان را بي اعتبار مي دانست، و براي کسب شناخت، تنها به جهان قابل مشاهده و محسوسات بسنده مي کرد ،  به عبارت ديگر معيار شناخت، مشاهده مستقيم حسي با اعتماد بر عقل است،و بشر با عقل خود قادر است همه مجهولات را کشف کند، وبه خوشبختي نائل آيد و نيازي به وکيل و قيم از جهان غيب ندارد(عقل سالاري منهاي وحي)به بيان ديگر در عصر مدرنيته، ع

دیدگاه‌ها بسته شده است.

قدرت گرفته از وردپرس پارسی - طراحی شده توسط Fresh Sites - ترجمه و بهینه‌شده برای وردپرس پارسی توسط مسعود گلچین