فرمانداری که چوپان شد

امام ابن شبه / ترجه: عادل حیدری

امام ابن شبه در کتاب تاریخ مدینه نقل می کند: امیرالمؤمنین عمر فاروق رضی الله عنه عیاض بن غنم را به فرمانداری شام گمارد، پس از مدتی به امیرالمؤمنین عمر فاروق رضی الله عنه خبر رسید که عیاض برای خویش مجلس ویژه تشکیل داده و دربانانی بر آن گمارده است، پس نامه ای به او نوشت و وی را طلبید… دنباله این نوشته …

کتابچهٔ «خاطراتم در بریتانیا»

دکتر عبدالله خاطر / ترجمه: ابراهیم کیانی درمیان

بنده، حدود سه سال در لندن زندگی کرده‌ام. در این مدت درسم را در رشته‌ی روانپزشکی دنبال می‌کردم و در عین حال در یکی از مساجد آن‌جا به نام پیکهام فعالیت داشتم. جوانان خوبی از کشورهای اسلامی به این مسجد رفت و آمد داشتند. من در پایتخت انگلستان چیزهایی دیدم که خوبست آن‌ها را به قلم درآورم.

من مشاهدات خودم را به‌صورت یک مجموعه در‌می‌آورم تا مطالعه‌ی آن‌ها، برای همه، درس و عبرتی باشد. [از مقدمهٔ کتاب]

دانلود کتاب به صورت سند مایکروسافت وُرد

منبع: کتابخانهٔ عقیده

مثبت‌نگر باش! (داستانی زیبا در مورد یک جوان مثبت‌نگر)

مثبت نگر باشترجمه : صلاح الدین مصلح

در دههٔ سی میلادی، دانشجوی جدیدی در یکی از دانشگاههای مصر وارد دانشکدهٔ کشاورزی شد. هنگامی که وقت نماز فرا رسید بدنبال جایی گشت تا در آن نماز بخواند. به او گفتند که در دانشکده جایی برای نماز خواندن وجود ندارد؛ اما اتاق کوچکی در زیرزمین هست که می‌توانی در آن نماز بخوانی!

دانشجو به اتاق موجود در زیرزمین رفت، در حالی که در مورد افراد داخل دانشکده تعجب کرده بود که چرا به نماز هیچگونه اهمیتی نمی‌دهند؟!

آیا واقعا نماز می‌خوانند یا نه؟!

خلاصه اینکه وارد اتاق شد و حصیری قدیمی در آن یافت. اتاق نامرتب و کثیف بود. در آنجا کارگری را دید که مشغول نماز خواندن است، از او پرسید:

شما اینجا نماز می‌خوانید؟!

کارگر پاسخ داد: ای بابا! هیچ‌یک از آدم‌های بالا اهل نماز نیستند و غیر از این اتاق جای دیگری برای نماز خواندن وجود ندارد. دنباله این نوشته …

تاریخ غرناطه باعث توبهٔ من شد

ترجمه: ابوعامر

همهٔ زندگی‌ام را در خوشبختی کامل و زیر سایهٔ توجه پدر و مادرم که زندگی‌شان را صرف من کرده بودند گذارندم، چون من تنها فرزند آن‌ها بودم. همین که تحصیلاتم را به پایان رساندم، پدرم به عنوان هدیه برایم یک اتوموبیل خرید و از من خواست خودم را برای کار در شرکت او آماده کنم.

در این مدت با دوستان دوران تحصیلم رابطهٔ زیادی داشتم. «علی» نزدیکترین آن‌ها به من بود. شبیه بودن وضعیت اجتماعی من به او باعث ارتباط بیشتر من با او شده بود، او هم تنها فرزند خانواده‌شان بود و پدر او هم مانند پدر من از وضعیت مادی خوبی برخوردار بود و محل زندگی‌شان هم به ما نزدیک بود… دنباله این نوشته …

در اولین برخورد خوش اخلاق باش

شیخ محمد عریفی / ترجمه: آسع

تعدادی از جوانان برای درس خواندن به آمریکا سفر کردند …

در اولین روز .. صبح زود به کلاس رفتند. کلاس شلوغ بود وهمه مشغول حرف زدن وآشنا شدن با همدیگر بودند.

مربی وارد کلاس شد … سکوت همه جا را فرا گرفت.  چشم مربی به جوانی افتاد که لبخند می زد
رو به جوان فریاد زد : چرا می خندی ؟
جوان : ببخشید !! من نمی خندم
مربی: چرا … می خندیدی . دنباله این نوشته …

گواهی سلطان

عثمان نزار / ترجمه: عادل حیدری

اکنون در شهر بورصه قرار داریم، در دوران سلطان عثمانی “بایزید” معروف به “صاعقه”، فاتح بزرگ، فاتح بلغارستان و بوسنی و سلانیک و آلبانی.

پادشاهی که پیروزی چشمگیر وخیره کننده‌ای در مقابل سپاه صلیبی بدست آورد؛ سپاهی که پاپ “بونيفاس نهم” به قصد بیرون راندن مسلمانان از اروپا دستور لشکرکشی آن را داده بود و از 15 کشور اروپایی از جمله انگلستان، فرانسه، مجارستان وغیره شکل گرفته بود. در پیکار مشهور و خونین “نیکوپولیس” در سال 1396م سلطان موفق به شکست این سپاه عظیم گردید. دنباله این نوشته …

ایستگاه قطار

دکتر عبدالکریم بکار / ترجمه: صلاح الدین مصلح

حکایت شده شخصی به بعضی از دوستانش گفت: دوست دارم برای گردش و تفریح به کشور ایتالیا بروم، نظر تان چیست؟ اما آن‌ها او را نسبت به سفر به این کشور هشدار دادند. هنگامی که او دلیلش را از آنها پرسید، جواب دادند: این کشور پر از دزد است؛ اگر می خواهی پول و مدارکت را از دست بدهی به آنجا برو!

آن شخص گفت: در مورد آن کشور خیلی به من گفته‌اند و باید به آنجا بروم. یکی از آنها به او گفت: اگر خیلی به این کار اصرار داری، پس به منطقه‌ای که فلان ایستگاه قطار در آن قرار دارد نرو؛ چرا که آن منطقه پر از دزد است. شخص گفت: اشکالی ندارد، هر طور شده به آنجا نخواهم رفت. دنباله این نوشته …

داستان وفات امام ابوزرعه رازی

نویسنده: ابوعامر

امام ابوزرعه‌ی رازی از بزرگان اهل حدیث در قرن سوم هجری است و همانگونه که از نام ایشان پیداست اصالتا اهل ری می‌باشد.

تمکن وی در حفظ حدیث به حدی بود که خود وی می‌گوید: “دویست هزار حدیث را چنان از حفظ دارم که کسان دیگر سوره‌ی قل هوالله احد را از حفظ دارند”. به همین سبب وی به “سرور حفاظ” شهرت داشت. اسحاق بن راهویه محدث و فقیه بزرگ خراسان می‌گوید: “حدیثی که ابوزرعه‌ی رازی آن را نشاسد، اساسی ندارد”.

اما آنچه می‌خواهم آن را روایت کنم داستان تاثیر گذار وفات این امام بزرگ است که مطئمنا درس‌های بسیاری را در خود دارد. دنباله این نوشته …

فرايشان خوانيد پیش از آنكه فرايتان خوانند

farayeshan-khanidنویسنده: حیان بن مثنی الیافعی / ترجمه: عادل حیدری

او را در نیویورک ملاقات کردم… مردی که دوستدار دعوت بود و فرصتی را نمی‌یافت مگر آنرا در راستای نشر خیر غنیمت می‌شمرد، حتی پلیس نیویورک را نگه می‌داشت و آنها را بسوی اسلام فرا می‌خواند چنانکه خود با چشمان خودم می‌دیدم، برای مناظره به کلیساهای مسیحیان می‌رفت تا حجت را بر آنها اقامه نماید. دنباله این نوشته …

پادشاه و سه وزیرش

bostan

ترجمه: ابوعمر انصاری

در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند

و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند

دنباله این نوشته …

پیرمرد نورانی و مسافران قطار

pirmard-qatarترجمه‌ و بازنویسی: ابوعامر

آیا داستان پیرمرد نورانی و مسافران قطار را شنیده‌ای؟

اگر پاسخت منفی است بیا با هم این داستان را بخوانیم. مطمئن باش داستانی که می‌خواهم آن را تعریف کنم هم زیبا است و هم عبرت آمیز و هم به نوعی به همه‌ی ما مربوط است! هم من و هم تو و هم دیگران لحظه به لحظه‌ی این داستان را زندگی کرده‌ایم…

این داستان در یک قطار رخ داده است… دنباله این نوشته …

من از او بیاموزم؟

adab-01دکتر میسرة طاهر / ترجمه: ابوعامر

شخص اول هر روز صبح برای خرید روزنامه کنار دکه می‌ایستاد، سلامی به روزنامه‌فروش می‌کرد و روزنامه‌ی همیشگی خود را برمی‌داشت و می‌رفت اما هیچگاه جواب سلام خود را از روزنامه‌فروش نمی‌شنید!

تقریبا هر روز شخص دیگری نیز همان ساعت برای خرید روزنامه‌ی دلخواهش به آن دکه می‌آمد…

این سلام کردن‌ها و جواب ندادن روزنامه‌فروش هر روز اتفاق می‌افتاد و شخص دوم هم هر روز این موضوع را می‌دید تا اینکه یک روز طاقت نیاورد و به شخص اول گفت: دنباله این نوشته …

پدر! گناه من چه بود؟!

gonahe-man-che-boodشیخ محمد الصاوی / ترجمه: عادل حیدری

ماجد جوان 17 ساله‌ای بود که پدرش یکی از بزرگترین تجار شهرشان بود. در همان اوان ماجد با امام مسجدی که در همسایگی آنها قرار داشت آشنا شد و از محضر او محبت خدا و پیغمبرش را فرا گرفت.

نور ایمان از سیمایش نمایان بود و لبخند لحظه‌ای از وجناتش جدا نمی‌شد و همواره با پدر و مادرش با بهترین وجه ممکن برخورد و رفتار می‌نمود. دنباله این نوشته …

سپس بی‌نماز شدم…

bi-namaz-shodamنجیب الزامل / ترجمه: ابوعامر

«راز نماز در این است؛ نماز دنیا را تغییر نمی دهد، نماز ما را تغییر می دهد، ما دنیا را تغییر می دهیم».

نوجوان بودم، و جریان های فکری ما را همه جا تعقیب می کردند، در هر کتاب، در هر بحث و گفتگو. روزهای دبیرستان دشوارترین روزهای زندگی­ ام بود، روزهای شک و حیرت، روزهای گم گشتگی و سرگردانی میان مدرسه های اندیشه‌ی وضعی. دنباله این نوشته …

از انجیل تا قرآن؛ داستان اسلام یوسف بران

نگارش و ترجمه: یعقوب پغار

در سال 1386 هـ ش بود که توفيق انجام مراسم حج نصيبم گرديد. در سرزمين وحي مسلمانان زيادي را با مليت هاي مختلف ملاقات کردم که برخي مسلمان زاده و برخي تازه مسلمان بودند.

يک روز پس از نماز عصر در مسجد الحرام نشسته بودم که متوجه شدم در سمت راست من جواني که ظاهرا چهره اي اروپايي يا آمريکايي داشت نشسته است. با وي احوالپرسي کردم و از مليتش پرسيدم. جواب داد اهل کانادا هستم. پرسيدم مسلمان زاده هستيد يا مسلمان شده ايد؟ گفت: قبلا مسيحي بودم و نزديک يک سال است که مسلمان شده ام. دنباله این نوشته …

سفر سیدنا عمربن خطاب (رضی الله عنه) به بیت‌المقدس

safare-omar-be-qodsعلامه ابوالحسن ندوی / ترجمه: عبدالله تیموری

در زمان خلافت سیدنا عمربن خطاب (رضی الله عنه) دامنه ی فتوحات اسلامی در سرزمین شام گسترش یافت تا به بیت المقدس که مسجد الاقصی در آن قرار دارد رسید. دنباله این نوشته …

دستش را رد نکن

dastan0ebratفيصل بن عبدالله العمری / ترجمه : ابوعمر انصاری

مادر به استقبال زن همسایه که برای ملاقات آنها آمده بود رفت و فاطمه همچنان سرجای خود نشسته بود.

مادر از این کار فاطمه کاملا گیچ شده بود، او هیچ حرکتی از خود برای استقبال از میهمان نکرده و از جای خود بلند هم نشده بود و حتی وقتی که زن همسایه دستش را برای سلام به طرف او دراز کرد، دست او را نگرفته و او را لحظاتی با دست باز رها کرد تا اینکه مادر بهت‌زده اش مجبور شد فریاد زده و بگوید: بلند شو و به خاله‌ات سلام کن! دنباله این نوشته …

نبرد من؛ داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ

even-angels-askترجمه: ابوعامر

روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد.

ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام آرام پیش بری…

پیش خودم گفتم: آیا نماز اینقدر سخت است؟ دنباله این نوشته …

تجربه‌ای کم نظیر از یک جوان دوست‌دارِ مسجد

salatترجمه: ابوعمر انصاری

برادران گرامی

از شما اجازه می‌خواهم تجربه‌ای کم‌نظیر و برجسته را برای شما بازگو کنم… از دوستم به نام سعید… و امیدوارم بازگو کردن این تجربه به نویسنده، خواننده و نقل‌کننده‌ی آن نفع برساند.

سعید جوانی است تقریبا ۳۷ ساله … یعنی جوانی در عنفوان جوانی – به قول معروف- درباره‌ی سعید شاید بتوان گفت که جوانی بسیار عادی است… وضع ظاهریش و کارهایش…

سعید در مسجدی که کمی از مسجد محله‌ی ما دور تر است نماز می‌خواند… دنباله این نوشته …

زیباترین داستان محبت در تاریخ

dastan-mohabbatنویسنده: عادل حیدری

امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را بعنوان شگفت انگیزترین و زیباترین داستان محبت در تاریخ ذکر کند و اشخاص داستان را نمادی از محبت و سمبلی از عشق راستین بداند.

عده ای می گویند بهترین داستان ، داستان لیلی و مجنون می باشد زیرا که شهره آفاق گشته و ضرب المثلی برای عشق ومحبت شده اند؛ دنباله این نوشته …

قدرت گرفته از وردپرس پارسی - طراحی شده توسط Fresh Sites - ترجمه و بهینه‌شده برای وردپرس پارسی توسط مسعود گلچین