تجربهای کم نظیر از یک جوان دوستدارِ مسجد
ترجمه: ابوعمر انصاری
برادران گرامی
از شما اجازه میخواهم تجربهای کمنظیر و برجسته را برای شما بازگو کنم… از دوستم به نام سعید… و امیدوارم بازگو کردن این تجربه به نویسنده، خواننده و نقلکنندهی آن نفع برساند.
سعید جوانی است تقریبا ۳۷ ساله … یعنی جوانی در عنفوان جوانی – به قول معروف- دربارهی سعید شاید بتوان گفت که جوانی بسیار عادی است… وضع ظاهریش و کارهایش…
سعید در مسجدی که کمی از مسجد محلهی ما دور تر است نماز میخواند… دنباله این نوشته …
زیباترین داستان محبت در تاریخ
نویسنده: عادل حیدری
امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را بعنوان شگفت انگیزترین و زیباترین داستان محبت در تاریخ ذکر کند و اشخاص داستان را نمادی از محبت و سمبلی از عشق راستین بداند.
عده ای می گویند بهترین داستان ، داستان لیلی و مجنون می باشد زیرا که شهره آفاق گشته و ضرب المثلی برای عشق ومحبت شده اند؛ دنباله این نوشته …
چند داستان کوتاه از سیره ی سلف صالح
محمد بن عبدالرحمن العریفی / ترجمه: ابوعامر
خلیفه ی حکیم
عمربن عبدالعزیز به حکمت و آسانگیری مشهور بود. روزی یکی از فرزندانش که گمان می برد پدرش در برخورد با مردم و انحرافات جامعه آسان می گیرد، بر وی وارد شد و گفت: پدرم! چرا در برخی مسائل سهل انگاری می کنی؟ به خداوند سوگند که اگر من به جای تو بودم در راه حق از هیچ کس نمی ترسیدم! دنباله این نوشته …
سعی کن؛ شاید امروز بتوانی!
نویسنده: ابوعامر
تقدیم به اسیر
حس نتوانستن یا بهتر بگویم این توهم خیلی از ما را از کاری که می توانیم بکنیم (یا می توانستیم) باز داشته است.
از قول یکی از حکیمان همین عصر قضیه ی جالبی را برایت نقل می کنم:
می گوید: توی یه سیرک یه تربیت کننده فیل دیدم که یه فیل رو تنها با یه طناب نه چندان کلفت بسته بود. من با خودم گفتم چرا یه همچین جانور بزرگی این طناب رو پاره نمی کنه و خودش رو آزاد نمی کنه. دنباله این نوشته …
داستان یک دستاورد
خالد بن عبد الله الفواز / ترجمه: ابوعمر انصاری
حکایت ما در باره ی شخصیتی است که نقش بزرگی در زمینه ی امور خیریه و دعوت به سوی اسلام داشته است.
حدود هشتاد سال قبل در شبه جزیره ی هند، پاکستان کنونی و در خانواده ای ثروتمند چشم به جهان گشود. خانواده اش سیک بودند. و همانند خانواده های ثروتمندی که برای فرزندان خود معلم و مربی انتخاب می کنند، خانواده او نیز برایش معلم مسلمانی گرفتند تا او را آموزش دهد.
پسر زیر نظر این معلم مسلمان تربیت شد و از او پایه های اسلام، اخلاق و عقیده ی توحید را فراگرفت و دیری نپایید که مسلمان شد و اسلامش را آشکار نمود. دنباله این نوشته …
زن روسپی و بندهٔ صالح
يوسف الحاج أحمد / ترجمه: ابوعمر انصاری
اين داستاني است كه شيخ علي الطنطاوي از ميان خاطرات زيبايش برايمان حكايت مي كند و ما را به مصر سرزمين كنانة مي كشاند، دياري كه در آن دانشگاه أزهر جايگاه علماي بزرگ خودنمايي مي كند.
مي گويد: ازميان علماي أزهر شيخ باوقاري بود كه از دنيا به جز دانشگاه أزهر كه در آن به تدريس مشغول بود و خانه اش كه در نزديكي آن قرار داشت و راه ميان آن دو چيزي را نمي شناخت. دنباله این نوشته …
داستان گردنبند
موسوعة القصص / ترجمه: ابوعمر انصاری
ابن رجب حنبلي رحمه الله در ضمن طبقات حنابله شرح حال قاضي ابي بكر الأنصاري البزاز را اينگونه بيان مي كند:
او گفت: در يكي از روزها كه من در مكه مكرمه بودم گرسنگي شديدي به من روي آورد و هرچه به دنبال غذا گشتم چيزي را براي خوردن نيافتم. در اين اثنا ناگهان كيسه اي از ابريشم را كه با نخي ابريشمي بسته شده بود را پيدا كردم. دنباله این نوشته …
مال گم شده
ابوعمر انصاری
حسن بن زیاد (از شاگردان امام ابوحنیفه) حکایت می کند که:
یک شب شخصی نزد امام ابوحنیفه آمد و گفت: مدتها پیش مالی را در مکانی چال کرده ام و اکنون جای آن را به یاد نمی آورم، آیا می توانی در حل این مشکل مرا یاری کنی؟
امام گفت: این کار از وظایف فقیه نیست. سپس لحظه ای فکر کرد و به او گفت: برو و تا صبح نماز بخوان که إن شاء الله مکانش را به یاد می آوری. دنباله این نوشته …
لطفا من را بزن!
شیخ ترکی الغامدی / ترجمه: ابوعامر
پس از پایان سخنرانی جوانی نزدم آمد و گفت: جناب شیخ می خواهم با شما صحبت کنم. گفتم با کمال میل. گفت: من تحت تاثیر حرف های شما قرار گرفته ام و به خدا جز توبه تصمیم دیگری ندارم.
گفتم: تصمیم درستی گرفته ای. به بخشش الله و به خیر او امیدوار باش..
در حین صحبتم با او درباره ی فضیلت توبه متوجه شدم که نگاهش ناگهان بسوی زمین متوجه می شود . دوباره یه من نگاه می کند. سپس به من گفت: شیخ! می شه من رو برنی؟
با تعجب گفتم: بله؟!
گفت: می شه من رو بزنی؟
گفتم: جدی می گویی؟ دنباله این نوشته …
دینم در برابر 20 پنی
ترجمه: ابوعامر
در یکی از سایت ها داستان عبرت آمیزی را که امام یکی از مساجد لندن درباره حادثه ای که برای خودش پیش آمده خواندم. این امام تعریف می کند:
به یکی از مساجد داخل شهر لندن منتقل شدم که کمی از محل زندگی ام دور بود. هر روز با اتوبوس از مسجدم به خانه برمی گشتم.
چند هفته ای می شد که این مسیر را با اتوبوس طی می کردم که یک روز حادثه ی نه چندان مهمی برایم رخ داد… دنباله این نوشته …
دختری از روسیه
أبوأنس ماجد البنكاني / ترجمه: ابوعمر انصاری
اين داستان را به شما تقديم مي كنم، داستاني كه بايد آنرا به ياد داشته باشيم و آنرا به همسران ،دختران و خواهران خويش منتقل كنيم تا آنرا در دل ،عقل و جان خود به خاطر بسپارند تا همه بدانند كه دين خداوند پيروز و سربلند است حتي اگر اهل آن از آن شانه خالي كنند يا افرادي كه به آن منتسب هستند و دربين ما زندگي مي كنند،با زبان ما سخن مي گويند و به طرف قبله ما نماز مي خوانند ، با آن سرجنگ داشته باشند.دختري از روسيه… تازه مسلمان و از سرزمين كفر، زبان عربي بلد نبود اما مسيري را پيموده بود كه بيشتر مردان ما از رفتن آن باز مانده اند. دنباله این نوشته …
لبیک الله
ابو بدر / ترجمه: ابوعمر انصاری
چه زیبا هستند قصه هایی که انسان را به سوی خدا بازمی گردانند
قبل از روزی که پشیمانی و گریه فایده ای نداشته باشد… روزی که انسان می گوید ای کاش برای زندگانی ابدیم اعمال نیک می فرستادم… تمنا می کند که به دنیا بازگردد تا برای عبادت خدا تلاش کند… ولی چه کسی می تواند این فرصت را به او بدهد… دنیا دیگر برای او تمام شده… دنباله این نوشته …
دوصد گفته چون نیم کردار نیست!
نویسنده: سيداحمد هاشمي
در حدود پنجاه سال پيش در جايي در فرانسه، پيرمرد پنجاه ساله اي از اهالي ترکيه، زندگي مي کرد که ابراهيم نام داشت، و يک خواربار فروشي را اداره مي کرد.
اين خواربار فروشي در آپارتماني واقع بود که خانواده اي يهودي در يکي از واحدهاي آن زندگي مي کردند. اين خانواده پسري داشتند به نام “جاد” که هفت سال بيشتر نداشت. دنباله این نوشته …
بی رنج گنج میسر نمیشود
نویسنده: ام جهاد
الحمد لله و الصلاة و السلام علي رسول الله و علي آله و صحبه و بعد:
قال رسول الله صلی الله علیه وسلم
من سلک طریقا یلتمس فیه علما سهل الله به طریقا الی الجنه
آيا تا بحال نام او را شنيده ايد؟
اويي كه از اندلس بهشت گم شدهء جهان اسلام، يعني اسپانياي امروزي، قدم در راه هجرت گذاشت. هجرت بسوي مهد علم ديار آشناوغريب ديار دوستان آشناوناشناس براي آموختن علم ودانش. دنباله این نوشته …
داستان آن بوسه!
ترجمه: ابوعامر
سال 19 هجری اميرالمومنين عمر بن الخطاب ـ رضی الله عنه ـ لشكری را برای جهاد با روم فرستاد. “عبدالله بن حذافهٔ سهمی” رضی الله عنه به همراه اين لشكر بود.
قيصر روم داستانهای بسیاری دربارهٔ لشكر مسلمين و صدق ايمان و فداكاريشان در راه عقيده شان شنيده بود و به سربازانش دستور داده بود اگر اسيری از مسلمين گرفتند زنده به دربارش بياورند… از مسلمانانی كه در آن جنگ اسير شدند قهرمان اسلام عبدالله بن رواحه سهمی بود… دنباله این نوشته …
توبه فضیل بن عیاض
مسعود صبری / ترجمه: ابوعامر
قبل از خواب داشتم كتابي درباره زندگي فضيل بن عياض (1) مي خواندم. او كه در اوائل جواني راهزن بود بعدها شد امام الحرمين! و يكي از ائمه اهل سنت. آن داستان مرا تحت تاثير قرار داد…
خواب چشمانمان را ربود…
خود را در زمان فضيل يافتم، مانند اينكه صفحات تاريخ برابرم ورق مي خوردند… دنباله این نوشته …
هدیهی با ارزش
ترجمه: ابوعامر
بالاخره تحصيل در دانشكده پزشكي را به پايان رساندم. گرچه خيلي منظم نبودم و در تحصيل جدي نبودم اما خداوند مرا كمك كرد و توانستم در پايان موفق شوم.
در يكي از بيمارستانهاي نزديك به محل زندگي ام مشغول به كار شدم. كار خيلي خوب پيش مي رفت. از آنجا كه مي خواستم ازدواج كنم و زندگي آبرومندي تشكيل دهم در كار خودم جدي بودم و همين باعث شد برخلاف مرحله دانشگاهي بسيار موفق باشم و كم كم در بيمارستاني كه كار مي كردم پيشرفت كنم. به همراه من پزشكان ديگري نيز در آن بيمارستان مشغول به كار بودند كه از چهار كشور مختلف بودند. تا اينكه يكي از همكارانم كه اهل انگلستان بود تصميم به بازگشت به كشورش گرفت. دنباله این نوشته …
برای مدتی سرگردان بودم
داستان اسلام آوردن خانم هاجره شیخ از زبان خودش
ترجمه: عبدالعزیز ویسی
توضيح:
مطلبي را كه پيش روي داريد از كتاب «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم و ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي برگرفته شده است. كتاب فوق حاوي سرگذشت و تجارب تازه مسلمانها آمريكائي و اروپايي كه توسط خود آنها بيان شده است. خانم مظفر حليم طي ديدارها و نامه نگاريهايش با اين تازه مسلمانها موفق به جمع آوري آنها در اين مجموعه گرديده است. درضمن بخش دوم اين كتاب توسط فراخوان از طريق اينترنت جمع آوري شده است. برادران عزيز را به تهيه و مطالعه اين كتاب بسيار گرانبها سفارش مي كنم. دنباله این نوشته …
داستان اسلام آوردن خانم سندی وبر، مبلغ مسیحی
ترجمه عبدالعزيز ويسی
سندي وبر معاون مدرسه «نيو هاريزن» است. شخصيت جالب توجهي دارد. هميشه از صحبت كردن با او لذت مي برم. براي مدت زيادي مبلغ مسيحي بوده است و چقدر تغيير عجيبي است كه يك مبلغ مسيحي به دين اسلام بگرود. پروردگار، خودش شخصي را كه مي خواهد هدايت كند انتخاب مي كند و كسي را كه مي خواهد به او نزديك شود دوست دارد. الله اكبر! دنباله این نوشته …
شیطان نفر چهارم ما بود…
ترجمه: ابوعمر انصاری
عبدالله می گويد : نمي دانم چگونه اين قصه را برايت بگويم.داستاني كه قسمتي از زندگي ام بود و مسير زندگي ام را به كلي دگرگون ساخت.در حقيقت دلم نمي خواست پرده از آن بردارم… ولي به خاطر احساس مسؤليت در برابر خداوند عزوجل… و ترساندن جواناني كه از فرمان او سرپيچي مي كنند… وآن دسته از دختراني كه به دنبال وهمي دروغين كه نام آن را عشق گذاشته اند هستند… تصميم به گفتن آن گرفتم.
سه دوست بوديم كه بي فكری و غرور ما را دور هم جمع كرده بود. نه، هرگز. بلكه چهار نفر بوديم … شيطان چهارمين نفرمان بود… دنباله این نوشته …
