<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بیداری اسلامی &#187; تازه مسلمان‌ها</title>
	<atom:link href="http://www.bidary.net/riz-mozooe/new-moslems/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.bidary.net</link>
	<description>اهل سنت ایران و فارسی زبانان اهل سنت</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 23:43:49 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>فرايشان خوانيد پیش از آنكه فرايتان خوانند</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2949</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/2949#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Apr 2010 16:03:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[دعوت اسلامی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2949</guid>
		<description><![CDATA[نویسنده: حیان بن مثنی الیافعی / ترجمه: عادل حیدری او را در نیویورک ملاقات کردم&#8230; مردی که دوستدار دعوت بود و فرصتی را نمی‌یافت مگر آنرا در راستای نشر خیر غنیمت می‌شمرد، حتی پلیس نیویورک را نگه می‌داشت و آنها را بسوی اسلام فرا می‌خواند چنانکه خود با چشمان خودم می‌دیدم، برای مناظره به کلیساهای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-thumbnail wp-image-2950" title="farayeshan-khanid" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2010/04/farayeshan-khanid-100x100.jpg" alt="farayeshan-khanid" width="100" height="100" />نویسنده: حیان بن مثنی الیافعی / ترجمه: عادل حیدری</h4>
<p>او را در نیویورک ملاقات کردم&#8230; مردی که دوستدار دعوت بود و فرصتی را نمی‌یافت مگر آنرا در راستای نشر خیر غنیمت می‌شمرد، حتی پلیس نیویورک را نگه می‌داشت و آنها را بسوی اسلام فرا می‌خواند چنانکه  خود با چشمان خودم می‌دیدم، برای مناظره به کلیساهای مسیحیان می‌رفت تا حجت را بر آنها اقامه نماید.<span id="more-2949"></span></p>
<p>شغلی عالی با دستمزی خوب داشت، اما آنرا ترک کرده و به پیشه‌ای کم درآمدتر مشغول شد، وقتی علت را از او پرسیدم گفت: من در شغل جدیدم با تعداد بیشتری از انسانها برخورد می‌کنم و در نتیجه می‌توانم مخاطبان بیشتری برای دعوت  داشته باشم.</p>
<p>همواره این جمله را تکرار می‌کرد: &#8220;فرایشان خوانید پیش از اینکه فرایتان خوانند&#8221;. بارها و بارها او را به قتل تهدید کرده بودند اما هیچگونه سستی در وی بوجود نیامد چنانکه تا امروز همچنان راه خود را ادامه می‌دهد.</p>
<p>او هشام است&#8230; جوانی که قلبش برای یاری دین اسلام می سوزد. روزی از او پرسیدم آیا کسی توسط تو مسلمان شده؟ پاسخ داد: الحمدلله تاکنون توانسته‌ام سبب وارد شدن پنجاه نفر به اسلام شوم.</p>
<p>همیشه از مساجد نیویورک می‌خواست شیوه‌ی Open House   يا خانه آزاد را در پیش گیرند. (یعنی دعوت غیر مسلمانان به مسجد و سخن گفتن با آنان پیرامون اسلام و دادن نوارهای سخنرانی و کتابهایی درباره‌ی دین  اسلام به آنها) بعضی از ائمه مساجد پیشنهادش را می‌پذیرفتند و بسیاری نیز به مخالفت بر می‌‌خواستند.</p>
<p>خداوند چنین تقدیر نمود که من از این ایالت سفر کنم، پس از دوسال او را همراه با فرزندش دیدم، به محض دیدنش اشک از چشمانم جاری شد&#8230; چرا که نه؟! کسی را می‌دیدم که تمام وقت خود را برای دعوت داده و پیشه‌اش را رها کرده بود، و قبل از همه چیز قلبش آتش می‌گرفت از اینکه انسانی با عقیده‌ی کفر از دنیا برود، چرا اشک نریزم درحالی که نامه‌هایی را بیاد می‌آورم که در آن وی را تهدید به قتل نموده بودند اما او از دعوتش باز نایستاده بود، چرا اشک نریزم که من امتی را در قالب یک مرد می‌دیدم و او را از کسانی می‌پندارم که رسول الله صلی الله علیه و سلم در موردشان می‌فرماید: «پروردگار همواره برای دینش بذری می‌کارد که آنها را در فرمانبرداری از خود به کار می گمارد».</p>
<p>از او پرسیدم آیا همچنان بر مسیر خود پایدار هستی؟ با اعتماد کامل گفت: &#8220;آیا کسی این راه را ترک می‌کند؟!&#8221; سپس به فرزندش که سمت راستش ایستاده بود اشاره‌ای کرد و گفت: &#8220;این  فرزند من است و اکنون به امور تازه مسلمانان می‌پردازد و از طریق اینترنت با آنها نامه‌نگاری می‌کند و احوال آنها را جویا می‌شود&#8221;.</p>
<p>سپس خود و خانواده‌اش سوار ماشین من شدند&#8230; در راه از او پرسیدم: به یاد داری دو سال پیش وقتی از تو پرسیدم چند نفر بدست تو مسلمان شده اند؟ گفتی پنجاه نفر، الآن تعداد آنها چقدر است؟</p>
<p>لبخندی زد و گفت: الحمدلله؛ بیش از صد نفر.</p>
<p>در پایان سخنی که هر مسلمانی را که برای دینش غیرتی نشان نمی دهد تکان می‌دهد، سخنی که افق‌ها را بر کسی که به گام نهادن خویش بر خوبی اکتفا نموده و و دمی به آن نیندیشده که خوبی را منتشر نماید، می‌گشاید را که در واقع همان سخن اوست که همواره به من می‌گفت یاد آور می‌شوم که: <strong>&#8220;فرایشان خوانید پیش از اینکه فرایتان خوانند&#8221;</strong>.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/2949/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از انجیل تا قرآن؛ داستان اسلام یوسف بران</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2350</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/2350#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 15:10:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2350</guid>
		<description><![CDATA[نگارش و ترجمه: یعقوب پغار در سال 1386 هـ ش بود که توفيق انجام مراسم حج نصيبم گرديد. در سرزمين وحي مسلمانان زيادي را با مليت هاي مختلف ملاقات کردم که برخي مسلمان زاده و برخي تازه مسلمان بودند. يک روز پس از نماز عصر در مسجد الحرام نشسته بودم که متوجه شدم در سمت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4 dir="rtl">نگارش و ترجمه: یعقوب پغار</h4>
<p dir="rtl">در سال 1386 هـ ش بود که توفيق انجام مراسم حج نصيبم گرديد. در سرزمين وحي مسلمانان زيادي را با مليت هاي مختلف ملاقات کردم که برخي مسلمان زاده و برخي تازه مسلمان بودند.</p>
<p>يک روز پس از نماز عصر در مسجد الحرام نشسته بودم که متوجه شدم در سمت راست من جواني که ظاهرا چهره اي اروپايي يا آمريکايي داشت نشسته است. با وي احوالپرسي کردم و از مليتش پرسيدم. جواب داد اهل کانادا هستم. پرسيدم مسلمان زاده هستيد يا مسلمان شده ايد؟ گفت: قبلا مسيحي بودم و نزديک يک سال است که مسلمان شده ام.<span id="more-2350"></span></p>
<p>از آن روز به بعد با او دوست شدم و از طريق ايميل با هم ارتباط داريم. از او در مورد علت و چگونگي مسلمان شدنش پرسيدم…</p>
<p>بنده سخن را کوتاه مي کنم و چگونگي مسلمان شدنش را از زبان خودش مي شنويم . يعقوب پغار</p>
<p>من توني بران (Tony braun)هستم. متولد سال 1981 م ، در کشور کانادا شهر رد ديير (Red deer) به دنيا آمده ام و در همين شهر بزرگ شده ام.</p>
<p>خانواده ام از مسيحيان متعصب و از خدمت گذاران کليسا و اکثر دايي ها و عموهايم کشيش هستند. بنابراين من يک مسيحيِ مذهبي و از پيروان مذهب پروتستان (Baptist protestan) بودم.</p>
<p>از اسلام اطلاعات چنداني نداشتم و طبق باور مذهبي متعصبي که داشتم اسلام را ديني باطل و مسلمانان را گمراه و تروريست مي پنداشتم.</p>
<p>يک روز فکر کردم اگر بتوانم مسلمانان را به مسيحيت هدايت و راهنمايي کنم کار بزرگي انجام داده ام. اما اين کار نياز به تحقيق و بررسي پيرامون اسلام و مسيحيت داشت، چون شناخت من از مسيحيت بيشتر بر پايه ي تقليد و تعصب بود.</p>
<p>گاهي اوقات حس سه گانه پرستي و يا اينکه عيسي عليه السلام فرزند خداست مرا رنج مي داد. بعضي وقت ها هم که سوالاتم را مطرح مي کردم، پدر و مادرم و حتي رهبران ديني پاسخ روشن و واضحي به من نميدادند. ولي من به خود مي گفتم اينها از من بهتر و بيشتر مي دانند و بدينصورت خود را قانع مي کردم.</p>
<p>بنابراين قبل از مطالعه و تحقيق در مورد اسلام، که هدف من اثبات بطلان و بي ارزشي آن بود، بايد از انجيل شروع مي کردم.</p>
<p>جالب است بدانيد که رهبران مسيحي، مسيحيان را به تحقيق و بررسي انجيل هاي موجود تشويق و ترغيب نمي کنند. چون انجيل هاي موجود متفاوت و مختلف هستند و تناقضات و اشتباهاتي در آن ها يافت مي شود.</p>
<p>من براي اثبات برتري مسيحيت بر اسلام و پاسخ به سوالات و شبهاتِ خودم، انجيل کينگ جيمز (King james) را انتخاب کردم.</p>
<p>در اين انجيل ذکر شده است که حضرت عيسي عليه السلام براي خدا نماز ميخوانده و همه ي پيامبران چنين مي کردند. و جالب اينکه در همين انجيل بشارت پيامبر خاتم هم ثبت شده است.</p>
<p>نتيجه ي اين تحقيقات اين بود که اعتقاد تثليث و اينکه عيسي عليه السلام، پسر خداست را کنار گذاشتم و به اين باور رسيدم که بايد يک خدا را پرستيد. ولي مطرح کردن اين اعتقاد مشکلاتي را از طرف فاميل و دوستان در بر داشت. اما من به آن ها مي گفتم که هدف من اثبات برتري مسيحيت بر اسلام است، چون هنوز اين اعتقاد را داشتم.</p>
<p>براي اثبات باطل بودن اسلام بايد از قرآن شروع مي کردم. چون بعد از تحقيقات به اين نتيجه رسيده بودم که اصل اسلام بر قرآن استوار مي باشد. پس از بررسي و تحقيقات فراوان که حدود هفت سال به طول انجاميد به اين نتيجه رسيدم که همه ي قرآن هاي موجود داراي يک متن واحد هستند و مثل انجيل هاي موجود، متفرق و مختلف نيستند.</p>
<p>در هيچ کدام از قرآن ها، اشتباه يا تناقضاتي نيافتم. هرچه بيشتر تلاش مي کردم تا عيب و نقصي پيدا کنم به حقايقي مي رسيدم که تا بحال به اين روشني و وضوح نديده بودم. پس به اين يقين رسيدم که اين همان پيام ناب و خالص خداوند مهربان مي باشد.</p>
<p>به آرامش دروني رسيده بودم که نمي توانم چگونه آن را توصيف کنم. چون اين همان حقيقتي بود که من در مسيحيت دنبال آن مي گشتم.</p>
<p>هيچ وقت يادم نمي رود وقتي که مي خواستم اقرار به گفتن کلمه ي شهادتين نمايم. لحظه اي به خودم خنديدم و گفتم: پسر آمده بودي باطل بودن قرآن و حقانيت مسيحيت را ثابت کني تا بلکه بتواني مسلماني را به مسيحيت هدايت کني! از طرفي به خانواده و فاميل و.. چه خواهي گفت؟</p>
<p>در اين فکر بودم که اشک در چشمانم حلقه زد و بغض گلويم را فشرد. با خود گفتم: خورشيد را نمي شود پنهان کرد و با فطرت درون خود نمي شود جنگيد. پس با صداي بلند و از ته قلب گفتم: «أشهد أن لا اله الا الله وأشهد أن محمدا رسول الله».</p>
<p>اين توفيق بزرگ در سال 2006م اتفاق افتاد و سال بعد، اداي مناسک حج نصيبم شد.</p>
<p>پس از تشرف به دين مبين اسلام با موجي از مخالفت ها و سرزنش ها مواجه شدم که الحمدلله، هيچ کدام نتوانستند ايمان مرا نسبت به اسلام خدشه دار کنند. در نتيجه مي گفتند که من کافر شده ام و به دين تروريست ها داخل شده ام.</p>
<p>به راستي زندگي کردن در غرب براي مسلمانان مخصوصا، خوهران سخت و دشوار است. اما پيروي از حق به هر قيمتي که باشد مي ارزد. همانطور که حضرت ابراهيم عليه السلام به ما مي آموزد وقتي که فرمود: پروردگارا: نماز من، مناسک من، زندگي و مرگ من بخاطر توست.</p>
<p>شهري که من در آن زندگي مي کنم 85705 نفر جمعيت دارد که فقط 200 نفرمان مسلمان هستيم. پدر و مادر و خواهرانم هنوز بر دين مسيحيت هستند اما نظرشان نسبت به اسلام کاملا تغيير کرده که اميدوارم در آينده ي نزديک به دين اسلام مشرف شوند. ضمنا من هنوز مجرد هستم و با خانواده ام در يک خانه زندگي مي کنم. خودم هم در يک بيمارستان مشغول به کار هستم.</p>
<p>مدتي است که مشغول فراگيري زبان عربي هستم. در رابطه با تبليغات اسلامي فعاليت هاي چشمگيري داريم تا حقانيت اسلام را در کانادا آشکار کنيم و الحمدلله تا به حال موفقيت هاي اميدوار کننده اي را کسب کرده ايم.</p>
<p>يک توصيه: به نظر من بيشتر مسلمان زاده ها خوب نمي دانند از چه نعمت بسيار بزرگي بهره مند هستند، زيرا در تاريکي و گمراهي اديان ديگر زندگي نکرده اند.</p>
<p>قدر و ارزش اين نعمت را بدانيد وشناخت بيشتر و بهتر آن، از طريق مطالعه و تحقيق در مورد قرآن کريم و زندگي پيامبر خاتم و اصحاب و ياران بزرگوارش که سهم عظيمي در جهاني کردن اين دين بزرگ داشته اند، را جزو برنامه ي روزانه ي خود قرار دهيد.</p>
<p>اگر دوست داشته باشيد مي توانيد به وب سايت من سري بزنيد. آدرس وب سايت من: <a href="http://www.ashadu.com/" target="_blank">www.Ashadu.com</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/2350/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نجات جسد فرعون</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2346</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/2346#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 06:42:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیداری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2346</guid>
		<description><![CDATA[نویسنده: طارق محیایی درگهانی هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981م زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل شود . هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست،بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-thumbnail wp-image-2347" title="nejate-jasade-feron" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/11/nejate-jasade-feron-80x106.jpg" alt="nejate-jasade-feron" width="80" height="106" />نویسنده: طارق محیایی درگهانی</h4>
<p dir="rtl">هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981م زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل شود . هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست،بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.<span id="more-2346"></span></p>
<p dir="rtl">پس از اتمام مراسم،جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه،آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند . رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند، او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود .تحقیقات پرفوسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد..<br />
بقایای نمکی که پس از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد،آن را مومیایی کرده اند . اما مسئله ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد باقی مانده است در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است .</p>
<p dir="rtl">پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا ) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند، چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مور غرق شدن فرعون است.<br />
ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.</p>
<p dir="rtl">در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ی او بعد از مرگ را خبر داده است. حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال 1898م و تقریبا درحدود دویست سال قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از 1400 سال پیدا شده است؟ چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمیگذرد؟</p>
<p dir="rtl">موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر میکرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن میگوید اما از نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمیآورد.. و با خود میگفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟ و آیا ممکن است که محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟</p>
<p dir="rtl">او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند.</p>
<p dir="rtl">پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم به سفر کشورهای اسلامی گرمت تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود:</p>
<p dir="rtl">(( <span style="color: #993300;">فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَإِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا لَغَافِلُونَ </span>))</p>
<p dir="rtl">اين آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد :</p>
<p dir="rtl">من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم.</p>
<p dir="rtl">موریس بوکای بار تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده ذر عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.وبر ايمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد ((<span style="color: #993300;">لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد</span>))</p>
<p dir="rtl">حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتابی بود بنام ( قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/2346/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نبرد من؛ داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/1714</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/1714#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 13:13:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نماز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.info/?p=1714</guid>
		<description><![CDATA[ترجمه: ابوعامر روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد. ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام آرام پیش بری… پیش خودم گفتم: آیا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><img class="alignright size-full wp-image-1713" title="even-angels-ask" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/11/even-angels-ask.jpg" alt="even-angels-ask" />ترجمه: ابوعامر</strong></h4>
<p>روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد.</p>
<p>ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام آرام پیش بری…</p>
<p>پیش خودم گفتم: آیا نماز اینقدر سخت است؟<span id="more-1714"></span></p>
<p>ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.</p>
<p>آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار می کردم. همینطور آیات قرآنی که باید می خواندم و همچنین دعاها و اذکار واجب نماز را…</p>
<p>از آنجایی که چیزهایی که باید می خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی حفظ می کردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.</p>
<p>آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آنکه احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.</p>
<p>ساعت نزدیک به نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم…</p>
<p>داخل دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم بر روی سنگ روشویی گذاشتم و صفحه ی چگونگی وضو را باز کردم.</p>
<p>دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می دهد!</p>
<p>وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند<span><sup>۱</sup></span>…</p>
<p>وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم طوری که لاله ی گوشم را لمس کردم .<span><sup>۲</sup></span> بعد با صدایی پایین <strong>الله اکبر</strong> گفتم.</p>
<p>امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.</p>
<p>ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!؟</p>
<p>نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آنجا نیست. وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم…</p>
<p>یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم: <strong>الله اکبر</strong>.</p>
<p>با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی شد به آرامی سوره ی فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره ی کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم!!</p>
<p>پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم بطوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.</p>
<p>احساس خجالت کردم… چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال بودم که تنها هستم.</p>
<p>در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم: <strong>سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد</strong></p>
<p>حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.</p>
<p>در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد… جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم. ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم… به مانند بنده ای که در برابر سرورش کوچک می شود…</p>
<p>احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.</p>
<p>بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آنها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند. تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آنها خواهم شد.</p>
<p>انگار صدای آنها را می شنیدم که می گویند: بیچاره جف! عرب ها در سانفرانسیسکو عقلش را ازش گرفته اند!</p>
<p>شروع کردم به دعا: خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن…</p>
<p>نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم. الان روی دو زانوی خود نشسته بودم… سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم… ذهنم را از همه ی افکار خالی کردم و گفتم: <strong>سبحان ربی الأعلی…</strong></p>
<p><strong>الله اکبر… </strong>این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را همچنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.</p>
<p><strong>الله اکبر…</strong> و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم. در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله ی سبحان ربی الأعلی را خودبخود تکرار می کردم. مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم.</p>
<p><strong>الله اکبر…</strong> برای رکعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله آسان تر از مرحله ی قبل به نظر می رسید تا اینکه در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم.</p>
<p>سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.</p>
<p>در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم همچنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم… خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن اینقدر با خودم جنگیدم.</p>
<p>در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور آمدم… هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.</p>
<p>و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.</p>
<p>موجی من را در بر گرفت که هیچگونه نمی توانم وصفش کنم جز اینکه آن حس به « سرما » شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون می تابد.</p>
<p>چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز اینکه این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.</p>
<p>گو اینکه <strong>« رحمت » </strong>به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.</p>
<p>سپس بدون اینکه سببش را بدانم گریه کردم. اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد. هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.</p>
<p>این گریه نه برای احساس گناه نبود… گر چه این گریه نیز شایسته من بود… و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوشحالی… مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم ار ترس و خشم را به بیرون می ریزد.</p>
<p>در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست.<span><sup>۳</sup></span></p>
<p>مدتی همانگونه بر روی دو زانو و در حالی که بسوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.</p>
<p>وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.</p>
<p>اما مهمترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.</p>
<p>قبل از اینکه از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:</p>
<h4><strong>«خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن.. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم!»</strong></h4>
<p><span style="color: #ff0000;"><em>برگرفته از کتاب “Even Angels Ask ” (حتی فرشتگان نیز می پرسند) اثر دکتر جفری لانگ. برگردان از ترجمه ی عربی این قسمت از کتاب توسط دکتر عثمان قدری مکانسی</em></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><img class="alignright" title="278-7" src="http://abooamer.files.wordpress.com/2009/03/278-7.gif?w=161&amp;h=121" alt="278-7" width="161" height="121" />داستانی که خواندید، داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است.</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">وی که در خانواده ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی ملحد می شود. وی از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه ی آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد.</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">دکتر جفری لانگ تاکنون چند کتاب درباره ی تجربه ایمان خود نوشته که از این میان می توان به کتاب «نبرد برای ایمان» و «حتی فرشتگان نیز می پرسند» اشاره کرد.</span></p>
<p>__________________________________</p>
<p><span>۱</span>- صحیح این است که رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) برخی اوقات آب وضو را خشک می کرد و برخی اوقات خشک نمی کرد و بر این اساس برخی از علما گفته اند سنت این است که انسان برخی اوقات آب وضو را خشک کند و برخی اوقات نه. اما برخی دیگر از علما نظرشان بر این است که خشک نکردن آب وضو از سوی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) صرفا برای خنک شدن بوده و نه به قصد عبادی.</p>
<p><span>۲</span>- صحیح تر این است که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در هنگام بلند کردن دست برای تکبیر احرام، لاله گوش خود را لمس نمی کرد بلکه فقط دستان خود را در حالی که کف آن بسوی قبله بود تا مقابل گوش و یا تا مقابل کتفش بالا می آورد. والله اعلم</p>
<p><span>۳</span>- این سخن دکتر جفری لانگ کاملا صحیح است و نشان می دهد او به درستی و با فطرت خویش نماز و مغفرت را درک کرده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/1714/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان یک دستاورد</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/510</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/510#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 21:56:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=510</guid>
		<description><![CDATA[خالد بن عبد الله الفواز / ترجمه: ابوعمر انصاری حکایت ما در باره ی شخصیتی است که نقش بزرگی در زمینه ی امور خیریه و دعوت به سوی اسلام داشته است. حدود هشتاد سال قبل در شبه جزیره ی هند، پاکستان کنونی و در خانواده ای ثروتمند چشم به جهان گشود. خانواده اش سیک بودند. و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4 style="text-align: right;"><strong><a href="http://www.bidary.net/archives/510"><img class="alignright size-full wp-image-3917" title="dastavard" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/dastavard.jpg" alt="" width="80" height="90" /></a>خالد بن عبد الله الفواز / ترجمه: ابوعمر انصاری<br />
</strong></h4>
<p>حکایت ما در باره ی شخصیتی است که نقش بزرگی در زمینه ی امور خیریه و دعوت به سوی اسلام داشته است.</p>
<p>حدود هشتاد سال قبل در شبه جزیره ی هند، پاکستان کنونی و در خانواده ای ثروتمند چشم به جهان گشود. خانواده اش سیک بودند. و همانند خانواده های ثروتمندی که برای فرزندان خود معلم و مربی انتخاب می کنند، خانواده او نیز برایش معلم مسلمانی گرفتند تا او را آموزش دهد.</p>
<p>پسر زیر نظر این معلم مسلمان تربیت شد و از او پایه های اسلام، اخلاق و عقیده ی توحید را فراگرفت و دیری نپایید که مسلمان شد و اسلامش را آشکار نمود.<span id="more-510"></span></p>
<p>خانواده که از مسلمان شدن او خشمگین شده بودند او را طرد کرده و از او اعلام بیزاری نمودند. ولی این جوان که خون یک تاجر در رگهایش جریان داشت، مشکلات را از سر راه خود برداشت و توانست ثروت قابل توجهی را به دست بیاورد.</p>
<p>ازدواج کرد و صاحب فرزندانی شد.</p>
<p>فرزندان خود را به مدرسه ی حفظ قرآن فرستاد&#8230;</p>
<p>ولی آنها او را سرافکنده کرده و نتوانستند درس را ادامه دهند.</p>
<p>از این قضیه احساس ناراحتی می کرد زیرا آرزوی حافظ شدن فرزندانش برباد رفته بود.</p>
<p>مدیر مدرسه نیز از اینکه فرزندان او فراگیری قرآن را رها می کردند احساس ناراحتی می کرد و به همین خاطر ایده ای را به او پیشنهاد نمود و گفت: تو برای آموزش فرزندان خود مشتاقی، پس فکر کن که تمامی دانش آموزان این مدرسه فرزندان تو هستند آنها را زیر پوشش خودت قرار بده و از این مدرسه حمایت کن.</p>
<p>این ایده در او « محمد یوسف سیتی» اثر گذاشت و تصمیم گرفت که مدرسه را ارتقاء داده و بهترین معلمان جهان اسلام را برایش استخدام کند.</p>
<p>زمانی که از خودش پرسید: کجا می توانم بهترین معلمهای تعلیم قرآن را پیدا کنم؟ جز یک جواب نیافت&#8230;</p>
<p>مکه ی مکرمه&#8230;</p>
<p>بله مکه ی مکرمه می توانست جایگاه این معلمهای ممتاز باشد.</p>
<p>چمدانش را بست و به سوی مکه به راه افتاد تا اساتید آموزش قرآن را بیابد.</p>
<p>به شهر مکه که رسید شگفت زده شد زیرا در مکه مؤسسه ای که کارش آموزش قرآن باشد وجود نداشت! و تنها به حالت خودجوش و به صورت فردی یا به صورت حلقه هایی در زوایای مسجد الحرام، آموزش قرآن به چشم می خورد.</p>
<p>با خودش گفت: کدام یک مهمتر است؟ مدرسه ی حفظ قرآن در کشورم یا در مسجد الحرام؟<br />
جواب مسجد الحرام بود.</p>
<p>شیخ محمد یوسف سیتی فکر تأسیس مؤسسه حفظ قرآن کریم در مکه ی مکرمه را با علمای مسجد الحرام در میان گذاشت و آنها نیز او را تشویق کرده و در این کار با او همراه شدند.</p>
<p>و اینگونه بود که اولین مؤسسه حفظ قرآن کریم در عربستان سعودی در سال 1382 هجری تأسیس شد و شیخ صد مربی قرآن را از پاکستان با خود آورد تا این مؤسسه ی مبارک در مسجد الحرام و دیگر مساجد مکه شروع به کار کند.</p>
<p>بعد از دو سال محمد یوسف سیتی با همین فکر به مسجد نبوی رفت و آ ن را با علمای آنجا در میان گذاشت. آنها نیز به او خوش آمد گفته و او را برای این کار تشویق کردند.</p>
<p>و بدین ترتیب دومین مؤسسه حفظ قرآن کریم در سال 1384 هجری در مدینه منوره تأسیس شد.</p>
<p>این مؤسسه نیز در مسجد نبوی و دیگر مساجد مدینه منوره فعالیت خود را شروع کرده و مردم بسیاری برای آموزش فرزندان خود، به آن روی آوردند.</p>
<p>در سال 1386 هجری شیخ با همین فکر به شهر ریاض پایتخت عربستان سفر کرد و ایده اش را با مفتی آن زمان عربستان سعودی شیخ محمد بن ابراهیم رحمه الله درمیان گذاشت. و طولی نکشید که شیخ قضیه را به ملک فیصل رحمه الله منتقل کرده و او که با این کار موافق بود شیخ محمد بن ابراهیم را مکلف به نظارت بر این مؤسسه کرد و شیخ نیز یکی از دانش آموزان ممتازش یعنی شیخ عبدالرحمن بن عبدالله بن فریان رحمه الله را مسئول تأسیس و اداره این مؤسسه نمود.</p>
<p>این مؤسسه کارش را با برپایی پنج حلقه در مساجد شهر ریاض آغاز نمود و سپس گسترش پیدا کرد تا آنجایی که هم اکنون تعداد دانش آموزان پسر و دختر آن از هزار و صد وبیست نفر بیشتر شده است.</p>
<p>کار تأسیس مؤسسات حفظ قرآن کریم ادامه یافت تا آنجایی که تعداد آنها به بیش از 120 مؤسسه در سراسر عربستان سعودی رسید.</p>
<p>آثار این فکر منحصر به عربسان سعودی نشد بلکه راه خود را به سرزمینهای خارج از آن نیز باز نمود تا جایی که مؤسسات متخصص در حفظ قرآن در کشورهای خلیج ، مصر، شام، اردن و بلکه در فلسطین و لبنان و یمن نیز تأسیس شدند سرزمینهایی که چه بسا خود در این امر پیشگام بوده اند.</p>
<p>و از افتخارات این مؤسسات همین کافی است که توانست نسلی مبارک از علما و طلاب علم را پرورش دهد و بلکه نسلی مبارک از ائمه مسجد الحرام و مسجد النبی را تربیت نمود. کسانی که ملیونها نفر پشت سر آنها به نماز می ایستند ، کسانی که ثمره ی این حلقه های مبارکی هستند که در آن کتاب الله سبحانه و تعالی حفظ می شود، آنهایی که الگوی خیر و عمل صالح و دعوت شدند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">نکات ارزشمندی در این داستان برای ما نهفته است. محمد یوسف سیتی که روزی سیک مذهب و کافر بود ، خداوند نسبت به او اراده خیر و نجات از آتش نمود و او را به دینش هدایت نمود و نسبت به این امت نیز اراده خیر نمود تا این بذرهای مبارک را با دستان این مرد بنشاند.</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">محمد یوسف سیتی به سوی پروردگارش شتافت در حالی که خود نمی دانست که این مؤسسات و اثر مبارک آن حلقه ها به کجا رسیده و یا به کجا خواهند رسید و تنها الله سبحانه و تعالی است که ثمرات این مؤسسات را می داند.</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">در پایان تنها می توانیم بگوییم که الله سبحانه و تعالی در برابر این کار عظیم و مبارک به آنها جزای خیر عطا بفرماید.</span></p>
<p><span style="color: #888888;">مجلة البيان ؛ شماره 253</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/510/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دختری از روسیه</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/482</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/482#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 21:15:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>omegaamd</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=482</guid>
		<description><![CDATA[أبوأنس ماجد البنكاني / ترجمه: ابوعمر انصاری اين داستان را به شما تقديم مي كنم، داستاني كه بايد آنرا به ياد داشته باشيم و آنرا به همسران ،‌دختران و خواهران خويش منتقل كنيم تا آنرا در دل ،‌عقل و جان خود به خاطر بسپارند تا همه بدانند كه دين خداوند پيروز و سربلند است حتي [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><a href="http://www.bidary.net/archives/482"><img class="alignright size-full wp-image-3894" title="dokhtar-roos" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/dokhtar-roos.jpg" alt="" width="69" height="78" /></a>أبوأنس ماجد البنكاني / ترجمه: ابوعمر انصاری</strong></h4>
<p>اين داستان را به شما تقديم مي كنم، داستاني كه بايد آنرا به ياد داشته باشيم و آنرا به همسران ،‌دختران و خواهران خويش منتقل كنيم تا آنرا در دل ،‌عقل و جان خود به خاطر بسپارند تا همه بدانند كه دين خداوند پيروز و سربلند است حتي اگر اهل آن از آن شانه خالي كنند يا افرادي كه به آن منتسب هستند و دربين ما زندگي مي كنند،‌با زبان ما سخن مي گويند و به طرف قبله ما نماز مي خوانند ،‌ با آن سرجنگ داشته باشند.دختري از روسيه&#8230; تازه مسلمان و از سرزمين كفر،‌ زبان عربي بلد نبود اما مسيري را پيموده بود كه بيشتر مردان ما از رفتن آن باز مانده اند.<span id="more-482"></span></p>
<p><strong>اصل داستان:</strong> از روسيه آمده بود. به همراه چند تن از زنان روسي كه يك تاجر روسي آنها را به اين كشور خليجي آورده بود. هدف، خريد وسايل برقي و وارد كردن آن به كشور روسيه به عنوان وسايل شخصي بود. زيرا به اين روش ديگر اين وسايل شامل هزينه هاي گمركي نمي شد و تاجر روسي اين وسايل را پس از تحويل گرفتن از اين زنان با سود فراوان در روسيه به فروش مي رساند و در عوض به آنها دستمزد مي داد. اين كار در روسيه به امري رايج تبديل شده بود زيرا بسيار ارزان پاي آنها در مي آمد.</p>
<p>زماني كه اين تاجر با همراهانش به اين كشور خليجي رسيدند اين مرد قضيه اي مخالف با آن چيزي كه از قبل قرار گذاشته بودند را براي آنها مطرح كرد.</p>
<p>گفت: شما اكنون به اينجا آمده ايد تا مبلغي پول به دست بياوريد و اينجا مكاني است كه به ثروت فراوان و اموال بي حد و حصر و مردماني كه بي حساب خرج مي كنند شهرت دارد!!</p>
<p>نظر شما در باره تن فروشي و فحشاء چيست؟</p>
<p>هر كدام از شما كه اراده كند،‌ثروت فراواني در انتظار اوست.</p>
<p>و شروع به پهن كردن دام خود و فريب و اغواي آنها نمود تا جاييكه بيشتر آنها را با نظرات شيطانيش قانع كرد. زيرا هيچ بازدارنده ايماني و التزام اخلاقي در ميان نبود كه بتواند آنها را از انجام اين كار منع كند و درضمن فقري كه با آن دست و پنجه نرم مي كردند آنها را به قبول چنين كاري فرا مي خواند.</p>
<p>مگر يك زن كه او قبول نكرد و تاجر روسي او را به تمسخر گرفت و گفت: تو دراين كشور از بين مي روي ،‌ زيرا خودت هستي و لباسهايت و من هيچ چيز به تو نخواهم داد.</p>
<p>آن زن شروع به فكر كردن در باره مسئله كرد كه چه مي تواند بكند؟</p>
<p>تصميم عاقلانه اي گرفت،‌ گذرنامه اش را كش رفت و از خانه خارج شد و به خيابانها گريخت . هيچ چيزي به همرا ه نداشت به جز لباسي كه خود را با آن پوشانده بود و گذرنامه اش. تاجر روسي كه او را ديد صدايش زد و گفت:</p>
<p>هر وقت به بن بست رسيدي و همه ي راهها به رويت بسته شد بيا اينجا،‌ آدرس را كه داري.</p>
<p>گوينده داستان تعريف مي كند: من به همرا ه مادر و دو خواهرم در خيابان را ه مي رفتيم كه ناگهان اين زن به سرعت به طرف ما دويد و شروع به صحبت كردن با ما كرد ،‌ البته به زبان روسي. ما به او فهمانديم كه روسي بلد نيستيم. گفت: انگليسي بلديد؟</p>
<p>گفتيم: بله. خوشحال شد ولي خوشحالي پوشيده با غم و همراه با گريه.</p>
<p>گفت: من زني روسي هستم و داستانم اينچنين است و فقط از شما مي خواهم كه مدتي به من جا و مكان بدهيد تا بتوانم با خانواده ام در روسيه تماس بگيرم و در مورد كارم تصميم بگيرم.</p>
<p>ما نيز در مورد اين زن شروع به مشورت كرديم كه آيا او را قبول كنيم يا نه. شايد حقه باز باشد،‌ يا فراري و يا&#8230;!!</p>
<p>در آخر صلاح ديديم كه سخنش را باور كنيم و او را با خود به خانه ببريم.</p>
<p>هنگامي كه به خانه رسيديم او شروع به تماس گرفتن كرد اما خطوط كشورش قطع بودند. بسيار تلاش كرد اما فايده اي نداشت&#8230;</p>
<p>خواهرانم با او همانند يك خواهر رفتار مي كردند و او را به اسلام دعوت كردند ،‌اما او قبول نمي كرد،‌ از اسلام متنفر بود ،‌ رد مي كرد ،‌ دوست نداشت.</p>
<p>زيرا او از خانواده متعصب ارتدوكس بود كه از اسلام و مسلمانان بدش مي آمد.<br />
گاه گاهي از او نا اميد مي شديم ولي اصرار فراوان جايي براي نا اميدي نمي گذارد.</p>
<p>خالد مي گويد: من هم گاهي در بحث به خواهرانم كمك مي كردم و گاهي هم خودم مستقيما وارد بحث مي شدم.</p>
<p>در يكي از روز ها به كتابخانه دعوت رفتم و از مسئول آنجا كتابي روسي در مورد اسلام طلب كردم و او برايم داستاني مشابه حكايت ما را تعريف كرد تا من را براي دعوت اين زن به اسلام تشويق كند.</p>
<p>مسئول كتابخانه در مورد خالد مي گويد: جواني به اينجا آمد و به من گفت: آيا كتابهايي درباره اسلام به زبان روسي يا انگليسي داريد؟</p>
<p>گفتم: بله داريم اما كم هست. هر چه دارم به تو مي دهم و تو مي تواني بعد از يك هفته يا ده روز ديگر بيايي تا باز به تو كتاب بدهم. او نيز تعداد كمي كتابچه برداشت و رفت.</p>
<p>بعد از مدتي برگشت در حالي كه چهار زن همراه او بودند سه تاي آنها با حجاب بودند كه فقط صورت و دستهايشان معلوم بود اما چهارمي كه زن زيبايي بود بر سرش حجابي نبود و موهايش آشكار بود.</p>
<p>از خالد خواستم كه زنها را به اتاق انتظار زنان راهنمايي كند. سپس او پيش من آمد و گفت: اين زن روسي داستانش چنين و چنان است همان داستاني كه گفتم. و من حدود يك هفته قبل اينجا آمده بودم و از شما كتاب گرفته بودم و الآن آمده تا كتابهاي ديگري به همراه تعدادي نوار از شما بگيرم . زيرا من اسلام را به او عرضه كردم و او كم كم دارد قبول مي كند و به او گفته ام كه اگر مسلمان شود با او ازدواج مي كنم.</p>
<p>مسئول كتابخانه مي گويد: كتابهاي ديگري به او دادم كه آنها را با خودش برد. و بعد از مدتي برگشت و خبر داد: آن زن مسلمان شده و مي خواهد كه اسلامش را آشكار كند.</p>
<p>مسئول كتابخانه مي گويد: از او خواستم كه يك سري از كتابها را به همسرش بدهد تا آنها را خوب بخواند زيرا طبق قانون اينجا بايد آن زن امتحان بدهد&#8230; آن زن كتابها را خواند و سپس او را به پيش من آورد تا از او امتحان بگيرم.</p>
<p>من هم امتحان گرفتم و او قبول شد. من هم وقت ديگري را مشخص كردم تا اينكه بيايد و اسلامش را اعلام كند.</p>
<p>وقتي كه اسلامش را اعلام كرد من به خالد گروهي از خواهران بافرهنگ و تحصيلات عالي كه كلاس آموزش قرآن كريم داشتند و ميتوانستند بهتر با آن زن ارتباط برقرار كنند را معرفي كردم.</p>
<p>گذشت تا اينكه بعد از مدتي خالد و همسرش آمدند تا سند ازدواج خود را بياورند.</p>
<p>خالد گفت: مژده بده كه من الحمدلله ازدواج كردم.</p>
<p>مسئول كتابخانه مي گويد: ولي چيزي كه من را شگفت زده كرد اين بود كه اين زن حجاب كاملي به تن كرده بود كه هيچ قسمت از بدنش آشكار نبود.</p>
<p>به شوخي به خالد گفتم: چرا اين اينجوري شده؟</p>
<p>گفت: داستان مفصل و ظريفي دارد. بعد از ازدواج من به همراه او براي خريد احتياجاتمان به بازار رفته بوديم كه همسرم زنان محجبه را ديد و اين اولين باري بود كه او زني را با حجاب كامل مي ديد،‌براي همين برايش عجيب بود.</p>
<p>به من گفت: چرا اين زن اينگونه لباس مي پوشد؟ آيا عيبي در بدنش هست كه مي خواهد از ديگران پنهان كند؟</p>
<p>خالد مي گويد: من با غيرت اسلامي جواب دادم نه. اين زن حجابي را پوشيده كه خداوند سبحانه و تعالي براي بندگانش برگزيده و رسول الله صلي الله و عليه و سلم به آن دستور داده.<br />
او بعد از كمي فكر كردن به من گفت: بله يقينا اين همان حجاب اسلامي است.</p>
<p>گفتم: از كجا فهميدي؟ گفت: من الآن هر وقت وارد اماكن تجاري مي شوم چشمان مردمان آنجا صورتم را مي درد! انگار صورتم مي خواهد تكه تكه شود. پس بايد صورتم را بپوشانم. بايد صورتم فقط براي همسرم باشد و من از اين بازار بيرون نمي آيم مگر با حجاب.</p>
<p>خالد مي گويد: به خدا قسم مجبور شدم كه برايش حجابي بخرم تا او آن را بپوشد.</p>
<p>مسئول كتابخانه مي گويد: سپس حدود پنج يا شش ماه از خالد و همسر روسيش بي خبر ماندم.</p>
<p>بعد از اين مدت خالد پيشم آمد و من از او علت نيامدنش را جويا شدم.</p>
<p>گفت: من با تو قطع رابطه نكرده ام بلكه مصلحتي پيش آمد كه مجبور شدم از تو دور بمانم و الان ديگر آن مصلحت تمام شده و من اينجا هستم و آمده ام تا آنرا برايت تعريف كنم زيرا درسها و عبرتهاي بزرگي در آن وجود دارد.</p>
<p>بعد از اينكه با اين زن ازدواج كردم و زندگيمان شروع شد،‌ محبت او در دل من زياد شد تا جايي كه تمام وجودم را فراگرفت.</p>
<p>ولي مشكلي پيش آمد و آن هم اين بود كه مدت گذرنامه همسر م به پايان رسيد و بايد آنرا عوض مي كرديم و مشكل بعدي اين بود كه اين گذرنامه بايد در همان شهر خودش عوض مي شد. و من هم يك فلسطيني هستم و به جز جواز اقامت چيز ديگري به همراه نداشتم ،‌پس ناچارا بايد رخت سفر مي بستيم و الا اقامت او در اينجا غير قانوني مي شد.</p>
<p>به خاطر مشكلات مادي مجبور شديم به دنبال ارزانترين خط پرواز بگرديم كه همان خطوط هوايي روسيه بود. پس دو بليت گرفتيم و با همسرم سوار هواپيما شديم.</p>
<p>من به او گفتم : اي زن ما الان به خاطر حجاب تو دچار مشكل مي شويم.</p>
<p>گفت: خالد، تو از من مي خواهي از اين كافران كه اگر با اين افكارشان بميرند هيزم جهنم مي شوند اطاعت كنم و از فرمان الله سبحانه و تعالي سر پيچي كنم؟ امكان ندارد كه من اينكار را انجام دهم&#8230;</p>
<p>نگاه كنيد،‌ اين سخن يك تازه مسلمان است كه هنوز يك ماه يا كمتر نيست كه مسلمان شده !</p>
<p>خالد مي گويد: سوار شديم و نگاه مردم به سوي ما سرازير شد.</p>
<p>مهمانداران شروع به پخش غذا كردند و به همراه غذا مشروب هم سرو شد. كم كم مشروبات الكلي در سر مردم اثر كرد و الفاظ بي ضابطه ،‌ خنده و مسخره و اشاره و نگاههاي مردم شروع شد و در كنار ما مي ايستادند و مارا مسخره مي كردند.</p>
<p>من يك كلمه هم نمي فهميدم اما همسرم لبخند مي زد و مي خنديد و حرفهاي آنها را برايم ترجمه مي كرد. اين مي گويد: نگاهش كنيد انگار چنين و چنان است و اين متلك مي اندازد و آن يكي مسخره مي كند.<br />
او مي گفت: نه. ناراحت نشو و خلقت را تنگ نكن زيرا اين در مقابل بلاها و امتحاناتي كه به اصحاب رسول الله صلي الله و عليه و سلم مي رسيد چيزي نيست.</p>
<p>احساس كردم گويي تيري وارد قلبم شد كه ديگر از آن خارج نمي شود.</p>
<p>مي گويد: به شهر مذكور كه رسيديم و وارد فرودگاه شديم با خود گفتم كه به نزد خانواده اش مي رويم و آنجا مي مانيم تا كارهايمان تمام شود و برگرديم. ولي او گفت: نه خانواده ام نسبت به دينشان متعصب هستند و من نمي خواهم الان به آنجا برويم. اتاقي را اجاره مي كنيم و آنجا مي مانيم.</p>
<p>فرداي آنروز به اداره گذرنامه رفتيم و براي انجام كار به نزد مسئول اول بعد دوم و سوم رفتيم و از آنها در خواست انجام مراحل قانوني جهت تعويض گذرنامه را كرديم و هر كدام از آنها هم از ما گذرنامه قديمي به همراه عكس همسرم را طلب نمودند.</p>
<p>همسرم نيز عكس خود را كه سياه و سفيد و با حجاب بود به صورتي كه فقط دايره صورت نمايان بود در مي آورد و جلوي آنها مي گذاشت.<br />
و هركدام از مسئولان هم آنرا رد مي كرد و مي گفت: اين عكس قابل قبول نيست ما عكس رنگي مي خواهيم كه در آن صورت،‌مو و گردن كاملا واضح باشد و زن مي گفت: به هچ وجه امكان ندارد چنين عكسي بگيرم. و هر مسئول مي گفت: امكان ندارد گذرنامه بگيري مگر با اين مواصفات. و ما را به مسئول بعدي ارجاع مي داد.</p>
<p>در آخر به ما گفتند: مشكل شما را فقط رئيس گذرنامه ي مسكو مي تواند حل كند.</p>
<p>به خالد نگاه كرد و گفت: خالد مي رويم مسكو. خالد هم تلاش مي كرد كه او را قانع كند كه «لا يكلف الله نفسا إلا وسعها» و إتقوا الله ماستطعتم. و اينكه اين گذرنامه را فقط بعضي از افراد براي ضرورت خواهند ديد و بعد آنرا در خانه مخفي كن تا مدتش تمام شود.</p>
<p>گفت: نه ، نه . امكان ندارد كه من بعد از اينكه دين خدا را شناختم بي حجاب شوم.</p>
<p>خدا بزرگ است اگر تو نمي خواهي به مسكو بيايي من به خاطر ضرورت مي روم.</p>
<p>خالد مي گويد: قبول كردم و به مسكو رفتيم. اتاق اجاره كرديم و مانديم.</p>
<p>فردا صبح براي ديدن رئيس گذرنامه به راه افتاديم و طبيعتا به نزد مسئول اول ،‌دوم و سوم رفتيم و در نهايت راه به اتاق رئيس رسيديم و داخل شديم.</p>
<p>انسان <em>بسيار خبيثي</em> بود. هنگامي كه گذرنامه و عكسها را ديد گفت: چه كسي به من ثابت مي كند كه تو صاحب اين عكسها هستي؟ و گذرنامه و عكسها را گرفت و در كشوي اتاقش گذاشت و در آن را قفل كرد و گفت: تو هيچ گذرنامه اي نداشته اي و نداري مگر اينكه عكس مطابق با دستورات ما را بياوري.</p>
<p>خالد مي گويد: سعي كرديم تا رئيس را قانع كنيم اما فايده اي نداشت. من شروع به بحث با همسرم كردم كه خداوند بر حسب توانايي از انسان انتظار دارد ولي او به من جواب مي داد: « و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب». طبيعتا در اثناي جر و بحث ما رئيس عصباني شد و ما را از دفترش بيرون كرد.</p>
<p>از اداره بيرون آمديم و رفتيم به اتاقمان تا درباره موضوع بحث كنيم ،‌ من او را قانع كنم و او نيز من را ،‌من دليل بياورم و او دليل بياورد تا اينكه شب شد و نماز عشاء را خوانديم و شام خورديم و من خواستم كه بخوابم.</p>
<p>به من گفت: خالد ،‌ در اين وضعيت سخت مي خواهي بخوابي ‌؟ مي خواهي بخوابي در حالي كه ما الان احتياج به التماس به سوي پروردگارمان داريم؟ بلند شو و به خداوند روي بياور زيرا اكنون زمان پناه بردن است.</p>
<p>بلند شدم و هر قدر كه مي توانستم نماز خواندم و بعدش خوابيدم.</p>
<p>اما او پيوسته نماز مي خواند.</p>
<p>هر وقت بيدار مي شدم و نگاهش مي كردم يا در حال ركوع بود يا سجده يا قيام يا دعا و يا گريه تا زماني كه فجر زد و او مرا بيدار كرد و گفت: بيدار شو وقت نماز صبح است بيا باهم نماز بخوانيم.</p>
<p>بلند شدم و وضو گرفتم و با هم نماز خوانديم. سپس او كمي خوابيد و بعد گفت: بلند شو برويم اداره گذرنامه.<br />
گفتم: برويم؟ با چه مدركي؟! عكسها كجاست،‌ عكسي نداريم!!</p>
<p>گفت: بايد برويم و تلاش كنيم . از رحمت خدا نا اميد نشو.</p>
<p>خالد مي گويد: با هم رفتيم. همسرم شمايلش معروف و آشكار بود ،‌عبايي كه تمام بدنش را مي پوشاند. به خدا قسم همين كه پايمان را در اولين دفتر از دفاتر اداره گذاشتيم يكي از كارمندان صدا زد: فلاني دختر فلان؟ همسرم جواب داد بله. گفت: بيا اين گذرنامه ات به همان صورتي كه مي خواستي. ولي اول هزينه اش را بايد پرداخت كني.</p>
<p>خيلي خوشحال شديم و به خدا قسم اگر تمامي پولهايي را كه همراهمان بود مي خواست، به او مي داديم. گذرنامه را گرفتيم و هزينه اش را داديم و برگشتيم.</p>
<p>در راه او به من نگاه مي كرد مي گفت: به تو نگفتم كه « و من يتق الله يجعل له مخرجا»</p>
<p>خالد مي گويد: اين كلماتي را كه مي گفت در دلم چنان تربيت ايماني به جاي گذاشت كه در اين سالهاي دراز از درسها و سخنرانيهايي كه شنيده بودم به جاي نمانده بود.</p>
<p>بعد از آن گذرنامه را مهر زديم ،‌تمام وسايلمان را در اتاق گذاشتيم تا پيش خانواده همسرم برويم.</p>
<p>رفتيم و در زديم. برادر بزرگش در را باز كرد هنگامي كه خواهرش را ديد خوشحال شد و تعجب كرد!!<br />
چهره همان چهره خواهرش بود ولي لباس ،‌ لباس او نبود!! لباس سياهي كه همه بدنش را پوشانده بود به جز صورتش را !<br />
همسرم وارد خانه شد در حالي كه لبخند مي زد و برادرش را در آغوش گرفته بود. بعد از آن هم من وارد شدم و در سالن خانه نشستم. خانه ساده و سنتي بود كه از آن آثار فقر نمايان بود.</p>
<p>من تنها نشستم ولي همسرم رفت داخل اتاق. صداي حرف زدنشان را مي شنيدم . صداي مرد و زن به زبان روسي كه من چيزي از آن نمي فهميدم و نمي دانستم كه درباره چه صحبت مي كنند.</p>
<p>ولي كم كم صدا ها بلند شد و لهجه ها تغيير كرد و داد وفرياد به هوا رفت!</p>
<p>احساس كردم كه اوضاع دارد خراب مي شود ولي نمي توانستم بفهمم چرا؟ چون زبان روسي بلد نبودم.</p>
<p>بعد از چند لحظه ناگهان سه جوان و يك پيرمرد پيش من آمدند. با خودم گفتم حتما براي خوش آمد گويي به همسر دخترشان آمده اند!</p>
<p>اما ناگهان خوش آمد گويي تبديل به كتك و زد و خورد شد!!!</p>
<p>وقتي به خود آمدم ديدم كه من بين چند تا وحشي هستم و چيزي نمانده كه از اين دنيا خداحافظي كنم. پس هيچ چاره اي جز فرار و نجات خود از دست آنها نديدم. اين تنها راه حل براي نجات من بود.</p>
<p>به سرعت در را باز كردم و از خانه فرار كردم و آنها هم بدنبالم. در بين جمعيت خود را گم كردم و رفتم به طرف اتاقي كه اجاره كرده بوديم كه از آنجا زياد دور نبود&#8230;</p>
<p>به خودم نگاه كردم ، پيشاني ،‌گونه ها و دماغم ورم كرده و خون از دهانم جاري بود. لباسهايم هم به خاطر آن ضربه هاي وحشتناك پاره شده بود.</p>
<p>با خودم گفتم: من الان نجات پيدا كردم ولي همسرم چه مي شود؟</p>
<p>خالد مي گويد: خودم را فراموش كردم و به همسرم فكر مي كردم،‌ آخر مشكل اين بود كه همسرم را دوست داشتم!<br />
قيافه اش جلوي چشمانم بود. آيا او نيز همان ضربات و كتكهايي كه من خورده بودم را خورده؟ من مرد هستم و تحمل دارم. او زن است و طاقت ندارد،‌ حتما مي ميره ،‌يا من را رها مي كنه،‌ يا شايد از دين برگرده&#8230;</p>
<p>شيطان كارش را شروع كرد و افكار عجيب و غريب در سرم شروع به پرسه زدن كرد كه تو ديگر از امروز همسري نخواهي داشت&#8230;</p>
<p>چه بايد مي كردم؟ بروم! نه، اينجا قيمت آدمها پايين است شايد با ده دلار شخصي را براي كشتن من اجير كرده باشند. پس بايد در خانه بمانم. و ماندم تا اينكه صبح شد. لباسهايم را عوض كردم و رفتم سر و گوشي آب بدهم و خانه آنها را از دور تحت نظر بگيرم.</p>
<p>در خانه شان بسته بود&#8230; ناگهان در باز شد و همانهايي كه مرا كتك زده بودند از خانه بيرون آمدند. فهميدم كه مي خواهند سر كار بروند.</p>
<p>روز چهارم كه داشتم از دور خانه را مي پاييدم بعد از اينكه آنها به سر كارشان رفته بودند ناگهان در خانه باز شد،<br />
چهره همسرم را ديدم كه چپ و راست را نگاه مي كرد.</p>
<p>خالد مي گويد: در طول زندگيم صحنه اي شگفت انگيزتر و زيباتر از اين را نديده بودم فكر نكنم بهتر و زيباتر از او را اصلا ديده بودم با وجود اينكه اين چهره اي كه مي ديدم قرمز و رنگين از خون بود.</p>
<p>سريع نزديك رفتم. به او نگاه كردم،‌نزديك بود بميرم آخر رنگش قرمز شده بود. روي صورتش،‌ دستانش و پاهايش همه خون بود و فقط يك لباس ساده بدنش را پوشانده بود. ناگهان چشمم به زنجيري افتاد كه با آن پاي او را بسته بودند و زنجيري كه دستانش را از پشت قفل كرده بود.</p>
<p>زماني كه او را ديدم نتوانستم خودم را نگه دارم و گريه كردم.</p>
<p>به من گفت: خالد: اول اينكه مطمئن باش،‌ من برهمان عهدي كه با خدا بستم پايدارم و قسم به الله كه هيچ معبود به حقي جز او نيست آنچه من كشيده ام با ذره اي از آنچه اصحاب و تابعين و بلكه انبياء و مرسلين كشيده اند برابري نمي كند.</p>
<p>الله اكبر چه زني!</p>
<p>دوم اينكه: بين من و خانواده ام وساطت نكن.</p>
<p>سوم: در اتاق بمان تا زماني كه إن شاء الله من بيايم،‌ولي زياد دعا كن. نماز شب بخوان و نماز زياد بخوان زيرا نماز بعد از خداوند بهترين پناهگاه براي انسان است.</p>
<p>خالد مي گويد: رفتم و در اتاقم ماندم. يك روز&#8230; دو روز‌،‌ سه روز و در آخر روز سوم،‌ناگهان در اتاق به صدا در آمد، يعني چه كسي مي تواند باشد؟! اولين بار است كه در اين اتاق صداي در را مي شنوم. خيلي ترسيدم،‌يعني چه كسي در اين نيمه شب اينجا آمده!! حتما جاي من را پيدا كرده اند..</p>
<p>در اين افكار بودم كه ناگهان صدايي شنيدم كه زيباتر از آنرا نشنيده بودم، صداي همسرم بود.</p>
<p>در را باز كردم خودش بود.</p>
<p>گفت: الان مي رويم. گفتم: با اين حال؟ گفت: بله.</p>
<p>لباسهاي ساده اي كه همراه من بود را از چمدان در آورد و پوشيد و حجاب و عباي احتياطي كه با خود آورده بود را به تن كرد و سپس ما وسايلمان را برداشتيم و ماشين گرفتيم.</p>
<p>به راننده گفتم: فرودگاه. كلمه فرودگاه را به زبان روسي ياد گرفته بودم. همسرم گفت: نه فرودگاه نمي رويم به فلان شهر مي رويم.</p>
<p>گفتم: چرا؟ ما مي خواهيم فرار كنيم!!</p>
<p>گفت: نه ،‌ آنها اگر خبردار شوند كه من فرار كرده ام در فرودگاه به دنبال ما مي گردند ولي به فلان شهر مي رويم،‌ سپس از آنجا به شهر بعدي تا اينكه به شهري برسيم كه فرودگاه بين المللي داشته باشد.</p>
<p>به فرودگاه بين المللي رسيديم و بليط رزرو كرديم. اما تا پرواز وقت زيادي مانده بود،‌ به همين خاطر اتاقي گرفتيم و آنجا مانديم.<br />
خالد مي گويد: به همسرم نگاه كردم. خدايا هيچ جاي سالمي روي بدنش نبود. در بين راه از او پرسيدم چه اتفاقي براي تو افتاد؟</p>
<p>گفت: زماني كه وارد خانه شدم و با خانواده ام نشستم به من گفتند: اين چه لباسي است كه تو پوشيده اي؟ گفتم: اين لباس اسلام است. گفتند: اين مردكيست؟ گفتم: او همسرم است ،‌ من مسلمان شده ام و با او ازدواج كرده ام .<br />
آنها گفتند: اين امكان ندارد.</p>
<p>گفتم: اول گوش كنيد تا داستانم را برايتان بگويم&#8230; و من داستان آن تاجر روسي كه مي خواست من را به كار بد بكشاند تعريف كردم&#8230;</p>
<p>برادران و خواهران گرامي نگاه كنيد ‌،‌ به او گفتند: اگر آن كار فحشاء را انجام مي دادي و آبرويت را مي فروختي براي ما بهتر بود از اين كه مسلمان اينجا بيايي!!!</p>
<p>به تعصب شديدي كه اين قوم دارند نگاه كنيد.</p>
<p>به او گفتند: از اين خانه بيرون نمي روي مگر ارتدوكسي يا جسد بي جان.</p>
<p>بعد از آن خواهرم شروع به سؤال كردن كرد: چرا دينت را رها كردي؟&#8230; دين مادرت&#8230; دين پدرت&#8230; دين اجدادت و الي آخر؟!! و من شروع به قانع كردن او كردم&#8230; و برايش حقيقت اسلام را تشريح كردم،‌از بزرگيها و خوبي هايي كه در اين دين است و از عقيده خالص و پاكي كه دارد.</p>
<p>كم كم سخنانم شروع به تأثير گذاري نمود و كم كم قضيه برايش روشن مي شدو باطلي كه در آن زندگي مي كرد آشكار مي گشت.</p>
<p>در آخر گفت: حق با تو است اين همان دين صحيح است، همان ديني كه من هم بايد آنرا قبول كنم. در همين وقت به من گفت: گوش كن خواهرم ‌من مي خواهم به تو كمك كنم.</p>
<p>به او گفتم: اگر مي خواهي به من كمك كني كاري كن كه بتوانم همسرم را ببينم. ولي مشكل آن دو زنجيري بود كه من با آن بسته شده بودم زيرا فقط كليد زنجير سوم دست خواهرم بود و اين زنجيرها به يكي از ستونهاي خانه بسته شده بود تا من نتوانم فرار كنم.</p>
<p>روزي كه خواهرم اسلام را قبول كرد تصميم گرفت كه در راه دين قرباني دهد، ‌قرباني بزرگتر از قرباني من.</p>
<p>تصميم گرفت كه مرا از خانه فراري دهد با وجود اينكه كليدها دست برادرم بود.</p>
<p>در آن روز خواهرم براي برادرام مشروب غليظي آماده كرد تا به او بدهد و او هم خورد و خورد و آنقدر خورد تا اينكه چيزي نمي فهميد. سپس او كليدها را از جيب او برداشت و زنجيرها را باز كردو من آخر شب پيش تو آمدم.</p>
<p>خالد گفت: پس خواهرت؟</p>
<p>گفت: از خواهرم خواستم كه اسلامش را اعلام نكند و اين به صورت مخفيانه باشد تا اينكه شرايط فراهم شود.<br />
خالد مي گويد: طبيعتا ما سوار هواپيما شديم و به كشور بازگشتيم و همسرم را به بيمارستان بردم و مدتي آنجا ماند تا اينكه آثار ضربه ها و جراحتهايش پاك شود.</p>
<p><span style="color: #888888;">تأليف: أبوأنس ماجد البنكاني<br />
ترجمه: ابوعمر انصاري</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/482/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوصد گفته چون نیم کردار نیست!</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/470</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/470#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 05:36:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=470</guid>
		<description><![CDATA[نویسنده: سيداحمد هاشمي در حدود پنجاه سال پيش در جايي در فرانسه، پيرمرد پنجاه ساله اي از اهالي ترکيه، زندگي مي کرد که ابراهيم نام داشت، و يک خواربار فروشي را اداره مي کرد. اين خواربار فروشي در آپارتماني واقع بود که خانواده اي يهودي در يکي از واحدهاي آن زندگي مي کردند. اين خانواده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><span style="color: #000000;"><strong><a href="http://www.bidary.net/archives/470"><img class="alignright size-full wp-image-3880" title="dosadgofte" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/dosadgofte.jpg" alt="" width="88" height="66" /></a></strong></span>نویسنده: سيداحمد هاشمي</h4>
<p>در حدود پنجاه سال پيش در جايي در فرانسه، پيرمرد پنجاه ساله اي از اهالي ترکيه، زندگي مي کرد که ابراهيم نام داشت، و يک خواربار فروشي را اداره مي کرد.</p>
<p>اين خواربار فروشي در آپارتماني واقع بود که خانواده اي يهودي در يکي از واحدهاي آن زندگي مي کردند. اين خانواده پسري داشتند به نام &#8220;جاد&#8221; که هفت سال بيشتر نداشت.<span id="more-470"></span></p>
<p>جاد عادت داشت که هر روز براي خريد مايحتاج منزل به مغازه عمو ابراهيم مي آمد، وهر بار هنگام خروج از مغازه از فرصت استفاده مي کرد وقطعه شکلاتي را مي دزديد.</p>
<p>يک روز جاد فراموش کرد که طبق معمول از مغازه شکلات بردارد، اينجا بود که عمو ابراهيم او را صدا زد وبه او يادآوري کرد که شکلاتي را که هر روز بر مي داشته، فراموش کرده است.</p>
<p>جاد که حسابي شوکه شده بود، گمان مي کرد که عموابراهيم از دزديهاي او چيزي نمي داند، لذا از او خواهش کرد که او را ببخشد، وبه او قول داد که ديگر اين کار را تکرار نکند.</p>
<p>عمو ابراهيم گفت: نه، بشرطي تو را مي بخشم که به من قول بدهي که هر گز در زندگيت دزدي نکني، ودر مقابل مي تواني هر روز از مغازه من يک شکلات برداري.</p>
<p>جاد با خوشحالي اين شرط را قبول نمود&#8230; سالها گذشت، و عمو ابراهيم براي جاد يهودي بمانند پدر، مادر ودوست بود.</p>
<p>هر وقت جاد با مشکلي برخورد مي کرد، ويا از حوادث روزگار به تنگ مي آمد، به نزد عمو ابراهيم مي آمد، ومشکل خود را براي او مطرح مي کرد.</p>
<p>عمو ابراهيم هم کتابي را از کشو ميز مغازه بيرون مي آورد، وبه جاد مي داد، واز او مي خواست، صفحه اي از کتاب را باز کند.<br />
وقتي جاد کتاب را باز مي کرد، عمو ابراهيم دو صفحه اي از کتاب را مي خواند، وسپس کتاب را مي بست، وبدين ترتيب مشکل جاد را حل مي کرد. جاد وقتي از مغازه بيرون مي آمد، احساس مي کرد ناراحتي اش برطرف شده، خيالش راحت شده، ومشکلش حل شده است.</p>
<p>سالها گذشت، و رابطه جاد با عمو ابراهيم، آن پيرمرد مسلمان تحصيل نکرده تُرک اين چنين سپري شد!</p>
<p>بعد از هفده سال، جاد به سن بيست وچهار سالگي و عمو ابراهيم به سن شصت وهفت سالگي رسيد&#8230;.</p>
<p>عمو ابراهيم دار فاني را وداع گفت، وقبل از وفاتش صندوقي را براي فرزندانش بجا گذاشت، او در صندوق کتابي را نهاده بود، که هميشه جاد آنرا در مغازه مي ديد. او به فرزندانش وصيت کرد تا کتاب را به جاد آن جوان يهودي هديه بدهند.</p>
<p>وقتي فرزندان عمو ابراهيم صندوق را به جاد دادند، او از مرگ عمو ابراهيم باخبر شد، از شنيدن اين خبر جاد بسيار ناراحت گرديد،چرا که عمو ابراهيم يار وياور او در حل همه مشکلات بود.</p>
<p><strong>روزها گذشت&#8230;</strong></p>
<p>روزي از روزها براي جاد مشکلي پيش آمد، وبياد عمو ابراهيم وصندوقي که به او هديه داده بود افتاد. صندوق را پيدا کرد، وآنرا باز نمود، ناگهان ديد که در صندوق همان کتابي است که هميشه آنرا در مغازه عمو ابراهيم باز مي کرد، وعمو ابراهيم آنرا مي خواند! جاد صفحه اي ازکتاب را باز کرد، اما کتاب به زبان عربي بود، واو از زبان عربي چيزي نمي دانست.</p>
<p>او بنزد همکاري از اهالي تونس رفت، واز او خواهش کرد تا دو صفحه از کتاب را برايش بخواند، واو نيز خواند. پس از اينکه جاد مشکلش را براي همکار تونسي اش شرح داد، تونسي راه حلي را براي مشکلش پيدا کرد! جاد شگفت زده از او پرسيد: اين کتاب چيست؟</p>
<p>تونسي گفت: اين قرآن کريم کتاب مسلمانان است!</p>
<p>جاد گفت: چگونه مي توانم مسلمان شوم؟</p>
<p>تونسي گفت: کافي است شهادتين را بگويي، واز شريعت پيروي کني!</p>
<p>جاد گفت: أشهد ألا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله</p>
<p><strong>جاد الله مسلمان</strong></p>
<p>جاد مسلمان شد، وبخاطر بزرگداشت اين کتاب نام خود را &#8220;جاد الله قرآني&#8221;گذاشت، وتصميم گرفت باقيمانده عمر خود را وقف خدمت به اين کتاب بزرگ کند&#8230; جاد الله قرآن را فرا گرفت، وآنرا فهميد، و در اروپا شروع به دعوت ديگران کرد، تا آنجا که تعداد زيادي يهودي ومسيحي را مسلمان نمود.</p>
<p>روزي از روزها در حالي که جاد الله اوراق قديمي خود را زير و رو مي کرد، قرآني را که عمو ابراهيم به او هديه داده بود باز کرد، ناگهان در اول قرآن نقشه ي جهان را ديد، بر روي آن نقشه ي قاره افريقا توجهش را جلب نمود، چرا که روي آن امضاي عمو ابراهيم نقش بسته، ودر زير آن اين آيه نوشته شده بود: (ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ) [النحل : ۱۲۵] يعني: با حکمت و اندرز نيکو (ديگران) را به راه پروردگارت دعوت کن.</p>
<p>جاد الله پي برد که اين وصيت عمو ابراهيم است، وتصميم گرفت آنرا عملي نمايد&#8230; لذا براي دعوت بسوي دين خدا، اروپا را به قصد کشورهاي افريقايي ترک گفت، گفته مي شود که کارش آنقدر مبارک وموفقيت آميز بود که بدست او مليونها نفر مسلمان شدند.</p>
<p><strong>پايان مسير</strong></p>
<p>جاد الله قرآني، اين مسلمان واقعي ودعوتگر الهام يافته، سي سال از عمر خود را تماماً براي دعوت بسوي خدا در افريقا سپري کرد، ومليونها انسان بدست او مسلمان شدند&#8230;</p>
<p>جاد الله قرآني در سال ۲۰۰۳م-۱۳۸۲ش در افريقا بخاطر بيماريهايي که در راه دعوت به اسلام به آن دچار شده بود، از دنيا رفت. او در هنگام وفات ۵۴ سال بيش نداشت، که سي سال آنرا در راه دعوت بسوي خدا صرف کرده بود.خداوند او را غريق آمرزش و قرين رحمت خود بگرداند</p>
<p><strong>داستان هنوز تمام نشده است</strong></p>
<p>مادريهودي جاد الله قرآني که استاد دانشگاست، فقط دو سال پيش در سال ۲۰۰۵م -۱۳۸۴هـ ش يعني دو سال بعد از وفات پسرش در سن هفتاد سالگي مسلمان شد.</p>
<p>مادرش مي گويد: در طول اين سي سالي که پسرش مسلمان شده بود، او دائما در حال جنگ وجدال با او براي بازگرداندنش به دين يهوديت بوده است. ولي با وجود تجربه واطلاعات کافي وقدرت استدلال، نتوانست پسرش را از اسلام بازگرداند، در حالي که عمو ابراهيم، آن پيرمرد مسلمان تحصيل نکرده، توانست قلب فرزندش را شيفته اسلام کند.</p>
<p><strong>چرا جاد الله قرآني مسلمان شد؟</strong></p>
<p>جاد الله قرآني ميگويد: در مدت هفده سالي که با عمو ابراهيم ارتباط داشتم، حتي يکبار هم به من نگفت&#8221;اي كافر&#8221; يا &#8220;اي يهودي&#8221; ، يا حتي به من نگفت &#8220;مسلمان شو&#8221; &#8230;</p>
<p>تصورش را بكنيد، هفده سال عمو ابراهيم دندان روي جگر گذاشت، ونه در باره اسلام و نه در باره يهوديت چيزي به او نگفت! واقعا عجيب است که چگونه يک پيرمرد تحصيل نکرده، دل يک پسر بچه را شيفته قرآن مي کند.</p>
<p>يک بار در يکي از ملاقاتها از او سؤال شد که چه احساسي دارد وقتي مي بيند مليونها انسان بدست او مسلمان شده اند؟</p>
<p>درجواب گفت: او هيچ احساس افتخاري نمي کند، چرا که او بگفته خودش بخشي از خوبيهاي عموابراهيم را جبران مي کند.</p>
<p>دکتر صفوت حجازي يکي از دعوتگران مشهور مصري مي گويد: در کنفرانسي در شهر لندن پيرامون مسئله دارفور، وراههاي کمک به مسلمانان نيازمند وحمايت آنها از خطر تبشير و جنگ، با يکي از رؤساي قبايل دارفور ملاقات کردم. در گرماگرم صحبت از او پرسيدم: شما دکتور جادالله قرآني را مي شناسيد؟ رئيس قبيله بلند شد واز من پرسيد: مگر شما او را مي شناسيد؟ گفتم: بله! زماني که در سوئيس براي معالجه آمده بود، من با او ملاقات کردم.</p>
<p>رئيس قبيله بر روي دستهايم خم شد، وبه گرمي آنرا بوسيد!! به اوگفتم: چکار مي کني؟ من کاري نکرده ام که سزاوار اين همه محبت باشد!</p>
<p>گفت: من دست شما را نمي بوسم، بلکه دستي را مي بوسم که دست جاد الله قرآني را گرفته است!!</p>
<p>از او پرسيدم:مگر تو بدست جاد الله قرآني مسلمان شده اي؟</p>
<p>رئيس قبيله گف: نه! من بدست مردي مسلمان شده ام، که او بدست جاد الله قرآني مسلمان شده است!!!</p>
<p><strong>تا اينجا داستان تمام شد.</strong></p>
<p>راستش وقتي اين داستان را خواندم آنقدر متأثر شدم وآنقدر به حال خود تأسف خوردم، که اشك در چشمانم حلقه زد.<br />
تأسف خوردم از آن جهت که ما در زندگي چه فرصتهاي طلايي را در اختيار داشته ايم که مي توانستيم، با يک برخورد حکيمانه، يک انسان نامسلمان يا انسان گمراه جوياي هدايت، را دگرگون کنيم، و دل او را براي هميشه شيفته عظمت اين دين بزرگ نمائيم، اما چنين نکرده ايم، نه تنها چنين نکرده ايم بلکه گهگاهي با رفتارهاي غير حکيمانه وغير اسلامي خود باعث تنفر ديگران از اين دين شده ايم.</p>
<p>تأسف خوردم از آن جهت که اينهمه به علم وسواد خود مي نازيم، ولي برکت علم ودانش ما به اندازه مثقال اخلاص عموابراهيم تحصل نکرده وبي ادعا نبوده است.</p>
<p>تأسف خوردم از آن جهت که در خانه نشسته ايم وآبمان سرد ونانمان گرم وجايمان نرم است، وانتظار پيروزي اسلام ومسلمين را مي کشيم، در حالي که جادالله براي دين خدا همه اينها را پشت سر گذارد، به افريقا رفت.</p>
<p>تأسف خوردم از آن جهت که ما مسلمانان بگفته يکي از بزرگان، همچون ابري هستيم که جلو خورشيد اسلام را گرفته ايم، وبا نشان دادن چهره اي ناهنجار وزشت از اسلام، ديگران را از ديدن اين خورشيد تابناک محروم کرده ايم.<br />
تأسف خوردم از آن جهت که&#8230; بماند.</p>
<p><strong>فيلم عمو ابراهيم و جاد</strong></p>
<p>نکته جالب وکمي عجيب در داستان جاد الله قرآني وعموابراهيم اين است که در سپتامبرسال ۲۰۰۳ (يعني درست بعد از وفات جادالله) سينماي فرانسه از داستان زندگي عمو ابراهيم و جاد الله، فيلمي ساخت بنام:&#8221; Monsieur Ibrahim et les fleurs du Coran&#8221; يعني: &#8220;آقا ابراهيم وگلهاي قرآن&#8221; به کارگرداني آقاي François Dupeyronقهرمان اين فيلم عمر الشريف هنر پيشه معروف مسلمان است که نقش عموابراهيم را بازي مي کند، اين فيلم در سال ۲۰۰۴ به روي صحنه آمد وجوايز زيادي را در سطح محلي و جهاني کسب کرد.</p>
<p>سايت ويژه فيلم: <a href="http://www.sonyclassics.com/ibrahim" target="_blank">http://www.sonyclassics.com/ibrahim </a></p>
<p>اينهم صحنه هايي از فيلم عموابراهيم وگلهاي قرآن:</p>
<p style="text-align: center;"><img class="alignnone size-medium wp-image-471" title="1image001" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/1image001.jpg?w=219" alt="" width="219" height="300" /></p>
<p style="text-align: center;"><img class="alignnone size-full wp-image-472" title="1image002" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/1image002.jpg" alt="" width="357" height="532" /></p>
<p style="text-align: center;"><img class="alignnone size-medium wp-image-473" title="1image003" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/1image003.jpg?w=300" alt="" width="300" height="199" /></p>
<p style="text-align: center;"><img class="alignnone size-medium wp-image-474" title="1image004" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/1image004.jpg?w=300" alt="" width="300" height="200" /></p>
<p style="text-align: center;"><img class="alignnone size-medium wp-image-475" title="1image007" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/1image007.jpg?w=300" alt="" width="300" height="198" /></p>
<p style="text-align: center;"><img class="alignnone size-medium wp-image-476" title="1image008" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/1image008.jpg?w=300" alt="" width="300" height="200" /></p>
<p style="text-align: center;"><img class="alignnone size-full wp-image-477" title="image005" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/image005.jpg" alt="" width="423" height="292" /></p>
<p style="text-align: center;"><img class="alignnone size-full wp-image-478" title="image006" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/image006.jpg" alt="" width="401" height="276" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/470/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هدیه‌ی با ارزش</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/462</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/462#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 05:14:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=462</guid>
		<description><![CDATA[ترجمه: ابوعامر بالاخره تحصيل در دانشكده پزشكي را به پايان رساندم. گرچه خيلي منظم نبودم و در تحصيل جدي نبودم اما خداوند مرا كمك كرد و توانستم در پايان موفق شوم. در يكي از بيمارستانهاي نزديك به محل زندگي ام مشغول به كار شدم. كار خيلي خوب پيش مي رفت. از آنجا كه مي خواستم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><img class="alignright size-thumbnail wp-image-2058" title="gift-300709" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/gift-300709-80x80.jpg" alt="gift-300709" width="80" height="80" />ترجمه: ابوعامر</strong></h4>
<p>بالاخره تحصيل در دانشكده پزشكي را به پايان رساندم. گرچه خيلي  منظم نبودم و در تحصيل جدي نبودم اما خداوند مرا كمك كرد و توانستم در پايان موفق  شوم.</p>
<p>در يكي از بيمارستانهاي نزديك به محل زندگي ام مشغول به كار شدم. كار  خيلي خوب پيش مي رفت. از آنجا كه مي خواستم ازدواج كنم و زندگي آبرومندي تشكيل دهم  در كار خودم جدي بودم و همين باعث شد برخلاف مرحله دانشگاهي بسيار موفق باشم و كم  كم در بيمارستاني كه كار مي كردم پيشرفت كنم. به همراه من پزشكان ديگري نيز در آن  بيمارستان مشغول به كار بودند كه از چهار كشور مختلف بودند. تا اينكه يكي از  همكارانم كه اهل انگلستان بود تصميم به بازگشت به كشورش گرفت. <span id="more-462"></span></p>
<p>با دوستان ديگر تصميم گرفتيم  براي اين همكار جشن خداحافظي بگيريم. قرار شد اين مراسم در مزرعه ما در روستا  برگزار شود.</p>
<p>توي اين مانده بودم كه به به عنوان هديه خداحافظي براي او چه  چيزي در نظر بگيرم. بعد از فكر زياد چون مي دانستم به عتيقه جات علاقه زيادي دارد،  تصميم گرفتم از ميان عتيقه جات قديمي وبا ارزش خانوادگي چيزي را به  عنوان هديه به او تقديم  كنم. اما پسر عمويم به من گفت: بهتر نيست كتابي درباره اسلام به او هديه بدهي؟ زياد به نظر او  توجه نكردم.</p>
<p>اما خداوند چيز ديگري اراده كرده بود&#8230; فرداي آن روز كه براي  خريد مجله و كتاب به كتابفروشي رفته بودم تصادفي كتابي به زبان انگليسي درباره  اسلام به چشمم خورد. ناگهان به ياد حرف پسر عمويم افتادم و چون آن كتاب قيمت زيادي  نداشت آن را خريدم. روز جشن خداحافظي آن كتاب را داخل هديه اي كه درنظر گرفته بودم  پيچيدم گويي مي خواستم آن را مخفي نگه بدارم! و به دوستم دادم&#8230;</p>
<p>هفته ها و  ماه ها از آن روز گذشت&#8230; من ازدواج كردم و صاحب فرزند شدم تا اينكه&#8230;</p>
<p>يك  روز نامه اي از انگلستان به دستم رسيد&#8230; چون به زبان انگليسي بود به سختي آن را  خواندم&#8230; بار اول چيز زيادي از نامه نفهيدم&#8230; فقط فهميدم از طرف دوستي به نام  Daifullah مي باشد. خيلي به مغزم فشار آوردم اما كسي با اين اسم به ذهنم نيامد.</p>
<p>ضيف الله؟ يعني چه كسي ممكن است باشد؟ (نام خودم ضيف الله بود)</p>
<p>نامه را  دوباره اين دفعه با دقت و  كلمه به كلمه خواندم. متن نامه اين بود:</p>
<blockquote><p>برادرم ضيف الله</p>
<p>السلام  عليكم و رحمة الله و بركاته&#8230;</p>
<p>برادر عزيزم!‌ خداوند به واسطه تو راه من را  بسوي اسلام و هدايت گشود&#8230; هيچگاه دوستي و محبت تو را فراموش نخواهم كرد&#8230; هميشه  برايت دعا مي كنم. هيچگاه كتابي را كه هنگام خداحافظي به من هديه دادي از ياد نخواهم برد.</p>
<p>وقتي آن را مطالعه كردم علاقمند شدم بيشتر درباره اسلام بدانم و با استفاده از آدرس و تلفن  ناشر كه بر روي جلد كتاب بود از آن انتشارات تقاضا كردم كتابهاي ديگري هم به من  ارسال كند و آنها هم كتابهاي مورد نياز من را برايم ارسال كردند و الحمدلله خداوند  نور اسلام را به قلبم تاباند و پس از مدتي مسلمان شدم و در يك مركز اسلامي رسما به  اسلام گرويدم و نام خود را به مانند نام تو به ضيف الله (مهمان خداوند) تغيير دادم.</p>
<p>چون تو در واقع وسيله هدايت من به اسلام بودي. همچنين نسخه اي از گواهي  مسلمان شدنم را برايت خواهم فرستاد. به همين زودي براي به جاي آوردن فريضه حج به  مكه خواهم آمد&#8230;</p>
<p><em>برادر مسلمانت ضيف الله</em></p></blockquote>
<p>آن نامه من را به  شدت تكان داد&#8230; دوباره آن را خواندم&#8230;</p>
<p>هم خوشحال بودم و هم  غمگين&#8230;</p>
<p>خوشحال بودم از اينكه خداوند بدون اينكه تلاش چنداني بكنم او را  هدايت كرده بود. و با اين  وجود خيلي غمگين بودم. از خودم پرسيدم چرا اين همه مدت از همكاران غير مسلمان خود  غافل بودم؟ چرا آنها را به اسلام دعوت نكردم؟ چرا آنها را قبلا با اين دين آشنا  نكردم؟</p>
<p>درست است. خيلي با هم حرف مي زديم، خيلي با هم شوخي مي كرديم، اما  هيچگاه درباره اسلام با آنها حرفي نزده بودم.<br />
خداوند «ضيف الله» را به اسلام هدايت كرد و مرا به محاسبه  نفس هدايت نمود. به من فهماند هيچگاه كار معروف و خير را دست كم نگيرم ولو يك كتاب  ارزان قيمت باشد</p>
<p>با خودم گفتم اگر هر مسلمان به اطرافيان خود فقط يك كتاب نافع هديه مي داد چه مي  شد&#8230;</p>
<p>به اين حقاق تكان دهنده در مورد حمله تبشيري مسيحي عليه آفريقا فكر  كنيد:</p>
<p>براي كمك به فعاليتهاي مسيحي در افريقا و مسيحي كردن افريقاييها 39/1  مليارد دلار در سال 1987تنها در آمريكا جمع آوري شده است&#8230;</p>
<p>براي همين هدف  در همان سال 396800 مبشر نصراني به آفريقا فرستاده شدند&#8230;</p>
<p>همچنين 112564400  نسخه انجيل ترجمه شده به صورت رايگان در آفريقا توزيع شده است&#8230;</p>
<p>تعداد  مراكز راديو و تلويزيوني كه جهت نشر نصرانيت در تلاش هستند به 1620 پايگاه رسيده  است&#8230;</p>
<p>اين آمارها را از مجله بين المللي پژوهشهاي تبشيري آمريكا شماره 1 به  تاريخ 11-1987 برايتان ذكر كردم<br />
اكنون&#8230; ما كجاييم؟</p>
<p>چه تعداد غير مسلمان  در ميان ما زندگي مي كنند؟ چه فرصتهايي كه از دست نداده ايم؟<br />
چه كار كرده  ايم؟</p>
<p>فرصت ها كم كم از دست مي روند.<br />
به خود بياييم&#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
<span style="color:#888888;">به نقل از  سايت طريق التوبه</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/462/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای مدتی سرگردان بودم</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/460</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/460#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 05:10:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=460</guid>
		<description><![CDATA[داستان اسلام آوردن خانم هاجره شیخ از زبان خودش ترجمه: عبدالعزیز ویسی توضيح: مطلبي را كه پيش روي داريد از كتاب «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم و ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي برگرفته شده است. كتاب فوق حاوي سرگذشت و تجارب تازه مسلمانها آمريكائي و اروپايي كه توسط خود آنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4>داستان اسلام آوردن خانم هاجره شیخ از زبان خودش</h4>
<h4><strong>ترجمه: عبدالعزیز  ویسی</strong></h4>
<p>توضيح:</p>
<p><span style="color:#000080;">مطلبي را كه پيش روي داريد از كتاب «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم و ترجمه آقاي  عبدالعزيز ويسي برگرفته شده است. كتاب فوق حاوي سرگذشت و تجارب تازه مسلمانها  آمريكائي و اروپايي كه توسط خود آنها بيان شده است. خانم مظفر حليم طي ديدارها و  نامه نگاريهايش با اين تازه مسلمانها موفق به جمع آوري آنها در اين مجموعه گرديده  است. درضمن بخش دوم اين كتاب توسط فراخوان از طريق اينترنت جمع آوري شده  است. برادران عزيز را به تهيه و مطالعه اين كتاب بسيار گرانبها سفارش مي  كنم.</span><span id="more-460"></span></p>
<p>با خانم سوزان  دي پاس در مسجد «تيميه» (1) در يك مراسم عقد آشنا شدم. او به عنوان يك پرستار در  «يو اس ال» كار مي كرد. او زندگي گذشته اش را ترك كرده بود تا در دين اسلام زندگي آرام و لذت بخشي  داشته باشد. اما متاسفانه از سوي يك سري افراد به  اصطلاح مسلمان كه به طور درست دنباله رو ارزشهاي اسلامي نبودند، مورد بي مهري قرار  گرفته بود. اما الحمدلله گروهي ديگر او را در راه دين حمايت مي كردند. آنان او را  با عمل درست با اسلام و  مسلمانان واقعي آشنا كردند و اكنون ازدواج كرده است و صاحب دختري زيبا بنام رابعه و  همسري دوست داشتني باشد.</p>
<p>او نه تنها از نظر عملي يك مسلمان به  تمام معنا است بلكه الگوي كاملي براي خانواده اش نيز مي باشد. برادرزاده اش كه 22  سال سن دارد و در دانشگاه «بركلي» (2) مشغول به تحصيل است به تازگي به دين اسلام گرويده است. اسم اين  برادرزاده اش «حسن» است.</p>
<p>در سال 1994 بعد از مطالعه قرآن و آشنايي با  افراد مخلص و متواضع كه قبلا هرگز نديده بودم مسلمان شدم. قبلا چيزهايي در مورد  مسلمانان مي دانستم اما تحت تاثير آنها قرار نگرفته بودم. زيرا آنها فقط به صورت  اسمي و ظاهري مسلمان بودند و از نظر عملي چيزي از اسلام نمي دانستند و من هيچ  چيز در مورد اسلام از آنها نفهميدند و اين  ناآگاهي از اسلام ادامه داشت تا اينكه  قرآن و سيره رسول اكرم صلي الله عليه و سلم را مطالعه كردم. احساس كردم كه بايد  تغييري در زندگي ايجاد كنم.</p>
<p>دچار سر در گمي شده بودم. زيرا مي دانستم  خداوند خود مي داند كه چه كسي را چگونه هدايت كند. خيلي افتخار مي كنم و بر خود مي  بالم كه اسلام را پذيرفته  ام. هر چند كه پذيرفتن دين اسلام يكسري مسؤوليت ها را به  همراه دارد اما منافع آن غير قابل شمارش است.</p>
<p>پدرم اهل فرانسه و مادرم  ايتاليايي است و خودم بزرگ شده شهر «بوستون» (3) هستم. البته قبل از دين اسلام مسيحي بودم. مادرم خيلي  زن معنوي گرايي است هر چند كه خيلي به دستورات مذهب كاتوليك پايبند نيست. او هميشه  معتقد بود كه پروردگار او را مي بيند و با او هم گفتگو مي كند. البته هيچ گاه به ما  نمي گفت و خود نيز معتقد نبود كه حضرت عيسي خداست.</p>
<p>روح مقدس يك موضوع  نامشخصي براي من بود (در مقابل مفهوم تثليث پدر، پسر، و روح القدس) و من جواب درستي  در باره اين موضوع از هيچ  مسيحي دريافت نكردم. آيا روح مقدس (روح القدس) همان خداست؟ حتي در زمان بچگي ام نمي  توانستم بفهمم چرا ما بايد براي همه اينها نماز بخوانيم. چرا فقط براي خدا نماز  نخوانيم؟ پدرم كاتوليك است اما زياد پايبند به آن نيست و ما درباره اين موضوعات  زياد با هم صحبت نمي كنيم. بيشتر به موضوعات تجارت، ورزش و آب و هوا علاقمند است.</p>
<p>من براي پدرم دعا مي كنم كه روزي او نيز در اين راه گام بردارد. خواهرم يك  «لوترن» (4) متعصب است. پسر بزرگش مسلمان شده است هرچند كه من تاثيري در مسلمان شدن  او نداشتم و او فقط خودش با مطالعه مذاهب دنيا در دانشگاه بركلي، به اسلام روي آورده است. خيلي به  او افتخار مي كنم زيرا من يك حامي از خانواده اي ديگر يافته ام.  اسلام يك مفهوم بيگانه و  غريبي در اين كشور است.</p>
<p>متاسفانه رسانه هاي گروهي با ديد بدي به اسلام و مسلمانان نگاه مي  كنند؛ بسياري از مردم  آمريكا در مورد دين اسلام نظري ندارند و زماني كه مي دانند من مسلمان هستم بسيار تعجب مي كنند. هرچند كه  تقريبا هشت مليون مسلمان در اين كشور زندگي مي كنند. من متوجه شده ام كه اين  مسلمانان بر خلاف نظر عموم به جاي اينكه متعصب باشند، بسيار كنجكاو  هستند.</p>
<p>مي دانم كه اسلام مرا به شخص بهتري تبديل  كرده است ديگر خيلي خودپسند نيستم بلكه به حال خودم بسيار دلسوزي مي كنم. فقط به  اطراف نگاه مي كنم و مي فهمم كه واقعا چقدر خوشبخت هستم. مي دانم كه خداوند از تمام افكار و اعمال من  باخبر است. (چه خوب و چه بد) و من هم طبق دستورات او اين راه را طي مي كنم. درك مي  كنم كه كمك به ديگران و سبك كردن بار ديگران بسيار لذت بخش است.</p>
<p>اكنون 37  سال دارم و سعي مي كنم هر روزم بهتر از ديروزم باشد. احساس مي كنم  وقت زيادي از عمرم را تلف  كرده ام. قبل از رفتن از اين دنيا به دنياي ديگر  كارهاي زيادي بايد انجام داد و اميدوارم به بهشت وارد شوم. پرستار هستم و مي دانم  كه در زندگي بعضي از مريض  ها تاثير داشته ام. همچنين به دوستانم در مورد كارهاي پزشكي كمك مي كنم. معماري هم  بلدم هرچند كه در ابتدا آن را كاري بيهوده مي دانستم اما از نظر اسلامي متوجه شدم كه  راهي براي كمك به مردم يافته ام.</p>
<p>مهمترين چيزي كه از اسلام به من رسيده است آرامش  دروني است. ديگر نگران آينده و موقعيتهاي آن نيستم. مي دانم كه خداوند بر گذشته و  آينده من عالم است. و من بايد زندگي كنم و خداوند مهربان است و بيشتر از وسعت و توانايي ام از من كار نمي خواهد. هر روز  خداوند را شكر مي كنم كه مرا به دين اسلام هدايت كرده است. سلام و  درود خداوند بر تمام كساني كه اين داستان را مي  خوانند.</p>
<p>به نقل از «اينك خورشيد از غرب طلوع  مي كند» نوشته خانم مظفر  حليم با همكاري بتي باوتمن ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي ـ نشر احسان  1381</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p><span style="color:#888888;">(1)-  Taymiyah<br />
</span></p>
<p><span style="color:#888888;">(2)- Berkeley<br />
</span></p>
<p><span style="color:#888888;">(3)- Boston<br />
</span></p>
<p><span style="color:#888888;">(4)- Lutheran</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/460/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان اسلام آوردن خانم سندی وبر، مبلغ مسیحی</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/458</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/458#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 05:07:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=458</guid>
		<description><![CDATA[ترجمه عبدالعزيز ويسی سندي وبر معاون مدرسه «نيو هاريزن» است. شخصيت جالب توجهي دارد. هميشه از صحبت كردن با او لذت مي برم. براي مدت زيادي مبلغ مسيحي بوده است و چقدر تغيير عجيبي است كه يك مبلغ مسيحي به دين اسلام بگرود. پروردگار، خودش شخصي را كه مي خواهد هدايت كند انتخاب مي كند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong>ترجمه عبدالعزيز ويسی</strong></h4>
<p>سندي وبر معاون مدرسه «نيو هاريزن» است. شخصيت جالب توجهي دارد. هميشه از صحبت كردن با او لذت مي برم. براي مدت زيادي مبلغ مسيحي بوده است و چقدر تغيير عجيبي است كه يك مبلغ مسيحي به دين اسلام بگرود. پروردگار، خودش شخصي را كه مي خواهد هدايت كند انتخاب مي كند و كسي را كه مي خواهد به او نزديك شود دوست دارد. الله اكبر!<span id="more-458"></span></p>
<p>اولين آشنايي من با دين اسلام در سال 1982 بود. زماني كه در كنيا معلم بودم. معلم يك مدرسه ديني مسيحيت در دويست و پنجاه مايلي غرب «نايروبي» بودم. اغلب به نايروبي سفر مي كنم تا دوستاني را كه در آنجا هستند ملاقات كنم و تفريحي هم كرده باشم. در آن هنگام در «نايروبي» بود كه متوجه گروهي از مردم شدم كه در اجتماعات مختلف گرد هم مي آمدند. اين افراد به نظر من زندگي خوبي داشتند. خيلي پايبند اصول خانواده بودند. هيچ وقت الكل و مواد مسكر ديگر نمي نوشيدند. به بزرگترها احترام مي گذاشتند و به همديگر كمك مي كردند. بعد از طريق يكي از دوستانم متوجه شدم اين افراد مسلمان هستند.</p>
<p>در سال 1983 به آمريكا برگشتم. چهار سال بعد احساس كردم كه بايد مذهبم را تغيير دهم زيرا احساس مي كردم اينجا در آمريكا در مسيحيت اشتباهاتي وجود دارد و مذهب كاتوليك نمي توانست جوابگوي پرسشهاي من باشد. مردم سرد و بي خيال بودند. در جشنها هميشه الكل و مواد مصرف مي كردند. اصلا ازدواج كردن مساله نبود زيرا تو مي توانستي با هر كس قرار بگذاري و با او باشي. مردم بيشتر به آرايش كردن، مد جديد لباس و مد جديد مو مي پرداختند.</p>
<p>در ماه آوريل 1987 تصميم گرفتم كه به طور جدي تغيير مذهب بدهم. مردمي را كه در نايروبي ديده بودم، به خاطر آوردم. در آن هنگام كه در شيكاگو زندگي مي كردم، مسجدي يافتم. كتابهايي در مورد اسلام پيدا كردم و دو هفته بعد شهادتين را بر زبان آوردم و مسلمان شدم. همه اين موارد فقط از جانب خودم بود و با هيچ مسلماني هم دوست نبودم و خداوند بر همه چيز آگاه است.</p>
<p>در سال 1987 مسلمان شدم و خانواده مخالفتي نشان ندادند. هرچند كه بعد از پوشيدن حجاب تعدادي از دوستانم را از دست دادم. متوجه شدم كه اسلام زندگي انسان را بهبود مي بخشد بويژه وقتي كه انسان در روز، پنج مرتبه نماز مي خواند و اين يك زنگ تفريحي است براي دوري از كارهاي روزمره و اينكه به جنبه روحي خود نيز بپردازيد. اكنون در مدرسه اسلامي «پاساداناي كاليفرنيا» كه «نيوهاريزن» نام دارد، كار مي كنم و عصرها به دانشكده حقوق مي روم. صاحب دو بچه هستم يكي هشت سال و ديگري پنج سال سن دارد.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
<span style="color:#888888;">برگرفته از «اينك اسلام از غرب طلوع مي كند» نوشته: بانو مظفر حليم ترجمه عبدالعزيز ويسي « نشر احسان»</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/458/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یوسف اسلام، سفر به اسلام</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/262</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/262#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 19:01:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=262</guid>
		<description><![CDATA[ابوعامر تابستان 1975 صحنه وحشتناكي بود&#8230; استيون جورجيوي 18 ساله در حال شنا در درياست. ناگهان جريان ابي شديدي او را در بر مي گيرد. ‌احساس ضعف عجيبي به او دست مي دهد، تعادلش را از دست مي دهد و مرگ را در چند قدمي خود مي بيند. كسي در آن نزديكي نيست تا به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong>ابوعامر</strong></h4>
<p>تابستان 1975</p>
<p>صحنه وحشتناكي بود&#8230;</p>
<p>استيون  جورجيوي 18 ساله در حال شنا در درياست. ناگهان جريان ابي شديدي او را در بر مي  گيرد. ‌احساس ضعف عجيبي به او دست مي دهد، تعادلش را از دست مي دهد و مرگ را در چند قدمي خود مي بيند. كسي در  آن نزديكي نيست تا به او  كمك كند&#8230; فريادهايش بي نتيجه مي ماند&#8230;<span id="more-262"></span></p>
<p>درست در لحظه اي كه خود را غرق شده مي  بيند بلند فرياد مي زند: خدايا&#8230; اگر مرا نجات دهي كاري برايت انجام خواهم  داد!<br />
&#8220;كت استيونز&#8221; آن روزها در اوج جواني به عنوان پادشاه موسيقي راك  اند رول در بريطانيا شناخته مي شد. خداوند فرياد كمك او را استجابت كرد و او را  نجات داد و او هم به عهدي  كه با خداوند در ميان گذاشته بود عمل كرد. &#8230;</p>
<h4><strong>سفر در جستجوي  يقين</strong></h4>
<p>استيون جورجيو در 21 ژولاي 1947 در لندن در خانه اي مسيحي متعدد  المذاهب به دنيا آمد. پدرش  يوناني ارتدوكس بود اما مادرش سوئدي و كاتوليك؛ در حالي كه در انگلستان و طبق  تعليمات كليساي پروتستان و در جامعه اي پروتستان زندگي مي كردند. مادرش او را به مدرسه اي مذهبي فرستاد تا  استيونز ياد بگيرد &#8220;انسان اگر كارش را با دقت انجام دهد ممكن است به خدايي دست يابد&#8221; و او را  تشويق كرد تا خوانندگي را فراگيرد. اين روحيه باعث شد تا قبل از سن بيست سالگي 8  كاست موسيقي منتشر كند و يكي از ترانه هايش در ليست ده ترانه برتر آن روز بريطانيا  قرار بگيرد. پس از آن نامش را به &#8220;كت استيونز&#8221; تغيير داد و  اين نامي بود كه با آن به شهرت رسيد و باعث شد در آسمان اروپا بدرخشد آن هم قبل از اينكه به 22 سالگي برسد!</p>
<p>اما پس  از بيست و دو سالگي دچار بيماري سل شد كه باعث گرديد يك سال در بيمارستان و به دور از هياهو به مطالعه كتب فلسفه و تصوف  شرقي بپردازد. در اين حين آرزو كرد كاش مي توانست راه رسيدن به يقين روحي را بيابد؛ او مي  دانست علي رغم موفقيت هاي بزرگي كه بدانها دست يافته بود باز زندگي اش داراي بخش  مجهول ناتمامي است. تصميم گرفت دوباره به موسيقي بازگردد اما اينبار  با مفاهيم جديدي كه در اثناي بيماري به آنها دست يافته بود.</p>
<p>و  واقعا هم توانست به فكر  خود جامه عمل بپوشاند و ترانه &#8220;راه شناخت خدا&#8221; و &#8220;شايد امشب بميرم&#8221; به موفقيت خيره كننده اي دست  يافت. بعد به مذهب بودا  روي آورد با اين گمان كه سعادت در اين است كه از فردا باخبر شوي تا از بديهايش در  امان بماني و اينچنين داراي عقايد قدري شد و به ستارگان و طالع خواني روي  آورد. اما اين هم به طول  نيانجاميد و به كمونيسم  روي آورد زيرا گمان مي كرد خوشبختي در اين است كه تمام ثروتها ميان همه به تساوي تقسيم شوند اما  بعدها دانست اين با فطرت سازگار نيست و از آن دست كشيد. پس از تمام اينها و پس از  مايوس شدن از يافتن يقين واقعي رو به مواد مخدر و مشروبات الكي  آورد تا اين سلسله زجر آور تفكر و حيرت را فراموش كند.</p>
<p>اما باز هم به تعاليم كليسا بازگشت. بر  اساس اين تعاليم او مي دانست خدايي وجود دارد اما بايد براي رسيدن به او از واسطه استفاده كرد و  اين باعث شد تا او موسيقي را به عنوان دين برگزيند و افكار  و اعتقاداتش را در آن قالب عرضه كند.</p>
<h4><strong>اسلام</strong></h4>
<p>پس از نجات  از غرق و يك سال بيماري سل و آن سفر فكري، برادرش از سفر بيت المقدس بازگشت و براي  استيونز يك نسخه ترجمه شده از قرآن را هديه آورد. او در خاطراتش آن لحظه را اينگونه  بيان مي كند:</p>
<p>&#8220;قرآن را باز كردم&#8230; ديدم با بسم الله شروع شده. جلد آن را نگاه  كردم اما نام مولف بر آن نوشته نشده بود. سعي كردم كوچكترين اشتباه در آن بيابم اما  نيافتم بلكه برعكس در كمال يكپارچگي و انسجام&#8230; و با اسلام آشنا شدم&#8221;</p>
<p>اينبار  تصميم گرفت به بيت المقدس  سفر كند&#8230; با ورود به مسجد الاقصي احساس آرامش  كرد. در بازگشت به لندن با  يك دختر مسلمان ديدار كرد و به او گفت دوست دارد اسلام آوردن خود را اعلام  كند. آن دختر او را به مركز فرهنگي اسلامي در لندن راهنمايي كرد. آنجا او شهادتين را بر زبان آورد و اسلام آورد.</p>
<h4><strong>يوسف اسلام</strong></h4>
<p>بعد از اسلام آوردن يوسف اسلام از موسيقي غربي كناره  گرفت و بهتر ديد از موهبتي كه خداوند در اختيار او قرار داده در خدمت دعوت استفاده  ببرد و شروع به انتشار  سرودهايي نمود كه خود سروده بود او همچنين براي برخوردار نمودن سروده هايش از روح  اسلامي از جملات عربي نيز استفاده مي كند. از سال 1993 تا كنون او در مجموع ده  آلبوم منتشر نموده &#8230;</p>
<p>از آن پس يوسف اسلام به مشهورترين دعوتگر اسلام در غرب تبديل شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/262/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من یک ملکه ام!</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/161</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/161#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 06:12:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=161</guid>
		<description><![CDATA[Nakata Khaula بانوی مسلمان ژاپنی / مترجم: حمیده پشتوان‏ در آن زمان که تازه به اسلام گرویده بودم، بحث‏هاى جدى درباره دختران محجبه در مدارس فرانسه وجود داشت که هنوز هم وجود دارد. اکثریت بر این نظر بودند که مسئله حجاب، خلاف این اصل را ثابت مى‏کرد که مدارس دولتى فرانسه باید نسبت به مذهب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><img class="alignright size-full wp-image-646" title="nakaata" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/nakaata.jpg" alt="" width="80" height="62" />Nakata Khaula بانوی مسلمان ژاپنی / مترجم: حمیده پشتوان‏</strong></h4>
<p dir="rtl">در آن زمان که تازه به اسلام گرویده بودم، بحث‏هاى جدى درباره دختران محجبه در مدارس فرانسه وجود داشت که هنوز هم وجود دارد. اکثریت بر این نظر بودند که مسئله حجاب، خلاف این اصل را ثابت مى‏کرد که مدارس دولتى فرانسه باید نسبت به مذهب دانش‏آموزان بى‏تفاوت باشند و حتى من، به عنوان یک غیرمسلمان، مى‏اندیشیدم که چرا باید چنین وسواسى درباره موضوعى کوچک &#8211; روسرى دانش‏آموزان &#8211; وجود داشته باشد.</p>
<p dir="rtl">این احساس، همچنان در میان غیرمسلمانان به قوت خود باقى است که زنان مسلمان، پوشش اسلامى بر تن مى‏کنند؛ تنها به این دلیل که مجبور به اطاعت از سنت‏ها هستند و بنابراین، حجاب، نماد ظلم و ستم است. از این رو، استقلال و آزادى زنان، میسر نخواهد شد؛ مگر با برداشتن حجاب.<span id="more-161"></span></p>
<p dir="rtl">چنین درک ناپخته‏اى در میان مسلمانان کم‏اطلاع یا بى‏اطلاع از اسلام هم وجود دارد. این افراد، چنان به التقاط دینى و سکولاریسم خو گرفته‏اند که از درک این مطلب که اسلام دینى جهانى و جاودانى است، ناتوانند. این در حالى است که زنان غیرعرب، در سراسر دنیا، به دین اسلام مى‏گروند و حجاب را به عنوان یک شرط مذهبى مى‏پذیرند و نه به خاطر برداشتى نادرست از سنت. من هم نمونه‏اى از این زنان هستم. حجاب من، نه بخشى از هویت سنتى یا نژادى من است و نه معنایى سیاسى یا اجتماعى دارد؛ بلکه حجاب من، تنها و تنها، هویت مذهبى من است.</p>
<p dir="rtl">من پیش از آن‏که در پاریس دین اسلام را برگزینم، حجاب را در حد خودم رعایت مى‏کردم. شکل حجاب، بسته به کشورى که فرد در آن زندگى مى‏کند و یا میزان آگاهى او از اسلام، متغیر است. در فرانسه، من تنها شالى بر سر مى‏گذاشتم که از نظر رنگ، با دیگر لباس‏هایم متناسب بود. این ترکیب، تقریباً مُد به حساب مى‏آمد. اکنون که در عربستان سعودى هستم، چادر سیاه سرتاسرى بر تن مى‏کنم که حتى چشمانم را هم مى‏پوشاند. به این ترتیب، من حجاب را از ساده‏ترین شکل تا کامل‏ترین آن، تجربه کرده‏ام. واقعاً معناى حجاب چیست؟ با وجود این‏که کتاب‏ها و مقاله‏هاى زیادى درباره حجاب نگاشته شده، اما تمام آنها، نگرش افرادى است که از بیرون به این قضیه نگاه مى‏کنند. من امیدوارم با در نظر گرفتن این نکته که از داخل به این مسئله مى‏نگرم، بتوانم آن را شرح دهم.</p>
<p dir="rtl">هنگامى که تصمیم گرفتم اسلام خود را ابراز کنم، هرگز فکر نکرده بودم که آیا خواهم توانست روزى پنج نوبت نماز بخوانم یا این‏که آیا قادر خواهم بود حجاب خود را حفظ کنم؟ شاید از این مى‏ترسیدم که اگر جدى به این موضوع فکر کنم، به نتیجه منفى برسم و این کار، مى‏توانست تصمیمم را مبنى بر مسلمان شدن، تحت تأثیر قرار دهد. تا زمانى که مسجد جامع پاریس را ندیده بودم، هیچ کارى با اسلام نداشتم و با نمازگزاران و حجاب، هیچ آشنایى نداشتم. در واقع، هر دوى آنها برایم غیرقابل تصور بودند؛ اما شوق مسلمان شدن، چنان در من قوى بود که نگران چیزهایى که در آن سوى این تغییر در انتظارم بودند، نبودم.</p>
<p dir="rtl">پس از گوش دادن به یک سخنرانى در مسجد پاریس، محاسن رعایت حجاب بر من روشن شد؛ تا حدى که حتى پس از خروج از مسجد هم روسرى را از روى سرم برنداشتم. آن سخنرانى، مرا غرق در نوعى رضایت روحى کرد که هرگز قبلاً نمى‏شناختم؛ آن چنان که اصلاً نمى‏خواستم روسرى را از سرم بردارم. در آن وقت، به دلیل سرماى هوا، پوشش حجابم، توجه زیادى را به خود جلب نکرد؛ ولى خودم به شدت احساس مى‏کردم که با دیگران تفاوت دارم؛ احساس طهارت و امنیت مى‏کردم. احساس مى‏کردم که در محضر خداوند هستم. به عنوان یک خارجى در پاریس، از این‏که مردان به من خیره شدند، احساس خوبى نداشتم؛ ولى با پوشش حجاب، از نگاه مردان در امان بودم.</p>
<p dir="rtl">رعایت حجاب، باعث شادمانى‏ام شد و نیز نشانه فرمان‏بردارى من از خداوند و تجلى ایمانم بود. دیگر لازم نبود که اعتقاداتم را با صداى بلند فریاد بزنم؛ حجاب من، آنها را به روشنى براى همگان بیان مى‏کرد؛ به ویژه براى دیگر مسلمانان. به این ترتیب، حجاب به تقویت پیوند من با دیگر خواهران مسلمانان کمک مى‏کرد. حجاب براى من، خیلى زود، به یک امر طبیعى و کاملاً اختیارى تبدیل شد. هیچ کس نمى‏توانست مرا مجبور به رعایت حجاب کند و اگر هم مى‏کرد، من از آن سرپیچى مى‏کردم. در اولین کتابى که درباره حجاب خواندم، نویسنده با زبان بسیار ملایمى بیان کرده بود که: «خداوند، حجاب را جداً توصیه مى‏کند» و در اسلام، ما باید از خواسته‏هاى خداوند اطاعت کنیم. از این‏که من هم موفق به انجام وظایف دینى خود، به صورت اختیارى و بدون هیچ مشکلى شدم، خوشحال بودم. الحمدالله.</p>
<p dir="rtl">حجاب به مردم یادآورى مى‏کند که خداوند وجود دارد و همیشه به من یادآور مى‏شود که من باید مثل یک مسلمان رفتار کنم؛ درست مانند افسران پلیس، که در لباس خدمت، آگاه‏تر و مراقب‏تر هستند؛ من هم با حجاب، بیشتر احساس مسلمان بودن مى‏کنم.</p>
<p dir="rtl">دو هفته پس از آن‏که به اسلام گرویدم، براى شرکت در یک جشن عروسى خانوادگى، به ژاپن بازگشتم و تصمیم گرفتم که تحصیل در فرانسه را رها کنم. اشتیاق تحصیل در رشته ادبیات فرانسه، جاى خود را به شوق تحصیل در ادبیات عرب داده بود. براى تازه مسلمانى چون من، با آگاهى اندک از دین اسلام، زندگى در شهرى کوچک در ژاپن که مرا از سایر مسلمانان جدا مى‏ساخت، آزمایش بزرگى بود؛ هرچند، این دورى از اجتماع مسلمانان، آگاهى‏هاى اسلامى‏ام را افزایش داد و دانستم که تنها نیستم؛ زیرا که خداوند با من است. من مى‏باید بسیارى از لباس‏هایم را که قبل از مسلمان شدن مى‏پوشیدم، کنار مى‏گذاشتم. یکى از دوستانم به من کمک کرد تا خیاطى پیدا کنم که برایم تعدادى شلوار گشاد، نظیر آن‏چه پاکستانى‏ها مى‏پوشند، بدوزد. در این باره، نگاه متعجب مردم، مرا آزار نمى‏داد.</p>
<p dir="rtl">پس از شش ماه تحصیل در ژاپن، اشتیاقم به تحصیل زبان عربى به حدى افزایش یافت که تصمیم گرفتم به قاهره بروم. من در آن‏جا دوستى را مى‏شناختم؛ اما هیچ کدام از اعضاى خانواده میزبان، انگلیسى یا ژاپنى نمى‏دانستند و بانویى که در بدو ورود، مرا به داخل خانه هدایت کرد، از فرق سر تا نوک پا، سیاه‏پوش بود و حتى چهره‏اش را هم پوشانده بود. اگرچه اکنون این نوع پوشش در این‏جا (ریاض) برایم عادى و آشناست، ولى به یاد مى‏آورم که در آن زمان، از دیدن چنین ظاهرى، سخت شگفت‏زده شده بودم؛ زیرا به یاد حادثه‏اى مشابه در فرانسه افتادم که با دیدن چنین لباسى با خود فکر کرده بودم که «این زنى است که اسیر سنت شده، بدون کوچک‏ترین آگاهى از اسلام واقعى»؛ زیرا به نظر من، پوشاندن صورت، نه یک ضرورت، بلکه سنتى بومى بود.</p>
<p dir="rtl">در قاهره، مى‏خواستم به آن خانم بگویم که در پوشش، زیاده‏روى کرده است و این نوع پوشش، غیرعادى و غیرطبیعى بود؛ اما در عوض به من گفته شد که من به عنوان یک مسلمان، پوشش مناسبى براى ظاهر شدن بین مردم ندارم. من با این نظر مخالفت کردم؛ زیرا بر اساس آن‏چه من درک کرده بودم، این نوع پوشش، براى یک زن مسلمان کافى بود؛ اما یک ضرب‏المثل انگلیسى مى‏گوید: «هنگامى که در رم هستى، مانند رمى‏ها رفتار کن». از این رو، مقدارى پارچه خریدم و لباسى نظیر آن‏چه زنان مصرى مى‏پوشیدند (Khimar)، براى خودم دوختم؛ لباسى که بازوها و پایین‏تنه را کاملاً مى‏پوشاند و حتى آمادگى داشتم که صورتم را هم مانند اقلیت کوچک خواهران مصرى که با آنها آشنا شده بودم، بپوشانم.</p>
<p dir="rtl">پیش از مسلمان شدن، لباس‏هاى سبک مردانه، نظیر شلوار را بر پوشیدن لباس‏هاى زنانه، نظیر دامن، ترجیح مى‏دادم؛ اما نوع پوشش به سبک زنان مصرى، برایم خوشایند بود و در این لباس، بیشتر احساس آرامش و وقار مى‏کردم.</p>
<p dir="rtl">از نظر غربى‏ها، سیاه، رنگى مناسب براى لباس‏هاى شب است؛ چون زیبایى شخص را برجسته‏تر مى‏سازد. خواهران جدید من نیز در پوشش سیاهشان، واقعاً زیبا بودند و در چهره‏هایشان، نور قداست مى‏درخشید.</p>
<p dir="rtl">پس از اقامتى کوتاه در عربستان سعودى، مجبور شدم به پاریس برگردم. در آن‏جا متوجه شدم که ظاهر خواهران مصرى، بى‏شباهت به راهبه‏هاى کاتولیک نیست. در راه، با یک راهبه، همسفر بودم؛ در حالى که از شباهت بین لباس‏هایمان لبخند بر لب داشتم. لباس او مانند لباس یک زن مسلمان، نشان‏گر این بود که خود را وقف خداوند کرده است. متعجب شده بودم که مردم درباره روبند راهبه‏هاى کاتولیک، هیچ سخنى نمى‏گویند؛ ولى از روبند یک زن مسلمان، به شدت انتقاد مى‏کنند و آن را نماد تروریسم و ظلم مى‏انگارند. براى من مهم نبود که لباس‏هاى رنگى‏ام، جاى خود را به لباس‏هاى مشکى داده بودند؛ درواقع، پیش از مسلمان شدن، به گونه‏اى آرزوى داشتن زندگى‏اى چون زندگى یک راهبه را داشتم.</p>
<p dir="rtl">پس از شش ماه اقامت در قاهره، چنان به آن لباس مشکى بلند عادت کرده بودم که فکر مى‏کردم پس از بازگشت به ژاپن هم آن را خواهم پوشید؛ اما به چند دست لباس روشن و سفید نیاز داشتم تا زنندگى کمترى نسبت به رنگ سیاه داشته باشند.</p>
<p dir="rtl">حق با من بود؛ زیرا ژاپنى‏ها به پوشش سفیدم واکنش نسبتاً خوبى نشان مى‏دادند و به نظر مى‏رسید که مى‏توانستند حدس بزنند که، من پیرو مذهبى خاص هستم. یک بار شنیدم که دخترى &#8211; با اشاره به من &#8211; به دوستش گفت: او یک راهبه بودایى است. چقدر راهبه‏هاى مسلمان، مسیحى و بودایى، به هم شباهت دارند! یک بار در قطار، مردى که کنارم نشسته بود، از من پرسید: چرا چنین لباس غیرعادى‏اى را پوشیده‏اى؟ وقتى برایش توضیح دادم که من یک زن مسلمان هستم و اسلام به زنان امر کرده است تا اندام خود را بپوشانند؛ تا مردان ضعیف‏النفس به گناه نیفتند، به نظر مى‏رسید که او تحت تأثیر قرار گرفته است. هنگامى که مى‏خواست قطار را ترک کند، از من تشکر کرد و گفت: دوست داشتم وقت بیشترى باشد تا درباره اسلام با تو صحبت کنم.</p>
<p dir="rtl">هنگامى که پدرم مرا مى‏دید که حتى در روزهاى گرم هم با لباس آستین‏بلند و سرپوشیده بیرون مى‏رفتم، ابراز نگرانى مى‏کرد؛ اما من دریافته بودم که حجاب، مرا از اشعه‏هاى خورشید هم در امان مى‏دارد و در واقع، این من بودم که از دیدن پاهاى برهنه خواهرم در شلوار کوتاهش، احساس ناراحتى مى‏کردم. من همیشه از دیدن چنین صحنه‏هایى درباره زنان، احساس شرم مى‏کردم. بنابراین، مشکل نخواهد بود که فکر کنیم این صحنه‏ها چه تأثیرى بر مردان مى‏گذارد. در اسلام به زنان و مردان سفارش شده تا موقر (نجیب) لباس بپوشند و برهنه در میان مردم ظاهر نشوند؛ حتى در مکان‏هایى که همگى زن یا مرد هستند.</p>
<p dir="rtl">در اسلام، سعى زن بر این است که براى شوهرش زیبا جلوه کند و شوهر هم مى‏کوشد تا براى همسرش زیبا باشد. در اسلام، حتى بین یک زن و شوهر هم حیا وجود دارد و این امر، روابط آنها را زینت مى‏دهد.</p>
<p dir="rtl">این واضح است که حد قابل قبول پوشیدگى اندام، با توجه به تفکر فردى و اجتماعى تعیین مى‏شود؛ به عنوان مثال، در ژاپن، 50 سال قبل، اگر زنى با مایو به شنا مى‏رفت، زشت محسوب مى‏شد؛ اما امروزه مایوى دوتکه، نوعى هنجار است؛ هر چند شنا کردن بدون پوشش بالاتنه، بى‏حیایى محسوب مى‏شود؛ در حالى که شنا در سواحل جنوبى فرانسه، بدون پوشش بالاتنه، نوعى هنجار است. در برخى سواحل آمریکا، برهنه‏گرایان، لخت مادرزاد، در ساحل دراز مى‏کشند. اگر یک خانم «آزاد» که حجاب را نفى کرده است، مورد سؤال یکى از همین برهنه‏گرایان قرار بگیرد که چرا برجستگى‏هاى بدنش را مى‏پوشاند؛ در حالى‏که این اندام‏ها به اندازه دست‏ها و صورت، طبیعى هستند، چه جواب صادقانه‏اى خواهد داد؟ در این جا، هوا و هوس مردان، تعیین‏کننده حد پوشیدگى زنان محسوب مى‏شود؛ اما در اسلام، چنین مشکلى وجود ندارد؛ زیرا خداوند مشخص کرده است که چه بخش‏هایى باید و یا نباید پوشیده بمانند و ما از او اطاعت مى‏کنیم.</p>
<p dir="rtl">پرده‏هاى شرم در میان مردمى که برهنه یا نیمه برهنه در جامعه ظاهر مى‏شوند و در مقابل چشمان دیگران، اجابت مزاج یا معاشقه مى‏کنند، دریده مى‏شود و این رفتار، مقام انسان را تا حد یک حیوان تنزل مى‏دهد. زنان ژاپنى، تنها هنگامى که مى‏خواهند از منزل خارج شوند، آرایش مى‏کنند و براى ظاهر خود در خانه، اهمیت زیادى قائل نمى‏شوند. در اسلام، سعى زن بر این است که براى شوهرش زیبا جلوه کند و شوهر هم مى‏کوشد تا براى همسرش زیبا باشد. در اسلام، حتى بین یک زن و شوهر هم حیا وجود دارد و این امر، روابط آنها را زینت مى‏دهد.</p>
<p dir="rtl">مسلمانان به حساسیت بیش از حد درباره بدن متهم مى‏شوند؛ ولى آزارهاى جنسى رایج در جامعه، پوشش موقر و نجیبانه را توصیه مى‏کند. پوشیدن دامن کوتاه، مى‏تواند پیامى براى مردان باشد؛ مبنى بر این‏که «من در دسترس هستم»؛ اما حجاب، با صداى بلند اعلام مى‏کند که «من براى شما ممنوع شده‏ام».</p>
<p dir="rtl">پیامبر گرامى اسلام صلى‏اللَّه علیه و آله وسلم از دخترش حضرت فاطمه سلام‏اللَّه علیها پرسید: «بهترین چیز براى یک زن چیست»؟ وى فرمود: «این‏که نه مرد نامحرمى را ببیند و نه در معرض دید نامحرمان باشد». پیامبر صلى‏اللَّه علیه و آله خشنود شد و فرمود: «به درستى که تو دختر منى». این سخنان، نشان مى‏دهد که براى زنان بهتر است که در خانه بمانند و تا حد امکان، از نگاه نامحرمان به دور باشند. در خارج خانه، نیز رعایت حجاب، همان اثر را دارد.</p>
<p dir="rtl">پس از ازدواج، ژاپن را به قصد عربستان سعودى ترک کردم؛ جایى که زنان بنا به رسم، در بیرون از منزل چهره‏هایشان را با نقاب مى‏پوشانند. من بى‏صبرانه منتظر بودم تا نقاب را امتحان کنم و بدانم که پوشیدن آن، چه احساسى به من مى‏دهد؛ البته زنان غیرمسلمان هم لباس‏هایى به نام شنل مى‏پوشند که آزادانه از شانه‏هایشان آویزان است؛ ولى چهرهایشان را نمى‏پوشانند و زنان مسلمان غیرعرب هم کمتر صورت‏هایشان را مى‏پوشانند.</p>
<p dir="rtl">همین که به پوشیدن نقاب عادت کردید، متوجه خواهید شد که اصلاً ناراحت نیستند. در واقع، من با نقاب، احساس کردم که شاهکار و گنجى را پنهان مى‏کنم که نه مى‏توانى آن را ببینى و نه بشناسى. وقتى یک زن غیرمسلمان، یک زوج مسلمان را در خیابان مى‏بیند، به این مى‏اندیشد که آنها کاریکاتورهایى هستند که اداى زندگى را در مى‏آورند؛ ظالم در کنار مظلوم؛ در حالى که با این نوع پوشش، زن مسلمان، احساس مى‏کند ملکه‏اى است که خدمتکارش او را همراهى مى‏کند.</p>
<p dir="rtl">اولین نقابى که پوشیدم، چشمانم را نمى‏پوشاند؛ اما در زمستان از نقابى استفاده مى‏کردم که چشم‏هایم را هم دربرمى‏گرفت و به این ترتیب، احساس سنگین چشم در چشم شدن با مردان نامحرم از بین مى‏رفت و درست مانند یک عینک آفتابى، از دید بیگانگان جلوگیرى مى‏کرد. این اشتباه است که فکر کنیم زنان مسلمان خود را مى‏پوشانند؛ چون جزء اموال خصوصى شوهرانشان محسوب مى‏شوند؛ بلکه در واقع، آنها با این کار، شرافت، متانت و وقار خود را حفظ مى‏کنند و از این‏که توسط بیگانگان تصاحب شوند، جلوگیرى مى‏کنند. باید به حال زنان غیرمسلمان و زنان مسلمان لیبرال تأسف خورد که آن‏چه را باید بپوشانند، در معرض دید عموم قرار مى‏دهند.</p>
<p dir="rtl">نگاه به حجاب از بیرون، دیدن حقایق پنهانِ درون آن را غیرممکن مى‏سازد. تفاوت موجود در دو زاویه دید، تا حدى مى‏تواند خلأ موجود در فهم اسلام را توضیح دهد. کسى که از بیرون به اسلام مى‏نگرد، ممکن است آن را عامل محدودکننده مسلمانان بداند؛ اما از درون اسلام، چیزى جز صلح، آزادى و لذت [لذتى که هیچ کس قبلاً آن را تجربه نکرده است‏]، نیست. پیروان اسلام، چه آنها که مسلمان زاده شده‏اند و چه آنها که بعدها به اسلام گرویده‏اند، اسلام را به جاى آزادى واهى در یک جامعه سکولار برگزیده‏اند. اگر اسلام به زنان ظلم مى‏کند، چرا شمار زیادى از زنان جوان و تحصیل‏کرده در اروپا، آمریکا، ژاپن، استرالیا و&#8230;، «آزادى» و «استقلال» خود را رها مى‏کنند و به اسلام روى مى‏آورند؟</p>
<p dir="rtl">زن آراسته به حجاب، به زیبایى فرشته است؛ پر از وقار، آرامش و اعتماد به نفس؛ اما تعصب که چشم دیگران را کور کرده است، مانع از دیدن این زیبایى مى‏شود. «به راستى که این چشم‏ها نیستند که کور مى‏شوند؛ بلکه این دل‏هاى درون سینه‏ها هستند که کور مى‏شوند». دیگر چگونه مى‏توان بهتر از این، تفاوت میان ما و چنین انسان‏هایى را بر سر فهم و درک حجاب، توضیح داد؟</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;">منبع: پرسمان</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;">به نقل از تبیان</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/161/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

