<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بیداری اسلامی &#187; تابعین</title>
	<atom:link href="http://www.bidary.net/riz-mozooe/tabein/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.bidary.net</link>
	<description>اهل سنت ایران و فارسی زبانان اهل سنت</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 23:43:49 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>روش تربیتی امام سلمة بن دینار</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/3929</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/3929#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 Jul 2011 15:15:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[تابعین]]></category>
		<category><![CDATA[تزکیه و خودسازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=3929</guid>
		<description><![CDATA[عبدالحمید بلالی / ترجمه: عبدالله عبداللهی تابعی بزرگوار، امام و پیشوای شهر مدینه، «ابوحازم سلمه بن دینار» احادیثی را از ابن عمر ـ رضی الله عنهما ـ روایت کرده، و اخلاق و زهد و شجاعتِ اظهار حق را از اصحاب ـ رضی الله عنهم ـ آموخته است. و با علمای درباری با شدت برخورد می‌کرد. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-full wp-image-3930" title="ravesh-tarbiat-emam-salama-ibn-dinar" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2011/07/ravesh-tarbiat-emam-salama-ibn-dinar.jpg" alt="" width="100" height="114" />عبدالحمید بلالی / ترجمه: عبدالله عبداللهی</h4>
<p>تابعی بزرگوار، امام و پیشوای شهر مدینه، «ابوحازم سلمه بن دینار» احادیثی را از ابن عمر ـ رضی الله عنهما ـ روایت کرده، و اخلاق و زهد و شجاعتِ اظهار حق را از اصحاب ـ رضی الله عنهم ـ آموخته است. و با علمای درباری با شدت برخورد می‌کرد. با این وجود درباریان سلطان خواهان نزدیکی با وی بودند، اما او به خاطر پاسداری از عزت دین، از آنان دوری می‌جست.</p>
<p>اتخاذ چنین روشی از سوی ابن دینار برای برخی از علما خیلی گران تمام می‌شد، به همین جهت وی خود را در میان علما و مسلمانان شهر مدینه غریب و تنها احساس می‌کرد و می‌گفت: «<span style="color: #333399;">زحمت و مشقت دین و دنیا افزونتر گشته است</span>» گفتند: «چطور؟» گفت: «<span style="color: #333399;">برای دین، اعوان و انصاری نمی‌بینم، و برای دنیا به سوی هر چیزی قدم برداری، درخواهی یافت که فاجری در این راه از تو سبقت گرفته است</span>».<span id="more-3929"></span></p>
<p>روش برخورد او با سلاطین و علما در آنچه که در پی خواهد آمد به خوبی نمایان می‌شود: یکی از امرا او را به نزد خود خواند، وقتی رفت، دید که امام زهری و امام افریقی و تنی چند از علمای دیگر در مجلس سلطان حضور دارند، گفت: «<span style="color: #333399;">بهترین امرا آنانند که علما را دوست داشته و آنها را زیارت می‌کنند. و بدترین علما کسانی‌اند که حب امرا را داشته باشند</span>».</p>
<h4>روش او در معامله با دنیا:</h4>
<p>دنیا و آنچه که در آن است، اعم از زینت و خوراک پاکیزه و روزی حلال و &#8230;، در حد ذات خود حرام نیست، ولی هر گاه اینها مانع یاد خدا و سبب دوری از اوامر و واجبات او شوند، خطر آفرین شده و باید از آن حذر کرد، بلکه باید از این ابزارها برای تقرب به خدای متعال استفاده نمود؛ زیرا دنیا برای اهل ایمان در ذات خود هدف نیست، بلکه چگونگی استفادهٔ انسان از دنیاست که آن را از مباح و حلال به مکروه و حرام تبدیل می‌کند.</p>
<p>امام ابوحازم روش استفاده از دنیا را ترسیم، و برای آن اصول و قواعدی مقرر کرده است که مؤمن را برای تطبیق آن و گذر از خطرات و فراز و نشیب واقع در مسیر تربیت نفس، یاری می‌دهد.</p>
<h4>اصل اول؛ حبّ دنیا:</h4>
<p>یکی از یاران بن دینار به نام عبدالرحمن بن زید بن اسلم به نزد او آمد و از ضعف ایمان خود که از آن رنج می‌برد، شکایت کرد، تا شاید در محضر او که به علم و دیانت او باور زیاد داشت و مورد اعتمادش بود دوای شافی بیابد و گفت: «خصلتی در من هست که مرا دلتنگ کرده است»، گفت: «برادرزاده‌ام! بگو چیست؟» گفت: «دنیا را دوست دارم»، گفت: «<span style="color: #333399;">من نفس خود را به خاطر آن ملامت نمی‌کنم، زیرا خداوند دنیا را نزد ما محبوب کرده است، بگذار بر غیر آن نفس خود را ملامت کنیم و نگذاریم حب دنیا ما را به سوی به دست‌آوردن چیزی تشویق کند که خدا را خوش نیاید، یا این که ما را از چیزی منع کند که مورد رضای اوست، اگر چنین کردیم دوست‌داشتن دنیا به ما زیان نمی‌رساند</span>».</p>
<p>ابن دینار اصل و قاعده‌ای بسیار مهم را برای دنیا داری مقرر کرده و شایسته است که عابدان آن را دریابند و بدان عمل کنند، این اصل برای ما روشن می‌کند که گرایش به دنیا در ذات خود مذموم نیست، زیرا خداوند دنیا را به نزد ما انسان‌ها دوست‌داشتنی آفریده است، آنچه که مهم است چگونگی معاملهٔ با آن می‌باشد. در دنیا چیزهایی وجود دارد که خداوند آنها را می‌پسندد و اموری نیز وجود دارد که مورد قبول و پسند خداوند نیست، و گاهی این عدم قبول به زمان بکارگیری آن بستگی دارد، مثلاً: ازدواج و تکثیر نسل و حسن معاشرت با همسر، همگی اموری هستند که مورد قبول خدا می‌باشند و آنها را دوست دارد، ولی اگر اینها مانع انجام تکالیفی شوند که خداوند به آنها امر فرموده است، مکروه و مذموم هستند، و واجب است از اینگونه معاملات دوری جسته و در برابر آنها سر تسلیم فرود نیاوریم، چنانچه خداوند می‌فرماید:</p>
<p>{<span style="color: #993300;">یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکمْ وَأَوْلَادِکمْ عَدُوًّا لَّکمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَإِن تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ</span>} (تغابن: 14).</p>
<p>«ای مؤمنان قطعاً بعضی از همسران و فرزندان‌تان دشمنان شما هستند، پس از ایشان خویشتن را برحذر دارید و اگر عفو کنید و چشم‌پوشی نمائید و ببخشید، حقا خداوند بخشایندهٔ مهربان است».</p>
<p>این آیه در شأن کسانی نازل شد که همسران‌شان آنها را از رفتن به جهاد بازمی‌داشتند و به آنان می‌گفتند: «برای چه ما را ترک می‌کنید؟» در نتیجه دل‌شان به حال آنان سوخت و در کنار آنان باقی ماندند و برای جهاد پا از خانه بیرون نگذاشتند. بنابراین، حب دنیا مشروط به اموری است که خداوند آن را حلال و به آن امر کرده است، و نیز مشروط به اجتناب از اموری است که خداوند آنها را حرام کرده است، اگر اینگونه با دنیا برخورد کنیم و از ذکر و یاد خدا غفلت نورزیم دوست‌داشتن آن هیچگونه زیانی به ما نمی‌رساند.</p>
<h4>اصل دوم؛ قناعت:</h4>
<p>هرچند اشتغال به امور مباح دنیایی حرام نیست، لکن سرگرم‌شدنِ زیاد به آن، فرصت‌های زیادی را از دست ما خارج می‌کند که در روز قیامت باعث حسرت می‌شود. این امری است که مورد نظر ابوحازم بوده و بر همین نکته تأکید می‌کند و می‌گوید: «<span style="color: #333399;">اندکی از دنیا، انسان را از بسیاری از امور آخرت غافل می‌کند</span>». وقتی که اندکی از دنیا، ما را از بسیاری از امور مربوط به آخرت بی‌بهره کند، سرگرم شدن زیاد با آن، موجب غفلت بیشتر و خسارت بزرگتر در امر آخرت خواهد شد.</p>
<p>دعوتگران باید نسبت به لحظات عمر بسیار حساس و هوشیار باشند و حق هرچیزی را ادا کنند، طغیان در هر امری سبب خشم خدا است، دعوتگران نباید هدفی را که برای آن آفریده شده اند فراموش کنند، و نباید وقت گرانبهای خود را در مباحث پوچ و بی‌هدف ضایع کنند و نباید در شوخی مباح و گپ‌زدن حتی با کودکان خود مبالغه ورزند یا ثروت و کثرت مال آنها را به خود مشغول کند، در این مورد ابوحازم کلامی زیبا دارد، وی می‌گوید: «<span style="color: #333399;">همهٔ دنیا در دو بخش خلاصه می‌شود؛ اولاً گذشته که خوابی بیش نبوده ثانیاً آینده که آرزو و سرابی بیش نیست</span>».</p>
<h4>اصل سوم؛ توجه به اموری که مایهٔ اصلاح است:</h4>
<p>تنها چیزی که دارای اعتبار و قابل اعتماد باشد آن است که سبب اصلاح تو شود. برای بشر آن وقت شایستهٔ اعتماد و ارزشمند است که در راه اصلاح نفس و تقرب جستن به خالق خود گام بردارد. همچنانکه اهل دنیا، ارزش‌ها و عقاید و پدر و مادر و همسر و اولاد را فدای دنیا می‌کنند، دعوتگران راه خدا نیز باید همهٔ آنچه را که نفیس و گرانبهاست در راه آخرت فدا کنند. رستگاری در عالم رستاخیز بدون اصلاح نفس به دست نخواهد آمد. هر امری که مقدمهٔ انجام یک فعل واجب باشد نیز واجب است، و اصلاح نفس از مهمترین واجبات می‌باشد.</p>
<p>امام ابوسلمه می‌گوید: «<span style="color: #333399;">به امری توجه داشته باش که مایهٔ اصلاح تو شود و به آن عمل کن، هرچند همین امر برای کسانی دیگر مایهٔ فساد باشد. ببین چه چیزی تو را به فساد می‌کشاند، آن را ترک کن، هرچند همین چیز برای دیگران وسیلهٔ صلاح باشد</span>».</p>
<h4>اصل چهارم؛ احساس برخورداری از نعمت:</h4>
<p>روی‌آوردن دنیا به انسان دلیل محبوبیت او به نزد خدا نیست، همچنانکه پشت‌کردن دنیا نیز نمی‌تواند دلیل بر مبغوض‌بودن او پیش خدای متعال باشد. باید بدانیم که روی‌آوردن دنیا و پشت‌کردن آن آزمایشی از جانب حضرت باری است و مؤمنی که با حضرتش در ارتباط باشد هرآنچه را که حکمت الهی مقدر کرده است، می‌پذیرد، و یقین دارد که خیر در چیزی است که روی داده است. این برخلاف نظر اهل دنیا است، چون آنها گمان می‌کنند که پشت‌کردن دنیا به انسان نشانهٔ خشم خدا، و روی‌آوردن آن دلیل بر مهر اوست. اگر دنیا بر وفق مراد ایشان نبود زبان به اعتراض و جسارت گشوده و گویند؛ ما از طرف خدا مورد اهانت واقع شده ایم.</p>
<p>امام ابوحازم این را به عنوان یک اصل بیان کرده و می‌گوید: «<span style="color: #333399;">سهم من از آنچه خداوند به من نداده یا از من گرفته است، بسیار بزرگتر از نعمتی می‌باشد که در دنیا به من داده است، زیرا می‌بینم آنچه را که از من گرفته به کسانی داده که مایه هلاکت ایشان شده است</span>».</p>
<p>گفتهٔ ابوحازم تسلیت یا دلخوشی‌دادن به خود نیست، بلکه بیانگر یقین او به تقدیر خداوندی است که منع و عطا فقط در دست اوست. این عقیده و یقین بیشتر زیبندهٔ دعوتگران است، تا از دست‌دادن دنیا، فکر و خیال آنان را به خود مشغول ندارد و از کسب دانش و فضلی که برای آن آستین را بالا زده‌اند باز نمانند.</p>
<h4>درمان بیماری خود بزرگ‌بینی:</h4>
<p>خود بزرگ‌بینی یکی از کشنده‌ترین بیماری‌ها و دردی است که حتی صاحبان ایمان قوی هم از قبیل تابعین ـ رحمهم الله ـ از آن هراسناک بودند و به شدت از سرایت آن می‌ترسیدند. تا جایی که ابوحازم ـ رحمه الله ـ خود بزرگ‌بینی را از گناهان کبیره می‌شمارده و می‌گوید: چه بسا اتفاق می‌افتد که انسان کار نیکی انجام می‌دهد و از انجام آن خیلی هم خوشحال می‌شود غافل از این که ممکن است خداوند گناهی بزرگتر از آن نیافریده است، یا برعکس عملی زشت انجام می‌دهد و از انجام آن به شدت دلتنگ و پشیمان می‌شود. غافل از این که این عمل از بزرگترین حسنات او به شمار می‌رود. برای مثال؛ اگر عملی نیک انجام دهد ولی بدان وسیله احساس فضل و برتری بر دیگران کند، شاید خداوند چنین عملی را محو و نابود و همراه با آن دیگر کارهای نیک او را نیز باطل گرداند.</p>
<p>یا اگر عملی زشت از وی سر زند و از انجام آن احساس شرمندگی کند و قلب او از ترس عذاب الهی منقلب شود و اظهار ندامت نماید و به درگاه حضرت حق توبه کند، خداوند از وی درگذرد و با قلبی پاک جهان را وداع گوید و به ملاقات پروردگار برود، چه بسا موجب رستگاری او شود. او با این گفتهٔ خود اصلی را برای تربیت نفس پایه‌ریزی کرده است که برای تابعین باقی بماند. این اصل حالتی را برای انسان ایجاد می‌کند که همیشه از عدم پذیرش اعمال نیکو از جانب حق تعالی در هراس باشد و کاری می‌کند که آن اعمال نیکو موجب خود بزرگ‌بینی او نشود.</p>
<p>زمانی عُجب و خود بزرگ‌بینی زایل می‌گردد که انسان انجام عبادت را یک توفیق الهی شمرده و به حساب خود نگذارد. به همین علت است که رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ در نیایش‌های خود بسیار فرموده است:</p>
<p>«<span style="color: #008000;">فَلاَ تَکلْنِى إِلَى نَفْسِى طَرْفَة عَینٍ</span>».</p>
<p>«پروردگارا! مرا یک لحظه به خودم وا مگذار».</p>
<p>در اینجا می‌بینیم که حتی آن حضرت از سرایت عُجب به نفس شریف و زکیه‌اش در هراس است.</p>
<h4>یاد مرگ:</h4>
<p>یکی از اساسی‌ترین راه‌هایی که تابعین رحمهم الله برآن تکیه کرده‌اند، یاد مرگ است. آنان فقط در خلوت از مرگ یاد نکرده‌اند بلکه در تمامی مراحل زندگی و در تمام ابعاد آن مرگ را مد نظر داشته‌اند به صورتی که یاد مرگ در ژرفای وجود آنان ریشه دوانده بود، چه آنها معتقد بودند که مهمترین عامل در تربیت و تهذیب نفس همانا یاد مرگ است. روزی ابوحازم از کنار قصابی عبور می‌کند، قصاب می‌گوید: «ای ابوحازم! از این گوشت خوب مقداری بردار» او در جواب می‌گوید: «درهمی با خود نیاورده‌ام» قصاب ادامه می‌دهد: «اشکال ندارد مدتی به تو مهلت می‌دهم»، باز در جواب می‌گوید: «<span style="color: #333399;">من به نفس خود مهلت نمی‌دهم</span>».</p>
<p>او به خاطر یاد مرگ که هر لحظه شاید در رسد، اینگونه جواب می‌دهد و مهلت قصاب را قبول نمی‌کند. زیرا اگر قصاب هم برای پرداخت قرض به او مهلت دهد، اجل به او مهلت نخواهد داد.</p>
<h4>صاحب نفس مطمئنه:</h4>
<p>امام حسن بصری در تفسیر آیهٔ {<span style="color: #800000;">یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة</span>} می‌گوید: «<span style="color: #333399;">نفس مطمئنه آن است که هرگاه خدای متعال ارادهٔ قبض آن را کرد، در پناه او آرام گرفته و خدا نیز به او آرامش می‌بخشد، او از خدا راضی و خدا نیز از وی خوشنود می شود، و دستور قبض جان وی را صادر می‌کند و آن را به بهشت نایل می‌گرداند و در زمرهٔ بندگان صالح و شایسته قرار می‌دهد</span>».</p>
<p>این طمأنینه و آرامش گاهی به سبب مژدهٔ برخورداری از رضوان است.</p>
<p>چنانچه از عبادة بن صامت ـ رضی الله عنه ـ روایت شده که پیامبر فرموده است:</p>
<p>«<span style="color: #008000;">مَنْ أَحَبَّ لِقَاءَ اللَّهِ أَحَبَّ اللَّهُ لِقَاءَهُ</span>».</p>
<p>«هرکس ملاقات خدا را آرزو کند، خداوند نیز آرزوی ملاقات او را خواهد کرد».</p>
<p>و گاهی به سبب انجام اوامر و دستورات خدا در دنیا به دست می‌آید و گاهی نیز به سببی دیگر طمأنینه و آرامش برای نفس حاصل می‌شود. به هرحال، این آرامش و اطمینان خاطر همچون ستارهٔ تابناکی بر پیشانی آن اسطوره‌های ایمان و تقوی می‌درخشد.</p>
<p>مطرِف، آخرین لحظات عمر امام سلمه بن دینار را چنین بازگو می‌کند: «<span style="color: #333399;">در بستر مرگ بر ابوحازم داخل شدیم، گفتیم: چه احساسی نسبت به خودت داری؟ گفت: به رحمت و برکت خداوند متعال امیدوارم و به ذات اقدسش حسن ظن دارم. به خدا سوگند! کسی که هر صبح و شامی در فکر آباد ساختن سرای آخرت بوده و قبل از رخت بستن به سوی آن، خود را مهیا کرده است، با آن کس که هر بامداد و غروبی به فکر آباد کردن دنیا بوده همسان نیست و چنین کسی به هنگام بازگشت به سوی منزل آخرت هیچ بهره و نصیبی ندارد</span>».</p>
<p><span style="color: #888888;">منبع: «آیین تربیتی تابعین» تالیف: عبدالحمید بلالی، ترجمه: عبدالله عبداللهی، نشر احسان</span></p>
<hr />
<h4>پانویس‌ها:</h4>
<p>1- سیر أعلام النبلاء: 6 / 101.</p>
<p>2- سیر أعلام النبلاء: 6 / 97.</p>
<p>3- سیر أعلام النبلاء: 6 / 99.</p>
<p>4- سیر أعلام النبلاء: 6 / 98.</p>
<p>5- سیر أعلام النبلاء: 6 / 98.</p>
<p>6- سیر أعلام النبلاء: 6 / 98.</p>
<p>7- سیر أعلام النبلاء: 6 / 98.</p>
<p>8- مسند: 3388.</p>
<p>9- صفة الصفوة: 2 / 165.</p>
<p>10- شرح السنة: 5 – 176.</p>
<p>11- بخاری: 11 / 308 – 311.</p>
<p>12- سیر أعلام النبلاء: 6 / 99.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/3929/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امام عامر بن شراحبیل شعبی، دانشمند بزرگ کوفه</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2927</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/2927#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Mar 2010 17:09:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[تابعین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2927</guid>
		<description><![CDATA[نویسنده: دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا / ترجمه: عادل حیدری شش سال از خلافت عمر فاروق رضی الله عنه مانده بود که در میان مسلمین فرزندی بدنیا آمد لاغر اندام و دارای جسمی بسیار ضعیف چرا که برادر دوقلویی که همراه وی در رحم مادرش بود مجال رشد را از وی گرفته بود&#8230; اما بعدها نه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-full wp-image-2928" title="she'bi" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2010/03/shebi.jpg" alt="she'bi" width="100" height="120" />نویسنده: دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا / ترجمه: عادل حیدری</h4>
<p>شش سال از خلافت عمر فاروق رضی الله عنه مانده بود که در میان مسلمین فرزندی بدنیا آمد لاغر اندام و دارای جسمی بسیار ضعیف چرا که برادر دوقلویی که همراه وی در رحم مادرش بود مجال رشد را از وی گرفته بود&#8230;</p>
<p>اما بعدها نه او و نه دیگری نتوانست مانع از رشد و ترقی وی در مجال علم و دانش، بردباری، حفظ، فهم و خلاقیت شود.</p>
<p>این شخصیت کسی نیست جز عامر بن شراحبیل حمیری معروف به شعبی&#8230; نابغه‌ی مسلمانان در عصر خود.<span id="more-2927"></span></p>
<p>امام شعبی در کوفه بدنیا آمد و در آنجا رشد نمود اما مدینه‌ی منوره آرزوی قلبی و خواسته‌ی درونی وی بود، به همین دلیل گاهگاهی عزم سفر بدانجا را مي‌کرد تا یاران رسول خدا صلی الله علیه و سلم را ملاقات نماید و از آنها دانش فراگیرد، همانگونه که یاران رسول الله صلی الله علیه و سلم عزم رحیل به کوفه نمودند تا آن را مرکزی برای جهاد در راه خدا و نیز اقامتگاهی برای خویش قرار دهند.</p>
<p>در مدینه فرصتی برای او فراهم شد که حدود پانصد نفر از یاران رسول خدا صلی الله علیه و سلم را ملاقات نماید و از آنها احادیث رسول الله صلی الله علیه و سلم را روایت کند که از میان آنها می‌توان: علی بن ابی طالب، سعد بن ابی وقاص، زید بن ثابت، عبادة بن صامت، ابوموسی اشعری، ابوسعید خدری، نعمان بن بشیر، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس، عدی بن حاتم طائی، ابوهریره و ام المؤمنین عائشه و غیره رضی الله عنهم اجمعین را نام برد.</p>
<p>شعبی جوانی بسیار زیرک و تیزهوش و آگاه بود و نشانه‌ای از نشانه‌های خدا در حفظ بود &#8230; از وی نقل شده که فرمود: هیچ چیزی را ننوشتم و هیچ سخنی را بر زبانم جاری نساختم مگر آنرا حفظ نمودم و هیچ کلامی را از کسی نشنیدم که دوست داشته باشم آن را برایم تکرار نماید.</p>
<p>حرص عجیبی در فراگیری دانش  وجود این جوان را فراگرفته بود تا جایی که حاضر بود تمام دارائی خود و حتی جان خود را در راستای دانش آموختن فدا کند. این گفته‌‌ی او بیانگر این است که  تمام دشواری‌ها را در مقابل او آسان می‌نمود: &#8220;اگر مردی از دورترین نقطه‌ی شام به دورترین نقطه یمن مسافرت کند و کلمه‌ای را حفظ نماید که در آینده‌ی زندگی اش سودی از آن بدست آورد عمر خویش را ضایع نکرده است&#8221;.</p>
<p>او در دانش به درجه‌ای رسیده بود که می‌فرمود: کمترین چیزی را که آموخته‌ام شعر است اما اگر بخواهم برای شما یک ماه شعر بگویم بدون اینکه چیزی از آن را تکرار نمایم قادر به این کار خواهم بود.</p>
<p>در مسجد جامع کوفه حلقه‌ای شکل می‌گرفت و مردم گروه گروه اطراف وی گرد می‌آمدند در حالی که یاران رسول خدا صلی الله علیه و سلم زنده بودند و میان آنها رفت و آمد می‌کردند.</p>
<p>روزی عبدالله بن عمر رضی الله عنهما او را دید که در مسجد پیرامون مسائل ریز و جزئی غزوات پیامبر صلی الله علیه و سلم سخن می‌گوید برای این با دقت به سخنان وی گوش داد سپس فرمود: بعضی از داستانهایی را که وی تعریف می‌کند من خودم  در آن صحنه حضور داشتم و آنرا با چشم خودم دیده و با گوشهایم شنیدم اما این جوان از من زیباتر آنرا نقل می‌کند.</p>
<p>ادله و شواهدی که بیانگر وفور دانش و ذکاوت امام شعبی باشد فروان است از جمله داستانی است که خود ایشان نقل می کند:</p>
<p>دو مرد به نزد من آمدند در حالیکه هر کدام به نسب خویش فخر می‌فروخت؛ یکی از قبیله‌ی بنی عامر و دیگری از قبیله‌ی بنی اسد، مرد عامری در حالیکه بر طرف مقابل غالب شده بود پیرهن او را گرفته و بشدت او را با خود بسوی من می‌کشید و مرد اسدی خوار و ذلیل مقابل او ایستاده و می‌گفت: رهایم کن رهایم کن، مرد عامری به او گفت: بخدا سوگند رهایت نمی کنم تا اینکه شعبی به نفع من و علیه تو حکم نماید&#8230;</p>
<p>خطاب به جوان عامری گفتم : او را رها کن تا میان شما قضاوت کنم، سپس رو به اسدی نموده و گفتم: تو را چه شده است که چنین خوار و زبونت می‌بینم در حالیکه شما شش ویژگی دارید که هیچکدام از عرب بدانها دست نیافته است ؟!!</p>
<p>اول اینکه در میان شما زنی بود که سرور بشریت محمد بن عبدالله صلی الله علیه وسلم از وی خواستگاری نمود و خداوند از بالای هفت آسمان او را به ازدواجش در آورد&#8230; و سفیر میان آن دو جبرئل امین علیه السلام بود&#8230;</p>
<p>او ام المؤمنین &#8220;زینب بنت جحش&#8221; است.</p>
<p>و این ویژگی و مزیتی است که نصیب هیج قبیله‌ای جز شما نشده است.</p>
<p>و دوم اینکه از قبیله‌ی شما مردی بود از اهل بهشت که بر روی زمین گام بر می داشت، همانا او &#8220;عکاشه بن محصن&#8221; می باشد.</p>
<p>و ای بنی اسد غیر از شما هیچ قبیله ای به این شرف دست نیافته است.</p>
<p>سوم اینکه اولین پرچمی که برافراشته شد در دستان یکی از مردان قبیله شما بود یعنی عبدالله بن جحش.</p>
<p>چهارم اینکه اولین غنیمتی که در اسلام تقسیم شد از آن وی (عبدالله بن جحش) بود.</p>
<p>و پنجم اولین کسی که در بیعت الرضوان با رسول خدا صلی الله علیه و سلم بیعت نمود مردی از قبیله شما بود، &#8220;ابو سنان بن وهب اسدی&#8221; به نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد و گفت : یا رسول خدا دست خویش را بدهید تا با شما بیعت نماییم.</p>
<p>رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: در مقبل چه چیزی؟ ابوسنان گفت: در مقابل آنچه در درون داری، رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: مگر در درون من چیست؟!! ابوسنان گفت: یا فتح، و یا شهادت؟. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: آری، و سپس از ایشان بیعت گرفت. و بعد از آن مردم بر اساس بیعت ابوسنان بیعت می‌کردند.</p>
<p>و ششم اینکه  قبیله‌ی شما یک هفتم مهاجرین در غزوه بدر را تشکیل می‌دادند.</p>
<p>مرد عامری وقتی این سخنان را شنید بهت زده خاموش شد.</p>
<p>شکی نیست که امام شعبی رحمه الله می خواست با این سخنان خود ضعیف مغلوب را در مقابل قوی غالب یاری رساند و اگر چنین بود که مرد عامری مغلوب و ذلیل بود از خوبی‌ها و ویژگی‌های قوم او چیزهایی می‌گفت که کسی از آن آگاهی نداشته باشد.</p>
<p>هنگامی که عبدالملک بن مروان به خلافت رسید نامه‌ای به حجاج بن یوسف ثقفی استاندار خود در کوفه نوشت که: مردی را بسوی من بفرست تا شایسته دین و دنیا باشد تا او را به همنشینی خود برگزینم&#8230;</p>
<p>حجاج، امام شعبی رحمه الله را به نزد عبدالملک فرستاد و وی امام را از مقربین خود نمود که از دانش وی برای گشایش مشکلات بهره می‌جست و در مشکلات به آراء و اندیشه‌های او اعتماد می‌کرد، و او را بعنوان سفیر میان خود و پادشاهان دیگر انتخاب نمود.</p>
<p>باری خلیفه او را بسوی (جستنیان) پادشاه روم فرستاد&#8230; هنگامی که پادشاه روم سخنان وی را شنید از زیرکی و تیزهوشی امام به شگفت آمد و از معلومات فراوان و نیروی بیان او تعجب وجودش را فراگرفته بود.</p>
<p>پادشاه روم روزهایی بسیار امام را در نزد خود نگه داشت، برخوردی که از او با هیچ سفیری مشاهده نشده بود.</p>
<p>هنگامی که امام شعبی رحمه الله اصرار نمود تا به ایشان اجازه بازگشت به دمشق داده شود پادشاه روم از وی پرسید:</p>
<p>آیا تو از خانواده پادشاه می‌باشی؟</p>
<p>امام فرمود: خیر، بلکه من مردی از جمله‌ی مسلمانان هستم.</p>
<p>هنگامی که پادشاه به امام اجازه بازگشت را داد خطاب به او گفت: هنگامی که به نزد عبدالملک بن مروان بازگشتی و آنچه را می‌خواست برای او بازگو نمودی این نامه را بدست وی بده.</p>
<p>هنگامی که امام شعبی رحمه الله به دمشق بازگشت تصمیم گرفت به دیدار خلیفه برود، وقتی به حضور خلیفه آمد آنچه در این سفر بر وی گذشته بود را برای خلیفه تعریف کرد و به تمام سؤالات وی پاسخ گفت.</p>
<p>هنگامی که امام برخواست تا راه بازگشت را در پیش گیرد فرمود:</p>
<p>ای امیرالمؤمنین همانا پادشاه روم نامه‌ای بدست من داده که خدمت شما برسانم&#8230; و نامه را به خلیفه داد و از محضر وی خارج شد.</p>
<p>هنگامی که عبدالملک نامه را خواند به اطرافیانش گفت: او را به نزد من بیاورید؛ دیری نپایید که امام را به محضر خلیفه آوردند.</p>
<p>عبدالملک خطاب به شعبی گفت: آیا می دانی در این نامه چه چیزی نوشته شده؟</p>
<p>امام فرمود: نه ای امیرالمؤمنین.</p>
<p>عبدالملک گفت: پادشاه روم در این نامه چنین نوشته: همی در عجبم از عرب که چگونه کسی غیر از این جوان بر آنها حکم می‌کند؟!.</p>
<p>امام شعبی رحمه الله بسرعت پاسخ داد: پادشاه روم این سخن را گفته چون شما را ندیده است، و ای امیرالمؤمنین اگر شما را می دید این سخن را بر زبان جاری نمی‌ساخت.</p>
<p>عبدالملک گفت: آیا می دانی چرا پادشاه روم این نامه را برای من نوشته است؟</p>
<p>امام فرمود: خیر ای امیرالمؤمنین.</p>
<p>عبدالملک گفت: او نسبت به من حسادت ورزیده است که شخصی چون تو را در نزد خود دارم به همین دلیل خواسته تا مرا وسوسه کند تا تو را به قتل برسانم .</p>
<p>هنگامیکه خبر به پادشاه روم رسید گفت: بخدا سوگند راست می گوید و من هدفی جز این نداشتم.</p>
<p>امام شعبی رحمه الله به درجه‌ای از علم و دانش رسیده بود که او را یکی از چهار دانشمند عصر خود بشمار می‌آوردند.</p>
<p>امام زهری رحمه الله می‌گفت: ائمه چهار نفر هستند&#8230;</p>
<p>سعید بن المسیب در مدینه.</p>
<p>عامر شعبی در کوفه.</p>
<p>حسن بصری در بصره.</p>
<p>و مکحول در شام.</p>
<p>اما امام شعبی رحمه الله از تواضعی که داشت خجالت می‌کشید کسی او را عالم صدا زند&#8230; روزی کسی او را چنین خطاب قرار داد: ای فقیه دانشمند.</p>
<p>امام فرمود: وای بر تو&#8230; به بیان چیزی که در ما نیست در وصف ما مبالغه نکن&#8230;</p>
<p>فقیه کسی است که از محارم الهی پرهیز کند، و دانشمند شخصی است که از خداوند بترسد، و ما کجائیم و این خصوصیات کجا؟!.</p>
<p>روزی شخصی از وی سؤالی پرسید، و امام جواب داد:</p>
<p>در مورد این مسئله عمر بن الخطاب چنین می گوید&#8230;</p>
<p>و علی بن ابی طالب چنین می گوید&#8230;</p>
<p>مرد سئوال کننده پرسید: و شما چه می گویید ای ابوعمرو؟</p>
<p>امام شعبی رحمه الله در حالیکه شرم و حیا سراپایش را فرا گرفته بود تبسمی کرد و فرمود: گفته‌ی من به چه درد می‌خورد وقتی گفته عمر و علی رضی الله عنهما را شنیدی.</p>
<p>امام شعبی رحمه الله خود را به اخلاقی نیکو و صفاتی زیبا آراسته بود و به همین دلیل از جدل بدش می آمد و نفس خود را از سخن گفتن در امور بیهوده باز داشته بود.</p>
<p>یکی از یارانش روزی او را مخاطب قرار داد و گفت:</p>
<p>ای ابوعمرو&#8230;.</p>
<p>شعبی فرمود: لبیک</p>
<p>مرد گفت: چه می‌گویی در مورد سخنانی که مردم پیرامون این دو مرد می گویند؟</p>
<p>امام کفت: کدام دو مرد؟</p>
<p>گفت: عثمان و علی.</p>
<p>امام شعبی رحمه الله فرمود : به خدا سوگند من نیازی ندارم که در روز قیامت در حالی بیایم که خصم عثمان و علی رضی الله عنهما باشم.</p>
<p>امام شعبی رحمه الله علاوه بر دانش به بردباری نیز آراسته بود.</p>
<p>نقل شده که شخصی او را بدترین دشنام‌ها داد و  ناسزا ترین سخنان را به او گفت اما امام رحمه الله تها جوابی که داد این بود که: اگر در مورد تهمت‌هایی که به من می‌زنی صادق و راستگو هستی از خداوند می‌خواهم مرا بیامرزد &#8230;</p>
<p>و اگر دروغ می‌گویی از خداوند می‌خواهم تو را بیامرزد&#8230;</p>
<p>منزلت عالی امام شعبی و جایگاه بزرگش و فضل ستودنی‌اش او را باز نمی‌داشت که حکمت و دانش را از هرجایی که باشد فرا گیرد حتی اگر از نزد پایین‌ترین انسان‌ها باشد&#8230;</p>
<p>بادیه نشینی همواره در مجلس امام حاضر می‌شد اما هیچ گاه لب به سخن نمی‌گشود، امام رحمه الله خطاب به او فرمود: آیا سخن نمی‌گویی؟!</p>
<p>بادیه نشن گفت: ساکت می مانم تا در امان بمانم و گوش فرا می‌دهم تا بیاموزم&#8230;</p>
<p>سودی که انسان از گوشهایش می‌برد به خودش باز می‌گردد&#8230;</p>
<p>اما سود زبانش عائد دیگران می‌شود&#8230;</p>
<p>امام شعبی رحمه الله چنان مجذوب این سخن شده بود که تا آخر زندگی خویش همواره آنرا تکرار می‌نمود.</p>
<p>امام شعبی در سخنوری و فصاحت و بلاغت به درجه‌ای رسید که جز انسان‌های نادر و نابغه به آن درجه دست نمی‌یافتند&#8230;</p>
<p>روزی امیر عراق عمر بن هبیره الفزازی با وی پیرامون عده ای که در زندان بودند سخن می‌گفت امام رحمه الله فرمود: ای امیر&#8230;</p>
<p>اگر آنها را به ناحق زندانی کرده باشی حق آنها را بیرون می‌آورد&#8230;</p>
<p>و اگر آنها را به حق زندانی کرده باشی عفو و گذشت آنها را شامل می‌شود&#8230;.</p>
<p>امیر از این گفته امام شگفت زده و نیز خرسند شد و به احترام وی تمامی آن زندانیان را آزاد نمود.</p>
<p>علی رغم شخصیت بزرگ امام شعبی و جایگاه ویژه‌اش در دین و دانش، وی بسیار خوش مشرب و شوخ طبع بود و اگر مجالی می‌یافت که شوخی کند از آن دریغ نمی‌کرد.</p>
<p>روزی مردی وارد خانه‌ی امام شد در حالیکه او در کنار همسرش نشسته بود، مرد گفت:</p>
<p>کدامیک از شما دونفر شعبی هستید؟</p>
<p>امام اشاره ای به همسرش نمود و گفت: این است شعبی.</p>
<p>و شخصی از او پرسید: اسم همسر ابلیس چیست؟</p>
<p>امام پاسخ داد: در مراسم عروسی ابلیس شرکت نداشتم.</p>
<p>و شاید بهترین چیزی که از امام شعبی رحمه الله نقل شده سخنی است که خود او می‌گوید:</p>
<p>هیچگاه از جای خودم بسوی چیزی که مردم بدان نگاه می‌کنند برنخاستم&#8230;</p>
<p>و هیچگاه برده‌ای از برده‌هایم را نزدم&#8230;</p>
<p>و هیچ یک از نزدیکان ما از دنیا نرفت که دینی برگردن او باشد مگر اینکه آنرا بجای وی پرداخت کردم.</p>
<p>امام شعبی رحمه الله بیش از هشتاد سال عمر نمود.</p>
<p>هنگامی که ندای پروردگار را لبیک گفت و خبر وفات وی را به امام حسن بصری رحمه الله رساندند فرمود:</p>
<p>&#8220;خداوند او را رحمت نماید همانا که صاحب دانشی بس فراوان بود و نیز بسیار  بردبار بود و دارای جایگاهی ویژه در اسلام بود&#8221;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/2927/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قاسم بن محمد بن ابوبکر صدیق؛ فقیه مدینه</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2493</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/2493#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 20:59:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[تابعین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2493</guid>
		<description><![CDATA[دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا / ترجمه: عادل حیدری آیا سخنی از زندگانی این تابعی بزرگوار شنیده‌ای؟ جوانی که مجد و بزرگی را از هر سو جمع کرده بود و حتی اندکی از شرافت از وی باز نمانده بود. پدرش محمد بن ابوبکر صدیق و مادرش دختر یزدگر آخرین پادشاه ایران و عمه‌اش أم المؤمنین عائشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-full wp-image-2495" title="qasem" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/12/qasem1.jpg" alt="qasem" width="100" height="113" />دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا / ترجمه: عادل حیدری</h4>
<p>آیا سخنی از زندگانی این تابعی بزرگوار شنیده‌ای؟</p>
<p>جوانی که مجد و بزرگی را از هر سو جمع کرده بود و حتی اندکی از شرافت از وی باز نمانده بود.</p>
<p>پدرش محمد بن ابوبکر صدیق و مادرش دختر یزدگر آخرین پادشاه ایران و عمه‌اش أم المؤمنین عائشه رضی الله عنها می‌باشد.</p>
<p>و از همه مهمتر اینکه تاجی از دانش و تقوا بر سر نهاده بود. وآیا فخری بزرگتر از این را می توان یافت؟  و آیا کسی می‌تواند در شرف و بزرگی از وی سبقت بگیرد؟</p>
<p>او قاسم بن محمد بن ابوبکر صدیق است.<span id="more-2493"></span></p>
<p>یکی از هفت فقیه برتر مدینه (که به فقهای سبعه مشهور بودند) و بهترینشان در عصر خودش و تیزهوش‌ترین و پرهیزگارترین آنها.</p>
<h4>بیائید تا داستان این تابعی بزرگوار را از ابتدا آغاز کنیم.</h4>
<p>قاسم بن محمد در اواخر خلافت عثمان رضی الله عنه دیده به جهان گشود، هنوز گام برداشتن را می آموخت که طوفان فتنه شروع به وزیدن نمود و خلیفه‌ی عابد و زاهد، عثمان بن عفان رضی الله عنه در حال قرائت قرآن به شهادت رسید و پس از آن اختلاف بزرگی میان امیر المؤمنین علی بن ابی طالب رضی الله عنه و معاویه بن ابوسفیان رضی الله عنه امیر شام در گرفت.</p>
<p>در تداول فتنه‌ها و وقایع تکان دهنده کودک بیچاره خود را در حالی یافت که همراه خواهر خردسالش روانه مصر هستند. قرار بود که به پدرشان که از جانب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب رضی الله عنه بعنوان استاندار مصر تعیین شده بود ملحق شوند.</p>
<p>دیری نپائید که ناخن های فتنه بسوی پدرش کشیده شد و او را به بدترین صورت به قتل رساندند، سپس کودک یتیم خود را در حالی یافت که بار دیگر بسوی مدینه باز می‌گردد پس از اینکه پیروان معاویه بر مصر مسلط شدند.</p>
<h4>قاسم خودش از این سفر ناملایم چنین سخن می‌گوید:</h4>
<p>هنگامی که پدرم در مصر به قتل رسید عمویم عبدالرحمن بن ابوبکر به نزد ما آمد و من و خواهر کوچکم را با خود بر گرفت و روانه مدینه شد، بمحض اینکه وارد مدینه شدیم عمه‌ام عائشه قاصدی را به نزد عمویم فرستاد و ما را با خود به منزل خویش برد و ما را در حجره خود تربیت نمود، هیچ پدر و مادری را دلسوزتر از او ندیدم، با دستان خویش به ما غذا می‌داد وخود همراه ما غذا نمی‌خورد و اگر چیزی از غذا باقی می‌ماند از آن تناول می‌نمود و نسبت به ما چنان دلسوز و مهربان بود که یک مادر نسبت طفل شیرخوارش دلسوزی می‌کند .</p>
<p>خودش بدنهای ما را می شست و موهای ما را شانه می زد و لباسهای سفید و زیبا بر تن ما می نمود و همواره ما را به انجام کارهای نیک تشویق می نمود و انجام دادن آنرا به ما آموزش می داد ، ما را از بدیها باز می داشت و وادار به ترک آن می نمود ،عادت داشت تا جایی که طاقت و توان داشته باشیم قرآن بر ما بخواند و به ما آموزش دهد و احادیث رسول الله صلی الله علیه و سلم را تا جایی که برایمان قابل فهم باشد روایت کند.</p>
<p>به‌هنگام دو عید مهربانی او بیشتر می‌شد. وقتی شب عرفه فرا می‌رسید موهای مرا می‌تراشید و من و خواهرم را غسل می‌داد و چون صبح فرا می‌رسید لباس نو بر ما می‌پوشانید و ما را به مسجدالنبی می‌فرستاد تا نماز عید را بجای بیاوریم و وقتی که از مسجد بازمی‌گشتم من و خواهرم را در کنار خود می‌نشاند و در کنار ما گوسفند قربانی می‌نمود.</p>
<p>روزی لباس سفید بر ما پوشانید و مرا روی یک پای خود و خواهرم را روی پای دیگرش نشاند و عمویم عبدالرحمن را فرا خواند هنگامی که عمویم بر ما وارد شد عمه ام بر او عرض سلام نمود و و با او سخن آغاز نمود، ابتدا حمد وثنای پروردگار را به نحو احسن بجای آورد، هیچ مرد و زنی را نیکو سخن تر از وی ندیدم، سپس فرمود: ای برادرم می‌بینم از روزی که این دو کودک را از تو گرفته‌ام از ما رویگردان شده‌ای، بخدا سوگند این کار را بخاطر برتری بر تو و یا بدگمانی نسبت به تو و اتهام به کوتهکاری در حق آنها ننموده‌ام اما می‌دانم تو مردی هستی که چند همسر داری و این دو کودک از انجام امور خویش عاجزند پس ترسیدم که همسرانت از این دو کودک چیزهایی را ببینند که اسباب رنجش خاطر آنها گردد لذا خود را در این صورت مستحق تر از تو نسبت به سرپرستی آنها دیدم  ، اما اینک آنها را بستان و به نزد خویش ببر. و عمویم عبدالرحمن ما را با خود برگرفت و به خانه‌ی خویش برد.</p>
<p>نوجوان بکری پس از رفتن به منزل عمویش همچنان قلبش معلق به خانه ام المؤمنین عائشه بود، خانه‌ای که با بوی خوش نبوت عطرآگین شده بود، خانه‌ای که در دامان صاحبش تربیت یافته بود و از محبت و دلسوزی سرشارش جرعه‌ها برگرفته و سیراب شده بود، لهذا وقت خویش را میان منزلش و خانه عمه‌ی خود تقسیم نمود.</p>
<p>خاطرات منزل معطر و دل انگیز عمه‌اش همواره در زندگی ذهن وی را بخود مشغول کرده بود.</p>
<h4>اکنون به بیان بعضی از این خاطرات به زبان خود قاسم گوش فرا می دهیم:</h4>
<p>روزی به عمه‌ام عائشه گفتم:</p>
<p>مادر قبر رسول الله صلی الله علیه و سلم و دو همراهش را به من نشان ده زیرا می خواهم آنها را ببینم- وسه قبر همچنان در خانه ام المؤمنین عائشه بود و بر روی آنها پارچه‌ای پوشانده بود و بین خود و قبرها با پرده ای حائل افکنده بود، ایشان قبرها را بر من نمایاند و مشاهده نمودم که قبرها بسیار ساده بود و اندکی از زمین بر نیامده بودند و اندک سنگریزه سرخی که در حیاط مسجد بود در کنار قبرها نیز به چشم می آمد، گفتم قبر رسول الله صلی الله علیه و سلم کجاست؟ ام المؤمنین با انگشتش به جهتی اشاره نمود و فرمودند: این است، سپس دو قطره‌ی درشت اشک از چشمانش جاری شد اما بسرعت اشکهایش را پاک نمود از ترس اینکه مبادا من متوجه شوم و مشاهده نمودم که قبر رسول الله صلی الله علیه و سلم پیشاپش دو یارش بود.</p>
<p>گفتم : پس قبر پدربزرگم ابوبکر کجاست؟ ام المؤمنین عائشه فرمود: آنجاست و بسوی قبر اشاره نمود و دیدم که در کنار پیامبر صلی الله علیه و سلم مدفون شده است ، سپس عرض کردم: و این هم قبر عمر است ؟ فرمود : آری ، سر عمر در موازات کمر پدربزرگم ابوبکر و پای رسول الله صلی الله علیه و سلم بود.</p>
<p>هنگامی که نوجوان بکری پا به عرصه جوانی گذاشت قرآن را حفظ نمود و تا جایی که خداوند می خواست از عمه اش ام المؤمنین عائشه رضی الله عنها احادیث رسول الله صلی الله علیه و سلم را فرا گرفت سپس به حرم نبوی روی آورد و در حلقات متفرق و متعدد مسجد النبی که چون ستاره هایی گوناگون بر فراز آسمان نیلی رخ می نمایاند حضور یافت و از ابوهریرة ، عبدالله بن عمر،عبدالله بن عبدالله بن زبیر، عبدالله بن جعفر، عبدالله بن خباب، رافع بن خدیج، و قاسم مولای عمر بن الخطاب رضی الله عنهم اجمعین احادیث را شنید تا اینکه به درجه‌ای رسید که مبدل به پیشوایی مجتهد و آگاهترین شخص به سنت رسول الله صلی الله علیه و سلم در عصر خویش گردید، و انسان به مردانگی دست نمی‌یابد تا اینکه سنت رسول الله صلی الله علیه و سلم را به بهترین وجه فرا گیرد.</p>
<p>آنگاه که جوان بکری علوم دین را از یاران رسول الله صلی الله علیه و سلم  فرا گرفت مردم با شور و اشتیاق بسویش شتافتند و او نیز با بخشش علم بسوی آنها می شتافت.</p>
<p>هر صبحگاه بدون اینکه روزی از موعدش تخلف ورزد به مسجدالنبی می آمد و دو رکعت نماز می گذارد و سپس در جایگاه مخصوص خویش در روضه شریفه در کنار پنجره خانه عمر رضی الله عنه می نشست پنجره ای که در گذشته به مسجد متصل بود اما به دستور پیامبر صلی الله علیه وسلم همه روزنه ها بسته شده بود مگر در خانه ابوبکر صدیق رضی الله عنه.</p>
<p>قاسم بین منبر رسول الله صلی الله علیه وسلم و خانه اش می نشست و طلاب علم از هر مکانی گرد وی جمع می شدند و از چشمه سار دانش او جرعه هایی شیرین و گوارا برگرفته و جان خویش را سیراب می نمودند.</p>
<p>دیری نپائید که قاسم بن محمد بن ابوبکر و پسرخاله اش سالم بن عبدالله بن عمر مبدل به دو پیشوای بزرگ مدینه شدند که مورد اعتماد مردم واقع شده بودند و چنان نفوذی در میان مردم پیدا کرده بودند که همگان آنها را فرمانپذیر بودند با وجود اینکه بر که بر مسند امارت و ولایت تکیه نزده بودند.</p>
<p>مردم آن دو را به عنوان سرور خویش پذیرفتند به سبب تقوا و پارسایی و نیز علم و دانشی که در سینه داشتند و همچنین خصلت پرهیزکاری از آنچه در نزد مردم است و دل بستن و امید داشتن به آنچه نزد پروردگار می باشد.</p>
<p>قاسم از چنان جایگاهی در قلب مردم برخوردار بود که خلفای بنی امیه و فرمانروایانشان هیچ کاری را در مورد شؤون مدینه بدون مشورت با وی انجام نمی دادند ، آنگاه که ولید بن عبدالملک تصمیم گرفت مسجدالنبی را توسعه دهد هیچ راهی برای تحقق این هدف نداشت مگر اینکه مسجد قدیم را از چهار جهتش تخریب نماید و خانه های همسران رسول الله صلی الله علیه وسلم را نیز خراب نموده و آنها را وارد مسجد نماید ، که پذیرش چنین امری از جانب مردم بسیار دشوار و غیر قابل تحمل می نمود و هیچ گاه به چنین امری راضی نمی‌شدند، لهذا خلیفه نامه‌ای به عمربن عبدالعزیز رحمه الله استاندار خود در مدینه نوشت که در آن چنین آمده بود:</p>
<p>تصمیم گرفته ام مسجد رسول خدا را توسعه دهم تا اینکه اندازه آن به 200 ذرع در 200 ذرع برسد پس چهار دیوار اطراف آن را خراب نموده و خانه های امهات مؤمنین را نیز وارد مسجد کن، خانه های اطراف مسجد را خریداری نموده و اگر توانستی مسجد را از جهت قبله اندکی جلوتر ببر و بدان که تو به سبب جایگاه دایی‌هایت آل خطاب در قلب مردم،  قادر به این امر خواهی بود و چنانچه اهل مدینه از این امر خودداری نمودند و با تو به مخالفت پرداختند از قاسم بن محمد بن ابوبکر و سالم بن عبدالله بن عمر یاری بخواه و آنها را با خود در این امر شریک کن، وهزینه های منازل مردم را با بخشش و سخاوت تمام پرداخت کن و بدان که تو در این امر اقتدا به پیشینیان نیکی می نمایی یعنی ابوبکر و عمر رضی الله عنهما.</p>
<p>عمربن عبدالعزیز رحمه الله قاسم بن محمد و سالم بن عبدالله و جمعی دیگر از سرشناسان مدینه را فراخواند و نامه امیرالمؤمنین را بر آنها قرائت نمود و آنها نیز از تصمیم خلیفه ابراز خرسندی نموده و در راستای تحقق بخشیدن بدان گام برداشتند ،هنگامی که مردم مشاهده نمودند دو دانشمند بزرگ مدینه و دو امام و پیشوای اهل مدینه با دستان خود در تخریب مسجد در جهت توسعه آن شرکت می‌کنند بسان یک جسد همراه آنها برخواستند و دستور خلیفه را اجرا نمودند.</p>
<p>در  آن زمان سپاه پیروزمند مسلمین درحال گشایش و فتح قلعه های ورودی قسطنطینیه بودند که به فرماندهی مسلمه بن عبدالملک بن مروان بر قلعه ها یکی پس از دیگری چیره می‌شدند تا مقدمات فتح را فراهم نمایند، هنگامی که پادشاه روم از عزم امیرالمؤمنین بر توسعه مسجدالنبی آگاه شد تصمیم گرفت اسباب خشنودی خلیفه را فراهم آورد و چیزی بسوی او بفرستد تا موجبات خشنودی اش را فراهم آورد لهذا صدهزار مثقال طلا ونیز صدکارگر از ماهرترین ترین و چیره دست ترین معماران و بنّاهای روم و بهمراه آنها چهل حمل از خشت های زیبا و زینتی را بسوی خلیفه فرستاد تا در بنای مسجد از آنها استفاده نماید و عمربن عبدالعزیز با مشورت با قاسم بن محمد و سالم بن عبدالله آنها را در راستای توسعه مسجد صرف نمود.</p>
<p>یقینا و بدون شک قاسم بن محمد بهترین شخص در تأسی به جدش ابوبکرصدیق رضی الله عنه بود تا جایی که مردم می گفتند: از نسل ابوبکر صدیق رضی الله عنه فرزندی در شباهت به خودش برتر از قاسم بدنیا نیامده است.</p>
<p>در بزرگ منشی و صفات ستوده اش ونیز استواری ایمان و شدت پارسایی و سخاوتمندی به جدش ابوبکر صدیق رضی الله عنه شباهت داشت ، از وی بسیاری از اقوال و داستانها نقل می شود که بدین امر گواهی می دهد ، من جمله نقل می کنند:</p>
<p>روزی بادیه نشینی وارد مسجد شد و از او پرسید : آیا تو داناتری یا یا سالم بن عبدالله؟</p>
<p>قاسم پاسخی نداد.</p>
<p>مرد دوباره سؤال خویش را تکرار نمود.</p>
<p>قاسم فرمود: سبحان الله، و ساکت شد.</p>
<p>مرد برای مرتبه سوم سؤال خود را پرسید</p>
<p>قاسم فرمود: ای فرزند برادرم سالم آنجاست و در آن مکان می نشیند (واشاره بسویی نمود)</p>
<p>یکی از کسانی که در مجلس نشسته بود گفت: خدا پدرش را بیامرزد قاسم بد انگاشت که بگوید من داناترم که مبادا خود را پاک دانسته باشد و بد دانست که بگوید سالم داناتر است که دروغ نگفته باشد زیرا که قاسم داناتر از سالم بود.</p>
<p>باری او در منی درحالی دیده شد که حجاج بیت الله الحرام که نقاط مختلف آمده بودند بسوی او می شتافتند تا سؤالات خویش را از وی بپرسند و او آنچه را می دانست به آنها می گفت و آنچه را نمی دانست می فرمود: نمی دانم ، مردم تعجب کردند قاسم فرمود: تمام آنچه را که شما می پرسید نمی دانم و اگر آنرا می دانستم کتمان نمی کردم و جائز نیست بر ما که دانشی را کتمان نماییم ، و اگر انسان ،جاهل و نادان زندگی کند برای او بهتر است از اینکه سخنی بر زبان جاری سازد که پیرامون آن دانشی ندارد.</p>
<p>باری مسؤلیت تقسیم صدقات بین نیازمندان به وی واگذار شد و او نیز تا جایی که می توانست در این مهم تلاش نمود تا حق هر مستحقی را به نحو احسن ادا نماید اما در این میان یکی از اشخاص از بهره ای که گرفته بود ناخشنود بود لهذا جهت ملاقات با قاسم بن محمد وارد مسجد شد ، قاسم در حال نماز گذاردن بود و مرد در کنار ایشان نشسته و شروع کرد به گلایه کردن از قاسم بن محمد ، فرزند قاسم که در کنارش نشسته بود خطاب به آن مرد گفت: بخدا سوگند پیرامون مردی سخن می گویی که درهمی از صدقات شما و حتی یک ششم درهم را برای خویش نستانده است و حتی دانه ی خرمایی از صدقات به وی نرسیده است ، قاسم نماز خویش را کوتاه نمود و چهره اش را بسوی فرزندش برگرداند و فرمود: ای فرزندم از امروز در مورد چیزی که نمی‌دانی سخن مگو.</p>
<p>مردم می‌گفتند: فرزندش راست می‌گفت اما قاسم می‌خواست فرزندش را تربیت نماید تا اینکه زبان خود را از توسع در سخن گفتن باز دارد.</p>
<p>قاسم بن محمد بیش از 72 سال عمر نمود و در سن پیری بینایی خود را از دست داد و در آخرین سال زندگی خویش جهت ادای مناسک حج راه مکه را در پیش گرفت اما در میان راه پیک اجل بسراغش آمد، هنگامی که احساس کرد آخرین لحظات عمر خویش را سپری می‌کند رو به فرزندش نموده و فرمود: اگر از دنیا رفتم مرا با همان لباسی که در آن نماز می‌خواندم کفن کن، پیراهنم، ازارم و ردایم، زیرا که آن کفن پدربزرگم ابوبکرصدیق بود سپس لحد مرا آماده نموده مرا در آن بخوابانید و خود بسوی خانواده خویش بازگردید و مبادا برکنار قبر من بایستید و بگویید: چنین بود و چنان بود (و به مدح و ثنای من بپردازید) <strong>براستی که من هیچ نبودم.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/2493/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>علی بن حسین زین العابدین… أمتی در قالب یک مرد</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/1811</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/1811#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 22:19:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[تابعین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=1811</guid>
		<description><![CDATA[دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا / ترجمه: عادل حیدری در آن سال درخشان آخرین صفحه از تاریخ پادشاهان و خسروان ایران زمین ورق خورد و یزدگرد سوم پادشاه فارس مطرود ومتروک از دنیا رفت و فرماندهان ولشکریانش ونیز خانواده اش توسط مسلمین اسیر شده و آنها بعنوان غنائم جنگی رهسپار مدینه نمودند&#8230; در میان جمع تعداد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4 style="text-align: right;"><strong><span><span><img class="alignright size-thumbnail wp-image-1829" title="zaynolabedin" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/11/zaynolabedin-80x87.jpg" alt="zaynolabedin" width="80" height="87" />دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا / ترجمه: عادل حیدری</span></span></strong></h4>
<p style="text-align: right;">در آن سال درخشان آخرین صفحه از تاریخ پادشاهان و خسروان ایران زمین ورق خورد و یزدگرد سوم پادشاه فارس مطرود ومتروک از دنیا رفت و فرماندهان ولشکریانش ونیز خانواده اش توسط مسلمین اسیر شده و آنها بعنوان غنائم جنگی رهسپار مدینه نمودند&#8230;<span id="more-1811"></span></p>
<p style="text-align: right;">در میان جمع تعداد فراوانی از زنان وکودکان بودند که تاکنون مدینه چنین جمع انبوهی از اسرا و با چنین منزلت ومقامی را بخود ندیده بود، در میان اسراء سه دختر یزدگرد قرار داشتند.</p>
<p style="text-align: right;">مردم سراسیمه بسوی غلامان و کنیزکان و کودکان شتافتند و دیری نپائید که همه آنها را خریداری نموده و درآمد حاصل از فروش آنها روانه بیت المال مسلمین نمودند، در میان جمع کسی باقی نمانده بود جز سه دختر یزدگرد که زیباترین دختران و خوش سیماترین آنها محسوب شده و در عنفوان جوانی قرار داشتند.</p>
<p style="text-align: right;">هنگامی که آنها را برای فروش عرضه نمودند از ذلت وخواری دیدگان خویش را به زمین دوخته و چهره هایشان مالامال از اندوه و سرشکستگی شد، در آنهنگام قلب علی بن ابی طالب رضی الله عنه از مشاهده این وضعیت بدرد آمد و خواست کسی آنها را بستاند که به بهترین وجه با آنها رفتار نماید؛ واین امر عجیب نیست زیرا رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «آنگاه که بزرگ قومی ذلیل شد بدو رحم نمایید»</p>
<p style="text-align: right;">برای این رو به امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه نموده و فرمود: ای امیرالمؤمنین همانا با دختران پادشاهان برخود ورفتاری نمی شود که با دیگران می شود؛ عمر فرمود: راست می گویی ولی چه باید کرد؟ علی فرمود: قیمتی را برای آنها تعیین نموده سپس به قیمت می افزاییم سپس آنها را مخیر می نماییم که هرکس که خودشان انتخاب نمودند با وی بروند. عمر رضی الله عنه رای علی رضی الله عنه را پسندید و آنرا اجرا نمود.</p>
<p style="text-align: right;">یکی از آن سه دختر عبدالله بن عمر رضی الله عنهما را انتخاب نمود و دیگری محمد بن ابوبکر را برگزید و سومی که شاه زنان ( شاه بانو) نام داشت حسین بن علی دخترزاده رسول الله صلی الله علیه و سلم را انتخاب نمود.</p>
<p style="text-align: right;">شاه زنان مسلمان شد و دین حق را پذیرفت و از بردگی آزاد شد و پس از اینکه کنیزکی بیش نبود همسری گشت. سپس شاه نان تصمیم گرفت تمام ارتباطات خود را با گذشته جاهلی اش قطع نماید لهذا اسم خویش را تغییر داده و خود را غزاله نامید، غزاله افتخار همسری بهترین همسران و لائق ترین شخص به همسری دختران پادشاهان را یافت؛ و دیگر آرزویی نداشت جز اینکه صاحب فرزندی شود.</p>
<p style="text-align: right;">پروردگار رحمت خویش را شامل حال وی نمود و از وی برای حسین فرزندی بدنیا آمد زیباروی و نورانی وتابنده که به میمنت نام جدش علی بن ابیطالب وی را علی نام نهادند؛ اما خوشحالی غزاله مستدام نماند زیرا بر اثر تبی که پس از زایمان دچار آن شده بود دارفانی را وداع گفت و فرصتی نیافت تا با نوزاد تازه بدنیا آمده خویش لحظاتی را خوش بگذراند.</p>
<p style="text-align: right;">مسؤلیت نگهداری از کودک را یکی از کنیزان حسین رضی الله عنه بر عهده گرفت که بیش از یک مادر نسبت به کودک خویش، علی را دوست می داشت و بیش از مادری که از تک فرزند خویش حمایت ومراقبت می نماید از او مراقبت می کرد.</p>
<p style="text-align: right;">علی بن حسین درحالی رشد کرد که مادری جز او نمی شناخت.</p>
<p style="text-align: right;">علی بن حسین هنوز به سن تمییز نرسیده بود که با شور واشتیاق فراوان روی به کسب علم ودانش آورد، اولین مدرسه ای که وی در آن دانش آموخت سرای خودشان بود و چه نیک سرایی بود برای کسب دانش و اولین استاد ومعلمش پدر بزرگوارشان حسین بن علی رضی الله عنهما بود و چه بزرگ معلمی!! و دومین مدرسه اش مسجد رسول الله صلی الله علیه وسلم بود که در آن ایام با بازماندگان یاران رسول الله صلی الله علیه وسلم ونیز بزرگان تابعین موج می زد، واین دو دسته از دانشمندان بستر دانش خویش را بر فرزندان صحابه که چون شکوفه های در حال رشد بودند می گشودند و کتاب خدا را ه آنها آموزش داده و از مسائل دین آنها را آگاه می نمودند، احادیث گهربار رسول الله صلی الله علیه وسلم را برایشان خوانده واز اهمیت و اهداف آن برایشان می گفتند ونیز سیرت و زندگانی رسول الله صلی الله علیه وسلم ونبردهای ایشان را برای شکوفه های در حال رشد تعریف می کردند و از شعر وادبیات عرب و زیبایی فنون آن نیز برایشان سخن می گفتند و قلبهای کوچک آنها را مالامال از محبت پروردگار و ترس از وی و پرهیزگاری می نمودند زیرا آنها دانشمندانی بودند که خود را به عمل آراسته وهدایتگرانی بودند که خود در مسیر هدایت گام نهاده بودند.</p>
<p style="text-align: right;">هنوز علی بن حسین دوران جوانی و مرحله تعلیم خویش را به پایان نرسانده بود که مجتمع ایده آل مدینه آنروزی به یکی از دانشمندترین و پارساترین و بزرگوارترین واخلاقمند ترین و نیکوکارترین و سخاوتمند ترین انسانها و عالمترین اشخاص به امور دینی در عصر خویش دست یافته بود</p>
<p style="text-align: right;">ایشان به درجه ای از عبادت وتقوا و پارسایی رسیده بودند که بهنگام وضو گرفتن بدنش می لرزید و رعشه ای بر بدنش نقش می بست و چون علت را از وی می پرسیدند می فرمود: وای بر شما، مگر نمی دانید که می خواهم در مقابل چه کسی بإیستم و نمی دانید که می خواهم با چه کسی مناجات کنم.</p>
<p style="text-align: right;">جوان هاشمی در نیک انجام دادن عبادات و شعائر دینی به درجه ای رسیده بود که مردم او را زین العابدین (زینت عبادت کنندگان) می خواندند تا جایی که نزدیک بود اسم خودش را به فراموشی بسپارند و لقب وی را بر اسمش ترجیح می دادند. و به اندازه ای سجده هایش را طولانی می کرد و در آن غرق می شد که اهل مدینه او را سجاد نامیدند و به درجه ای از صفای قلب و طینت رسیده بئد که مردم او را زکی (پاک) می خواندند.</p>
<p style="text-align: right;">زین العابدین یقین داشت که دعا مغز و هسته عبادت است و بسیار دوست می داشت که در خلوت خویش با پروردگار راز ونیاز کند، خصوصا وقتی که خود را به پرده های کعبه معلق می نمود و به بیت العتیق ملتزم می شد و می فرمود:</p>
<p style="text-align: right;">از رحمت خویش به من چشاندی و نعمتهای خود را بر من ارزانی داشتی و من در امنیت کامل و بدون ترس تو را فرا می خوانم؛ بار الها من به درگاه تو متوسل می شوم توسل کسی که بشدت محتاج ونیازمند به رحمت توست و نیرو و توانش از ادای حقوق تو بازمانده است، پس دعای غرق شده و غریبی که هیچ راه نجاتی جز تو را ندارد بپذیر ای بزرگوارترین بزرگواران.</p>
<p style="text-align: right;">روزی طاووس بن کیسان او را درحالی مشاهده کرد که در کنار خانه کعبه ایستاده و بسان انسانی زخم خورده بی تابی می کند و چون شخصی مریض به دعا ونیایش مشغول است ، طاؤوس به انتظار ایستاد تا اینکه علی بن حسین از دعا ونیایش و گریه و زاری فارغ گشت سپس به نزد او رفته و گفت: ای فرزند رسول خدا تو را در این حال مشاهده می نمایم در حالیکه دارای سه ویژگی هستی که امیدوارم ترس و اندوه را از وجودت بزداید، زین العابدین فرمود : آنها را برایم بازگو کن ای طاؤوس ؛ طاؤوس گفت: اول اینکه فرزند رسول الله صلی الله علیه وسلم هستی، دوم : شفاعت جدت رسول الله صلی الله علیه وسلم ، سوم : رحمت پروردگار.</p>
<p style="text-align: right;">علی بن حسین رحمه الله فرمود : نسبت من به رسول الله صلی الله علیه وسلم مرا از ترس واندوه در امان نمی دارد آنگاه که این گفته پروردگار را شنیدم :</p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #0000ff;"><strong>{ فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ }</strong> </span>[مؤمنون: 101]<br />
<span style="color: #0000ff;"><strong>«پس هنگامی که در شیپور دمیده شود نه نسبی بین آنها می ماند و نه [درباره ی یکدیگر] پرسش می کنند»</strong></span></h4>
<p style="text-align: right;">اما درباره شفاعت جدم بایستی بگویم گفته پروردگار چیره تر است آنگاه که می فرماید :</p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #0000ff;"><strong>{وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ}</strong></span> [الانبیاء: 28]<br />
<span style="color: #0000ff;"><strong>«و شفاعت نمی کنند مگر برای آنکس که [الله] راضی باشد و خود از ترس او هراسانند»</strong></span></h4>
<p style="text-align: right;">اما در مورد رحمت پروردگار خودش چنین می فرماید:</p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #0000ff;"><strong>{إِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ}</strong> </span>[الاعراف: 56]<br />
<span style="color: #0000ff;"><strong>«همانا رحمت الله به نیکوکاران نزدیک است»</strong></span></h4>
<p style="text-align: right;">تقوا و پارسایی در وجود زین العابدین ریشه دوانیده بود و وجودش سرشار از بزرگواری و نیکی و بردباری واخلاق ستوده گشته بود تا جایی که کتب تاریخ مزین به اخبار شگفت انگیز و داستانهایی زیبا از زندگانی وی گشته و صفحات تاریخ با مواقف و موضع گیری های زیبای و شگفت انگیزش تابان و درخشنده شده است.</p>
<p style="text-align: right;">از جمله این داستانها داستانی است که حسن بن حسن چنین نقل می کند : روزی میان من وفرزند عمویم علی بن حسین ناراحتی و خصومتی پیش آمد ومن در حالیکه تمام وجودم را خشم فراگرفته بود بسوی او در مسجد رفتم، او را درحالی یافتم که مشغول سخن گفتن با یاران خویش می باشد پس از اینکه به وی رسیدم هر سخن ناشایست وناسزایی بود را نثارش نمودم اما او ساکت بود وچیزی نمی گفت سپس از مسجد خارج شدم.</p>
<p style="text-align: right;">وقتی شب فرا رسید متوجه شدم کسی در خانه ام را می کوبد برخاستن تا بنگرم چه کسی در کنار در ایستاده است به محض گشودن درب خانه متوجه شدم زین العابدین پشت در قرار دارد گمان بردم آمده است تا بدگویی های مرا تلافی کند اما وی چنین فرمود:</p>
<p style="text-align: right;">«ای برادرم اگر تو در بدگویی هایی که در حق من روا داشتی صادق بودی پس خداوند مرا بیامرزد و اگر در سخنانت صادق نبوده ای خداوند تو را ببخشاید»</p>
<p style="text-align: right;">سپس خداحافظی نموده و راه بازگشت را در پیش گرفت.</p>
<p style="text-align: right;">وقتی این سخنان را شنیدم در پی او شتافتم و پس از رسیدن به او عرض کردم : دیگر هیچگام مرتکب امری که آنرا بد بپنداری نخواهم گشت، اما رحمت و شفقت وجود زین العابدین را در برگرفت و دلش به درد آمد و فرمود: من تو را به سبب تمام بدی هایی که در حق من روا داشتی بخشیدم.</p>
<p style="text-align: right;">یکی از فرزندان مدینه چنین نقل می کند: روزی پس از اینکه زین العابدین از مسجد خارج شد خود را به وی رساندم و تا جایی که می توانستم بدگویی وناسزا را نثارش نمودم درحالیکه خود سبب کرده خویش را نمی دانستم، مردم پس از شنیدن فحاشی های من بسوی من هجوم آورده و خواستند مرا بگیرند و بلاشک اگر مرا گرفته بودند رهایم نمی کردم تا اینکه به اندازه توان خویش لگدمالم می نمودند</p>
<p style="text-align: right;">اما علی بن حسین رو به مردم نمود و فرمود: «رهایش کنید» و مردم مرا رها کردند، هنگامی که ترس و وحشت را در چهره من مشاهده نمود با چهره ای باز وگشاده و درحالیکه لبخندی زیبا بر لبانش نقش بسته بود به نزد من آمد و مرا دعوت به آرامش نمود سپس فرمود:</p>
<p style="text-align: right;">«ما را ناسزا گفتی بدانچه می دانستی و آنچه که از ما بر تو پوشیده است بزرگتر است.»</p>
<p style="text-align: right;">سپس فرمود: «آیا حاجت ونیازی داری تا آنرا برآورده سازیم؟» شرو وحیا تمام وجودم را فرا گرفت و نتوانستم سخنی را بر زبان جاری سازم؛ هنگامی که علی بن حسین شرم و حیا را در چهره ام مشاهده کرد لباسی به من داد و دستور داد تا هزار دینار به من بدهند، پس از این واقعه هرگاه او را مشاهده می نمودم می گفتم: گواهی می دهم که تو فرزند رسول الله صلی الله علیه و سلم هستی.</p>
<p style="text-align: right;">یکی از بردگان علی بن حسین چنین نقل می کند:</p>
<p style="text-align: right;">من غلامی از غلامان علی بن حسین بودم – روزی مرا برای حاجتی به بیرون از منزل فرستاد اما من در بازگشت تاخیر نمودم هنگامی که به منزل بازگشتم با تازیانه اش ضربه ای بر پیکرم وارد نمود و من از شدت در د آن ضربه گریستم و از کرده اش خشمگین شدم زیرا تاکنون ندیده بودم کسی را با تازیانه یزند لهذا گفتم : ای علی بن حسین خدا را در نظر بگیر، خدا را در نظر بگیر؛ آیا مرا بخدمت می گیری تا نیازهایت را برآورده سازم سپس مرا با تازیانه ات می زنی ؟!!</p>
<p style="text-align: right;">زین العابدین پس از شنیدن این سخن بشدت گریست و فرمود: برو به مسجد رسول الله صلی الله علیه وسلم و دورکعت نماز بگذار سپس دعا کن تا خداوند مرا ببخشاید و اگر این کار را انجام دادی تو را در راه خدا آزاد می نمایم، و من نیز به مسجدالنبی رفته ونماز گذارده و برایش دعا کردم و دیگر به خانه بازنگشتم چون آزاد شده بودم.</p>
<p style="text-align: right;">خداوند در مال و ثروت زین العابدین برکت عجیب قرار داده بود و روزی الهی همواره بشدت بر وی سرازیر می شد، تجارتش همواره پرسود و کشتزارش همیشه پرثمر بود و غلامانش در کشتزارش مشغول به کار کردن بودند و زراعت وتجارتش خیر فراوان ومال و دارایی و ثروت انبوهی را عائدش می نمود اما مال و ثروت ودارایی او را نفریفت چرا که او ثروت دنیا را وسیله ای برای نیل به سعادت آخرت قرار داده بود.</p>
<p style="text-align: right;">ثروتش چه نیک ثروت پاکی بود برای انسانی پاک و نیکوکار و وارسته، و بیشترین کاری که او دوست می داشت صدقه دادن در خفا و پنهانی بود. چون شبانگاه فرا می رسید کیسه های آرد را بر دوشهای نحیفش حمل می نمود و در تاریکی شب آنگاه که مردم به خواب فرو رفته بودند در کوچه های مدینه می گذشت تا آنها را در کنار منزل نیازمندانی قرار دهد که از شرم وحیا دست نیاز بسوی مردم دراز نمی کنند.</p>
<p style="text-align: right;">تعداد زیادی از مردم در مدینه زندگی می کردند در حالیکه نمی دانستند روزی و غذای آنها از کجا می آید تا اینکه زین العابدین رحمه الله دار فانی را وداع گفت و آنها دیگر غذا و روزی خویش را در کنار درب منزل خویش نیافتند آنگاه بود که دریافتند غذاهای کنار درب منزل از کجا می آمده است.</p>
<p style="text-align: right;">پس از وفات علی بن حسین هنگامی که خواستند وی را غسل دهند آثار سیاهی بر دوشها و بر پشتش نمایان بود پرسیدند: این سیاهی چیست؟ گفته شد: آثار حمل کیسه های آرد بسوی صد خانه در مدینه است که اکنون بزرگی که غذایشان را تامین می کرده است را از دست داده اند.</p>
<p style="text-align: right;">اما اخبار و داستانهای آزاد کردن بردگان توسط علی بن حسین در مشرق ومغرب پیچیده بود داستانهایی که فراتر از تصور است و درخیال نمی گنجد.</p>
<p style="text-align: right;">هرگاه کرداری نیک از برده ای می دید بپاس قدردانی از کرده اش او را در راه خدا آزاد می نمود، و هرگاه برده ای مرتکب گناهی می شد سپس از عمل بد خویش دست می کشید و توبه می نمود بخاطر بازگشتش از عصیان و نافرمانی وتوبه اش به درگاه خداوند او را آزاد می کرد ؛ تا جایی که نقل می کنند وی هزار برده را در راه خدا آزاد نمود و هیچ برده و کنیزی را بیش از یک سال در خانه خویش نگه نمی داشت.</p>
<p style="text-align: right;">و بیش از هرگاه در شب عید فطر بردگان را آزاد می نمود زیرا در آن شب مبارک تحقق وعده الهی پیرامون آزاد کردن بندگانش از آتش دوزخ را می جست. علی بن حسین از بردگانش می خواست رو به قبله به درگاه پروردگار نیایش کنند و برای او عفو و گذشت و آمرزش الهی را بطلبند و بگویند: خدایا علی بن حسین را مورد مغفرت خویش قرار ده. سپس انها را گرامی می داشت و هدایایی بدانها عطاء می نمود تا خوشحالی عیدشان را دوچندان نماید.</p>
<p style="text-align: right;">علی بن حسین به جایگاه ومکانت ومنزلتی از محبت در قلوب مسلمین دست یافت که هیچکدام از هم عصرانش بدان درجه دست نیافته بودند، مردم صادقانه وی را دوست می داشتند و به شایسته ترین وجه او را گرامی می داشتند و بشدت مشتاق دیدار وی بودند و همواره به انتظار می نشتند تا سعادت و افتخار دیدار ایشان بیرون ویا داخل منزل و یا در حال رفت و یا بازگشت از مسجد نصیبشان گردد.</p>
<p style="text-align: right;">نقل می کنند که هشام بن عبدالملک که در آنروز ولیعهد خلیفه مسلمین بود به قصد ادای مناسک حج به مکه آمده بود و به هنگام طواف تصمیم گرفت حجرالأسود را لمس نماید و محافظان وسربازانش او را احاطه کرده بودند تا راه را بر وی بگشایند و مردم را از اطراف وی کنار می زدند، اما مردم نظری به آنها نمی افکندند و راه را برای آنها نمی گشودند زیرا که خانه، خانه پروردگار است و مردم همه بندگان او هستند.</p>
<p style="text-align: right;">لحظاتی نگذشته بود که صدای لا اله الا الله و الله اکبر از دور شنیده شد و گردنها یکی پس از دیگری برای مشاهده شخصی بالا رفت، ناگهان در میان مردم مردی مشاهده شد خوش سیما ونورانی که آرامش و وقار وجودش را فراگرفته بود و ازار و ردائی برتن نموده و آثار سجده بر چهره اش نمایان بود؛</p>
<p style="text-align: right;">مردم بمحض مشاهده وی راه را بر او گشودند و خود کنار رفته به صورت صفهایی ایستادند و این مرد با نگاههایی مالامال از شوق ومحبت به مردم می نگریست تا اینکه به حجرالأسود رسید و آنرا لمس نموده و بوسید.</p>
<p style="text-align: right;">در آنهنگام یکی از اطرافیان و همراهان هشام بن عبدالملک رو به او نموده و گفت : این مرد کیست که مردم بدین اندازه به وی احترام می گذارند و او را گرامی می دارند؟</p>
<p style="text-align: right;">هشام گفت نمی دانم، فرزدق (یکی از شعرای آن عصر) که در آنجا حضور داشت فرمود: اگر هشام او را نمی شناسد من او را می شناسم و تمام دنیا او را می شناسند همانا این شخص علی بن حسین بن علی است خداوند از وی و پدر و جدش خشنود و راضی گردد.</p>
<p style="text-align: right;">سپس این ابیات را سرود:</p>
<h4 style="text-align: center;"><strong>هَذَا الذي تَعرِفُ البطحَاءُ وَطأَتَهُ  …   والبيتُ يَعْرِفُهُ والركْنُ والحَرَمُ<br />
هذا ابنُ خَيرِ عِبادِ اللَهِ كُلهِمُ  .  .. هَذَا التقِيُ النقِيُ الطَاهرُ العَلَمُ<br />
هذا ابن فاطمةِ إن كُنتَ جاهلُهُ  .  .. بجَده أنبياءُ اللهِ قد خُتِمُوا<br />
ولَيْسَ قولُكَ: مَن هذا؟ بضائِرِهِ  …   ألعربُ تعرفُ مَن أنكَرتَ والعَجَمُ<br />
كِلتَا يَديِه غِيَاث عَم نَفْعُهُمَا  .  .. يَستَوكِفَانِ ولا يَعْرُوهما العَدَمُ<br />
سَهلُ الخليقةِ لا تُخشَى بوادِرُهُ  …   يَزِينُهُ اثنانِ: حسنُ الخُلْقِ والشيَمُ<br />
ما قال لا قَط إلا في تَشهده  …   لَولاَ التَشَهُدُ كانَتْ لاؤهُ نَعَمُ<br />
عَم البريَّةَ بالإِحسانِ فانقَشَعَت  …   عنها الغَيَابَةُ والإِملاقُ والعَدَمُ<br />
إذا رَأَتهُ قريش قَالَ قائلُهَا:…   إلى مكارِمِ هذا يَنْتَهِي الكَرَمُ<br />
يُغَضِي حياء ويُغضَى مِن مَهَابَتِهِ  .  .. فَمَا يُكلمُ إلاَّ حينَ يَبْتَسِمُ<br />
في كَفهِ خَيزُرَان ريحُهُ عبق… مِنْ كَفِّ أرْوَعَ في عِرنينه شَمَمُ<br />
مُشتقةٌ مِن رَسُولِ اللهِ نَبعَتُهُ… طَابَت مغارِسُهُ والخيمُ والشيَمُ</strong></h4>
<p>این مرد کسی است که سرزمین بطحاء صدای گامهایش را می شناسد و بلاد حرام و سرزمینهای دیگر (جز بلاد الحرام یعنی مکه ومدینه) وی را می شناسند.</p>
<p>این شخص فرزند بهترین بنده خداست ( پیامبر صلی الله علیه وسلم ) همانا که وی پرهیزگار و بی آلایش و پاکیزه و شناخته شده است.</p>
<p>این شخص فرزند فاطمه است، اگر او را نمی شناسی کسی که جدش خاتم پیامبران می باشد.</p>
<p>این گفته تو که ( او کیست؟ ) از شأن و مقام او کم نمی کند زیرا عرب و عجم کسی که تو او را نشناختی می شناسند.</p>
<p>دو دستش چون ابر باران زایی است که سود آن فراگیر است و مردم از آن انتظار بارش و بخشش دارند و هیچگاه از بین نمی روند.</p>
<p>نرمخوست و کسی از قسوت وتندی و خشم وی نمی هراسد زیرا مزین به دو خصلت می باشد : اخلاق نیکو و شایسته و نرمخویی.</p>
<p>جز در کلمه شهادت ( لا اله الا الله ) کلمه لا ( نه ) را بر زبان جاری نساخته است و اگر کلمه شهادت نمی بود کلمه ی ( نه ) او مبدل به ( بله ) می شد.</p>
<p>نیکی و احسان او همه جا را فراگرفته است که سبب نابود شدن و از بین رفتن تاریکی و فقر و ناچیزی گشته است.</p>
<p>اگر قریش او را ببیند یکی از آنها خواهد گفت: بخشش و سخاوت وی به آخرین حد و نهایت خود رسیده است.</p>
<p>از روی شرم وحیا چهره خویش را بر زمین می افکند در حالیکه دیگران از هیبت وی چهره شان را بر زمین می افکنند و سخنی بر زبان جاری نمی سازد مگر اینکه در حال لبخند زدن باشد.</p>
<p>در دستانش چوب خیزرانی است که بوی آن خوش و دل انگیز است و در میان دستان پرگوشتش قرار دارد و میان بینی او فاصله ای است که به زیبایی اش می افزاید.</p>
<p>این اخلاق نیک و ستوده را از رسول الله صلی الله علیه وسلم گرفته در نتیجه اصل و طبیعتش پاک و بی آلایش گشته است.</p>
<p>خداوند از دختر زاده رسول الله صلی الله علیه وسلم راضی و خشنود باد.</p>
<p>یقینا وی نمونه ی نادری بود از کسی که در پیدا و پنهان از خداوند می ترسید و از شدت ترس از عقاب الهی و طمع در ثواب وپاداش اخروی، جسمش نحیف شده بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/1811/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیروز شدیم، شکست خوردیم&#8230;</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/1590</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/1590#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 02:39:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیداری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[تابعین]]></category>
		<category><![CDATA[صحابه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.info/?p=1590</guid>
		<description><![CDATA[دکتر عائض قرنی / ترجمه: ابوعامر پیروز شدیم… روزگاری که شعارمان لااله الا الله بود. روزی که سربازانمان پیشانی خود را قبل از نبرد، برای سجده بسوی خداوند خاک آلود می کردند. روزی که ارتش ما در زمین تکبیر می گفت تا به دنبال آنان، ملائکه در آسمان تکبیر گفته و از الله اکبر آنان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-thumbnail wp-image-1595" title="piroozi-shekast" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/11/piroozi-shekast-150x150.jpg" alt="piroozi-shekast" width="110" height="110" />دکتر عائض قرنی / ترجمه: ابوعامر</h4>
<h4>پیروز شدیم…</h4>
<p>روزگاری که شعارمان لااله الا الله بود. روزی که سربازانمان پیشانی خود را قبل از نبرد، برای سجده بسوی خداوند خاک آلود می کردند. روزی که ارتش ما در زمین تکبیر می گفت تا به دنبال آنان، ملائکه در آسمان تکبیر گفته و از الله اکبر آنان کوه ها به لرزه آیند و قلب دشمنان از جا کنده شده و پیروزی و ظفر به دست آید…<span id="more-1590"></span></p>
<p>چنانکه اقبال می گوید:</p>
<p>ماییم آنان که اگر در آن حال که جنگ، زمین را جامی سرخ می نوشاند، به نماز فراخوانده شوند</p>
<p>صورت ها را بسوی حجاز گردانده و در گوش روح الامین تکبیر می گوییم تا او نیز تکبیر گوید</p>
<p>پیروز شدیم، آن روز که خالد بن ولید به پیکارگاه یرموک آمده بود و در حالی که ارتش روم چونان دریایی ناآرام در برابرش قرار داشت، یکی از ترسوها به او گفت: “امروز ای خالد به کوه سلما و آجا فرار خواهیم کرد” خالد چشمان خود را به آسمان دوخت و انگشت سبابه اش را بلند کرد و گفت: “نه به خداوند سوگند که نه به سلما و نه به آجا بلکه پناه ما بسوی الله است!” و آنگاه فتح مبین نصیب آنان شد.</p>
<p>پیروز شدیم، آنگاه که “قتیبة بن مسلم” (1) کابل را در محاصره گرفت یکی از عباد انگشتش را بلند کرد و گفت “یا حی یا قیوم” “(ای زنده ی استوار) قتیبه به او گفت: “به الله سوگند که این انگشت تو نزد من از صدهزار جوان ورزیده و صدهزار شمشیر برنده قوی تر است”</p>
<p>و پیروز شدیم، آنگاه که صلاح الدین در حطین صبر کرد تا خطبا در روز جمعه به بالای منبر بروند تا در لحظه ی اجابت دعا قرار گیرد…</p>
<p>و آنگاه که سلطان “قطز” (2) در عین جالوت فریاد “وا اسلاماه” سر داد.</p>
<p>پیروز شدیم آنگاه که “نورالدین محمود” (3) در هنگام فتح عکا به سجده افتاد و از خداوند خواست که در راه او شهید شده و او را در شکم درندگان و پرندگان محشور کند…</p>
<p>پیروز شدیم، روزی که عبدالعزیز بن عبدالرحمن به یکی از کارگزارانش گفت: “اگر خداوند با تو باشد از که می ترسی؟ و اگر با تو نباشد به که امید خواهی داشت؟”</p>
<p>پیروز شدیم روزی که حاکم و محکوم یکدل بودند…</p>
<p>پیروز شدیم آنروز که عمر در قحطسالی بر روی منبر فریاد برآورد که “به خدا قسم سیر نخواهم شد تا آنکه کودکان مسلمانان سیر شوند!”</p>
<p>پیروز شدیم آن روزی که به یاری ضعیفان شتافتیم، یتیمان را سرپرستی کردیم، به مستمندان مهر ورزیدیم و فقرا را دلداری دادیم…</p>
<p>پیروز شدیم آن روزی که قرآن را در قلب داشتیم و عزت را در چهره و همت را در سر…</p>
<p>پیروز شدیم آن روز که عدالت بر ظلم و آزادی بر استبداد و رای امت بر رای فرد پیروز شد.</p>
<p>پیروز شدیم آن روز که قصرهای معرفت و مناره های علم را برافراشتیم و شافعی و ابن خلدون و هزاران به مانند آنها را به جهان عرضه کردیم…</p>
<p>پیروز شدیم آن روزی که عمر و سعد و خالد و طارق و قتیبه ما را با کتاب خداوند و سنت پیامبرش صلی الله علیه وآله وسلم، رهبری کردند…</p>
<h4>و شکست خوردیم…</h4>
<p>روزی که برخی از رهبران، اسلام را آشکارا الغا کردند و به جای خداوند یکتا حزب یکتا قرار دادند و لااله الا الله را به کنار نهاده و به جایش شعار “امة عربیة واحدة ذات رسالة خالدة” (امت یگانه ی عرب دارای رسالت جاویدان) نهادند. (4)</p>
<p>و شکست خوردیم آنگاه که برخی از ما از سجده برای خداوند سر باز زده و به سوی شیطان و بت ها و طواغیت سجده بردند…</p>
<p>و شکست خوردیم روزی که ربا و مال باطل خوردیم، بر خودمان و بر دیگران دروغ بستیم، علیه یکدیگر پیمان شکستیم، نادانانمان خون داناها را ریختند و در پیمانه و ترازو خیانت کردیم و کتاب وصنعت و نوآوری را رها کردیم و به لهو و رقص و نعره های قبیله ای و ملی و شعارهای نژادپرستانه و حزب گرایی و آواز و هذیان و بیکاری و وقت کشی روی آوردیم…</p>
<p>شکست خوردیم وقتی قلم های آزاد را شکستیم، دهن های راستگو را بستیم و حق مردم را مصادره کردیم و بی گناهان را به زندان انداختیم و شریفان را شلاق زدیم…</p>
<p>شکست خوردیم وقتی که آزادی اندیشه ترور شد، اموال عمومی به بازی گرفته شد، ملت ها با شلاق استبداد و استعباد شکنجه شدند، دادگاه های تفتیش عقاید برپا شد و بسیاری از کشورهای عربی و اسلامی زندان هایی بزرگ شدند برای شهروندانشان…</p>
<p>شکست خوردیم وقتی مسلمانی تبدیل به نوعی اتهام شد و مساجد مهجور گشت، مجلات زرد جای قرآن گرفتند و کلوپ های شبانه جای کارخانه ها… اکتشاف و اختراع و نوآوری را رها کردیم و به ذلت و تنبلی راضی شدیم، عاشق خواب شدیم و سستی شکستمان داد…</p>
<p>شکست خوردیم آن روز که دچار تفرقه شدیم و اختلاف ورزیدیم و به طوائف و فرقه ها و احزاب و گروه ها و جماعت هایی تقسیم شدیم که هر کدام دیگری را کافر دانسته و خونش را مباح گردانید… و آنگاه که برخی از علما و اندیشمندانمان تهمت های خیانت و تکفیر را بین خود ردوبدل کردند…</p>
<p>و بعد از آنکه بهترین امت برای بزرگترین رسالت و والاترین دعوت برای شریف ترین هدف با بهترین منهج و کاملترین شریعت بودیم  و دارای نجیب ترین رهبران و بهترین نسل های بشری و پاک ترین برنامه و باشکوهترین تمدن و پاکترین انسانیت بودیم، وظیفه خود را در زندگی فراموش کردیم….</p>
<p>و شکست خوردیم…</p>
<p>ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</p>
<p><span style="color: #888888;">دکتر عائض القرنی. « لماذا انتصرنا؟ لماذا انهزمنا؟» منتشر شده در روزنامه ی الشرق الأوسط. با کمی تغییر</span></p>
<p>ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</p>
<p><span style="color: #888888;">1- قتیبه بن مسلم باهلی، فرمانده بزرگ مسلمان و فاتح آسیای میانه در قرن اول هجری.</span></p>
<p><span style="color: #888888;">2- ملک مظفر سیف الدین قطز بن عبدالله، از مشهورترین سلاطین سلسله ی مملوکی. وی اولین کسی بود که توانست مغول را شکست داده و پیشروی آنان را متوقف سازد.</span></p>
<p><span style="color: #888888;">3- نورالدین محمود زنگی (511- 569 هـ ) فرزند دوم عمادالدین زنگی و از قهرمانان مسلمان در جنگهای صلیبی.</span></p>
<p><span style="color: #888888;">4- شعار مشهور حزب “بعث” سوسیالیست عرب.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/1590/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اهل فارس در مدرسۀ یاران پیامبر</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/1577</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/1577#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 02:12:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیداری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[تابعین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.info/?p=1577</guid>
		<description><![CDATA[نويسنده : عادل حیدری آنگاه که پروردگار برای هدایت بشریت پیامبر خاتم را برگزید برای نصرت وی و رسالتش یارانی را نیز برای او اختیار نمود تا با جانفشانی کردن از رسالتش دفاع نمایند. پس از وفات رسول خدا بار هدایت جامعه و رهنمون ساختن بشریت بر عهده آنها قرار گرفت که خود سبب شد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-full wp-image-1581" title="3158" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/11/3158.jpg" alt="3158" />نويسنده : عادل حیدری</h4>
<p>آنگاه که پروردگار برای هدایت بشریت پیامبر خاتم را برگزید برای نصرت وی و رسالتش یارانی را نیز برای او اختیار نمود تا با جانفشانی کردن از رسالتش دفاع نمایند. پس از وفات رسول خدا بار هدایت جامعه و رهنمون ساختن بشریت بر عهده آنها قرار گرفت که خود سبب شد فرزندان مسلمان از جای جای عالم اسلامی به خدمت آنها درآیند و از دریای پهناور دانششان برای خود جرعه ای برگیرند و از میان نقاط مختلف عالم اسلامی منطقه فارس (ایران کنونی) بود که شاگردان بس فراوانی را در محضر یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم داشت که در این مجال مختصر إن شاء الله به بررسی چکیده ای از زندگی آنها خواهیم پرداخت:<span id="more-1577"></span></p>
<h4>1- سلیمان بن یسار (یکی از فقهای سبعه ی مدینه)</h4>
<p>امام، فقیه ومفتی مدینه ابوایوب و در روایتی ابو عبدالرحمن و به نقلی دیگر ابو عبدالله المدنی غلام ام المؤمونین جویریه بنت حارث هلالی رضی الله عنها ؛ وبرادر عطاء بن یسار و عبدالملک و عبدالله ونیز گفته شده که وی غلام ام المؤمنین ام سلمه بوده است، ایشان در زمان خلافت عثمان رضی الله عنه بدنیا آمدند. امام ذهبی رحمه الله در سیر أعلام النبلاء می فرمایند: پدرش یسار از اهل فارس بوده است.</p>
<p>سلیمان در محضر بسیاری از یاران پیامبر دانش آموخت واز آنها سخنان گهربار رسول خدا صلی الله علیه وسلم را شنید که از جمله آنها می توان به: زیدبن ثابت، و إبن عباس و أبو هریرة وحسان بن ثابت و جابر بن عبدالله و رافع بن خدیخ، وإبن عمر وعائشة و أم سلمة و میمونة، وأبو رافع غلام پیامبر صلی الله علیه وسلم و حمزة بن عمرو الأسلمی و مقداد بن عمرو رضی الله عنهم اجمعین اشاره کرد.</p>
<p>سلیمان جزو هفت فقیه مدینه به شمار می آمد که دانش یاران رسول خدا را به نسل بعد رساندند و دانشمندان اسلامی متفق القولند که ایشان از زمره دسته اول تابعین می باشد.</p>
<p>وی دریایی از دانش بود تا جایی که حسن بن محمد بن حنفیه در مورد وی می فرماید: «سلیمان بن یسار در نزد ما داناتر از سعید بن مسیب به شمار می آید» و عبدالله بن یزید لیثی نقل می کند شخصی به نزد سعید بن مسیب آمد تا سؤالی را از او بپرسد، سعید در جواب فرمود: «بسوی سلیمان بن یسار برو زیرا او داناترین کسی است که تا امروز زنده است.» و همچنین امام مالک رحمه الله می فرمود: «سلیمان بن یسار داناترین انسانها پس از سعید بن مسیب به شمار می آید و در بسیاری از اوقات وی هم رأی سعید بود و کسی جرأت مخالفت با سعید (را به سبب هیبت وی) نداشت».</p>
<p>از جمله خدمات سلیمان می توان به نظارت بر بازار مدینه اشاره نمود که این مسئولیت از طرف عمر بن عبدالعزیز استاندار مدینه در خلافت ولید بن عبدالملک به وی واگذار شد.</p>
<p>سلیمان رحمه الله درسال 107 هجری چشم از جهان فرو بست.</p>
<h4>2- نافع مولای إبن عمر:</h4>
<p>امام، مفتی، دانشمند مدینه ابوعبدالله قرشی سپس عدوی وعمری غلام ابن عمر و راوی بیشتر روایتهای وی، ایشان در محضر بسیاری از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم و همچنین بزرگان تابعین دانش آموخت و کلام نبوت را از زبانشان فرا گرفت که از جمله آنها می توان: إبن عمر وعائشة و أبو هریرة و رافع بن خدیخ وأبوسعید خدری و أم سلمة و أبو لبابة بن عبدالمنذر و صفیة بنت أبو عبید همسر آقایش، وسالم وعبدالله وعبیدالله و زید، فرزندان سرور وآقایش ووجمعی دیگر را نام برد.</p>
<p>امام ذهبی در سیر اعلام النبلاء می فرماید: «پیرامون اصالت نافع دانشمندان اختلاف نموده اند برخی می گویند وی بربری بوده وگروهی دیگر او را نیشابوری می دانند و بعضی می گویند اصل وی از دیلم بوده وقولی نیز وجود دارد که از طالقان بوده است و برخی نیز اشاره می کنند که وی کابلی است اما آنچه از مجموع روایات حاصل می آید این است که وی از اهل فارس بوده است.»</p>
<p>در یکی از جنگهای اسلامی وی به غلامی عبدالله بن عمر رضی الله عنه در آمد. ایشان از بزرگان و صالحان تابعین محسوب می شود. بسیاری از دانشمندان اسلامی چون: امام زهری ایوب سختیانی وامام مالک رحمهم الله در محضر وی دانش آموختند. نافع دانشمندی مورد اعتماد محدثین است که خود بیشتر روایتهای ابن عمر رضی الله عنه را نقل می کند.</p>
<p>امام مالک رحمه الله در این مورد می فرماید: «اگر شنیدم نافع حدیثی را از ابن عمر نقل می کند دیگر برایم مهم نیست اگر آنرا از دیگری نشنوم». امام نسائی رحمه الله می فرماید: «بهترین شاگردان نافع در روایت حدیث به ترتیب: امام مالک،ایوب سختیانی، عبیدالله، یحیی بن سعید، ابن عون، صالح بن کیسان، موسی بن عقبه، ابن جریج، کثیر بن فرقد ولیث بن سعد می باشند».</p>
<p>امام بخاری رحمه الله می فرماید: «صحیح ترین سند روایت حدیث مالک از نافع از ابن عمر رضی الله عنه می باشد» نافع به درجه ای از دانش رسیده بود که مورد اعتماد واطمینان خلفاء خصوصا عمر بن عبدالعزیز رحمه الله بود چنانکه در روایتی آمده است که عبیدالله بن عمر می فرماید: عمربن عبدالعزیز نافع مولای ابن عمر را برای آموزاندن مسائل دین بسوی مصر فرستاد.</p>
<p>ایشان در سال 119 هجری دار فانی را وداع گفتند.</p>
<h4>3- رفیع بن مهران (ابوالعالیه ریاحی)</h4>
<p>رفیع بن مهران، امام، قارئ، مفسر وحافظ معروف به ابوالعالیه ریاحی یکی از بزرگان تابعین است که غلام زنی از قبیله بنی تمیم بود.</p>
<p>وی در بلاد فارس بدنیا آمد و در آنجا پرورش یافت و در میان خاندانش رشد نمود دیری نپائید که سپاه پیروزمند اسلام درهای بلاد فارس را گشودند تا راه راست را بدانها بنمایانند ودر این میان رفیع بن مهران یکی از جوانانی بود که به اسارت گرفته شد وی پس از اسارت به اسلام گروید و به این شرف نائل شد که خلیفه رسول الله صلی الله علیه وسلم یعنی ابوبکر صدیق رضی الله عنه را اندکی قبل از وفاتش ملاقات کند و از محضر کسانی چون عمربن خطاب، علی بن ابیطالب، أبی بن کعب، وأبو ذر، وإبن مسعود، وعائشة، و أبو موسی، و أبو أیوب، و إبن عباس، و زید بن ثابت سخنان گهربار رسول الله صلی الله علیه وسلم را شنید و در همان اوان قرآن را حفظ نموده و بر ابی بن کعب قرائت نمود و نیز از خودش نقل می کنند که: قرآن را سه بار بر عمر بن خطاب رضی الله عنه خواندم.</p>
<p>دیری نگذشت که آوازه اش همه جا را فراگرفت.رفیع به درجه ای از علم ودانش رسید که حتی مورد تقدیر واحترام یاران پیامبر صلی الله علیه وسلم قرار گرفت ؛ ابی خلده از رفیع بن مهران نقل می کند: «هرگاه به نزد عبدالله بن عباس می آمدم مرا بر تخت می نشاند درحالی که قریشیان پائین نشده بودند وبر من حسادت می ورزیدند و چون ابن عباس به حسادت آنها پی برد فرمود: همانا علم به بزرگی انسان گرانمایه می افزاید وبردگان وغلامان را بر تخت می نشاند»</p>
<p>از خصوصیات ویژه ایشان تعلق شدید به قرآن بود که برنامه زندگی خویش را از آن دریافت می نمود واز دستوراتش سرپیچی نمی کرد و همیشه در قرآن تفکر می نمود واز دانش وحی خوشه ها بر می چید تا جایی که ابوبکر بن ابوداود می فرماید: «پس از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم هیچ کس نسبت به قرآن آگاهتر از ابوالعالیه ریاحی (رفیع) نیست وپس از ایشان به ترتیب: سعید بن جبیر، سدی و سپس سفیان ثوری قرار دارند.»</p>
<p>ابوالعالیه رحمه الله مجاهدی خستگی ناپذیر بود که در پیکارهای بسیاری در جبهه حق قرار گرفت وبر علیه باطل جنگید تا جایی که کتب تاریخ نقل می کنند که: ایشان اولین کسی می باشند که در منطقه ماوراء النهر اذان گفتند.</p>
<p>نقل می کنند وی در آخر حیاتش به بیماری در درون پایش مبتلا شدن که پزشکان تشخص دادند بایستی قسمتی از پایش را قطع نمایند لهذا از او اجازه خواستند تا مقداری مخدرات به وی نوشانده تا احساس درد نکند اما رفیع به آنها فرمود: آیا چیزی بهتر از این را به شما توصیه نکنم.</p>
<p>گفتند: آری. رفیع گفت: یک قاری ماهر بیاورید تا قرآن را برایم تلاوت کند آنگاه که مشاهده نمودید چهره ام سرخ گشته وچشمانم نزدیک است از حدقه بیرون بیاید و چهره ام را بسوی آسمان دوخته ام این کار را بکنید و پزشکان نیز چنین کردند. پس از اینکه به هوش آمد به او گفتند: گویا به هنگام قطع پایت احساس درد نمی نمودی؟ رفیع فرمود: آرامش محبت خداوند مرا به خود مشغول نموده بود.</p>
<p>ابوالعالیه رحمه الله در ماه شوال سال 93 هجری دار فانی را وداع گفت.</p>
<h4>4- وهب بن منبه:</h4>
<p>علامه امام وهب بن منبه بن کامن سیج بن ذی کبار در زمان خلافت عثمان رضی الله عنه در سال 34 هجری دیده بدنیا آمد.</p>
<p>امام ذهبی در کتاب گرانسنگش سیراعلام النبلاء از امام احمد بن حنبل رحمه الله نقل می کند که ایشان فرمودند: «وهب از فرزندان فارس می باشد» و همچنین احمد بن محمد بن ازهر می گوید: از مسلمه بن همام بن مسلمه بن همام شنیدم که از اجدادش سخن می گفت وچنین می فرمود: «همام، وهب، عبدالله، معقل ومسلمه فرزندان منبه اصلشان از خراسان می باشد» و نیز امام ابن جوزی در کتاب المنتظم چنین می گوید: «او از فارس هایی بود که پادشاه ایران آنها را به یمن فرستاده بود» به همین دلیل به یمانی وصنعانی مشهور گشته است.</p>
<p>وهب بن منبه تابعی گرانقدری بود که چون کعب الاحبار شناخت فراوانی نسبت سخنان پیشینیان داشت و به تقوا وصلاح وعبادتش مشهور بود و پند واندرزها و سخنان حکمت آمیز فراوانی از وی نقل می شود.وهب بن منبه تعداد زیادی از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم را دریافت وسخنان رسول خدا را از زبان بسیاری چون عباس و جابر ونعمان بن بشیر و معاذ بن جبل و أبی هریرة شنید و از وی نیز تعداد بسیاری از تابعین احادیث رسول الله را شنیدند.</p>
<p>جعفر بن سلیمان از عبدالصمد بن معقل نقل می کند: چند ماه همراه عمویم وهب بودم ومشاهده نمودم که با وضوی نماز عشاء نماز صبح را بجای می آورد.</p>
<p>مثنی بن مصباح می گوید: وهب چهل سال هیچ ذی روحی را ناسزا نگفت.</p>
<p>وهب بن منبه رحمه الله در سال 114 هجری وفات یافت.</p>
<h4>5- طاووس بن کیسان:</h4>
<p>فقیه الگو، دانشمند یمن ابوعبدالرحمن فارسی وی از فرزندان فارس های بود که پادشاه ایران آنها را به یمن فرستاده بود. ایشان سخنان رسول الله صلی الله علیه وسلم را از بسیاری از یاران رسول خدا چون زید بن ثابت و عائشة و أبو هریرة و زید بن الأرقم و إبن عباس جابر و سراقة بن مالک، و صفوان بن أمیة، وإبن عمر، وعبدالله بن عمرو، و زیاد الأعجم، وحجرالمدری شنید و چنانچه کتب تاریخ نقل می کنند در محضر پنجاه صحابی دانش آموخت و از همنشینی با آنان قلبش بنور ایمان روشن شد و در مسیر دانش گام برداشت تاجایی که به طاووس فقهاء مشهور گشت.</p>
<p>طاووس از یاران رسول خدا آموخت که در بیان سخن حق فروگذاری نکند به همین جهت همواره حاکمان و امرای عصر خویش را نصیحت می کرد در حالیکه خود از نزدیک شدن به آنها اجتناب می نمود، ابن حجر در تهذیب التهذیب از سفیان بن عیینه چنین نقل می کند:</p>
<h4>«متجنبوا السلطان ثلاثة: أبوذر فی زمانه وطاووس فی زمانه والثوری فی زمانه»</h4>
<h4>«پرهیز کنندگان از نزدیکی به حکام سه نفر هستند: ابوذر در زمان خود، طاؤوس در زمان خود، وسفیان ثوری در زمان خودش»</h4>
<p>وی بر هیچ یک از خلفای بنی امیه وارد نمی شد مگر عمر بن عبدالعزیز به سبب زهد وپارسایی که پیشه کرده بود. نقل می کنند پس از اینکه عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید نامه ای به طاووس نوشت که مرا پندی ده، طاؤس در جواب چنین نوشت:</p>
<h4>«إن أردت أن یکون عملک خیراً کله فاستعمل أهل الخیر»</h4>
<h4>«اگر می خواهی تمام کرده هایت نیک باشد پس نیکوکاران را به کار بگمار. زمانی که عمر نامه را خواند فرمود: برای پند گرفتن همین کافی است.»</h4>
<p>ایشان ازجایگاهی والا در نزد اصحاب و خصوصا ابن عباس برخوردار بود امام ذهبی رحمه الله می فرماید: (ابن عباس همواره طاؤس را بزرگ می داشت واجازه می داد او همراه خواص بر وی وارد شود) وهمچنین عطاء بن ابی رباح از ابن عباس چنین نقل می کند که ایشان فرمودند: «گمان می برم که طاووس از بهشتیان می باشد»</p>
<p>طاووس بن کیسان رحمه الله عابدی بود که شوق عبادت و راز ونیاز در شبانگاهان تمام وجودش را فرا گرفته بود، روایت شده است طاووس بهنگام سحرگاه مردی را می طلبید به وی گفته شد که آن مرد خفته است، طاؤس با تعجب گفت: «گمان نمی بردم کسی در این لحظه شب خوابیده باشد»</p>
<p>سفیان نقل می کند: روزی فرزند سلیمان بن عبدالملک آمد و در کنار طاووس توجهی به وی نکرد هنگامی که به او گفته شد: فرزند امیرالمؤمنین در کنارت نشسته بود چرا به او توجهی نکردی؟ پاسخ داد: «می خواستم به او بفهمانم که پروردگار بندگانی دارد که نسبت به دارایی آنها بی نیازند.»</p>
<p>طاووس رحمه الله قبل از روز ترویه (8 ذی الحجة) در سال 106 هجری و درحالیکه هفتاد واندی سن داشت از دنیا رخت سفر بر بست و هشام بن عبدالملک خلیفه مسلمین در آن زمان که به حج آمده بود بر وی نماز گذارد.</p>
<p>ابن خلکان در وفیات الاعیان نقل می کند: بهنگام تشییع جنازه طاووس چنان ازدحامی بود که ابراهیم بن هشام مخزومی امیر مکه تعداد بسیاری از سربازانش را به کار گمارده بود تا بتوانند به راحتی جنازه طاووس را دفن کنند.</p>
<h4>6- امام نافع مدنی (یکی از قراء سبعه)</h4>
<p>امام ابورویم نافع بن ابی نعیم معروف به حبرالقرآن ، غلام جعونة بن شعوب لیثی هم پیمان حمزه عموی رسول خدا صلی الله علیه وسلم بود.امام ذهبی می گوید: (که اصل نافع، اصفهانی می باشد) وی در سال هفتاد واندی یعنی در زمان خلافت عبدالملک بن مروان دیده به جهان گشود و تجوید و قرائت را از بسیاری از تابعین فرا گرفت تا جایی که از خود وی نقل می شود که: قرآن را در نزد هفتاد نفر از تابعین خواندم.</p>
<p>در مورد طبقه نافع در میان تابعین اختلاف است اما قول راجح این است که ایشان از طبقه دوم تابعین می باشد زیرا دو تن از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم بنامهای: ابوطفیل عامر بن واثلة و عبدالله یا عبدالرحمن بن انیس را دریافته است.</p>
<p>لیث بن سعد می گوید: سال 113 هجری در حالی حج نمودم که امام مردم در قرائت قرآن نافع بن ابی نعیم بود.</p>
<p>و درمحضر نافع دانشمندان زیادی دانش آموختند که از بزرگترین آنها می توان به شیخ مدینه و امام دارالهجرة مالک بن انس رحمه الله اشاره کرد که ایشان پیرامون قرائت نافع می فرماید: قراءت نافع سنت می باشد.و همچنین از دیگر شاگردان نافع می توان بزرگانی چون أبوموسی عیسی بن میناء بن وردان بن عیسی بن عبدالصمد بن عمرو بن عبدالله مدنی الزرقی معروف به قالون و أبوسعید عثمان بن سعید بن عدی بن غزوان بن داؤد بن سابق القبطی المصری غلام خاندان زبیر بن عوام، معروف به ورش را نام برد.</p>
<h4>7- امام ابن کثیر مکی (یکی از قراء سبعه)</h4>
<p>امام عبدالله بن کثیر بن زازان بن فیروزان بن هرمز قاری مکه وغلام عمرو بن علقمه کنانی بود که امام ذهبی در موردش می گوید: «فارسی الأصل»</p>
<p>امام ابن کثیر رحمه الله در سال 45 هجری در زمان خلافت معاویه رضی الله عنه در مکه مکرمه بدنیا آمد. و در مورد طبقه وی در میان تابعین اختلاف است اما قول صحیح این است که ایشان در طبقه دوم تابعین قرار دارند و دلیل این است که ابن کثیر قرآن را درنزد ابوعبدالرحمن عبدالله بن سائب مخزومی قاری مکه خواند و عبدالله بن سائب صحابی است و همان کسی است که عثمان رضی الله عنه یکی از مصاحف و قرآنهایی که توسط زید بن ثابت نوشته شده بود همراه وی به مکه فرستاد.</p>
<p>ابن کثیر رحمه الله فقیه ودانشمندی بود که در زمینه قرآن وحدیث پیشوای عصر خود محسوب می شد تا جایی که اهل مکه بر قرائتش اجماع نمودند و می گفتند: قرائت ابن کثیر ابریشم قرآن است (به دلیل سهولت و آسانی آن)</p>
<p>تعداد بسیاری از دانشمندان در نزد ابن کثیر قرائت را فرا گرفتند که از جمله آنها می توان به أبوإسماعیل حماد بن زید، هارون العتکی، إسماعیل بن موسی المکی، أبوسلمة حماد بن سلمة را نام برد. اما کسانی که سبب انتشار وگسترش قرائت وی شدند عبارتند از: 1- شبل بن عباد غلام عبدالله بن عامر اموی 2- معروف بن مشکان بن عبدالله بن فیروز 3- أبوإسحاق إسماعیل بن عبدالله بن قسطنطین غلام بنی میسره معروف به قسط.</p>
<h4>8- عمرو بن دینار:</h4>
<p>امام ودانشمند بزرگ ابومحمد جمحی (غلام قبیله جمح) یکی از بزرگان تابعین وشیخ حرم در زمان خودش می باشد. وی در سال 45 هجری بهنگام خلافت معاویه رضی الله عنه بدنیا آمد و چون به سنین رشد رسید در خدمت تنی چند از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم در آمد و سخنان رسول خدا را از آنها شنید و از محضرشان کسب دانش نمود که از میان آنان می توان: إبن عباس، و جابر بن عبدالله، و إبن عمر، و أنس بن مالک، و عبدالله بن جعفر، و أبو الطفیل، و تنی چند دیگر از صحابه را نام برد.</p>
<p>امام سفیان بن عیینه می فرماید: «عمرو مورد اعتماد محدثین است و همچنین او از فرزندان فارس می باشد» عمرو پس از دانش آموختن در خدمت صحابه بستر نشر دانش را گشود که سبب شد بسیاری از بزرگان بخدمت وی در آیند و از محضرش کسب دانش کنند وسخنان رسول خدا را فراگیرند که از میان آنها می توان به: إبن أبی ملیکة (که از لحاظ سنی از وی بزرگتر می باشد)، و قتادة بن دعامة، و امام زهری، و أیوب السختیانی، و عبدالله بن أبی نجیح، وامام جعفر صادق، و شعبة، وسفیان ثوری، وسفیان بن عیینة وبسیاری دیگر اشاره کرد.</p>
<p>سفیان از ابو نجیح می کند که ایشان فرمودند: در سرزمین های ما آگاهتر از عمرو وجود نداشت و حتی در سراسر عالم وی را نظیری نبود.</p>
<p>سفیان بن عیینه از امام ابوجعفر محمد باقر رحمه الله نقل می کند: آنچه به اشتیاق من برای سفرحج می افزاید ملاقات عمرو بن دینار است.</p>
<p>وامام احمد بن حنبل از سفیان چنین نقل می کند: «عمرو بن دینار شب های خود را به سه قسمت تقسیم می نمود – یک سوم برای خواب، یک سوم برای مراجعه ومدارسه حدیث،.یک سوم برای نماز و عبادت» خداوند فقیه و شیخ مکه را مورد رحمت خویش قرار دهد که در مجالس حدیث مکه تحولی ایجاد نمود و بحق به عنوان یکی از برترین فقهای مکه مطرح شد و به این افتخار دست یافت که پس از او همچنان نام شیخ حرم در زمان خود بر وی بماند و چه شرفی بالاتر از این است.</p>
<p>9- حماد بن ابوسلیمان:</p>
<p>امام، دانشمند و فقیه عراق ابواسماعیل حماد بن مسلم کوفی (غلام قبیله اشعری) که امام ذهبی می فرماید: «أصله من أصبهان» (اصل وی از اصفهان می باشد.) ایشان در محضر انس بن مالک رضی الله عنه دانش آموخت واحادیث رسول خدا صلی الله علیه وسلم را فرا گرفت و از میان تابعین به خدمت بزرگانی چون ابراهیم نخعی، زید بن وهب، سعید بن مسیب، عامر بن شراحبیل شعبی در آمد و از ایشان استفاده نمود وسخنان گهربار رسول خدا صلی الله علیه وسلم را شنید.</p>
<p>دیری نپائید که آوازه اش همه جار را فرا گرفت و مجالس علمش رونق زائد الوصفی گرفت وبزرگانی چون: امام ابوحنیفه، اسماعیل بن حماد (فرزندش)، حکم بن عتیبه (که از لحاظ سنی از وی بزرگتر است)، سلیمان بن مهران اعمش، سفیان ثوری، حماد بن سلمه و جمع غفیری به خدمتش درآمدند و از او احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را فرا گرفتند.</p>
<p>امام سفیان بن عیینه از معمر چنین نقل می کند: «داناتر از این سه شخص را به چشم ندیده ام: زهری، حماد وقتاده».</p>
<p>و همچنین ابن ادریس از ابن شبرمه نقل می کند: «هیچ کس در مسیر دانش چون حماد بر من منت ندارد.»</p>
<p>امام ذهبی در سیر از ابواسحاق شیبانی چنین نقل می کند: «حماد در نزد من داناتر از شعبی است ومن داناتر از حماد را ندیدم.»</p>
<p>حماد رحمه الله انسان ثروتمندی بود که از بذل مالش در راه خدا لحظه ای درنگ نمی کرد. امام مزی در تهذیب الکمال از صلت بن بسام چنین نقل می کند: «حماد رحمه الله همواره در ماه رمضان 50 نفر را افظار می داد و در شب عید به آنها لباس می پوشانید.»</p>
<p>امام حماد رحمه الله در سال 120 هجری چشم از جهان فرو بست.</p>
<h4>10- ابوالزناد:</h4>
<p>عبدالله بن ذکوان قرشی معروف به ابو الزناد (غلام رمله بنت شیبه بن ربیعه همسر عثمان بن عفان رضی الله عنه) امام آجری وامام ابو داود می گویند: وی برادرزاده فیروز ابولؤلؤ مجوسی قاتل سیدنا عمر بوده است.</p>
<p>ایشان در سال 65 هجری در زمان حیات ابن عباس دیده به جهان گشود و چون به سن رشد رسید احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را از خادم رسول خدا صلی الله علیه وسلم یعنی انس بن مالک وهمچنین ابوامامه بن سهل بن حنیف شنید و در میان تابعین از بزرگانی چون: أبان بن عثمان و عروة و سعید إبن المسیب، و خارجة بن زید، و عبیدالله بن عبدالله بن عتبة، و عبیدبن حنین، و علی بن حسین زین العابدین، و اعرج احادیث رسول الله را فرا گرفته و روایت نموده است.</p>
<p>امام بخاری رحمه الله می فرماید: بهترین سند حدیث در مجموع سند مالک از نافع از ابن عمر است و بهترین سند روایتهای ابوهریره سند: ابوالزناد از اعرج از ابو هریره می باشد.</p>
<p>امام احمد بن حنبل رحمه الله می فرماید: همانا سفیان ابوالزناد را امیرالمؤمنین در حدیث می نامید.</p>
<p>ابوزرعه دمشقی می گوید: از امام احمد بن حنبل شنیدم که می گفت: ابوالزناد داناتر از ربیعه می باشد، عرض کردم پس احادیث ربیعه چگونه است؟ امام فرمود: ربیعه مورد اعتماد است ولی ابوالزناد از وی داناتر می باشد.</p>
<p>امام علی بن مدینی رحمه الله می فرماید: «بعد از بزرگان تابعین در مدینه داناتر از این چهار شخص وجود نداشت: ابن شهاب، یحیی بن سعید انصاری، ابوالزناد وبکیر بن عبدالله بن أشج»</p>
<p>پس از اینکه عمر بن عبدالعزیز رحمه الله بخلافت رسید ومسؤلیتهای مهم را به علماء ودانشمندان واگذار نمود ابوالزناد کسی بود که از طرف خلیفه مسئولیت نظارت بر بیت المال کوفه به وی واگذار شد.</p>
<p>امام ابوالزناد رحمه الله در شب جمعه 13 رمضان سال 131 هجری دار فانی را وداع گفت.</p>
<h4>11- سلیمان بن مهران اعمش:</h4>
<p>شیخ الاسلام وشیخ القراء و المحدثین ابومحمد اسدی که امام ذهبی می فرماید: «أصله من نواحی الری» اصل وی از اطراف ری می باشد. ایشان در سال 61 هجری در روستای مادرش در اطراف طبرستان (مازندران کنونی) دیده به جهان گوشت و درحالیکه کودکی بیش نبود خانواده اش راه کوفه را در پیش گرفتند و پس از مدتی در آنجا سکنی گزیدند.</p>
<p>سلیمان در آنجا به این افتخار دست یافت که خادم رسول خدا صلی الله علیه وسلم انس بن مالک را دریابد و بسیاری از احادیث گهربار رسول خدا صلی الله علیه وسلم را از زبان ایشان بشنود ونیز در مسیر دانش از بسیاری از تابعین چون: أبو وائل، و زید بن وهب، و أبو عمرو الشیبانی، وإبراهیم النخعی و سعید بن جبیر و جمعی دیگر از بزرگان تابعین احادیث رسول الله را شنیده و روایت کرده است.</p>
<p>و بسیاری از دانشمندان اسلامی چون حکم بن عتیبة، و أبوإسحاق السبیعی، وطلحة بن مصرّف و حبیب بن أبی ثابت، وعاصم بن أبی النجود، و أیوب السختیانی، وزید بن أسلم و… از وی کسب دانش نمودند واحادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را از ایشان فرا گرفته و روایت کرده اند.</p>
<p>امام بخاری از علی بن المدینی چنین نقل می کند: اعمش حدود 1300 حدیث روایت نموده است.</p>
<p>و همچنین امام علی بن المدینی می فرماید: شش نفر در امت محمد از علم پاسبانی نموده و آنرا حفظ کردند: برای اهل مکه عمرو بن دینار، برای اهل مدینه ابن شهاب زهری، برای اهل کوفه ابواسحاق سبیعی و سلیمان بن مهران اعمش، وبرای اهل بصره یحیی بن ابی کثیر وقتاده.</p>
<p>عاصم احول نقل می کند: روزی اعمش بر قاسم بن عبدالرحمن گذر کرد ایشان فرمودند: این شیخ (اعمش) داناترین انسانها به گفته های ابن مسعود می باشد.</p>
<p>سهل بن حلیمه از سفیان بن عیینه چنین نقل می کند: اعمش با داشتن چهار خصلت از یاران خودش سبقت گرفت: بهترین آنها در قرائت قرآن و حافظ ترین آنها نسبت به احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم و داناترین آنها به علم فرائض (میراث) بود و خصلتی دیگر را نیز ذکر کرد.</p>
<p>عیسی بن یونس می فرماید: مانند اعمش را در زندگی خویش نیافتیم. وهیچ کس را ندیدم که توانگران وثروتمندان در نزدش خوارتر باشند از اعمش، با وجود فقر وتنگدستی که خود داشت.</p>
<p>شعبه می فرماید: هیچ کس چون اعمش مرا از علم سیراب نکرد.</p>
<p>امام ابن جوزی در صفة الصفوة از وکیع چنین نقل می کند: «اعمش 70 سال تکبیرة الاولی را از دست نداد. و بمدت هفتاد سال با وی بودم هیچگاه مشاهده نکردم رکعتی را قضاکند.»</p>
<p>امام سلیمان بن مهران اعمش رحمه الله در سال 147 هجری چشم از جهان فرو بست.</p>
<h4>12- ابوحازم سلمة بن دینار:</h4>
<p>امام ابوحازم سلمه بن دینار مدینی (غلام قبیله بنی مخزوم) که امام ذهبی از مصعب بن عبدالله زبیری چنین نقل می کند: «ابوحازم أصله فارسی وأمه رومیة» (ابوحازم اصلش فارسی ومادرش رومی است). وی در زمان حیات اصحابی چون عبدالله بن زبیر وعبدالله بن عمر بدنیا آمد و از محضر سهل بن سعد ساعدی یکی از یاران رسول خدا استفاده نمود واحادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را از ایشان شنیده و روایت کرده است.</p>
<p>واز میان تابعین از دانشمندانی چون: عن إبراهیم بن عبدالرحمن بن عبدالله بن أبی ربیعة المخزومی، و بعجة بن عبدالله بن بدر الجهنی، و ذکوان أبی صالح السمان، و سعید بن أبی سعید القبری، وسعید بن المسیب، و طلحة بن عبیدالله بن کریز، و عامر بن عبدالله بن زبیر و…. احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را فرا گرفته و روایت کرده است.</p>
<p>و از وی بزرگانی چون: أسامة بن زید اللیثی، و أبوحمزة أنس بن عیاض اللیثی، و أبوسلیمان بکر بن سلیم الصواف المدنی، و ثوابة بن رافع والجراح بن عیسی الأسدی، و حماد بن أبی حمید المدنی، وحماد بن زید، وحماد بن سلمة، سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، زهری و… احادیث رسول خدا صلی الله علیه وسلم را روایت کرده اند.</p>
<p>امام ابن خزیمه رحمه الله می فرماید: «ابوحازم در زمان خودش نظیری نداشت».</p>
<p>امام سلمه بن دینار به زهد وتقوا وبیان مواعظ وپندهای حکمت آمیز معروف بود تا جایی که عبدالرحمن بن زید بن اسلم می گوید: «هیچ کس را ندیدم که حکمت به دهانش نزدیکتر باشد از ابوحازم».</p>
<p>اگر انسان به کتاب حلیة الاولیاء ابی نعیم اصفهانی مراجعه کند با پندها ومواعظی عبرت آموز بسیاری از ابوحازم مواجه می شود.</p>
<p>نقل می کنند خلیفه مسلمین سلیمان بن عبدالملک او را به نزد خود طلبید اما او در پاسخ فرمود: «إن کانت له حاجة فلیأت، وأما أنا فما لی إلیه حاجة.» (اگر خواسته ای دارد خودش به نزد من بیاید، من هیچ درخواستی از وی ندارم).</p>
<p>دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا در کتاب گرانسنگ و ارزشمندش صور من حیاة التابعین داستان ملاقات و گفتگوی میان ابوحازم وسلیمان را بسیار زیبا بیان می کند که ما در این مجال مختصری از آن را ذکر خواهیم کرد:</p>
<p>در سال 97 هجری خلیفه مسلمین هشام بن عبدالملک برای انجام مناسک حج آهنگ سفر به سرزمینهای مقدس را نمود هنگامی که به مدینه منوره رسید شوق نمازگذاردن در روضه شریفه وسلام بر رسول الله صلی الله علیه وسلم تمام وجودش را فرا گرفته بود. دیری از آمدن خلیفه به مدینه نگذشته بود که بزرگان مدینه جهت خوش آمد گویی گرد وی جمع آمدند. پس از اندکی خلیفه به اطرافیانش گفت: همانا قلبها مانند آهن زنگ می زند و بایستی کسی باشد تا با ذکر ویادآوری پروردگار آنها را صیقل دهد.</p>
<p>اطرافیانش گفتند: آری ای امیرالمؤمنین چنین است.</p>
<p>خلیفه فرمود: آیا در مدینه کسی وجود دارد که یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم را دریافته باشد تا ما از پندهای او بهره گیریم.</p>
<p>گفتند: آری ای امیرالمؤمنین، ابوحازم اعرج (لنگ)</p>
<p>خلیفه گفت: ابوحازم اعرج دیگر کیست؟</p>
<p>همنشینان خلیفه گفتند: او سلمة بن دینار عالم وپیشوای مدینه می باشد که تعدادی چند از یاران رسول خدا صلی الله علیه وسلم را درک کرده است.</p>
<p>خلیفه گفت: او را با احترام به نزد من فرا خوانید.</p>
<p>اطرافیان خلیفه رفتند واو را با خود به نزد خلیفه آوردند، وچون ابو حازم بر خلیفه وارد شد خلیفه او را در کنار خود نشاند وگفت: ای ابوحازم این چه ستمی است که در حق ما روا می داری ؟</p>
<p>ابوحازم فرمود: کدامین ستم؟</p>
<p>خلیفه پاسخ داد: همه مردم به ملاقات ما آمدند مگر شما.</p>
<p>ابوحازم گفت: ستم پس از شناخت است، وشما تا امروز مرا نمی شناختی ومن نیز شما را ملاقات نکرده بودم.</p>
<p>خلیفه فرمود: ای اباحازم مسائلی مهم در درون خویش احساس می کنم که دوست دارم با تو بازگو نمایم.</p>
<p>ابوحازم فرمود: آنها را بازگو کن ای امیرالمؤمنین.</p>
<p>سلیمان پرسید: ای اباحازم چرا ما از مرگ بدمان می آید؟</p>
<p>ابوحازم فرمود: زیرا ما دنیای خود را آباد نموده وآخرت خویش را ویران کرده ایم پس از انتقال آبادی به ویرانی در هراسیم.</p>
<p>خلیفه گفت: راست گفتی سپس پرسید: جایگاه ما در نزد پروردگار کجاست؟</p>
<p>ابوحازم فرمود: کردار خویش را بر کتاب خدا عرضه کن آنرا می یابی.</p>
<p>خلیفه گفت: در کجای قرآن بیابم ؟</p>
<p>ابوحازم فرمود: در این گفته پروردگار: {إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِی نَعِیمٍ (13) وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ } [الانفطار]</p>
<p>{بی گمان ابرار [مؤمنان نیکوکار و راستین] در نعمتند و و بی گمان فجار در دوزخند}</p>
<p>خلیفه پرسید: انسانها در روز قیامت چگونه به نزد خداوند حاضر می شوند؟</p>
<p>ابوحازم پاسخ داد: انسان نیکوکار مانند گم گشته ای است که بسوی خاندانش خویش باز می گردد واما انسان گناهکار مانند برده گریخته ای است که او را بسوی آقایش باز پس می گردانند.</p>
<p>و خلیفه پس از شنیدن این سخنان بشدت گریست.</p>
<p>(و سؤالاتی دیگر نیز از وی پرسید که مجال ذکر نیست) در پایان، خلیفه خطاب به ابوحازم فرمود: بیا به مجلس ما وبا ما همنشین باش تا هم تو از ما بهره جویی وهم ما از تو بهره ای حاصل نماییم.</p>
<p>ابوحازم فرمود: هرگز ای امیرالمؤمنین.</p>
<p>خلیفه پرسید: چرا؟</p>
<p>ابوحازم پاسخ داد: می ترسم اندکی به شما تکیه کنم و به همین سبب خداوند در دنیا وآخرت مرا عذاب دهد.</p>
<p>خلیفه گفت: ای ابوحازم آیا خواسته ای داری تا بر آورده سازم.</p>
<p>ابوحازم فرمود: خواسته ام این است که مرا از آتش جهنم نجات دهی و وارد بهشت نمایی.</p>
<p>خلیفه با تعجب گفت: این عمل کار من نیست.</p>
<p>ابوحازم پاسخ داد: پس من خواسته دیگری ندارم.</p>
<p>در نهایت خلیفه فرمود: ای ابوحازم مرا پندی ده.</p>
<p>ابوحازم فرمود: عظمت پروردگار را در قلبت جای بده وبترس از اینکه تو را در آنچه که از آن نهی نموده بیابد و در آنچه تو را بدان امر نموده نیابد.</p>
<p>سپس خداحافظی نموده و راه بازگشت را در پیش گرفت.</p>
<p>امام ابوحازم رحمه الله در سال 180 هجری و در سن 80 سالگی در حالیکه در مسجدالنبی در حال سجده بود جان به جان آفرین تسلیم نمود واز دنیا رخت سفر بر بست.</p>
<h4>13- یوسف بن ماهک فارسی:</h4>
<p>یوسف بن ماهک فارسی از غلامان اهل مکه بود که از اصحابی چون: حکیم بن حزام، ابوهریره، عبدالله بن عمرو، ابن عباس و عبدالله بن صفوان بن امیه کسب دانش نموده واحادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را روایت کرده است.</p>
<p>و از وی دانشمندانی چون: ابوبشر،عطاء بن ابی رباح، ایوب سختیانی، حمید الطول: ابن جریج و… حدیث روایت کرده اند.</p>
<p>یوسف بن ماهک در سال 110 هجری از جهان رخت بر بست.</p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://www.bidary.info/wp-content/uploads/2009/11/ahle-pars-islam.doc">دانلود مقاله بصورت سند ورد</a></p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://www.bidary.info/wp-content/uploads/2009/11/ahle-pars-islam.pdf">دانلود بصورت Pdf</a> (کلیک راست کرده و گزینه ی Save target As را انتخاب کنید)</p>
<h4>فهرس مصادر ومراجع:</h4>
<h5>1- سیرأعلام النبلاء- للذهبی</h5>
<h5>2- عصر التابعین، لعبدالمنعم الهاشمی</h5>
<h5>3- الطبقات،لإبن سعد</h5>
<h5>4- وفیات الأعیان- ابن خلکان</h5>
<h5>5- معجم البلدان- للحموی</h5>
<h5>6- تهذیب الکمال،للمزی</h5>
<h5>7- حلیة الأولیاء، لأصبهانی</h5>
<h5>8- المنتظم،لإبن الجوزی</h5>
<h5>9- البدایة والنهایة،لإبن کثیر</h5>
<h5>10- صفة الصفوة- لابن الجوزی</h5>
<h5>11- أحاسن الأخبار فی محاسن سبعة الأخیار</h5>
<h5>12- صور من حیاة التابعین. عبدالرحمن رأفت پاشا</h5>
<h5>13- تهذیب التهذیب. ابن حجر العسقلانی</h5>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/1577/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عطاء بن ابی رباح؛ سرور فقهای حجاز</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/1289</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/1289#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Feb 2009 21:58:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[تابعین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=1289</guid>
		<description><![CDATA[دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا / ترجمه: عادل حیدری اکنون در دهه اول ماه ذی الحجة سال 97 هجری هستیم. خانه خدا مملو از جمعیتی است که از مناطق مختلفی آهنگش را نموده اند. پیاده و سواره ، مرد وزن ، پیر وجوان ، سیاه وسفید ، عربی وعجمی ، آقا وبرده &#8211; همه در برابر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-full wp-image-1448" title="ataa-rebah" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/02/ataa-rebah.jpg" alt="ataa-rebah" /><strong>دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا / ترجمه: عادل حیدری</strong></h4>
<p>اکنون در دهه اول ماه ذی الحجة سال 97 هجری هستیم. خانه خدا مملو از جمعیتی است که از مناطق مختلفی آهنگش را نموده اند.</p>
<p>پیاده و سواره ، مرد وزن ، پیر وجوان ، سیاه وسفید ، عربی وعجمی ، آقا وبرده &#8211; همه در برابر فرمانروای مطلق خویش سر تعظیم وکرنش فرود آورده و لبیک گویان رحمتش را می طلبند. در این میان سلیمان بن عبدالملک خلیفه مسلمین وبزرگترین پادشاه روی زمین نیز با پایی برهنه در حالیکه جز ازار و ردایی بر تن ندارد بر گرد خانه خدا طواف می کند . در این مکان مقدس تفاوتی میان او وبرادران ایمانی اش مشاهده نمی شود .<span id="more-1289"></span></p>
<p>دو فرزند خلیفه نیز پشت سر او قرار داشتند، فرزندانی به زیبایی قرص ماه چهارده و به خوشبویی و عطر آگینی گلهای خوشبو . پس از اینکه طوافش را به پایان رساند خطاب به یکی از اطزافیانش فرمود: او کجاست ؟ پاسخ آمد : او در آنجا در حال نماز خواندن است . ( وبه گوشه ای از مسجد اشاره نمود )</p>
<p>خلیفه و دو فرزندش بسوی شخص مشیر الیه حرکت کردن ، پاسبانان خلیفه تلاش می نمودند تا راه را بر وی بگشایند و از ازدحام اطرافش بکاهند اما خلیفه آنان را از این کار منع کرد و فرمود : در این مکان همه با هم مساوی هستند و هیچ برتری برای خلیفه نسبت به دیگران نیست ، در این مکان هیچ کس بر دیگری برتری ندارد مگر به تقوا وچه بسا انسان ژولیده مو و ژنده پوشی به درگاه خدا روی بیاورد و پروردگار چنان وی را بپذیر که پادشاهان را نمی پذیرد.</p>
<p>سپس به رفتن بسوی انسان موردنظر ادامه دارد زمانی که به وی رسید او را درحالی یافت که غرق در رکوع وسجود ونیایش بود و مردم اطافش را احاطه کرده ومنتظر بودند تا از نیایشش فارغ شود.خلیفه وفرزندانش در انتهای مجلس نشتند ؛ فرزندان خلیفه پیرامون آن شخصی که خلیفه برای ملاقاتش در کنار دیگر مردم نشسته وانتظارش را می کشد تا به نمازش خاتمه دهد به فکر فرو رفته بودند .</p>
<p>او پیرمردی حبشی و سیاهپوست بود که موهایی فرفری ودماغی پهن داشت که وقتی می نشت چون کلاغی سیاه می نمود ، هنگامی که نمازش را به پایان رساند چهره اش را متوجه سمتی نمود که خلیفه نشسته بود؛ خلیفه در کمال ادب واحترام عرض سلامی نمود و وی نیز پاسخ سلام خلیفه را ادا کرد. در آنجا خلیفه سئوالات متعددی را پیرامون مناسک حج از وی می پرسید و او نیز یصورت کامل پاسخ می داد و از هیچ چیزی فروگذاری نمی کرد و هر سخنی را که بر زبان جاری می ساخت برای آن دلیلی از اقوال رسول خدا صلی الله علیه وسلم می آورد .</p>
<p>هنگامی که خلیفه سؤالاتش به پایان رسید از خداوند برای او پاداشی نیک طلبید و از وی تشکر نمود . خطاب به فرزندانش فرمود :برخیزید ؛ وسپس جهت سعی روانه صفا شدند , در حالیکه آنها مشغول سعی بیبن صفا ومروه بودند آن دو جوان شنیدند که جارچیان خلیفه بانگ برمی آورند : هیچ کس حق فتوا دادن برای مردم در این مقام مقدس را ندارد مگر عطاء بن ابی رباح واگر وی نبود عبدالله بن ابی نجیح.</p>
<p>یکی از دو جوان رو به پدرش نموده وگفت : چگونه جارچیان خلیفه بانگ برمی آورند که مردم از هیچ کس فتوا نطلبند مگر عطاء بن ابی رباح و همراهش در حالیکه ما به خدمت آن مردی آمدیم که هیچ اهتمامی به خلیفه نداد و حق او را در تعظیم کردن بجای نیاورد. سلیمان خطاب به فرزندش فرمود: ای فرزندم ؛ ان شخصی که مرا در مقابلش فروتن وخوار دیدی همان عطاءبن ابی رباح است ، مفتی مسجدالحرام که این منصب را از عبدالله بن عباس به ارث برده است .</p>
<p>سپس خلیفه به فرزندانش فرمود: ای فرزندانم از در کسب دانش در آیید زیرا بوسیله کسب دانش انسان فرومایه گرانمایه می شود و انسان غافل به هوش می آید و بردگان به درجه پادشاهان می رسند.</p>
<p>سخنان سلیمان بن عبدالملک به فرزندانش پیرامون علم اغراق آمیز نبود ، زیرا عطاء بن ابی رباح در کودکی برده ای بود در خدمت یکی از زنان مکه ؛ اما پروردگار وی را مورد لطف و رحمت خویش قرار داد تا از سنین کودکی در مسیر علم ودانش گام نهد .</p>
<p>او وقت خویش را به سه دسته تقسیم نموده بود : قسمتی را برای خدمت به بانویش که به بهترین وجه به او خدمت کند وحقوق وی را بجای بیاورد ، وقسمتی را برای پروردگارش قرار داده بود که در آن وقت به بهترین وجه عبادت کند وزلالترین و خالصترین عبادتها را به درگاه تقدیم کند، و قسمتی دیگر را برای طلب علم قرار داده بود که در این وقت روی به بازماندگان یاران پیامبر می آورد تا از چشمه زلال و جوشان آنها بهره ای کسب نماید ، ولهذا در محضر ابوهریره ، عبدالله بن عمر ، عبدالله بن عباس ، عبدالله بن زبیر و تنی چند دیگر از یاران رسول خدا دانش آموخت.</p>
<p>هنگامی که بانوی مکی مشاهده کرد که غلامش خودش را وقف خدا و زندگی اش را وقف کسب دانش نموده است از حق خود گذشت و در جهت تقرب بسوی پروردگار او را در راه خدا آزاد نمود به امید اینکه خداوند بوسیله این برده به اسلام ومسلمین سودی برساند.</p>
<p>از آنروز به بعد عطاء بن ابی رباح بیت الله الحرام را منزلگاه خویش قرار داده بود که در آن پناه می گرفت ونیز مدرسه ای که در آن دانش می آموخت و همچنین نمازخانه ای که بوسیله تقوی وبندگی خود را به پروردگار نزدیک می نمود ؛ تا جایی که مورخین می گویند : خوابگاه عطاء بمدت بیست سال مسجدالحرام بود.</p>
<p>تابعی بزرگوار عطاء بن ابی رباح به جایگاهی از علم ودانش رسید که در تصور نمی گنجید و به درجه ای از علم ودانش رسید که اندک کسانی از معاصرینش بدان دست یافتند؛ روایت شده است عبدالله بن عمر رضی الله عنهما جهت ادای مناسک عمره به مکه آمد ؛ مردم همه بسوی وی روی آوردند تا سؤالات خویش را از او بپرسند و از وی طلب فتوا کنند اما عبدالله بن عمر فرمود : آیا سؤالات خود را انباشته کرده اید تا از من بپرسید در حالیکه عطاء بن ابی رباح در میان شما قرار دارد.</p>
<p>عطاء با داشتن دو خصلت بدین مزلت و جایگاه رسید اول : اینکه او توانسته بود بر نفس خویش مسلط شود و هیچ مجالی را برای خوشگذرانی های بیهوده باقی نگذاشته بود؛ دوم: اینکه وی بر وقت خویش مسلط بود و آنرا در سخنان ونیز کارهای بیهوده صرف نمی کرد.{ محمد بن سوقه ( یکی از علمای کوفه ) روزی خطاب به جماعتی که به دیدارش آمده بودند فرمود: آیا شما را پندی ندهم که نفعتان بخشد چنانچه مرا نفع رسانید؟ گفتند: آری،</p>
<p>وی گفت : روزی عطاء بن أبی رباح مرا چنین نصیحت فرمود: ای فرزند برادرم کسانی که قبل از ما می زیستند ( صحابه ) سخنان بیهوده را بد می پنداشتند ، عرض کردم کدامین سخن بیهوده است ؟ فرمود: هر سخنی جز قرائت وفهم کتاب خدا و روایت وفهم کلام رسول خدا صلی الله علیه وسلم و امر به معروف ونهی از منکر وعلمی که در راستای تقرب به پروردگار باشد و یا بیان وحاجتی که چاره ای جز بیان آن نیست جزو سخنان بیهوده محسوب می شود.</p>
<p>سپس از من چهره برگرداند وفرمود: آیا این گفته پروردگار را انکار می کنید که:</p>
<p><strong><span style="color: #008000;">(وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ (10) كِرَامًا كَاتِبِينَ (11) ) الانفطار &#8211; (و قطعا بر شما نگهباناني‌ گماشته‌ شده‌اند* که نويسندگاني‌ گرامي‌قدرند ) </span></strong></p>
<p>و همراه شما دو فرشته است <span style="color: #008000;"><strong>(عَنِ الْيَمِينِ وَعَنِ الشِّمَالِ قَعِيدٌ (17) مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ (18) ) ق- ( { دو فرشته } كه‌ از راست‌ و چپ‌ او نشسته‌اند *هيچ‌ سخني‌ را به‌ زبان‌ در نمي‌آورد مگر اين‌كه‌ نزد او نگهبان‌ حاضر و ناظري‌ است‌)</strong></span></p>
<p>سپس فرمود آیا یکی از شما شرم ندارد که کارنامه روزانه اش در حالی بر وی هویدا گردد که در آن جز کارهایی که او را نه در دنیا و نه در آخرت سود بخشیده نیابد.</p>
<p>پروردگار بوسیله علم ودانش عطاء بسیاری از انسانها را سود رسانید از جمله متخصصان علم ودانش وهمچنین صنعتگران و پیشه وران ؛ امام ابوحنیفه رحمه الله پیراموت خودش چنین می گوید: در مورد پنج مسأله از مسائل حج به خطا رفتم و پیرایشگری آن مسائل را به آموزاند, روزی برای اینکه از احرام خارج شوم جهت تراشیدن موهای سرم خدمت پیرایشگری رفتم به محض رسیدن به نزد او سلامی عرض نموده سپس گفتم: چقدر می ستانی تا موهای سرم رابتراشی ؟ پیرایشگر گفت: خداوند تو را هدایت کند در عبادت کسی شرط نمی کند ، بنشین هر چقدر می خواهی عطا کن.</p>
<p>از سخنانش شرمنده شدم سپس در حالی نشستم که منحرف از قبله بودم وی به من اشاره نمود تا چهره خود را بسوی قبله برگردانم پس از این سخن به شرمندگی ام افزوده شد وچهره را بسوی قبله گرداندم پس از آن سر خود را از طرف چپ تقدیم کردم تا بتراشد پیرایشگر فرمود: سمت راست سرت را نزدیک بیاور و من نیز چنین کردم .</p>
<p>پیرایشگر مشغول تراشیدن بود ومن ساکت نشسته بودم و به وی می نگریستم که ناگهان گفت : چرا ساکتی؟ تکبیر بگو ومن شروع کردم به تکبیر گفتن تا وقتی که می خواستم از آن محل خارج شوم ، وی فرمود: کجا می روی؟ عرض کردم قصد بازگشت بسوی قافله را دارم ؛ گفت : دو رکعت نماز بخوان سپس به هر مکانی که دلت می خواهد برو ؛ با خود گفتم این سخنان ، کلام یک پیرایشگر نیست بلکه سخنان اهل علم است لهذا خطاب به وی گفتم : مسائلی که برای من عرض نمودی را از کجا آموخته ای؟ پیرایشگر فرمود: خداوند تو را راهنمایی کند همانا من عطاء بن ابی رباح را دیدم که این کارها را انجام می داد و من از وی آموختم ومردم را نیز بدان راهنمایی می کنم .</p>
<p>دنیا بسوی عطاء بن ابی رباح روی آورد اما وی از آن رویگردان بود و در تمام عمرش پیراهنی بر تن می تنمود که قیمتش از پنج درهم تجاوز نمی کرد . خلفا او را به همسخنی و هممجلسی خویش فرا می خواندند اما وی دعوتشان را اجابت نمی نمود از ترس اینکه مبادا در مقابل دنیا دینش به خطر بیفتد ؛ اما با این وجود هرگاه احساس می کرد حضورش در نزد خلفا فائده ای برای اسلام و مسلمین دارد در نزدشان حاضر می شد . از جمله این موارد داستانی است که عثمان بن عطاء خراسانی چنین نقل می کند:</p>
<p>همراه با پدرم به قصد دیدار با خلیفه مسلمین هشام بن عبدالملک روانه شام شدیم ، قبل از اینکه به دمشق برسیم پیرمردم را مشاهده نمودیم که سوار بر الاغ سیاهی بود و پیراهنی زمخت وکهنه بر تن نموده بود و نیز عبایی کهنه پوشیده بود وپارچه ای زمخت وخشن بر روی سر خود قرار داده بود و همچنین نعلین چوبین پوشیده بود ؛به محض دیدن او شروع کردم به خندیدین و خطاب به پدرم گفتم این مرد کیست؟ پدرم فرمود: ساکت باش ؛این مرد سرور فقهای حجاز عطاء بن ابی رباح می باشد .</p>
<p>هنگامی که وی به پدرم نزدیک شد پدرم از مرکب خویش فرود آمد و او نیز چنین کرد و پس از اینکه به هم رسیدند یکدیگر را در آغوش گرفته و جویای احوال هم شدند ، سپس هر کدام سوار بر مرکب خویش گشته و راه دمشق را در پیش گرفتند تا اینکه به درب قصر هشام بن عبدالملک رسیدند .</p>
<p>پس از ورود به قصر اندکی استراحت نموده وسپس به آنها اجازه ورود بر خلیفه داده شد ؛ هنگامی که پدرم از قصر خارج شد از وی خواستم آنچه را برایشان در قصر گذشته است برایم بازگو کند و پدرم جریان را اینگونه بازگو نمود: هنگامی که هشام باخبر شد عطاء بن ابی رباح منتظر اوست بسرعت اجازه ورود او را صادر کرد و بخدا سوگند من اجازه ورود بر خلیفه را نیافتم مگر بسبب همراهی وی ، هنگامی که هشام عطاء را دید گفت: خوش آمدی , اینجا!!!اینجا!!!!</p>
<p>تا اینکه در کنار خودش بر تخت نشاند و زانوان خویش را به زانوان وی چسباند و در آن مکان اشراف وبزرگانی بودند که به ناچار ساکت شدند ؛ سپس هشام رو به عطاء کرد و گفت : ای ابامحمد چه خواسته ای از من داری؟ عطاء فرمود: ای امیرالمومنین اهل حرمین ( مردم مکه ومدینه ) همسایگان رسول خدا صلی الله علیه وسلم می باشند رزق وعطاهایشان را به آنها عنایت کن ؛ هشام گفت : آری سپس دستور داد : ای غلام نیازهای غذایی اهل مکه ومدینه را بمدت یک سال یادداشت کن سپس بسوی آنها بفرست.</p>
<p>سپس هشام گفت : ای ابامحمد آیا خواسته دیگری داری؟ عطاء فرمود: آری ای امیرالمؤمنین ؛ همانا اهل حجاز واهل نجد فرمانروایان اسلامند اضافات صدقات پرداختی آنها را برایشان مسترد نمایید؛ هشام گفت : آری سپس دستور داد: ای غلام بنویس که اضافات صدقاتشان باز پس فرستاده شود .</p>
<p>پس از آن هشام گفت : آیا خواسته دیگری داری ای ابامحمد؟ عطاء فرمود : آری ای امیر المؤمنین ؛ همانا کسانی که در مرزها قرار دارند در مقابل دشمنان پایداری می کنند و چنانچه دشمنان قصد سوئی به مسلمین داشته باشند آنها را از پای در می آورند پس نیازهای آنها را برطرف کن که اگر آنها از بین رفتند مرزها نابود می شوند , هشام گفت : آری ، سپس دستور داد : ای غلام بنویس که خواسته هایشان بسویشان برده شود .</p>
<p>سپس هشام گفت : آیا خواسته دیگری داری ای ابامحمد: عطاء فرمود : آری ای امیرالمؤمنین، اهل ذمه ( یهود ونصاری) قادر به پرداخت جزیه ای که تعیین شده نیستند و آنچه را که از آنها می ستانید کمکی است برای ایستادگی در مقابل دشمنان، هشام دستور داد: ای غلام بنویس اهل کتاب به هر اندازه ای که می توانند جزیه پرداخت نمایند.</p>
<p>پس از آن هشام گفت: آیا خواسته دیگری داری ای ابا محمد؟ عطاء فرمود: آری ؛ ای امیرالمؤمنین تقوای خدا را رعایت کن و بدان که تنها آفریده شده ای و به تنهایی از دنیا می روی و به تنهایی از قبر بر می خیزی و به تنهایی مورد بازخواست قرار می گیری و بخدا سوگند که از اطرافیانت هیچ کسی در کنارت نخواهد بود، هشام بن عبدالملک پس از شنیدن این سخنان در حالیکه بشدت می گریست بر زانوانش بر زمین افتاد .</p>
<p>سپس عطاء از مجلس برخاست و من نیز همراه او برخاستم هنگامی که به درب قصر رسیدیم مردی درحالیکه کیسه ای در دست داشت بسوی عطاء آمد و پس از اینکه به وی رسید گفت: امیرالمؤمنین دستور داده تا این کیسه زر را خدمت شما تقدیم کنم ،</p>
<p>عطاء فرمود : این کیسه را از من دور کنید و این آیه را بر زبان جاری ساخت که :</p>
<p><span style="color: #008000;"><strong>(وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ) الشعراء- 109 ( و من هیچ پاداشی از شما نمی طلبم ونیست پاداش من مگر بر پروردگار جهانیان ) ، وبخدا سوگند عطاء بر خلیفه داخل شد و از نزد او خارج شد بدون اینکه قطره ای آب بنوشد. )</strong></span></p>
<p>عطاء بن ابی رباح صدسال عمر نمود ، سالهایی که آنها را با علم وعمل پر نمود ،سالهایی مالامال از نیکی وتقوا . وزندگی خویش را با پرهیزگاری و دوری جستن از آنچه نزد مردم است و دل بستن به آنچه نزد خداست گذراند ؛ هنگامی که مرگ بسراغش آمد از سنگینی دنیا سبک بود و مالامال از توشه آخرت.</p>
<p>وبالاتر از آن&#8230;</p>
<p>هفتاد حج، که در این میان هفتاد سال در صحرای عرفات ایستاد و از پروردگار رضایتش وبهشت را طلبید و به درگاه او از آتش دوزخ و خشمش پناه می برد. رحمه الله.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/1289/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند داستان کوتاه از سیره ی سلف صالح</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/902</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/902#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Dec 2008 08:18:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تابعین]]></category>
		<category><![CDATA[صحابه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=902</guid>
		<description><![CDATA[محمد بن عبدالرحمن العریفی / ترجمه: ابوعامر خلیفه ی حکیم عمربن عبدالعزیز به حکمت و آسانگیری مشهور بود. روزی یکی از فرزندانش که گمان می برد پدرش در برخورد با مردم و انحرافات جامعه آسان می گیرد، بر وی وارد شد و گفت: پدرم! چرا در برخی مسائل سهل انگاری می کنی؟ به خداوند سوگند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><span class="title"><span id="lblAuthor"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-1985" title="dastanha-salaf" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/12/dastanha-salaf-80x84.jpg" alt="dastanha-salaf" width="80" height="84" />محمد بن عبدالرحمن العریفی / ترجمه: ابوعامر</span></span></strong></h4>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>خلیفه ی حکیم</strong></span></h4>
<p>عمربن عبدالعزیز به حکمت و آسانگیری مشهور بود. روزی یکی از فرزندانش که گمان می برد پدرش در برخورد با مردم و انحرافات جامعه آسان می گیرد، بر وی وارد شد و گفت: پدرم! چرا در برخی مسائل سهل انگاری می کنی؟ به خداوند سوگند که اگر من به جای تو بودم در راه حق از هیچ کس نمی ترسیدم!<span id="more-902"></span></p>
<p>عمربن عبدالعزیز (رحمه الله) روی به فرزندش کرد و گفت: پسرم خداوند در قرآن خمر را دو بار مورد نکوهش قرار داد و در بار سوم تحریم کرد. و من می ترسم که مردم را یک باره بر روش صحیح مجبور کنم و این باعث شود از حق روی گردانند و دچار فتنه شوند.</p>
<p>فرزند با شنیدن این سخنان از نیکویی سیاست و تدبیر پدرش مطمئن شد و دانست این برخورد وی نه از روی ضعف بلکه بر اثر درک درست وی از دین است.</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>تواضع عمر</strong></span></h4>
<p>عمر (رضی الله عنه) روزی بر منبر بالا رفت و مردم را به عدم زیاده روی در مهریه فراخواند زیرا پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و اصحابش در مهریه بیش از 400 درهم پرداخت نکرده اند. بر این اساس وی مردم را دستور داد بیش از این مهریه ندهند و نگیرند.</p>
<p>پس از آنکه وی از منبر پایین آمد زنی از قریش وی را مورد خطاب قرار داد که آیا تو دستور داده ای مهریه ی زنان از 400 درهم بیشتر نباشد؟ وی گفت: بله. آن زن گفت: آیا سخن خداوند متعال را نشنیده ای که می فرماید: {وآتیتم إحداهن قنطارا} (و اگر به زنی یک قنطار مهریه دادید)؟ (قنطار یعنی مال بسیار زیاد)</p>
<p>عمر ناگهان با شنیدن این گفت: «خدایا مغفرت تو را می طلبم. همه ی مردم از عمر داناترند». سپس بر منبر بالا رفت و گفت: «ای مردم من شما را از زیاده روی در مهریه نهی کرده بودم. اکنون هر که می خواهد هرچه از مال خود را بدهد، بدهد»</p>
<p>این داستان نشانه ی تواضع عمر بن الخطاب است. وی با وجود آنکه از بزرگان علمای صحابه بود هرگز از قبول کردن سخن دیگران کوتاهی نمی کرد و بارها از کسانی که از نظر علم و تقوا از وی پایینتر بودند نصیحت و مشورت قبول می کرد. خداوند از وی خشنود باد.</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>داستان عبدالله بن مبارک</strong></span></h4>
<p>عبدالله ابن مبارک از عابدان مجتهد و عالم به قرآن و سنت بود که در مجلس علم وی بسیاری از مردم حضور می یافتند تا از علم وی بهره گیرند. روزی وی با مردی در راه می رفت&#8230; ناگهان آن مرد عطسه کرد ولی فراموش کرد که الحمدلله بگوید (سنت است که شخصی عطسه کننده بگوید: الحمد لله و شخص مقابل در جواب وی بگوید: یرحمک الله. و باز شخص عطسه زننده بگوید: یهدیکم الله ویصلح بالکم)</p>
<p>عبدالله ابن مبارک خواست وی را متوجه سنت بودن گفتن الحمدلله بکند و برای همین به وی نگاهی معنی دار انداخت. اما آن فرد متوجه نشد. اینجا عبدالله ابن مبارک برای آنکه باعث ناراحتی وی نشود از آن مرد پرسید: پس از عطسه شخص چه می گوید؟ آن شخص گفت: الحمدلله. امام ابن مبارک در پاسخ وی گفت: یرحمک الله!</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>عمربن الخطاب و طاعون</strong></span></h4>
<p>امیرالمومنین عمربن الخطاب (رضی الله عنه) به همراه جمعی از اصحاب به سوی شام به راه افتادند. در مسیر به آنها خبر رسید که طاعون در شام منتشر شده و بسیاری از مردم جان باخته اند.</p>
<p>عمر (رضی الله عنه) تصمیم به بازگشت گرفت و دستور داد همه ی آنانی که همراهش هستند نیز برگردند و آنان را از ورود به شام بازداشت. صحابی بزرگوار ابوعبیده بن الجراح به وی گفت: ای امیرالمومنین آیا از تقدیر الهی فرار کنیم؟</p>
<p>عمربن الخطاب رو به ابوعبیده کرد و گفت: اگر کس دیگری غیر از تو چنین سوالی کرده بود عجیب نبود ای ابوعبیده! سپس گفت: بله! از تقدیر خداوند به تقدیر خداوند فرار می کنیم؛ به من بگو اگر با شترانت به یک دشت برسی که یک سمت آن سرسبز باشد و سمت دیگر آن خشک و لم یزرع؛ آیا این طور نیست که اگر شترانت را در بخش سرسبز آن بچرانی این کار را با تقدیر خداوند انجام داده ای و اگر آنان را در بخش لم یزرع بچرانی نیز این کار را بر حسب تقدیر الهی انجام داده ای؟</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>خلیفه و قاضی</strong></span></h4>
<p>یکی از خلفا از کارکنانش خواست تا فقیه بزرگوار «ایاس بن معاویه» را به حضور وی بیاورند. وقتی ایاس به حضور خلیفه رسید خلیفه به وی گفت: من از تو می خواهم که منصب قضاوت را بر عهده بگیری. اما آن فقیه درخواست خلیفه را رد کرد و گفت: «من برای این منصب مناسب نیستم».</p>
<p>این جواب برای خلیفه غافلگیرکننده و غیر منتظره بود و برای همین با خشم رو به وی کرد و گفت: تو دروغ می گویی! ایاس نیز فورا پاسخ داد: پس بنابراین خود شما حکم نمودید که من برای این منصب مناسب نیستم!</p>
<p>خلیفه از وی پرسید: چگونه؟ ایاس گفت: زیرا اگر من بر اساس سخن شما دروغگو باشم برای قضاوت مناسب نخواهم بود و اگر راستگو باشم نیز خودم به عدم صلاحیتم اعتراف کرده ام!</p>
<p><span style="color: #888888;">منبع: سایت <a href="http://www.islamway.com">طریق الإسلام</a> / ترجمه: ابوعامر</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/902/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ربیعة الرأی</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/403</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/403#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 03:56:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[تابعین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=403</guid>
		<description><![CDATA[عبدالرحمن رافتا پاشا / ترجمه: شیخ علی جلالی در سال 51 هجري كه گردانهاي لشكر اسلام،براي آزادي بشريّت از بندگي انسانهاي غرب و شرق را در مي‌نورزيدند،امير خراسان و فاتح سيستان،صحابي بزرگوار حضرت ربيع بن زياد حارثي نيز در رأس لشكري به قصد عبور از رود سيمون و فتح سرزمين‌هاي ماوراء النهر حركت كرد. غلامش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/mosque-18.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-2227" title="mosque-18" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/mosque-18-80x57.jpg" alt="mosque-18" width="80" height="57" /></a>عبدالرحمن رافتا پاشا / ترجمه: شیخ علی جلالی</strong></h4>
<p>در سال 51 هجري كه گردانهاي لشكر  اسلام،براي آزادي بشريّت از بندگي انسانهاي غرب و شرق را در مي‌نورزيدند،امير  خراسان و فاتح سيستان،صحابي بزرگوار حضرت ربيع بن زياد حارثي نيز در رأس لشكري به  قصد عبور از رود سيمون و فتح سرزمين‌هاي ماوراء النهر حركت كرد. غلامش به‌نام فرّوخ  نيز در اين سفر با او همراه بوده، نبرد آغاز شد. شجاعت و دلاوري فرّوخ در نبرد با  كفّار، او را بيش از پيش به نزد امير محبوب و بزرگوار گرداند.<span id="more-403"></span></p>
<p>بالاخره بعد  از نبرد سنگين با دشمن، لشكر از رودخانه عبوركرد، به محض گذشتن از رودخانه امير و  لشكر، همگي وضوء گرفتند و به شكرانة اين فتح بزرگ دو ركعت نماز خواندند.</p>
<p>سپس امير خواست كه از فرّوخ به خاطر رشادت‌ها و شجاعت‌هايش در اين نبرد،  تقدير به عمل آورد در نتيجه او را آزاد كرد و سهم‌غنيمت و هداياي بسيار ديگري نيز  به او داد.</p>
<p>طولي نكشيد كه امير دارفاني را وداع گفت و فرّوخ بسوي مدينة  منوره باز گشت.</p>
<p>در آن زمان از عمر فرّوخ سي سال مي‌گذشت. تصميم گرفت كه  خانه‌اي بخرد وازدواج كند، همانطور هم شد. خانة مناسبي خريد و با زني عاقل، فاضل و  متديّن كه تقريباً با او همسن‌وسال بود ازدواج كرد. زندگي در آن خانه و در كنار  همسر مهربانش براي او لذّت‌بخش بود، امّا نتوانست او را از رفتن به جهاد باز دارد.</p>
<p>باشنيدن اخبار پيروزي مجاهدين ميل و شوق او به جهاد بيشتر مي‌شد. در يكي از  روزها خطيب مسجد نبوي با اعلان خبر پيروزي مجاهدين، مردم را به شركت در جهاد تشويق  كرد. فرّوخ با شنيدن اين سخنان به خانه برگشت و به همسرش گفت: مي‌خواهم به جهاد  بروم.</p>
<p>همسرش گفت: اي ابو عبدالرحمن! مرا با اين جنيني كه درشكم دارم تنها  مي‌گذاري! گفت: شما را به خدا مي‌سپارم، اين سي هزار دينار را بگير و از آن برخودت  و فرزندت خرج كن.</p>
<p>بعد از چند ماه همسرش وضع حمل كرد و پسري را به دنيا آورد  كه او را « ربيعه» ناميد.</p>
<p>از همان زمان كودكي‌، آثار نجابت و تيزهوشي براو  پيدا بود. مادرش او را به معلّمان و مربّيان سپرد تا او را آموزش دهند و تربيت  كنند. طولي نكشيد كه خواندن و نوشتن را آموخت سپس قرآن كريم را از بر نمود و بعد  ازآن به حفظ سنّت نبوي و امثال و اشعار عرب پرداخت و مسائل زيادي از دين آموخت.  روزبه‌روز برعلم و تقواي ربيعه افزوده مي‌شد، مادرش به خاطر پيشرفت او در مسائل  علمي و تربيتي اموال زيادي را نثار معلّمان و مربّيان او مي‌كرد. سالها گذشت و از  پدرش فرّوخ خبري نشد، اقوال مختلفي از او مي‌رسيد، بعضي‌ها مي‌گفتند اسير شده، بعضي  ديگر مي‌گفتند: شهيد شده و عدّه‌اي مي‌گفتند: زنده است و در راه خدا جهاد  مي‌كند.</p>
<p>ربيعه به سن بلوغ رسيد، افراد دلسوز به مادرش مي‌گفتند: ربيعه به  اندازة كافي علم، آموخته او را بفرست تا كار كند و مخارج خانواده را تأمين كند.  امّا مادرش مي‌گفت: از خدا مي‌خواهم كه هرچه به خير او است بـرايش انـتخاب كـند،  ربـيعه عـلم را انتخاب كرده است.</p>
<p>ربيعه با جديّت و تلاش راهي را كه انتخاب  كرده بود مي‌پيمود و مثل تشنه‌اي كه به‌دنبال آب است حلقه‌هاي درس را دنبال  مي‌‌كرد.</p>
<p>او از بقاياي صحابه امثال انس بن مالك (رض) و بزرگان تابعين همچون  سعيدبن المسيب و سلمه بن دينار استفاده برد.</p>
<p>روزها و شبها تلاش مي‌كرد و  وقتي كسي به او مي‌گفت: كمي به خودت رحم كن. در جواب مي‌گفت: « از اساتيدم شنيدم كه  مي‌گفتند: هر گاه همه وجودت را به علم دهي، علم بعضي از خودش را به تو  مي‌دهد».</p>
<p>ديري نپائيد كه شهرت ربيعه به همه جا رسيد، شاگردانش زياد شدند و  قومش او را سرور خود ساختند. زندگي او به خوبي و آرامي مي‌گذشت، نيمي از روز را در  بين اهل خود و نيمي ديگر را در مسجد نبوي در مجالس علم مي‌گذراند. تا آنكه ناگهان  حادثة عجيبي رخ داد. در يكي از شب‌هاي تابستان، سواري شصت ساله وارد مدينه شد و  سوار بر اسب كوچه‌هاي مدينه را به قصد خانة خود ،‌ طي مي‌كرد اما نمي‌دانست كه  خانه‌اش باقي مانده يا خير ! زيرا از آن زمان سي‌سال گذشته بود.</p>
<p>چيزي از  نماز عشاء نگذشته بود و مردم در كوچه‌هاي مدينه رفت و آمد مي‌كردند اما كسي به آن  سوار توجّهي نمي‌كرد تا آنكه ناگهان متوجّه خانة خود شد در را باز ديد از فرط  خوشحالي، قبل از اجازه گرفتن، وارد خانه شد.</p>
<p>صاحب خانه با شنيدن صداي در، از  بالا به داخل حياط خانه خيره شد. ديد كه مردي با در دست داشتن شمشير و نيزه شبانه  وارد خانة او شده است! با خشم به طرف او رفت و گفت: اي دشمن خدا ! از تاريكي شب  استفاده مي‌كني و وارد خانة مردم مي‌شوي ؟! سپس مثل شير به طرف او حمله برد و فرصت  حرف زدن را به او نداد .</p>
<p>دو مرد به هم ديگر پريدند و سر وصدايشان بالا رفت  و همسايگان خانه را احاطه كردند تا همسايه شان را ياري كنند. صاحب خانه گردن آن مرد  را گرفت و گفت: اي دشمن خدا تو را رها نمي‌كنم مگر در نزد حاكم .<br />
مرد گفت: من  دشمن خدا نيستم و گناهي را مرتكب نشده‌ام، خانه خودم هست چون در باز بود داخل شدم.  سپس رو به مردم كرد و گفت: گوش دهيد: اين خانة من است من فرّوخ هستم آيا كسي نيست  كه مرا بشناسد. با شنيدن صدا، مادرِ صاحب خانه از خواب بيدار شد و از پنجره به  بيرون نگاه كرد، ديد كه شوهرش است. تعجب كرد، ناگهان فرياد زد: او را رها كنيد: اي  ربيعه او را رها كن، او پدرت هست.</p>
<p>اي ابو عبدالرّحمن (فرّوخ) مواظب باش او  پسرت هست.</p>
<p>با شنيدن اين سخنان ربيعه دست و سروگردن پدر را بوسيد. مادرش  پائين آمد تا بر شوهرش كه سي سال او را نديده بود و از او قطع اميد كرده بود، سلام  كند. دو همسر شروع به صحبت كردند، امّا يك چيزي ذهن مادر ربيعه را به خود مشغول  كرده بود، به خود مي‌گفت: اگر از من سؤال كند كه آن سي‌هزار دينار كجاست؟ چه كار  كنم؟ آيا اگر به او بگويم كه آن پولها را خرج فرزندمان كرده‌ام قانع مي‌شود؟ آيا  باور مي‌كند كه فرزندمان بسيار اهل انفاق هست و چيزي را باقي نگذارده است؟!</p>
<p>در حالي كه مادر ربيعه دراين افكار بود ناگهان همسرش گفت: اين چهارهزار  دينار را روي آن سي هزار دينار بگذار تا با آن باغ يا چيز ديگري بخريم؟ زن ساكت  ماند، شوهر گفت آن مال كجاست؟ زن جواب داد:مال را در جايي گذاشته‌ام كه بايد  مي‌گذاشتم، إنشاءالله آن را مي‌آورم.</p>
<p>صداي أذان، صحبت آنها را قطع كرد،  فرّوخ برخاست تا وضوء بگيرد، وضوء گرفت و به طرف در رفت و سؤال كرد: ربيعه كجا است؟  گفت: زودتر از تو به مسجد رفت و احتمالاً كه تو به نماز جماعت نرسي.</p>
<p>فرّوخ  به مسجد رفت امام از نماز فارغ شده بود، خودش نماز خواند و سپس رفت و بر رسول‌الله  (صلّي‌الله‌عليه‌وسلّم)سلام كرد سپس به طرف روضة شريفه رفت و در آنجا نماز سنّت  خواند.</p>
<p>وقتي كه خواست به خانه برگردد متوجه مجلسي از مجالس علم شد كه تا به حال  نديده بود. مردم حلقه‌به‌حلقه دور شيخ را احاطه كرده بودند بطوري كه مسجد پر شده  بود و جاي ايشان نبود. پيرمردان وافراد با شخصيت و جواناني قلم به دست آ‌نجا حاضر  بودند كه با توجّه به سخنان او گوش مي‌دادند و يادداشت مي‌كردند.</p>
<p>فرّوخ  بسيار سعي كرد تا صورت شيخ را ببيند امّا موفق نشد. بيان قوي، علم راسخ و حافظة  عجيب شيخ، او را به شگفتي واداشته بود. طولي نكشيد و مجلس شيخ به‌پايان رسيد و مردم  به سوي او هجوم بردند و تا خارج از مسجد او را همراهي كردند.</p>
<p>فرّوخ از  مردي‌كه دركنارش بود پرسيد، اين شيخ كيست؟ مرد با تعجب به اوگفت مگرتو اهل مدينه  نيستي؟ گفت: بله، گفت: آيا در مدينه كسي هست كه شيخ را نشناسد؟ فرّوخ گفت: مرا  معذور بدرا، زيرا سي سال در مدينه نبودم و ديروز برگشته‌ام.</p>
<p>مرد گفت:  اشكالي ندارد، بنشين تا دربارة شيخ براي تو توضيح دهم.</p>
<p>اين شيخ از بزرگان  تابعين و علماي مسلمين و محدّث و فقيه و امام اهل مدينه است.</p>
<p>افرادي چون،  ابو حنيفه، مالك بن انس، سفيان ثوري، اوزاعي، و غيره در مجلس او حاضر مي‌شوند. او  مردي سخاوتمند، متواضع و داراي اخلاق ارزنده است.</p>
<p>فرّوخ گفت: امّا شما اسم  شيخ را به من نگفتي؟</p>
<p>مرد جواب داد: او ربيعه‌الرأي است،</p>
<p>فرّوخ گفت:  ربيعه‌الرأي!!</p>
<p>مرد گفت: بله، ربيعه‌الرأي. اين لقب را علماي مدينه به او  داده‌اند زيرا وقتي حكمي را در كتاب خدا و سنت رسول‌الله ( صلّي الله عليه‌وسلّم)  نيافتند به او مراجعه مي‌كنند و او اجتهاد مي‌كند و ازطريق قياس به‌ آنها جواب  مي‌دهد، جوابي كه نفس و قلب با آن آرام مي‌گيرد و قانع مي‌شود.</p>
<p>فرّوخ گفت:  نام پدر شيخ را نگفتي؟</p>
<p>مرد گفت: او ربيعه‌بن‌فرّوخ ( ابا عبدالرّحمن) است.  بعد از رفتن پدرش به جهاد تولد شده و مادرش سرپرستي تعليم و تربيت او را به عهده  گرفته است و قبل از نماز شنيدم كه پدرش ديشب برگشته است. در آن هنگام اشك از چشمان  فرّوخ سرازير شد، كه مرد علّت آن را نمي‌دانست. شتابان بسوي خانه خود رفت.</p>
<p>همسرش او را با چشماني پر از اشك ديد. گفت: اي پدر ربيعه، چه شده؟! گفت:  خير است، فرزندمان را درمقامي از علم و شرف ديدم كه قبل از او كسي را به اين وصف  نديده بودم.</p>
<p>مادر ربيعه فرصت را غنيمت شمرد و گفت: حالا كدام يك براي تو  بهتر است، سي‌هزار ديناريا اين مقام والاي فرزندت؟</p>
<p>گفت: قسم به خدا كه اين  مقام فرزندم از همة اموال دنيا براي من دوست داشتني‌تر است.</p>
<p>مادر ربيعه  گفت: من همة اموال را در جهت تعليم و تربيت فرزندمان خرج كردم آيا راضي هستي؟</p>
<p>گفت: بله، خداوند از طرف من و ربيعه و تمامي مسلمانان تو را جزاي خير دهد .</p>
<p><span style="color:#888888;">برگرفته از: صور من حیاه التابعین &#8211; دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا<br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/403/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تابعی بزرگوار سالم بن عبدالله بن عمر رحمه الله</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/401</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/401#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 03:49:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[تابعین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=401</guid>
		<description><![CDATA[دكتر عبدالرحمن رأفت پاشا / ترجمه: عادل حیدری امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب دارای فرزندان زیادی بود که از میان تمام فرزندانش عبدالله از همه بیشتر به وی شبیه بود و خود عبدالله نیز دارای فرزندان زیادی بود که از بین تمام فرزندانش سالم از همه بیشتر به وی شباهت داشت . سالم بن عبدالله در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/salem.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-2218" title="salem" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/salem.jpg" alt="salem" width="80" height="97" /></a>دكتر عبدالرحمن رأفت  پاشا / ترجمه: عادل حیدری<br />
</strong></h4>
<p>امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب دارای فرزندان  زیادی بود که از میان تمام فرزندانش عبدالله از همه بیشتر به وی  شبیه بود و خود عبدالله نیز دارای فرزندان زیادی بود که از بین تمام فرزندانش سالم از همه بیشتر به وی  شباهت داشت .</p>
<p>سالم بن عبدالله در سایه سار مدینه  منوره می زیست این شهر مبارک درآن زمان پوشیده از ناز و نعمت و ثروت بود زیرا خلفای  بنی امیه اسباب راحتی وغنای مردم مدینه را به اندازه ای فراهم می کردند که در تصور  نمی گنجید ولیکن سالم بن عبدالله بسان دیگران روی به  دنیا نیاورد وبا کالای زودگذر دنیا خوش نگذارند، بلکه شیوه زهد و دوری از آنچه  دیگران بدان دل می بستند را در پیش گرفت و بجای آن تصمیم گرفت در راه رضایت و  خشنودی پروردگار و سعادت اخروی گام بردارد. بارها و بارها خلفای بنی امیه خواستند  تا او را از لحاظ مالی تأمین کنند و اسباب رفاه دنیوی او را فراهم آورند اما سالم از اموال آنان گریزان  بود . و دنیا را کوچک و پست می شمرد .<span id="more-401"></span></p>
<p>در یکی از سالها خلیفه مسلمین سلیمان بن عبدالملک به قصد انجام  مناسک حج روانه بیت الله الحرام شد، هنگامی که طواف قدوم را انجام می داد سالم بن عبدالله بن عمر را در گوشه ای از مسجد  یافت که در حال مناجات و راز و نیاز با خداوند است و اشک دیدگانش بسان دریایی جاری  است خلیفه مسلمین پس از اتمام طواف قدوم دو رکعت سنت طواف را بجای آورد سپس به نزد  سالم بن عبدالله شتافت. مردم راه را  برای او گشودند تا اینکه خود را به سالم رساند و کنار او نشست در  حالی که زانوان خود را به زانوان سالم چسبانده بود. اما سالم توجهی به خلیفه نکرد  زیرا غرق در عبادت بود خلیفه نیز با نگاه های خود او را می پائید و منتظر فرصتی بود  تا باب سخن با وی را بگشاید.</p>
<p>هنگامی که این فرصت را یافت رو به او کرد و گفت:  السلام علیک یا اباعمرو و رحمة الله و برکاته سالم در جواب گفت : علیکم  السلام و رحمة الله و  برکاته سپس خلیفه گفت: ای ابا عمرو اگر حاجت و نیازی داری بگو تا آن را برآورده  سازم اما سالم پاسخش را  نداد، خلیفه به تصور این که سالم صدایش را نشنیده است بار  دیگر سؤال خود را تکرار نمود اما سالم در پاسخش چنین فرمود:  به خدا قسم من خجالت می کشم از اینکه در خانه خدا باشم و از کسی غیر از او چیزی را  بطلبم .</p>
<p>خلیفه مسلمین پس از شنیدن این سخن از شرمندگی سر خویش را پائین افکند و  چیزی نگفت ولیکن همچنان کنار سالم نشسته بود. هنگامی که  نماز به پایان رسید سالم از جایش برخاست تا به کاروان بپیوندد که جمعیت انبوهی از مردم به وی ملحق شدند یکی  ازوی درمورد حدیث می پرسید و دیگری از امور دین سؤالی مطرح می کرد و سومی از او می  خواست او را درمورد مسائل دنیوی نصیحت کند و چهارمی از وی طلب دعا مینمود. و از  کسانی که خود را به وی رساندند خلیفه مسلمین سلیمان بن عبدالملک بود هنگامی که  مردم متوجه او شدند راه را بر وی گشودند تا اینکه خلیفه به نزد سالم آمد و کنار او ایستاد و  در حالی که کتفش را به کتف او چسبانده بود آهسته در گوش وی گفت: اکنون در خارج از  مسجد هستیم اگر خواسته ای داری بگو تا برآورده سازم سالم بن عبدالله در جواب گفت: خواسته  های دنیوی یا خواسته های اخروی؟</p>
<p>خلیفه در جواب سئوال او گفت: خواسته های دنیوی. سالم نیز چنین پاسخش داد  همانا من خواسته های دنیوی را از کسی که مالک آن است نمی طلبم پس چگونه آنها را از  کسی بطلبم که مالک آن نیست! بار دیگر خلیفه خجالت زده و شرمنده شد و سپس با سالم بن عبدالله خداحافظی کرد، در  حالی که زیر لب این جملات را تکرار می کرد : ای آل خطاب هیچ خانواده ای در زهد و  تقوا مانند شما یافت نمی شود و بی نیاز تر از شما به دنیا راه نمی توان یافت ،  خداوند در خانواده شما برکت قرار دهد.</p>
<p>در سالهای قبل از آن هنگامی که ولید بن عبدالملک خلیفه مسلمین  مناسک حج را انجام می داد به هنگامی که مردم صحرای عرفات را ترک می گفتند سالم بن عبدالله را در حالی که لباس  احرام پوشیده بود ملاقات کرد و خدمت او عرض سلامی نمود سپس نگاهی به جسد قوی و  نیرومند سالم انداخت و گفت  : ای ابا عمرو همانا جسم نیکو و تنومندی داری بگو غذایت چیست؟</p>
<p>سالم در جواب فرمود نان و  روغن و گاهی اوقات اگر گوشتی بیابم از آن می خورم خلیفه با تعجب پرسید : نان و  روغن!! سالم پاسخ داد :  آری! خلیفه فرمود آیا اشتهای چنین غذایی را می کنی؟ سالم گفت : هنگامی که اشتهایش  را نداشته باشم آنرا رها می کنم تا وقتی که اشتهایش کنم!</p>
<p>و همچنان که سالم بن عبدالله در دوری گزیدن از  دنیا و زهد و تقوا به پدربزرگش فاروق شباهت داشت در صراحت لهجه و سخن حق گفتن در  تمامی شرایط نیز به وی شباهت داشت. از جمله اینکه روزی سالم بن عبدالله جهت برطرف کردن  نیازهای مسلمین بر حجاج بن یوسف ثقفی وارد شد.</p>
<p>حجاج قدوم وی را گرامی داشت واو را در کنار خود نشاند و در  اکرام سالم از هیچ چیزی  فروگذاری نکرد. دیری نپائیده بود که سربازان گروهی از مردان را با موهایی ژولیده  وبدنهایی خاک آلود درحال که در غل و زنجیر بودند به دربار حجاج آوردند.</p>
<p>حجاج رو  به سالم بن عبدالله کرد و گفت: این اشخاص  متجاوزانی هستند که در زمین فساد روا می دارند و خونهایی را که خداوند حرام دانسته  حلال می پندارند سپس شمشیر خود را به دست سالم داد و اشاره ای به نفر  آنه کرد و گفت: ای سالم این مرد را بکش. سالم شمشیر را بدست گرفته و به طرف مرد مورد اشاره رفت، مردم همگی چشمانشان از حدقه  بیرون آمده بود و منتظر بودند که سالم بن عبدالله چه می کند؟ سالم کنار مرد ایستاد و گفت:  آیا تو مسلمان هستی؟ مرد گفت: آری ولی چرا این سؤال را از من می پرسی؟ دستوری را که  گرفته ای انجام بده سالم گفت: آیا نماز صبح را بجای آورده ای مرد در جواب گفت: مگر می شود مسلمانی نماز صبح  را بجای نیاورد؟</p>
<p>سالم گفت:  از تو پرسیدم آیا نماز صبح امروز را بجای آورده ای؟ مرد گفت خداوند تو را هدایت کند  گفتم آری و از تو خواستم دستور این ظالم طغیانگر را انجام دهی و گرنه مورد خشم او  واقع خواهی شد.</p>
<p>سالم رو به  حجاج کرد و شمشیر را بشدت جلوی او پرت کرد و گفت: این مرد اقرار می کند که مسلمان  است و نماز صبح را بجای آورده است و به من رسیده که پیامبر علیه الصلواة و السلام  فرموده اند: <span style="color: #0000ff;"><strong>«</strong></span><span style="color: #0000ff;"><strong>کسی که نماز صبح را بجای بیاورد در پناه خداوند خواهد بود»</strong></span>.</p>
<p>و من  هرگز کسی را نمی کشم که خداوند به وی پناه داده است. حجاج در حالی که خشم سراپای  وجودش را فراگرفته بود گفت: ما او را بخاطر ترک نماز صبح نمی خواهیم به قتل برسانیم  بلکه علت کار این است که این شخص در شهادت عثمان نقش داشته است. سالم در جواب حجاج گفت: در  میان مردم کسانی هستند که در مورد مطالبه خون عثمان از تو مستحق ترند!</p>
<p>حجاج پس  از شنیدن این سخن ساکت شد و هیچ پاسخی نیافت. سپس یکی از شاهدان ماجرا رهسپار مدینه  منوره شد تا جریان را به عبدالله بن عمر پدر سالم تعریف کند، زمانی که عبدالله بن عمر درخواست حجاج از پسرش را  شنید منتظر نماند قاصد سخن خود را به پایان برساند و بلافاصله پرسید: سالم در مقابل حجاج چه کاری  را انجام داد؟ و قاصد دنباله ماجرا را تعریف کرد. زمانی که عبدالله بن عمر این ماجرا را شنید شادی و  خوشحالی سراپای وجودش را فرا گرفت و فرمود: سالم زیرک و تیز هوش است و  این کار را از روی زیرکی انجام داده است.</p>
<p>هنگامی که امور خلافت به عمر بن عبدالعزیز واگذار شد نامه  ای به سالم بن عبدالله نوشت و چنین فرمود:</p>
<p>&#8220;اما بعد: همانا خداوند مرا با ولایت امر مسلمین مورد آزمایش قرار داده است  بدون اینکه در این زمینه مشورتی با من شود و یا اینکه آنرا بطلبم و از خداوندی که  مرا به این امر مبتلا کرده است می خواهم در این مسیر یاری ام رساند. هنگامی که نامه  من بدست تو رسید نامه های عمربن الخطاب و قضاوت های وی و سیرت و زندگانی وی را برای  من بنویس و بفرست زیرا می خواهم سیرت و منش او را در پیش گیرم و چنانچه خداوند  توفیق عنایت کند منهاج او را در خلافت پیاده کنم&#8221;</p>
<p>سالم در جواب عمربن عبدالعزیز  چنین نوشت: &#8220;اما بعد؛ نامه ای که در آن نوشته بودی خداوند تو را بوسیله خلافت مورد  امتحان قرار داده است بدون اینکه مشورتی با تو شود و یا آنرا بطلبی و اینکه می  خواهی سیرت عمربن الخطاب را در پیش گیری بدستم رسید، اما فراموش نکن که تو در عصری  غیر از عصر عمر زندگی می  کنی و مردان اطراف تو با اطرافیان عمر بن الخطاب تفاوتهای زیادی  دارند ولیکن این را بدان که چنانچه نیت خیر و اراده حق را داشته باشی خداوند تو را  یاری می کند و کارگذارانی به تو می بخشد تا تو را یاری رسانند، واز جایی آنها را می  فرستد که حتی گمانش را هم نمی بری&#8230;</p>
<p>زیرا خداوند به اندازه نیت بنده اش او را یاری  می رساند. اگر نیت خیر داشته باشد خداوند یاری رسان او خواهد بود و اگر کسی در نیتش  کوتاهی باشد به همان اندازه از نصرت الهی در حق وی کاسته خواهد شد. و به هنگامی که  نفست به چیزی میل نمود که در آن ناخشنودی خداوند نهفته است پادشاهان قبل از خود را  به یاد بیاور که چگونه از این دنیا رفتند و از خود بپرس که چگونه از جا کنده شد  چشمانی که بوسیله آن به خوشی ها و لذتها می نگریستند؟ و چگونه پاره شد شکم هایی که  از شهوات سیر نمی شد؟ و چگونه مبدل به لاشه ای گندیده شدند که اگر آنرا در کنار  منزل یکی از ما بیندازند و پستی و بلندی زمین آنرا در خود جای ندهد از بوی تعفن آن  ناله ها سر خواهیم داد و از گندیدگی اش ضرر ها به ما خواهد رسید والسلام علیکم  ورحمة الله وبرکاته&#8221;</p>
<p>و  پس از آن سال سالم بن عمربن الخطاب مدت زمان  زیادی را که پوشیده از زهد و تقوا، و آباد به هدایت شده بود گذراند و در آن از  زیبایی های دنیا چشم پوشید و به دنبال چیزی می گشت که رضایت خداوند درآن نهفته  باشد. غذاهای غلیظ می خورد و لباسهای خشن می پوشید و بهنگام نبرد مسلمین با سپاه  روم به عنوان سرباز در رکاب مجاهدین به مبارزه پرداخت و در راستای بر طرف کردن  نیازهای مسلمین برای آنها از مادر دلسوز تر بود.</p>
<p>هنگامی که در سال 106 هـ .ق  پیک اجل به سراغش آمد سراسر مدینه را غم و اندوه فرا گرفت و خبر فوت وی قلوب مؤمنان  را تکان داد. برچشمها جوی های اشک جاری بود. همه مردم برای تشییع جنازه وی از خانه  ها خارج شدند.</p>
<p>هشام بن عبدالملک خلیفه مسلمین در آن زمان که در آن موقع در مدینه بود برای تشییع پیکر این  تابعی بزرگوار و نماز بز  وی خارج شد. هنگامی که خلیفه جمعیت انبوه مردم را که برای تشییع سالم آمده بودند مشاهده کرد  نوعی حسادت در درونش به وجود آمد و با خود گفت اگر خلیفه مسلمین در این شهر از دنیا  برود چقدر از ایشان در تشییع جنازه او شرکت خواهند کرد سپس هشام بن عبدالملک به ابراهیم ین  هشام مخزومی گفت : از مردم مدینه بخواه چهار هزار نفر را جهت محافظت از بلاد اسلامی  روانه مرزها کنند.</p>
<p>و به همین علت آن سال به سال چهار هزار نفر مشهور شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/401/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

