<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بیداری اسلامی &#187; توبه و بازگشت</title>
	<atom:link href="http://www.bidary.net/riz-mozooe/tawbe-bazgasht/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.bidary.net</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 07:39:59 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>احساس عقب گرد</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/3051</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/3051#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 May 2010 19:43:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>omegaamd</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیداری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[شریعت، آداب و اخلاق اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[توبه و بازگشت]]></category>
		<category><![CDATA[پند و اندرز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=3051</guid>
		<description><![CDATA[دکتر ناصر العمر/ ترجمه: ابوعمر انصاری
الحمد لله رب العالمین، وصلى الله وسلم على إمام الفرقة الناجیة والطائفة المنصورة، نبینا محمد وعلى آله وصحبه ومن تبعهم بإحسان إلى یوم الدین وبعد:
پروردگارا ، ای گرداننده ی قلبها ، قلب هایمان را بر دینت ثابت بگردان ، و ای جهت دهنده ی قلبها ، قلب هایمان را به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-thumbnail wp-image-3052" title="ehsaa aqabgard" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2010/05/ehsaa-aqabgard-100x102.jpg" alt="احساس عقب گرد" width="100" height="102" />دکتر ناصر العمر/ ترجمه: ابوعمر انصاری</h4>
<p>الحمد لله رب العالمین، وصلى الله وسلم على إمام الفرقة الناجیة والطائفة المنصورة، نبینا محمد وعلى آله وصحبه ومن تبعهم بإحسان إلى یوم الدین وبعد:</p>
<p>پروردگارا ، ای گرداننده ی قلبها ، قلب هایمان را بر دینت ثابت بگردان ، و ای جهت دهنده ی قلبها ، قلب هایمان را به سوی فرمانبرداریت جهت ده..</p>
<p>برادارن و خواهران : ابن حِبّان در کتاب صحیحش می گوید: مستحب است که شخص از الله جل وعلا درخواست کند تا قلبش را به سوی فرمانبرداریش سوق دهد ، و در این باره حدیثی از عبدالله بن عمرو بن العاص روایت می کند که گفت: <span id="more-3051"></span>شنیدم رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: <strong>(إن قلوب ابن آدم ملقى بین إصبعین من أصابع الرحمن کقلب واحد یصرفه کیف یشاء) </strong>همانا قلب های بنی آدم همانند یک قلب بین دو انگشت از انگشتان خداوند رحمن قرار دارد ، هرگونه که بخواهد آن را حرکت می دهد.</p>
<p>سپس رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید:  <strong>(اللهم اصرف قلوبنا إلى طاعتک)</strong> پروردگارا قلب های ما را به سوی فرمانبرداریت جهت ده. و این حدیث در صحیح مسلم وجود دارد.</p>
<p>با وجود اینکه  رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم این دعا را زیاد می خواند&#8230; و اصحاب خویش را به آن سفارش می نمود و درحالی که بر صحابه ی خود از این امر بیم داشت ، آیا به جز شخص مغرور و جاهل کسی از این موضوع خود را ایمن می پندارد؟</p>
<p>حتی ابراهیم خلیل، از الله عزوجل طلب پایداری بر توحید می کند و از اینکه دچار شرک پنهان یا آشکار شود به الله پناه می برد : <strong>{وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَاجْنُبْنِی وَبَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنَامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ} [إبراهیم: ۳۵-۳۶].</strong> آن گاه را که ابراهیم ( پس از بنای کعبه ) گفت : پروردگارا ! این شهر ( مکّه نام ) را محلّ امن و امانی گردان ، و مرا و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاهدار .</p>
<p>به الله قسم که بسیاری از انسانهای باهوش و زیرک در هند وسند ، در شرق و غرب وجود دارند که گمراه شده اند؟</p>
<p>هرکس خود را برتر از آنها می داند ، باید از ابراهیم خلیل پیروی کند، و گرنه باید بداند که عاقبتش فریب و گمراهی است.</p>
<p>الله تعالی به بهترین نسل ( نسل صحابه) و کسانی که بعد از آنها می آیند، پس از امر به چنگ زدن به دین می فرماید: <strong>{إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْأِحْسَانِ وَإِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَى وَیَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَالْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ} [النحل:۹۰]</strong></p>
<p>خداوند به دادگری ، و نیکوکاری ، و نیز بخشش به نزدیکان دستور می‌دهد ، و از ارتکاب گناهان بزرگ ( چون شرک و زنا ) ، و انجام کارهای ناشایست ( ناسازگار با فطرت و عقل سلیم ) ، و دست‌درازی و ستمگری نهی می‌کند . خداوند شما را اندرز می‌دهد تا این که پند گیرید.</p>
<p>و پس از این، دستور دوم را در مورد وفای به عهد صادر می نماید: (وأوفوا بعهد الله) و به پیمان الله وفا کنید، و این شامل تمام پیمانهایی می شود که بنده با الله بسته است مانند عبادتها و نذرها و قسم هایی که وفای به آن صحیح است و همچنین شامل پیمانهایی می شود که با دیگران بسته مانند پیمان متعاقدین و همچنین وعده هایی که شخص به دیگران داده  باید در صورت توانایی به تمام اینها وفا کند[ ابن سعدی].  الله عزوجل می فرماید: <strong>{وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ وَلا تَنْقُضُوا الْأَیْمَانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهَا وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً} [النحل: من الآیة۹۱]</strong></p>
<p>به پیمان خدا ( که با همدیگر می‌بندید ) وفا کنید هرگاه که بستید ، و سوگندها را پس از تأکید ( آنها با قَسمِ به نام و ذات خدا ) نشکنید ، در حالی که خدای را آگاه و گواه ( بر معامله و وفای به عهد ) خود گرفته‌اید . بی‌گمان خدا می‌داند آنچه را که می‌کنید.</p>
<p>سپس نهی از عقب گرد به همراه امر به پایداری می آید ، الله سبحانه و تعالی می فرماید: <strong>{وَلا تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکَاثاً تَتَّخِذُونَ أَیْمَانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ&#8230;} [النحل: من الآیة۹۲]</strong></p>
<p>شما ( که با پیمان بستن به نام خدا تعهّدی را می‌پذیرید ، به عهد خود وفا کنید و ) همانند آن زنی نباشید که ( به سبب دیوانگی ، پشمهای ) رشته خود را بعد از تابیدن ، از هم وا می‌کرد . شما نباید سوگندهای خود را ( بشکنید و آن را ) وسیله خیانت و تقلب و فساد قرار دهید .</p>
<p>سپس در ادامه می فرماید: <strong>{وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ وَلَتُسْأَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ} [النحل: ۹۳].</strong></p>
<p>اگر الله می‌خواست شما را ملّت واحدی می‌کرد. لیکن ( بدانید که در هر حال از حیطه قدرت خدا خارج نیستید ، و ) هر که را بخواهد گمراه می‌نماید و هر که را بخواهد هدایت عطاء می‌فرماید ،  ( امّا برابر قوانین و سنن الهی ، لذا این هدایت و اضلال ، هرگز سلب مسؤولیّت از شما نمی‌کند ) و به طور قطع در برابر کارهائی که می‌کنید ( مسؤولید و ) از شما بازخواست می‌شود .</p>
<p>در حالی که این آیات به بهترین نسل گوشزد شده پس شایسته است که ما از نفس خود بترسیم  و هرکس که قرآن می خواند باید عبرت بگیرد و در مورد این آیه تفکر کند: <strong>{إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِنْ قَوْمِ مُوسَى}</strong> [القصص: من الآیة۷۶]..</p>
<p>قارون از قوم موسی بود</p>
<p>تعبیر به  &#8221; کان&#8221; در این سیاق بیانگر این است که این اتفاق ( یعنی گمراهی قارون) بعدها به وجود آمده و او از اول اینگونه نبوده ..</p>
<p>قارون از قوم موسی بود ، از تمام لحاظ ، نسب و دین و زبان و شرف ، او از نسل اسرائیل علیه السلام بود&#8230;</p>
<p>از گوشت و خون آنها ، به زبانشان سخن می گفت. هر نوزادی با فطرت پاک متولد می شود ، قارون نیز از ابتدا طغیانگر و فرعون صفت و متجاوز نبود .. بلکه روایت صحیح از ابن عباس رضی الله عنه و دیگران وارد شده که که قارون پسر عموی موسی بود. پیوسته به دنبال جمع آوری علم بود ، و در همین حال بود که ناگهان بر موسی علیه السلام طغیان نمود&#8230; و اینکه او پسر عموی موسی بوده را تعداد زیادی از علمای گذشته نقل کرده اند و حتی بعضی ها گفته اند که او پسر برادرش بوده و درباره ی صفات او که جای عبرت دارد گفته اند: او جوینده ی علم بوده و همچنین به خاطر خوش صدایی اش در خواندن تورات بر او نام &#8220;نورانی&#8221; گذاشته بودند.</p>
<p>ولی استوار ماندن گرانبهاست و پایدار ماندن کرامتی است که به جز با رحمت الله نمی توان به آن دست یافت</p>
<p><strong>(فبغى علیهم)</strong>.. بر آنان فخر فروشی کرد&#8230;</p>
<p>و این بلای انسانهای متردد و منحرف است، زیرا آنها  به تنازل از اساسیات و گناه و کوتاهی خویش اعتراف نمی کنند و اگر این کار را می کردند کار خیلی آسان تر بود. اگر می گفتند که من اشتباه می کنم و منحرف شده ام ، الله من را هدایت کند همانگونه که دیگر گناهکاران را هدایت نموده است کار آسان تر بود..</p>
<p>ولی بعضی از همین مترددین و منحرفین شروع به اثبات و دفاع از این انحراف خود کرده و تلاش می کنند این فکر و کار اشتباه را حق و مطابق با عقل و حکمت جلوه دهند. سپس شیطان آنها را به نبرد با برادران قدیمی شان که در راه حق ثابت قدم مانده اند می کشاند. و این امر در کسانی که در گذشته دارای فضل و منزلتی بوده اند اما شهوتی پنهان آنها را به انحراف از راه حق و دفاع از منزلتی که داشته اند کشانده ، زیاد دیده می شود و این کار را با زیبا جلوه دادن حال خود و خرده گیری باطل از کسانی که بر راه حق ثابت قدم مانده اند انجام می دهند!</p>
<p>و مقصود این است که استوار ماندن و ثبات امری گرانقدر است، و مستقیم ماندن کرامتی است که الله به کسانی می دهد که در آنها خیر و خوبی ببیند و الله نسبت به محل نزول رحمتش داناتر است، از الله فضل و کرمش را طلب می کنیم.</p>
<p>در این میان وظیفه ی ما این است که مراقب نفس خود بوده و به جای مشغول شدن به حال و روز دیگران و اعمال هلاک شدگان به خود رجوع کنیم. کسی که از نفس خود غافل شد خوف بر هلاکتش می رود، اگر چه خیلی باهوش و زرنگ باشد، و کسی که احساس  نسبت به رخدادهای درون خود را از دست دهد طبیعی است که مریضی او را از پای دربیاورد و آن وقت است که مراقبت از کارهای دیگران که نمی داند الله پایانشان را چه رقم زده است به او هیچ نفعی نمی رساند!</p>
<p>پس به نفس خود رجوع کرده و محاسبه اش کن و خود را در امان مپندار که این صفت انسانهای سالم و نجات یافته &#8211; البته بعد از اخلاص و پیروی از دین- است. منظورم ترس بر نفس و محاسبه آن است.</p>
<p>امام بخاری از ابن أبی ملیکه روایت می کند که گفت: سی نفر از اصحاب رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم را ملاقات نمودم در حالی که تمامی آنها از اینکه نفسشان دچار نفاق شده باشد می ترسیدند. هیچ کدام از آنها نمی گفتند که ایمان ما مانند ایمان جبرئیل و میکائیل است &#8230; و از حسن بصری رحمه الله نقل شده : کسی که از نفس خود بترسد مؤمن است و کسی که خود را در امان بداند ، منافق است.</p>
<p>همچنین روایتی از حسن بصری در صحیح بخاری به صورت معلق ذکر شده  و امام بیهقی آن را در کتاب شعب الإیمان با سند ذکر کرده که معلی بن زیاد گفت: از حسن بصری شنیدم که می گفت: قسم به الله که در روی زمین هیچ مؤمنی باقی نمانده مگر اینکه از راه یافتن نفاق به نفسش می ترسد و به جز منافقان کسی نفس خود را در امان نمی بیند.</p>
<p>الله من و شما را از نفاق و اهل آن حفظ بفرماید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/3051/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرگ در می‌زند&#8230;</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2617</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/2617#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Jan 2010 18:39:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[باغ‌های بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخانه]]></category>
		<category><![CDATA[ایمان به آخرت]]></category>
		<category><![CDATA[توبه و بازگشت]]></category>
		<category><![CDATA[پند و اندرز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2617</guid>
		<description><![CDATA[نویسنده: محمد جمال‌زهی
- آیا شنیده‌ای؟؟؟ آقای &#8230; تصادف کرده &#8230;
- نه!!!
- متأسفانه فوت شده &#8230;
- «إنا لله و إنا إلیه راجعون»
افکار و سؤالات متعددی مرا تکان داد، راستی دوستم هفته قبل، نه، همین دیروز، با من بود، سالم و تندرست و الان کجاست؟
مرگ، عالم بعد از مرگ، سکرات، تهدیدات بعد از مرگ، بشارت‌ها، بهشت، جهنم، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-full wp-image-2621" title="marg-dar-mizanad" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2010/01/marg-dar-mizanad.jpg" alt="marg-dar-mizanad" width="100" height="112" />نویسنده: محمد جمال‌زهی</h4>
<p>- آیا شنیده‌ای؟؟؟ آقای &#8230; تصادف کرده &#8230;</p>
<p>- نه!!!</p>
<p>- متأسفانه فوت شده &#8230;</p>
<p>- «إنا لله و إنا إلیه راجعون»</p>
<p>افکار و سؤالات متعددی مرا تکان داد، راستی دوستم هفته قبل، نه، همین دیروز، با من بود، سالم و تندرست و الان کجاست؟<span id="more-2617"></span></p>
<p>مرگ، عالم بعد از مرگ، سکرات، تهدیدات بعد از مرگ، بشارت‌ها، بهشت، جهنم، پل صراط، میزان، و &#8230;</p>
<p>بعضی‌ها می‌گویند مرگ و سکرات سخت و شدید است و بعضی‌ها می‌گویند نه، مرگ چیزی نیست که از آن بترسیم. و برخی می‌گویند ما از مرگ نمی‌ترسیم ولی از اعمال خود می‌ترسیم و برخی دیگر کاملاً غافلند، گویا هرگز نخواهند مرد [از متن کتاب]</p>
<p><span style="color: #888888;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</span></p>
<p><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2010/01/Marg-Dar-Mizanad.zip">دریافت کتاب به صورت سند Word</a></p>
<p><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2010/01/Marg-Dar-Mizanad.pdf">دریافت کتاب به صورت Pdf</a></p>
<p><span style="color: #888888;">(برای دانلود روی لینک کلیک راست نموده و سپس گزینه ی Save Target As را انتخاب نمایید).</span></p>
<div id="_mcePaste" style="overflow: hidden; position: absolute; left: -10000px; top: 0px; width: 1px; height: 1px;"><!--[if gte mso 9]><xml> <w:WordDocument> <w:View>Normal</w:View> <w:Zoom>0</w:Zoom> <w:PunctuationKerning /> <w:ValidateAgainstSchemas /> <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid> <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent> <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText> <w:Compatibility> <w:BreakWrappedTables /> <w:SnapToGridInCell /> <w:WrapTextWithPunct /> <w:UseAsianBreakRules /> <w:DontGrowAutofit /> </w:Compatibility> <w:BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer4</w:BrowserLevel> </w:WordDocument> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> <w:LatentStyles DefLockedState="false" LatentStyleCount="156"> </w:LatentStyles> </xml><![endif]--><!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:SimSun; 	panose-1:2 1 6 0 3 1 1 1 1 1; 	mso-font-alt:宋体; 	mso-font-charset:134; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:1 135135232 16 0 262144 0;} @font-face 	{font-family:"B Lotus"; 	panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:178; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:24577 -2147483648 8 0 64 0;} @font-face 	{font-family:"B Badr"; 	panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:178; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:24577 -2147483648 8 0 64 0;} @font-face 	{font-family:"Traditional Arabic"; 	panose-1:2 1 0 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:178; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:24577 0 0 0 64 0;} @font-face 	{font-family:"\@SimSun"; 	panose-1:0 0 0 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:134; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:1 135135232 16 0 262144 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:SimSun; 	mso-bidi-font-family:"Traditional Arabic"; 	mso-bidi-language:AR-SA;} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --><!--[if gte mso 10]> <mce:style><!   /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} --> <!--[endif]--></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; text-indent: 14.2pt;"><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Lotus&quot;;" lang="FA">آیا شنیده‌ای؟؟؟ آقای &#8230; تصادف کرده &#8230; . </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; text-indent: 14.2pt;"><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Lotus&quot;;" lang="FA">نه!!! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; text-indent: 14.2pt;"><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Lotus&quot;;" lang="FA">متأسفانه فوت شده &#8230; .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; text-indent: 14.2pt;"><strong><span style="font-size: 16pt; font-family: &quot;B Badr&quot;;" lang="FA">«إنا لله و إنا إلیه راجعون» </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; text-indent: 14.2pt;"><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Lotus&quot;;" lang="FA">افکار و سؤالات متعددی مرا تکان داد، راستی دوستم هفته قبل، نه، همین دیروز، با من بود، سالم و تندرست و الان کجاست؟ </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; text-indent: 14.2pt;"><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Lotus&quot;;" lang="FA">مرگ، عالم بعد از مرگ، سکرات، تهدیدات بعد از مرگ، بشارت‌ها، بهشت، جهنم، پل صراط، میزان، و &#8230; .</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Lotus&quot;;" lang="FA">بعضی‌ها می‌گویند مرگ و سکرات سخت و شدید است و بعضی‌ها می‌گویند نه، مرگ چیزی نیست که از آن بترسیم. و برخی می‌گویند ما از مرگ نمی‌ترسیم ولی از اعمال خود می‌ترسیم و برخی دیگر کاملاً غافلند، گویا هرگز نخواهند مرد</span></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/2617/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در توبه باز است</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2528</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/2528#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 11:40:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[باغ‌های بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[توبه و بازگشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2528</guid>
		<description><![CDATA[گردآوری: ابوخالد محمدی
{یا ایها الذین امنو توبو الی الله توبة نصوحا} [ تحریم ۸]
(ای مومنان به درگاه خدا برگردید وتوبه ای خالصانه کنید)
برادران وخواهران خداوند تبارک وتعالی در بسیاری از آیات ما را به سوی توبه فرامی خواند واین یکی از آیاتی است که خداوند در کلامش ما را به توبه امر کرده است و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4 dir="rtl"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-2529" title="dare-tovbe" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/12/dare-tovbe-100x111.jpg" alt="dare-tovbe" width="100" height="111" />گردآوری: ابوخالد محمدی</h4>
<p dir="rtl"><span style="color: #008080;">{یا ایها الذین امنو توبو الی الله توبة نصوحا}</span> [ تحریم ۸]</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;">(ای مومنان به درگاه خدا برگردید وتوبه ای خالصانه کنید)</span></p>
<p dir="rtl">برادران وخواهران خداوند تبارک وتعالی در بسیاری از آیات ما را به سوی توبه فرامی خواند واین یکی از آیاتی است که خداوند در کلامش ما را به توبه امر کرده است و خداوند تبارک وتعالی در آیه ای دیگر می فرماید:</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #008080;">{و من لم یتب فاولئک هم الظالمون}</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;">(کسانی که به درگاه خدا توبه نکنند از ظالمان وستمکارانند)<span id="more-2528"></span></span></p>
<h4 dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong>توبه چیست؟</strong></span></h4>
<p dir="rtl">توبه همان پشیمانی قلبی، استغفار زبانی، عدم بازگشت توسط اندام</p>
<p dir="rtl">بیائیم با قلب پشیمان شویم (ندامت شدید) و همراه با زبان از خدا طلب مغفرت کنیم (استغفار)</p>
<p dir="rtl">وبا اندام خود نشان دهیم که می توانیم خدا را خوشحال کنیم.</p>
<h4 dir="rtl"><strong><span style="color: #ff0000;">ا</span><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #ff0000;">ی</span>ن سوال پیش می آید اگر ما تمام این موارد را عمل کنیم چه می شود؟</span></strong></h4>
<h4 dir="rtl"><strong><span style="color: #ff0000;">گناهان قبل از توبه چه می شود؟</span></strong></h4>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;">ای پیامبر از سوی من بگو ای بندگانی که بر خود اسراف کرده اید، از رحمت خدا نا امید نشوید. به راستی خداوند همه گناهان را می بخشد. بی گمان اوست آمرزگار مهربان و پیش از آنکه عذاب به شما برسد، آنگاه یاری نیابید به سوی پروردگارتان باز آیید و در برابر او تسلیم شوید. </span>( سوره زمر آیه ۵۳،۶۳)</p>
<p dir="rtl">وهمچنین ابن ماجه رحمه الله روایت میکند.</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;">«التائب من الذنب کمن لا ذنب له»</span> (صحیح الجامع ۳۰۰۸)</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;">«توبه کننده از گناه همانند کسی است که هیچ گناهی ندارد».</span></p>
<p dir="rtl">جواب دوستانی که  ناشی از عدم یقین وایمان وهمچنین بدبینی احساس می کنند که گناهان آنها بیشتر از آن است که خداوند آنها را ببخشد.</p>
<p dir="rtl">خداوند تبارک وتعالی میفرماید:</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #008080;">{ورحمتی وسعت کل شیء}</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;">«رحمت من همه چیز را فرا گرفته»</span></p>
<p dir="rtl">وهمچنین خداوند  تبارک وتعالی  در حدیث قدسی می فرماید:</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;">«هر کس نظر وعلمش درباره من چنین باشد که توانایی بخشیدن تمامی گناهان را دارم او را خواهم بخشید و برایم اصلا مهم  نخواهد بود به شرط آنکه با من کسی را شریک نگرداند»</span></p>
<p dir="rtl">این حدیث را طبرانی در کبیر و همچنین حاکم روایت کرده است (صحیح الجامع ۴۳۳۰)</p>
<h4 dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">کارهایی که فرد توبه کننده باید انجام دهد.</span></h4>
<p dir="rtl">۱-  از روی اخلاص توبه کند نه از روی عجز وناتوانی</p>
<p dir="rtl">۲- گناه هایی را که انجام داده آن ها را زشت پندارد  ونه اینکه از انجام دادن بار دیگر آنها لذت ببرد. (یعنی در قلب خود باز به خوشی از آن یاد کند)</p>
<p dir="rtl">۳- با انجام توبه نسبت به رفتارش مغرور نگردد.</p>
<p dir="rtl">۴-  از بین بردن اسباب گناه وحرام.</p>
<p dir="rtl">۵- به بدنش توجه کند و در راستای اطاعت وفرمانبرداری قرار دهد.</p>
<p dir="rtl">۶- بازگرداندن حقوق کسانی که بر آنها ظلم شده (حق الناس)</p>
<h4 dir="rtl"><strong><span style="color: #ff0000;">درصورت مرتکب شدن دوباره گناه چه کنیم؟</span></strong></h4>
<p dir="rtl">شایسته است دو کار را انجام دهیم</p>
<p dir="rtl">پشیمانی قلبی و عزم جدی بر ترک گناه. (پشیمانی قلبی)</p>
<p dir="rtl">اعضاء وجوارح بدن اعمال نیکو بسیار انجام دهند که یکی از آنها نماز توبه است</p>
<p dir="rtl">حضرت ابوبکر (رضی الله عنه) روایت می کند از حضرت محمد (صلی الله علیه وسلم) شنیدم که فرمودند:</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;">«جز این نیست که هر کس مرتکب گناهی بزرگ یا مهم یا &#8230;گردد سپس برخیزد و طهارت گرفته و دو رکعت نماز بخواند و از خداوند بخشاینده طلب بخشش بکند، الله گناه او را خواهد بخشید»</span> (این حدیث را اصحاب سنن روایت کرده اند. صحیح الترغیب والترهیب ۱/۲۸۴)</p>
<p dir="rtl">دوست عزیز شاید بگویی گناهان زندگی را بر من تلخ کرده واستراحت وآرامشم را از من گرفته اما بدان این حالات از نشانه ی توبه صادقانه است واز رحمت الله نا امید مباش وشاکر باش که توانسته ای توبه ای صادقانه کنید.</p>
<p dir="rtl">ای بنده ی خدا، پروردگار کریم ومهربان در توبه را گشوده. آیا بهتر نیست وارد آن شوی؟</p>
<p dir="rtl">پروردگار باشکوه وعظمت نیاز به توبه ی ما ندارد اما اندکی تفکر کن ما با توبه ی واقعی پروردگار جهانیان را خوشحال می کنیم خوشحال کردن پروردگار آسمان ها و زمین افتخار کمی نیست.</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><em>صد هزاران دام ودانه است ای خدا            ما چو مرغان حریص و بی نوا</em></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><em>دم به دم ما    بسته ی دام توایم                   هر یکی گر باز و سیمرغی شویم</em></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><em><span style="color: #000000;">می رهانی هر دمی ما را و باز                  سوی دامی می رویم ای بی نیاز</span></em></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #808080;">م</span><span style="color: #808080;">نبع: «توبه» (عنوان اصلی: التوبة إلی الله)</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #808080;">تالیف: دکتر یوسف قرضاوی </span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #808080;">ترجمه: دکتر احمد نعمتی</span></p>
<p><span style="color: #808080;">ناشر: احسان </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/2528/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لطفا من را بزن!</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/488</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/488#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 21:21:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[توبه و بازگشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=488</guid>
		<description><![CDATA[شیخ ترکی الغامدی / ترجمه: ابوعامر
جناب شیخ!
لطفا من را بزن!
پس از پایان سخنرانی جوانی نزدم آمد و گفت: جناب شیخ می خواهم با شما صحبت کنم. گفتم با کمال میل. گفت: من تحت تاثیر حرف های شما قرار گرفته ام و به خدا جز توبه تصمیم دیگری ندارم.
گفتم: تصمیم درستی گرفته ای. به بخشش الله [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><img class="alignright size-full wp-image-606" title="tawba-sakraan1" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/tawba-sakraan1.jpg" alt="" width="80" height="115" />شیخ ترکی الغامدی / ترجمه: ابوعامر</strong></h4>
<p>جناب شیخ!<br />
<strong>لطفا من را بزن!</strong></p>
<p>پس از پایان سخنرانی جوانی نزدم آمد و گفت: جناب شیخ می خواهم با شما صحبت کنم. گفتم با کمال میل. گفت: من تحت تاثیر حرف های شما قرار گرفته ام و به خدا جز توبه تصمیم دیگری ندارم.<span id="more-488"></span></p>
<p>گفتم: تصمیم درستی گرفته ای. به بخشش الله و به خیر او امیدوار باش..</p>
<p>در حین صحبتم با او درباره ی فضیلت توبه متوجه شدم که نگاهش ناگهان بسوی زمین متوجه می شود . دوباره یه من نگاه می کند. سپس به من گفت: شیخ! می شه من رو برنی؟</p>
<p>با تعجب گفتم: بله؟!</p>
<p>گفت: می شه من رو بزنی؟</p>
<p>گفتم: جدی می گویی؟</p>
<p>گفت: بله. جدی می گم.</p>
<p>گفتم: چرا؟</p>
<p>گفت: الان که دارم با شما حرف می زنم مست هستم. سعی می کنم حواسم رو جمع کنم اما عقلم تحت کنترل خودم نیست. به خدا من به دنبال خیر هستم، خواهش می کنم توی سرم بزن تا حواسم بیاید سر جایش!</p>
<p>تعجب کردم&#8230; این اولین باری که توی چنین موقعیتی قرار می گرفتم&#8230;</p>
<p>گفتم: چند سال داری؟ گفت: ۱۸ سال</p>
<p>گفتم: فقط ۱۸ سالت هست و گرفتار الکل هستی؟! اگر پدرت از این مساله باخبر شود چه خواهی کرد؟</p>
<p>گفت: خدواند پدرم را هدایت کند. و چیزی نگفت. گفتم: چرا؟ گفت: چون پدرم شرب خمر را یادم داده!</p>
<p>گفتم: پدرت مشروب خور است؟ گفت: بله، همینطور برادرم و عموهایم. من هم مدتهاست گرفتارم.</p>
<p>ادامه داد: تعجب خواهی کرد اگر بگویم تنها انسان صالح توی خانواده ی ما مادرم است. الان حدود ۳۰ سال است که مادرم با پدرم زندگی می کند و پدرم و همه ی خانواده اینطور هستند. پدرم ما را به کشورهای دیگر می برد و پیش می آمد که ما را با خود به رقاصخانه ها می برد و مادرم را هم مجبور می کرد که همراه ما بیاید&#8230; مادرم تویی آن محل فساد فقط سرش را زیر می انداخت و می گفت: سبحان الله&#8230; الحمدلله&#8230; لا اله الا الله&#8230; الله اکبر&#8230; تا اینکه برمی گشتیم.</p>
<p>میخواهم توبه کنم شاید خداوند چشمان مادرم را به توبه ی من روشن کند&#8230;</p>
<p>گفتم: جز مشروب خوری، مشکل دیگری هم داری؟ او هم گناهان بزرگ دیگری را نام برد&#8230;</p>
<p>بهش گفتم: نماز هم می خوانی؟ گفت: نه، چهار سال می شود نماز را ترک کرده ام. فقط توی مدرسه گاهی نماز می خوانم، آن هم بدون وضو!</p>
<p>گفتم: عجیب است! چهار سال بدون نماز؟ انجام این گناهان با ترک نماز خیلی طبیعی است. پروردگار می گوید: «نماز از فحشا و منکر باز می دارد» (سوره ی عنکبوت:۴۵)</p>
<p>به او گفتم: اگر جدی هستی شروع به نماز خواندن کن، همینطور دست از نوشیدن مشروب بردار و همه ی فواحش را ترک کن. اگر واقعا جدی هستی بعد از یک هفته خواهم دیدت&#8230;</p>
<p>بعد از یک هفته به دیدنم آمد. گفتم چه کار کردی؟ گفت: قسم به خدا که حتی یک نماز را ترک نکرده‌ام و نه حتی یک جرعه مشروب به دهانم نزدیک نکرده ام&#8230;</p>
<p>گفتم: حتما دوستانت را عوض کن. مطمئن باش خداوند به جای آنها دوستان خوبی به تو خواهد داد. یک هفته بعد باز بیا پیش من.</p>
<p>دفعه ی بعد که او را دیدم گفت: مژده بده شیخ! دوستان قدیمی را رها کردم. همینطور از گوش دادن ترانه های بی معنی دست کشیده ام. الان هم روزی حداقل یک جزء کلام الله را می خوانم و همینطور نمازهای سنت را هم می خوانم و هر عمل خیری که از دستم بربیاید بین خودم و خدایم انجام می دهم.</p>
<p>الان احساس می کنم در سعادت و خوشبختی بزرگی سیر می کنم. سعادتی که دنیا به اندازه ی آن ارزش ندارد و جز در طاعت پروردگارم جای دیگری آن را پیدا نخواهم کرد.</p>
<p>با خودم گفتم: سبحان الله! رحمت پروردگار چه بزرگ است&#8230; تا قبل از یک ماه همین جوان در حال مستی با من حرف می زد و الان نماز تهجدش هم ترک نمی شود و نور ایمان از صورتش نمایان است!&#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p><span style="color:#888888;"><span style="text-decoration: underline;">برگرفته از نوار «داستانهایی که نشنیده ای» شیخ ترکی الغامدی <a href="http://www.denana.com/">(سایت یا له من دین)</a></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/488/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لبیک الله</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/480</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/480#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 21:09:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>omegaamd</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[توبه و بازگشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=480</guid>
		<description><![CDATA[ابو بدر / ترجمه: ابوعمر انصاری
چه زیبا هستند قصه هایی که انسان را به سوی خدا بازمی گردانند
قبل از روزی که پشیمانی و گریه فایده ای نداشته باشد&#8230; روزی که انسان می گوید ای کاش برای زندگانی ابدیم اعمال نیک می فرستادم&#8230; تمنا می کند که به دنیا بازگردد تا برای عبادت خدا تلاش کند&#8230; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><img class="size-full wp-image-617 alignright" title="labbaik1" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/labbaik1.jpg" alt="" width="80" height="90" />ابو بدر / ترجمه: ابوعمر انصاری</strong></h4>
<p>چه زیبا هستند قصه هایی که انسان را به سوی خدا بازمی گردانند</p>
<p>قبل از روزی که پشیمانی و گریه فایده ای نداشته باشد&#8230; روزی که انسان می گوید ای کاش برای زندگانی ابدیم اعمال نیک می فرستادم&#8230; تمنا می کند که به دنیا بازگردد تا برای عبادت خدا تلاش کند&#8230; ولی چه کسی می تواند این فرصت را به او بدهد&#8230; دنیا دیگر برای او تمام شده&#8230;<span id="more-480"></span></p>
<p>چقدر گناه کرده ای؟&#8230; و چقدر نافرمانی؟&#8230; وچقدر کار امروز را به فردا انداخته ای؟&#8230;</p>
<p>آیا فرصت نداشتی؟&#8230; گمان کردی که چون جوانی نخواهی مرد؟&#8230;&#8230;.. سلامتی فریبت داد؟&#8230; جوانی گولت زد؟&#8230; مالت تو را فریفت؟&#8230;</p>
<p>و فراموش کردی و فراموش&#8230; سفر را فراموش کردی&#8230; قبر را فراموش کردی&#8230; به خدا قسمت می دهم اگر تمامی دنیا را داشتی&#8230;</p>
<p>چه قدر می دادی تا در این روز نجات پیدا کنی؟&#8230; برادران و خواهرانم به خدا قسم سفر دراز است و توشه کم&#8230;</p>
<p>پس باید بازگردیم&#8230; بازگردیم قبل از اینکه در آن مکان تاریک و ظلمانی، تنها و غریب ، میهمان ناخوانده باشیم<br />
آنجا که یا باغچه ای از بهشت، یا گودالی از جهنم خواهد شد.</p>
<p><strong>عزیزان من</strong></p>
<p>این داستان جوانی است که در خانواده ثروتمندی بزرگ شده بود&#8230; هیچ یک از خواسته هایش رد نمی شد&#8230;</p>
<p>بی هیچ ترسی به معصیت الله مشغول بود&#8230; سرخوش از کارهایش&#8230;</p>
<p>به آنها افتخار می کرد&#8230; شب و روز&#8230; و روز و شب، از دنیا چیزی نمی فهمید مگر آنچه که با آن پروردگارش را خشمگین کند&#8230;</p>
<p>ولی در همسایگی اش جوانی بود که جز طاعت خدا و قرائت قرآن و دعوت مردم به خیر، چیز دیگری نمی شناخت&#8230;</p>
<p>جوان عبادتکار با جوان گناهکار آشنا شد و با خودش گفت: چرا من سبب هدایش نباشم؟</p>
<p>و جوان گناهکار با خود گفت: چرا او را به کارهایی که خود انجام می دهم دعوت نکنم ؟</p>
<p>و هردو شروع کردند&#8230;.</p>
<p>مومن پیوسته با او از طاعت خدا و گناهکار از جدیدترین فیلمها سخن می گفت&#8230;</p>
<p>تا اینکه در یکی از روزها دو دوست قرار گذاشتند که به گردش بروند&#8230;</p>
<p>منتظر آسانسور شدند&#8230; ولی هر چه صبر کردند آسانسور پایین نیامد</p>
<p>مومن رفت تا نگاهی بیاندازد &#8230;، در آسانسور را باز کرد تا نگاهی بیاندازد</p>
<p>اما</p>
<p>ناگهان آسانسور بر گردنش فرود آمد&#8230;</p>
<p>جوان گناهکار تا به خود آمد دید که گردن دوستش قطع شده&#8230; او را در آغوش گرفت و همانند پدری که فرزندش و مادری که جگرگوشه اش را از دست داده گریه می کرد و فریاد می زد&#8230; برادرم، عزیزم جواب بده!</p>
<p>به خانه بازگشت در حالی که گریه می کرد و از آنچه از دست داده بود حسرت می خورد&#8230;<br />
حالتش از شادی به اندوه ، از سینما به مسجد و از موسیقی به خواندن قرآن کریم عوض شد، و در یکی از روزها تصمیم گرفت که به عمره برود و بعضی از دوستانش را با هزینه خودش با خود ببرد&#8230;</p>
<p>آنجا او در کنار کعبه، با صدای بلند می گریست&#8230; و می گفت: به خدایم چه بگویم؟ چه کنم روزی که در درگاهش حاضر می شوم؟<br />
و زار زار می گریست&#8230; گویی در همان روز فرزندش را از دست داده بود.</p>
<p>دوستانش تعریف می کنند: ما همان روز در مکه راه می رفتیم، می خندیدیم ، شوخی می کردیم و حرف می زدیم در حالی که چشمان او مملو از اشک بود ، سخن نمی گفت مگر با ذکر و استغفار و اشک چشم&#8230;<br />
پیوسته می گفت:دوست من خدا رحمتت کند&#8230; اگر آنروز من جای تو بودم الان چه می کردم&#8230; از خدا می خواهم که مرا به تو ملحق کند قسم به خدا مشتاق دیدارت هستم&#8230;</p>
<p>از او سوال می کردیم چه کسی؟ می گفت کسی که مرا به این راه راهنمایی کرد و ناگهان سنگی از بالای ساختمان بر سر جوان سقوط کرد و او را به زمین انداخت&#8230; و درحالی که لبخند می زد گفت : برایم دعا کنید همانطور که برای دوستم دعا کردم و چشم از این جهان بربست&#8230;</p>
<p>آیا کسی هست که عبرت گیرد</p>
<p><span style="color:#888888;">نوشته: ابو بدر<br />
سایت طریق التوبه<br />
ترجمه : ابو عمر انصاری</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/480/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توبه فضیل بن عیاض</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/464</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/464#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 20:47:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[توبه و بازگشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=464</guid>
		<description><![CDATA[مسعود صبری / ترجمه: ابوعامر
قبل از خواب داشتم کتابی درباره  زندگی فضیل بن عیاض (۱) می خواندم. او که در  اوائل جوانی راهزن بود بعدها شد امام الحرمین! و یکی از ائمه اهل سنت. آن داستان  مرا تحت تاثیر قرار داد&#8230;
خواب چشمانمان را ربود&#8230;
خود را در زمان فضیل یافتم، مانند اینکه  [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><img class="alignright size-full wp-image-2050" title="haram" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/haram.jpg" alt="haram" width="80" height="80" />مسعود صبری / ترجمه: ابوعامر</strong></h4>
<p>قبل از خواب داشتم کتابی درباره  زندگی فضیل بن عیاض (۱) می خواندم. او که در  اوائل جوانی راهزن بود بعدها شد امام الحرمین! و یکی از ائمه اهل سنت. آن داستان  مرا تحت تاثیر قرار داد&#8230;</p>
<p>خواب چشمانمان را ربود&#8230;</p>
<p>خود را در زمان فضیل یافتم، مانند اینکه  صفحات تاریخ برابرم ورق می خوردند&#8230;<span id="more-464"></span></p>
<p>وارد شهر شدم؛ در جستجوی فضیل. از رهگذری در باره فضیل پرسیدم. تعجب کرد و نگاه  خشمگینی به من انداخت.</p>
<p>- نزدیک او نشو. او راهزن خطرناکی است. شبها در کمین  کاروانها می نشیند و از قافله ها دزدی می کند. وای به حال کسی که در برابرش  بایستد!</p>
<p>- خانه اش کجاست؟ باید حتما او را ببینم.</p>
<p>خانه فضیل را به من نشان  داد&#8230;</p>
<p>بسوی خانه فضیل رفتم.شب بود از کنار خانه ای می گذشتم که صدایی شنیدم. مادری از کودکش می خواست  بخوابد اما کودک شیطانی می کرد. مادر هم برای آنکه او را بترساند به او گفت: اگر  نخوابی می گویم فضیل بیاید! و کودک ناگهان ساکت شد!<br />
ناگاه صدای مردی را شنیدم که فریاد می زد:</p>
<p>فضیل توبه کرد! فضیل توبه کرد! و جمع زیادی از  مردم تکبیر گویان از شدت تعجب و خوشحالی از خانه هایشان بیرون زدند.<br />
یکی پرسید:  چگونه ممکن است؟ چه اتفاقی افتاده؟</p>
<p>آن مرد گفت: آرام باشید برایتان تعریف خواهم  کرد:</p>
<p>شنیده ام فضیل که  برای دزدی از خانه ای بالا رفته بوده پیرمردی را در آن خانه می بیند که در حال  قرائت قرآن بوده و چون به قرائت آن پیرمرد توجه می کند این آیات را می  شنود:</p>
<h4><strong><span style="color: #008000;">{ألم یأن للذین آمنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله و ما نزل من الحق و لا  یکونوا کالذین اوتوا الکتاب من قبل فطال علیهم الأمد فقست قلوبهم و کثیر منهم  فاسقون}</span></strong> (سوره حدید/۱۶)</h4>
<h4><strong>[آیا وقت آن نرسیده که کسانی که ایمان آورده اند  قلبهایشان برای یاد خدا و آنچه از حق نازل نموده خاشع شود و و مانند کسانی نباشند  که به آنها کتاب داده شد (یهود و نصاری) پس زمانه بر آنها بگذشت و دلهایشان سنگ شده  و بیشترشان از فاسقانند]</strong></h4>
<p>فضیل با شنیدن آیات وحی رو به  آسمان می کند و به خداوند می گوید: <strong>خدایا از امشب بسوی تو توبه کردم.</strong> پس از آن از دیوار  پایین آمده و غسل کرده و به مسجد رفته و &#8230;</p>
<p>مردم با شنیدن این داستان به خانه  فضیل رفتند تا به او تبریک  بگویند ومن هم به دنبال آنان. آنها در خانه فضیل را می زدند، اما من با  صدای اذان صبح بیدار شدم&#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
<span style="color:#888888;">مسعود صبری</span></p>
<p><span style="color:#888888;">کارشناس شرعی سایت اسلام آن لاین </span></p>
<p><span style="color:#888888;">www.islam-online.net </span></p>
<p><span style="color:#888888;">1) امام حرمین و یکی از ائمه و بزرگان اهل سنت</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/464/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توبه جوانی که در بانکوک مبتلا به مواد مخدر می شود</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/454</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/454#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 20:33:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[توبه و بازگشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=454</guid>
		<description><![CDATA[جوانی است بیست و سه ساله که به  منظور عیاشی و ارتکاب فحشا به بانکوک می رود و دامن خود را  به انواع فسق و فجور آلوده می سازد و اگر عنایت خداوند او را نجات نمی داد برای  همیشه بدبخت می شد. این جوان داستان بدبختی و بازگشت خود به راه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جوانی است بیست و سه ساله که به  منظور عیاشی و ارتکاب فحشا به بانکوک می رود و دامن خود را  به انواع فسق و فجور آلوده می سازد و اگر عنایت خداوند او را نجات نمی داد برای  همیشه بدبخت می شد. این جوان داستان بدبختی و بازگشت خود به راه راست را چنین تعریف  می کند:</p>
<p>« ما یازده برادر بودیم که در یکی از شیخ نشین های خلیج  فارس زندگی می کردیم؛ بین آنها تنها من بودم که به بانکوک سفر می کردم. اولین  سفرم به آنجا تقریبا یک سال پیش بود. عده ای از دوستان با هم نشسته بودیم، درباره  آماده بودن وسایل عیاشی در بانکوک صحبت می کردیم و  تصمیم به مسافرت بدان جا گرفتیم، البته در فاصله این یک سال هفت بار  به آنجا رفتم و در مجموع  نه ماه را در آن مکان فساد  سپری کردم. <span id="more-454"></span></p>
<p>اولین بار که در دام مواد مخدر گرفتار  شدم، هنگامی بود که با پنج  تن از دوستانم بر هواپیمایی که عازم آنجا بود سوار بودیم.  هنوز بانکوک را ندیده بودم  که آثار شومش دامن گیرم شد  و با مواد مخدر آشنایی پیدا کردم، یکی از دوستانم نوشابه ای به من داد که بار اول برایم چندان جالب  نبود اما وقتی به پیشنهاد او دومین لیوان را نوشیدم، به کلی دگرگون شدم زیرا نوعی  ماده مخدر که به زبان عربی  آن را «کشنه» می گفتند در آن ریخته بود.</p>
<p>مدتی را در آن شهر در فساد و گمراهی به سر  بردیم، پولم رو به اتمام بود و آنچه را که داشتم در راه فساد و بدبختی و  مخصوصا استعمال کشنه که قیمتش هم بالا بود از دست دادم؛ به تمام معنا معتاد شده بودم. برای تهیه پول ناچار  به کشورم بازگشتم؛ ماشینم را فروختم و بلافاصله به دنبال پیدا کردن و خرید کشنه به  بانکوک بازگشتم و تا می  توانستم این بلای خانمان سوز و سم قاتل را استعمال کردم. این بار حتی به آن هم  اکتفا نکردم، کوکائین و بعضی دیگر از مواد مخدر را نیز امتحان کردم اما آنها برایم  جالب نبودند، چیزی می خواستم مثل کشنه اما قوی تر از آن که نتوانستم آن را پیدا کنم.</p>
<p>پس از بازگشت به کشورم در منزل یکی از دوستانم که بار اول با هم همسفر بودیم  با حشیش آشنا شدم. چون قیمت آن بالا بود و من بی پول بودم ناچار به دروغ به برادرم  گفتم که به یکی از دوستانم  بدهکارم و او قرضش را مطالبه می کند. برادرم ماشینش را فروخت و پولش را به من داد و  بدین ترتیب توانستم مقداری حشیش بخرم؛ سپس به بانکوک رفتم و مدتی آنجا  ماندم می خواستم ماده ای قویتر از حشیش پیدا کنم، لذا به یکی از کشورهای عربی  مسافرت کردم تا جوهر حشیش را بدست بیاورم.</p>
<p>وقتی آن مایع لعنتی را پیدا کردم  به کلی در منجلاب بدبختی  فرو رفتم. دوری از آن در توانم نبود و اینچنین در لجنزار فساد و نابودی غرق شدم؛ آن را با خود به بانکوک بردم، سیگاری که با روغن و جوهر حشیش آغشته  بود از لبم جدا نمی شد. همه مرا حشیشی درجه یک می نامیدند.</p>
<p>به بیماری خطرناک  جسمی مبتلا شدم، البته اکنون از آن بهبودی حاصل نموده و شکر خدا سلامت خود را  بازیافته ام. خلاصه من که دانشجو بودم و امید و آرزوهایی در دل داشتم، چنان پست و زبون  به سر می بردم که از خود  متنفر شده بودم. اما اراده ام به اندازه ای ضعیف شده بود که نمی توانستم حتی یک دقیقه  سیگار آلوده به حشیش را از لبم دور کنم چه رسد به اینکه در فکر ترک کردنش  باشم.</p>
<p>سرانجام پولهایم ته کشید و به فکر افتادم که چگونه و از چه راهی پول  پیدا کنم؟! شروع به کلاهبرداری کردم. برای فریب ریشی گذاشتم و لباسهای خوب و مرتبی  را پوشیدم که نزدیکانم فکر  کنند از آن مواد لعنتی دور شده ام و می خواهم به راه راست برگردم و درسم را در دانشگاه ادامه دهم.  توانستم فریبشان دهم و پولی از آنها بگیرم و حتی با استفاده از فرصت مقداری را از  عمویم و داییم سرقت کردم.</p>
<p>عده ای از دوستانم را فریب دادم و آنان را به بانکوک بردم و خرج خود را بر  آنها تحمیل کردم؛ سرانجام در بانکوک نیز شروع به  کلاهبرداری و حقه بازی کردم؛ جوانان و پیران خلیجی را که به آنجا می آمدند فریب می  دادم و حتی بر سر خود تایلندی ها کلاه می گذاشتم. می خواستم آنجا بمانم، چون زمینه  کلاهبرداری فراهم بود لذا به فکر افتادم با یک دختر تایلندی ازدواج کنم و تبعیت  آنجا را بگیرم، و با حقوق و مزایای آن هرچند قابل توجه نبود به زندگی ادامه  دهم.</p>
<p>من که در حشیش شناسی خبره و متخصص  شده بودم، و حشیش خالص و مخلوط را از هم تشخیص می دادم دلال حشیش شدم اما سرانجام  بعد از مدتی هر چه داشتم از دست دادم، و تمام درها به رویم بسته شد، کسی به من قرض  نمی داد، تمام دوستان و فامیلان مرا شناخته بودند، می دانستند که یک کلاه بدارم و اجازه نمی  دادند به آنها نزدیک شوم و حتی دزدها و کلاه بردارها هم از من دوری می  کردند.</p>
<p>لذا راه دزدی و کلاه برداری هم نداشتم، وقتی خود را در چنین تنگنایی دیدم، تصمیم  به خودکشی گرفتم. طنابی را در منزل به دار آویختم تا خود  را خفه کنم در این اثنا  برادرم که در هر حالتی به من محبت می  کرد و از وضع من بسیار متاثر بود سر رسید، وقتی دید تصمیم به خود کشی گرفته ام در نهایت ناراحتی گفت: بی  شخصیت و بی عرضه هستی، راه نجات خودکشی نیست، راه نجات مردانگی، ‌اراده و تصمیم به  بازگشت به راه راست است.</p>
<p>بسیار متاثر شدم و به خاطر ناراحتی برادرم خود را  فراموش کردم. به شدت به گریه افتادم، گفتم که هر چه او بگوید حاضرم  انجام دهم. از من قول گرفت که آن مواد لعنتی را فراموش  کنم و چنانچه مرا مداوا کند هرگز به طرف آنها باز نگردم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/454/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توبه در کاباره!</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/451</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/451#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 20:30:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[توبه و بازگشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=451</guid>
		<description><![CDATA[داستان عجیبی است که شیخ علی طنطاوی در یکی از کتابهای خود آن را  چنین نقل می کند:
وقتی وارد یکی از مساجد شهر حلب شدم، جوانی را دیدم که با  خشوع و خضوع تمام نماز می خواند، قبلا او را می شناختم، با خود گفتم سبحان الله چه  شده که فاسد ترین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>داستان عجیبی است که شیخ علی طنطاوی در یکی از کتابهای خود آن را  چنین نقل می کند:</p>
<p>وقتی وارد یکی از مساجد شهر حلب شدم، جوانی را دیدم که با  خشوع و خضوع تمام نماز می خواند، قبلا او را می شناختم، با خود گفتم سبحان الله چه  شده که فاسد ترین جوانان، کسی که بد مستی می کرد و مشغول فحشا و انواع فساد بود و  به علت اینکه پدر و مادرش را اذیت می کرد او را از خانه بیرون رانده بودند، اکنون  به مسجد آمده و با خلوص و ایمان نماز می خواند؟!</p>
<p>به او نزدیک شدم گفتم: شما  فلانی هستید؟ گفت بلی، گفتم خدا را شکر گزارم که به راه راست رهنمون شده ای بگو  ببینم خداوند چگونه تو را هدایت فرمود؟<span id="more-451"></span></p>
<p>گفت: خداوند ما را به وسیله یک عالم  دینی که در محل تئاتر و  رقص برای ما وعظ و سخنرانی کرد، هدایت کرد. با تعجب گفتم: وعظ و سخنرانی و هدایت در محل رقاصی؟! گفت: بلی&#8230;  در محل رقاصی! ادامه داد:  در محل ما مسجد کوچکی بود  که یک شیخ مسن امام جماعت آن بود، روزی این شیخ رو به نمازگزاران می کند و می پرسد:  مردم کجا هستند؟ چرا قشر جوان به مسجد نمی آیند و اصلا راه آن را نمی شناسند؟!  نمازگزاران در جواب می  گویند که آنان به محل های سرگرمی و رقاصی می روند.</p>
<p>شیخ می گوید: محل سرگرمی  و رقاصی یعنی چه؟! یکی از نمازگزاران توضیح می دهد، محل رقاصی سالن بزرگی است که  صحن بزرگی از چوب دارد و دخترهای جوان نیمه عریان و یا کاملا لخت در آنجا می رقصند و مردم هم  روبروی صحن می نشینند و رقاصه ها را تماشا می کنند. شیخ می پرسد: آیا کسانی که به  تماشا می نشینند مسلمان هستند؟ می گویند بلی&#8230;</p>
<p>شیخ لا حول و لا قوة الا  بالله گویان مردم را تشویق می کند که با او به سالن رقص بروند و آنهایی را که آنجا  هستند، ارشاد کنند. مردم اعتراض می کنند: ای شیخ می خواهی در محل رقص آنان را وعظ و  اندرز دهی؟ و برایشان سخنرانی کنی؟! می گوید: بلی&#8230; هرچه سعی می کنند تا او را از  تصمیمش منصرف سازند و یاد آور می شوند که ممکن است با توهین و استهزا و ناراحتی  روبرو شود، روحانی قبول نمی کند و می گوید: مگر ما از محمد مصطفی ـ صلی الله علیه و  سلم ـ بهتر و محترمتر هستیم که برای دین با آن همه توهین و استهزاء و ناراحتی روبرو  شد؟!</p>
<p>سرانجام شیخ بزرگوار از یکی از نمازگزاران می خواهد محل رقص را به او  نشان بدهد. وقتی به سالن رقص می رسند، صاحب سالن از آنان می پرسد که چه می  خواهند!</p>
<p>شیخ می گوید: می خواهم کسانی را که در سالن رقص هستند نصیحت کنم،  مدیر سالن تعجب می کند و با حالت تمسخر به آنان خیره می شود و اجازه نمی دهد که  داخل سالن شوند، ولی این مرد خدا دست بردار نمی شود، و با خواهش و تمنا معادل درآمد  یک روز سالن را به صاحب آن می دهد و او را راضی می کند.</p>
<p>مدیر سالن اجازه می  دهد روز بعد، بعد از تمام شدن رقص و نمایش بیاید و موعظه کند. آن جوان گفت: من آن  روز به سالن رقص رفتم؛ یکی از دخترها به روی صحنه آمد، و شروع به رقصیدن کرد، وقتی  رقصش تمام شد، پرده را کشیدند. پس از چند لحظه مجددا پرده ها از روی صحنه کنار  کشیده شدند، ناگاه دیدیم پیرمرد موقر و با شخصیتی بر صندلی نشسته و بر صحن نمایش  ظاهر گردید، اول بسم الله و الحمدالله و صلواة و سلام بر پیامبر ـ صلی الله علیه و  سلم ـ خواند و سپس شروع به وعظ و نصیحت مردم کرد، مردم متحیر و بهت زده بودند،  ‌ابتدا خیال کردند که آن هم یک نمایش فکاهی است اما وقتی فهمیدند که حقیقتا با یک  عالم دینی که آنان را نصیحت می کند و از کارهای ناپسند بر حذرشان می دارد روبرو  هستند، شروع به توهین و استهزا کردند؛ با صدای بلند می خندیدند ولی او اصلا توجه  نمی کرد و به نصیحت و موعظه خود ادامه می داد تا اینکه یکی از حاضران در سالن بلند شد و مردم را به  آرامش و سکوت دعوت کرد و گفت: چند لحظه ساکت باشید، ببینیم چه می گوید.</p>
<p>مردم آرام گرفتند و سکوت بر سالن حکمفرما شد، تا جایی که غیر از صدای شیخ  صدای دیگری نمی آمد؛ چیزهایی گفت که ما قبلا آنها را نشنیده بودیم، چند آیه از قرآن  و چند حدیث پیامبر را بیان نمود و توبه چند نفر را که قبلا در انحراف بوده و بعد از توبه به مقامهای عالی تقوا  رسیده بودند نقل کرد و گفت: ای مردم شما روزهای زیادی را پشت سر گذاشته اید در حالی که دامن خود را به  فساد و گناه آلوده کرده اید. آیا می دانید. آیا می دانید که لذت گناهان شما با شما  باقی نمانده است، ولی یکایک آنها چون خال سیاه و نقطه ننگ و بدبختی در نامه عمل و پیشانی شما  باقی است و در روز قیامت  در پیشگاه عدالت الهی  محاکمه می شوید؟! بدانید آن روز فرا می رسد که به جز خدا همه چیز از بین می رود. ای  مردم! آیا می دانید که این اعمال و رفتار، شما را به بدبختی می کشاند؟!</p>
<p>خوب  می دانید که در برابر آتش  دنیا قدرت و تاب مقاومت ندارید در حالی که آتش دنیا هفتاد  برابر کم حرارت تر از آتش دوزخ است، پس چگونه می توانید در آتش دوزخ بمانید و آن را  تحمل کنید؟! در رحمت  خداوند به روی توبه کنندگان باز است. هرچه زودتر توبه<br />
کنید و به سوی خدا  بازگردید، تا فرصتی باقی است خود را از عذاب جهنم نجات دهید.</p>
<p>مردم به گریه  افتادند؛ شیخ از سالن خارج شده و تمام حاضرین نیز با او بیرون رفتند و همه در حضور آن شیخ توبه کردند و به سوی خدا  بازگشتند، حتی صاحب سالن نیز توبه کرد و از گذشته خود  پشیمان گردید.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
<span style="color:#888888;">به نقل از «بازگشتگان به راه خدا»  تالیف: عبدالعزیز المسند ترجمه: ابوبکر حسن زاده<br />
</span></p>
<p><span style="color:#888888;">انتشارات افخم زاده ۱۳۷۸ با  اندکی تغییر و تصرف</span></p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p><span style="color:#888888;">۱- این داستان در مجله المسلمون شماره ۲۰۲  منتشر شده است.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/451/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا خداوند مرا می‌بخشد؟</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/257</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/257#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 10:23:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[باغ‌های بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[توبه و بازگشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=257</guid>
		<description><![CDATA[محمد صالح المنجد / ترجمه: ابراهیم احراری خلف
ممکن است بگویی  می خواهم توبه کنم اما  گناهانم بسیار زیاد است و نشده است که عمل فحشا و زشتی را ترک کنم مگر آنگه در آن  غوطه ور شده و آن را انجام داده ام و نه حتی گناهی را که به خیالت رسیده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/2_3996_1_15.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-2164" title="2_3996_1_15" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/2_3996_1_15-80x88.jpg" alt="2_3996_1_15" width="80" height="88" /></a>محمد صالح المنجد / ترجمه: ابراهیم احراری خلف</strong></h4>
<p>ممکن است بگویی  می خواهم توبه کنم اما  گناهانم بسیار زیاد است و نشده است که عمل فحشا و زشتی را ترک کنم مگر آنگه در آن  غوطه ور شده و آن را انجام داده ام و نه حتی گناهی را که به خیالت رسیده باشد مگر  آنکه بیش از اندازه آن را مرتکب شده ام، نمی دانم آیا ممکن است خداوند آنچه را که در آن  سالیان طولانی انجام داده ام ببخشاید یا نه؟!<span id="more-257"></span></p>
<p>ای برادر بزرگوار، به تو می گویم این تنها مشکل تو  نیست بلکه مشکل بسیاری از کسانی است که می خواهند توبه کنند. برایت  مثالی از جوانی می آورم که  یکبار سؤالی را اینگونه مطرح کرد، او از ابتدای نوجوانی شروع به انجام و ارتکاب  گناه کرده تا جایی که در سن هفده سالگی دارای پرونده طولانی پر از اعمال زشت و  فواحش از انواع صغیره و کبیره بوده است و به افراد زیادی از کوچک و بزرگ تجاوز  کرده،‌ حتی یکبار دختر خردسالی را مورد تجاوز قرار داده و بارها و بارها نیز دزدی و  سرقت کرده است،‌ حال می گوید که بسوی الله متعال روی آورده و توبه کرده ام و بعضی شبها عبادت کرده و نماز  تهجد می خوانم و روزهای  دوشنبه و پنجشنبه روزه می گیرم و هر صبح بعد از نماز فجر قرآن می خوانم، آیا توبه ام پذیرفته خواهد  شد؟ آیا برای من امکان  توبه وجود دارد؟</p>
<p>ما مسلمانان مرجع و منبع اصلی مان در فهم و اجرای احکام و شناخت  حلال و حرام و حل مشکلات و برخورد با آنها، کتاب الله و سنت رسول الله &#8211; صلی الله  علیه و سلم &#8211; و در حالتی ابتدا به این دو ریسمان الهی رجوع می کنیم. لذا هنگامی که به  قرآن کریم نگاهی می اندازیم این پیام الهی را می بینیم:</p>
<p>{قل یا عبادی  الذین أسرفوا علی أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله إن الله یغفر الذنوب جمیعا إنه هو  الغفور الرحیم و أنیبوا إلی ربکم و أسلموا له من قبل أن یأتیکم العذاب ثم لا  تنصرون} زمر/۵۳و۵۴</p>
<p>{ (ای پیامبر از سوی من) بگو: ای بندگانی که بر خود اسراف  کرده اید،‌از رحمت خداوند ناامید نشوید. براستی خداوند همه گناهان را می بخشد. بی گمان اوست آمرزگار  مهربان (بسیار بخشنده و مهربان است) و پیش از آنکه عذاب به شما رسد و آنگاه یاری  نیابید، به سوی پروردگارتان بازآیید و در برابر او تسلیم شوید.}</p>
<p>این جوابی دقیق  و روشن برای آن مشکل مطرح شده است و آنچنان واضح است که نیازی به توضیح بیشتر  ندارد.</p>
<p>اما &#8230; آن احساسی که گناهان بیشتر از آن است که خداوند آنها را  ببخشد،</p>
<p>اولا: ناشی از عدم یقین بنده به وسعت و دامنه رحمت پروردگارش  است.</p>
<p>ثانیا: ناشی از نقص ایمان به قدرت خداوند بر بخشیدن تمامی  گناهان است.</p>
<p>ثالثا: ناشی از ضعف عمل مهمی از اعمال قلب که همان &#8220;رجاء&#8221; است می باشد (۱)</p>
<p>رابعا: ناشی  از بدبینی و عدم گمان تائب در پاک شدن گناهان می باشد.</p>
<p>حال به هرکدام از  موارد چهارگانه گذشته جداگانه جواب می دهیم&#8230;</p>
<p>اما مورد اول:  در روشن شدن آن این پیام الهی کفایت می کند:</p>
<p>{و رحمتی وسعت کل  شیء} اعراف/۱۵۶</p>
<p>{رحمت من همه چیز را فرا گرفته است.} (۲)</p>
<p>اما مورد  دوم:</p>
<p>&#8220;قال تعالی من علم أنی ذو قدرة علی مغفرة الذنوب غفرت له و لا أبالی ما لم  یشرک بی شیئا&#8221; (۳)</p>
<p>&#8220;خداوند متعال [در حدیث قدسی]  می گوید: هرکس نظر و عملش  درباره من چنین باشد که توانایی بخشش تمامی گناهان را دارم، او را خوام بخشید و  برایم اصلا مهم نخواهد بود به شرط آنکه با من کسی را شریک نگرداند. (یعنی به من شرک  نیاورد)&#8221; این واقعه مربوط به زمانی می شود که بنده پروردگارش را  در سرای آخرت ملاقات می کند.</p>
<p>اما مورد سوم: این مورد را نیز این حدیث باعظمت قدسی جواب می دهد:</p>
<p>&#8220;یا ابن آدم إنک  ما دعوتنی و رجوتنی غفرت لک علی ما کان منک و لا أبالی،‌ یا ابن آدم لو بلغت ذنوبک  عنان السماء ثم استغفرتنی غفرت لک و لا أبالی، یا ابن آدم لو أنک أتیتنی بقراب  الأرض خطایا ثم لقیتنی لا تشرک بی شیئا لأتیتک بقرابها مغفرة&#8221; (۴)</p>
<p>&#8220;ای فرزند  آدم، تا زمانی که مرا به  فریاد بخوانی و به من امید داشته باشی، هر چه که بر آن باشی می بخشایمت و برایم این عمل  مهم نیست. ای فرزند آدم، اگر تو به نزدم به اندازه وسعت و پهنای زمین اشتباه و خطا  بیاوری و با من ملاقات کنی در حالیکه برایم شریکی قرار نداده ای (به من شرک نورزیده  ای) من نیز به نزد تو خواهم آمد در حالیکه به همان اندازه خطاهایت بخشش و مغفرت به  همراه دارم.&#8221;</p>
<p>اما مورد چهارم: این حدیث رسول رحمت &#8211; صلی الله علیه وسلم &#8211; در  جواب آن کافی است:</p>
<p>&#8220;التائب من الذنب کمن لا ذنب له&#8221; (۵)</p>
<p>&#8220;توبه کننده از گناه  همانند کسی است که هیچ گناهی ندارد.(پرونده اعمالش از گناه خالی می باشد)&#8221;</p>
<p><span style="color:#888888;">منبع: &#8220;می خواهم توبه کنم اما!&#8221;  تالیف: محمد صالح المنجّد ترجمه: ابراهیم احراری خلف انتشارات سید احمد جام  ۱۳۷۹</span><br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
<span style="color:#888888;">۱- رجاء  عبارت است از امید داشتن به رحمت الهی<br />
۲- ترجمه آیات از مسعود انصاری<br />
۳- این  حدیث را طبرانی در کبیر و حاکم روایت کرده اند (صحیح الجامع ۴۳۳۰)<br />
۴- این حدیث  را امام ترمذی روایت کرده است (صحیح الجامع)<br />
۵- این حدیث را ابن ماجه رحمه الله  روایت کرده است (صحیح الجامع ۳۰۰۸)</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/257/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
