<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بیداری اسلامی &#187; زن مسلمان</title>
	<atom:link href="http://www.bidary.net/riz-mozooe/zan-mosalman/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.bidary.net</link>
	<description>اهل سنت ایران و فارسی زبانان اهل سنت</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 23:43:49 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>فضائل ام المومنین عایشه رضی الله عنها</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/3229</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/3229#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Oct 2010 10:10:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خطبه‌های حرمین]]></category>
		<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[صحابه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=3229</guid>
		<description><![CDATA[خطیب: دکتر اسامه خیاط مسجد الحرام: جمعه 22 شوال 1431 برابر با 9 مهرماه 1389 خطبه‌ی اول: حمد و سپاس از آن الله است که هدایتگر به سوی راه راست است. او را سپاس می‌گویم و او را برای احسان ازلی و فضل فراگیرش ستایش می‌کنم؛ و گواهی می‌دهم که معبودی به حق نیست جز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4>خطیب: دکتر اسامه خیاط</h4>
<p>مسجد الحرام: جمعه 22 شوال 1431 برابر با 9 مهرماه 1389<span id="more-3229"></span></p>
<h4>خطبه‌ی اول:</h4>
<p>حمد و سپاس از آن الله است که هدایتگر به سوی راه راست است. او را سپاس می‌گویم و او را برای احسان ازلی و فضل فراگیرش ستایش می‌کنم؛ و گواهی می‌دهم که معبودی به حق نیست جز الله که واحد و بی‌شریک است و گواهی می‌دهم که سرور و پیامبر ما محمد، بنده و پیامبر او و امام متقیان و خاتم انبیا است. خداوندا بر بنده و پیامبرت محمد و بر اهل بیت و یاران نیک وی و همه‌ی رهروان راه آنان تا روز قیامت درود و سلام فرست.</p>
<p>اما بعد:</p>
<p>ای بندگان خداوند تقوای او را پیشه سازید و همیشه ایستادن در برابر او را برای حساب و کتاب به یاد داشته باشید:</p>
<p>{ <span style="color: #800000;">يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ (88) إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ</span> } [شعراء: 88-89]</p>
<p>(آن روز که مال و فرزند سودی ندارد (88) مگر کسی که قلبی سالم به نزد الله بیاورد)</p>
<p>ای مسلمانان:</p>
<p>نگاه داشتن نفس از آزار دیگران و دور داشتن آن از تجاوز به حقوق، اخلاقی است والا و منقبتی است عظیم برای آنانی که می‌دانند عاقبت آزار رساندن به مومنان گناهی است آشکار که صاحب آن باید تاوان و سنگینی آن را بر دوش کشیده و در روز محاسبه‌ی اعمال خواری و ذلت آن را تحمل کند. چنانکه خداوند متعال می‌فرماید:</p>
<p>{ <span style="color: #800000;">وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُبِينًا </span>} [احزاب: 58]</p>
<p>(و کسانی که مردان و زنان مومن را به سبب کاری که نکرده‌اند آزار می‌رسانند در واقع تهمت و گناهی آشکار بر دوش گرفته‌اند)</p>
<p>و شکی در این نیست که یکی از بزرگترین انواع آزار رسانی علیه مردان و زنان مومن و از گناه‌بارترین آن‌ها آزار و اذیت کسی است که تیر زهرآگین تهمت را به سوی کسانی نشانه می‌رود که خداوند آنان را برگزیده و برای نصرت دین خود و یاری پیامبرش انتخاب کرده است؛ آن اهل بیت و یاران و زنان رسول خدا که مادران مومنانند که این آزار به صورت‌های مختلف و در دوران‌های گوناگون ادامه داشته است تا این که امروز به صورتی بسیار زشت و متجاوزانه سیرت عایشه صدیقه، دختر ابوبکر صدیق، مادر مومنان، محبوبه‌ی رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ را مورد هجوم قرار داده است و با قرار دادن عایشه صدیق به عنوان هدف این تیرهای زهرآگین آن هشدار نبوی را به فراموشی سپرده است؛ هشداری که در توسط ام سلمه چنین روایت شده است که هنگامی که ام سلمه رضی الله عنها خطاب به رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ گفت: &#8220;مردم هدایای خود را روزی که نزد عایشه ـ رضی الله عنها ـ هستی به خدمت شما می‌آورند؛ به آن‌ها دستور ده که هر جا که هستی برایت هدایای خود را تقدیم کنند&#8221; پس رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ فرمود: <span style="color: #008000;">«مرا در مورد عایشه آزار مده که به خدا سوگند در حالی که در بستر هیچ یک از شما بودم وحی بر من نازل نشده است مگر در بستر عایشه»</span>.</p>
<p>چگونه آزار رساندن به وی آزار رساندن به رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ به حساب نمی‌آید در حالی که او محبوبترین انسان‌ها نزد وی بود؟ چنانکه در حدیثی که بخاری و مسلم در صحیح خود از عمرو بن عاص ـ رضی الله عنه ـ روایت کرده‌اند آمده است که وی از رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ پرسید: کدام یک از مردم نزد شما محبوبترند ای رسول خدا؟ فرمود: <span style="color: #008000;">«عایشه»</span> گفت: پس از او چه کسی؟ فرمود: <span style="color: #008000;">«پدرش»</span>. و این فضل و شرف بزرگ برای آن صدیقه کافی است.</p>
<p>و او کسی است که خداوند متعال وی را به عنوان همسری برای پیامبرش انتخاب نموده است چنانکه در حدیثی که بخاری و مسلم در صحیح خود از عایشه ـ رضی الله عنها ـ روایت نموده‌اند ایشان فرمودند: <span style="color: #008000;">«سه شب در خواب، تو را دیدم که فرشته‌ای تو را در تکه‌ای از حریر آورد و گفت: این همسر توست، پس پارچه را از چهره‌ات کنار زدم و ناگهان دیدم که تو هستی و با خود گفتم: اگر این رویا از خداوند باشد آن را عملی خواهد ساخت»</span> و بی‌شک رویای پیامبران نوعی وحی است.</p>
<p>ایشان همسر رسول خدا در دنیا و آخرتند چنانکه در حدیثی که ترمذی آن را در جامع خود با سند &#8220;جید&#8221; از عایشه ـ رضی الله عنها ـ روایت نموده است آمده که جبرئیل تصویر وی ـ یعنی ام المومنین عایشه ـ را در خرقه‌ای از حریر سبز به نزد رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ آورد و گفت: این همسر تو در دنیا و آخرت است.</p>
<p>و در مستدرک حاکم با سند صحیح از وی ـ رضی الله عنها ـ روایت است که وی خطاب به رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ گفت: &#8220;ای رسول خداوند! کدام یک از همسرانت در بهشت‌اند؟&#8221; وی فرمود: <span style="color: #008000;">«تو یکی از آن‌هایی»</span>.</p>
<p>و رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ وی را از سلام جبرئیل با خبر ساخت؛ در حدیثی که بخاری و مسلم در صحیح خویش از عایشه ـ رضی الله عنها ـ روایت نموده‌اند وی گفت: رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ فرمود: <span style="color: #008000;">«ای عایشه! این جبرئیل است و به تو سلام می‌گوید»</span> عایشه گفت: وعلیه السلام ورحمة الله. تو چیزی می‌بینی که ما نمی‌بینیم ای رسول خدا؟</p>
<p>و به سبب کمال محبت رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ نسبت به عایشه صدیقه و منزلت والایی که وی از آن برخوردار بود وی را از لذت‌های مباحی که دوست داشت بهره‌مند می‌ساخت. در صحیحین از عایشه رضی الله عنها ـ روایت شده است که وی فرمود: &#8220;به یاد می‌آورم که رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ در کنار در حجره‌ی من ایستاده بود و حبشی‌ها در مسجد با نیزه بازی می‌کردند و او ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ من را با ردای خود پوشانده بود تا به بازی آنان نگاه بیندازم و آن قدر می‌ایستاد تا من خسته شوم. و در روایت نسائی آمده است که ایشان فرمودند: &#8220;من به نگاه کردن آنان علاقه‌ای نداشتم بلکه دوست داشتم دیگر زنان از مکانت من نزد او و مکانت او نزد من آگاه شوند.&#8221;</p>
<p>همچنین از جمله برکات وی بر امت این است که وی ـ رضی الله عنها ـ سبب نزول آیه‌ی تیمم گردید؛ در صحیحین بخاری و مسلم از وی روایت است که گفت:</p>
<p>&#8220;به همراه رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ در یکی از سفرهایش خارج شدیم تا اینکه به &#8220;بیداء&#8221; یا &#8220;ذات الجیش&#8221; رسیدیم گردنبند من پاره شد [و گم شد]. پس رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ برای پیدا کردن آن ایستاد و مردم نیز توقف کردند در حالی که در محلی که توقف کرده بودند آب وجود نداشت. پس مردم به نزد ابوبکر آمدند و گفتند: می‌بینی عایشه چه کرده است؟ در حالی که مردم در کنار آب نیستند و آب هم به همراه ندارند رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ را نگه داشته است.&#8221; عایشه می‌گوید: &#8220;پس ابوبکر مرا مورد عتاب قرار داد و [در این حال] با دستش به کمرم می‌زد و من تنها به خاطر حالت رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ [که سرش را بر روی زانوی من گذارده بود و خوابیده بود] حرکت نمی‌کردم، تا آنکه رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ آن شب را بدون آب به صبح رساند و خداوند متعال آیه‌ی تیمم را نازل نمود. پس اسید بن حضیر گفت: این اولین برکت شما نیست ای آل ابوبکر! عایشه می‌گوید: پس شتری را که من بر آن سوار بودم حرکت دادیم و گردن بند را زیر آن یافتیم.</p>
<p>در روایت امام احمد در مسند وی آمده است که عایشه ـ رضی الله عنها ـ فرمود: &#8220;هنگامی که از سوی خداوند متعال برای مسلمانان رخصت [تیمم] نازل شد پدرم به من گفت: ای دختر عزیزم به خدا قسم که نمی‌دانستم که تو اینگونه بابرکتی و خداوند با نگه داشتن مسلمانان توسط تو چه برکت و آسانی برای آنان نازل نمود!&#8221;</p>
<p>بانو عایشه ـ رضی الله عنها ـ در احسان به خلق و نیکی به آنان نمونه و والا بود. عروة بن زبیر روایت می‌کند که معاویه ـ رضی الله عنه ـ یک بار به سوی ام المومنین ـ رضی الله عنها ـ صد هزار درهم فرستاد، پس به خدا سوگند که آن پول را دست نزد تا آنکه همه‌ی آن را به این سو و آن سو بخشش نمود، پس خدمتکار وی گفت: کاش با این برای ما یک درهم گوشت می‌خریدی، عابشه رضی الله عنها ـ در پاسخ وی گفت: نمی‌شد پیش از این به من بگویی؟</p>
<p>همچنین از عطاء بن رباح ـ رحمه الله ـ رویت است که معاویه ـ رضی الله عنه ـ برای وی گردن بندی به قیمت صد هزار [درهم] فرستاد پس وی آن را میان همسران پیامبر تقسیم کرد.</p>
<p>اما با وجود همه‌ی این فضیلت‌ها، وی از ثنا و مدح دیگران می‌ترسید و خود را از آن دور می‌داشت. بخاری در صحیح خود روایت کرده است که ابن عباس ـ رضی الله عنهما ـ در حالی که عایشه ـ رضی الله عنها ـ در بیماری مرگ بود از وی اجازه‌ی ورود خواست، پس عایشه گفت: می‌ترسم که ثنای من را بگویند، به وی گفته شد: وی پسرعموی رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ و از بزرگان مسلمین است. عایشه گفت: به وی اجازه دهید. پس ابن عباس به وی گفت: خود را چگونه می‌بینی؟ گفت: به خیرم اگر تقوا پیشه سازم. ابن عباس گفت: تو ان شاءالله بر خیر هستی؛ همسر رسول خدایی که جز تو با هیچ دختر باکره‌ای ازداوج نکرد و پاکی و برائتت از آسمان نازل گردید&#8230; پس هنگامی که ابن زبیر به نزد عایشه ـ رضی الله عنها ـ آمد به وی گفت:</p>
<p>&#8220;ابن عباس به نزدم آمد و ثنا و تمجید من را گفت در حالی که دوست داشتم ای کاش فراموش شده بودم [و کسی من را نمی‌شناخت].&#8221;</p>
<p>همچنین از جمله برکاتی که خداوند در زندگی وی قرار داده است این علم فراوانی است که از رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ روایت نموده و این فقهی است که مردم از وی فرا گرفتند و همچنین فضائل بی شمار دیگری است که خود وی روایت نموده و فرموده است: &#8220;رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ در خانه‌ی من و در شب و روزی که نوبت من بود و در حالی که  سر بر سینه‌ی من داشت وفات نمودند.&#8221;</p>
<p>عایشه ـ رضی الله عنها ـ می‌گوید: &#8220;در بیماری وفات آن حضرت عبدالرحمن بن ابوبکر بر وی وارد شد در حالی که مسواک تازه‌ای در دست داشت پس رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ به وی نظر انداخت تا آنکه گمان کردم آن را می‌خواهد، پس آن مسواک را گرفتم و آن را با دندان نرم و مرطوب کردم و به او دادم پس با آن چنان خوب مسواک کرد که تا آن هنگام ندیده بودم، سپس خواست آن را به سوی من بلند کند و به دست من بدهد اما از دستش افتاد، سپس من همان دعایی را خواندم که جبرئیل برای او دعا می‌کرد و او در هنگام بیماری آن را می‌خواند اما در آن بیماری آن دعا را نخوانده بود. سپس رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ نگاهش را به آسمان دوخت و گفت: <span style="color: #008000;">«در کنار رفیق بلند جایگاه»</span> و جان به جان آفرین تسلیم کرد. پس سپاس خداوندی را که در آخرین روز زندگی وی، آب دهان من و او را یکجا کرد (یعنی بر روی مسواکی که رسول الله با آن مسواک زد).&#8221; [به روایت امام احمد با سند صحیح]</p>
<p>همه‌ی این‌ها منقبت‌ها و فضیلت‌هایی است بس بزرگ که شایسته است میان مسلمانان منتشر شود تا بدین ترتیب حق ام المومنین ادا شده و به دفاع از وی برخواسته شود و تا آنکه هشداری باشد از آزار دادن رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ در مورد عایشه رضی الله عنها ـ که خداوند سبحان همه‌ی کسانی را که چنین گناه بزرگی را مرتکب شده باشند به شدت هشدار و وعید داده و فرموده است:</p>
<p>{<span style="color: #800000;">وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ</span>} [توبه: 61]</p>
<p>(و از جمله‌ی آنان کسانی هستند که پیامبر را آزار می‏دهند و می‏گويند او زودباور است بگو[او] گوش خوبى برای شماست به الله ايمان دارد و [سخن] مؤمنان را باور می‏کند و برای کسانی از شما که ایمان آورده‏اند رحمتی است و کسانى كه پيامبر خدا را آزار می‏رسانند عذابی پر درد [در پيش] خواهند داشت)</p>
<p>خداوند متعال من و شما را با رهنمون‌های قرآن و سنت پیامبرش سود رساند، این سخن خویش را گفته و برای خود و شما و همه‌ی مسلمانان از خداوند بزرگ آمرزش می‌خواهم که او بسیار آمرزنده و مهربان است.</p>
<h4>خطبه‌ی دوم:</h4>
<p>حمد و سپاس از آن الله است، او را ستایش گفته و از او یاری جسته و از بدی‌های نفس خویش و کارهای ناشایستمان به او پناه می‌بریم. الله هر که را هدایت کند او گمراه‌گری نخواهد داشت و هر که را گمراه سازد وی هدایتگری نخواهد یافت و گواهی می‌دهم که معبودی به حق نیست جز الله که واحد است و بی‌شریک و گواهی می‌دهم که محمد، بنده و پیامبر اوست. خداوندا بر بنده و پیامبرت محمد و بر اهل بیت و همه‌ی یارانش درود و سلام فرست.</p>
<p>اما بعد ای بندگان خداوند:</p>
<p>از جمله حقوقی که رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ بر گردن امتش دارد بزرگداشت و احترام و دوست داشتن همه‌ی کسانی است که رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ آن‌ها را گرامی داشته و دوست می‌داشته است زیرا وی که درود خداوند بر وی باد دوست نمی‌دارد مگر پاکان را چنانکه ابن عباس رضی الله عنهما ـ در بیماری وفات ام المومنین عایشه ـ رضی الله عنها ـ خطاب به وی گفت:</p>
<p>&#8220;تو محبوب‌ترین همسران رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ بودی و او جز پاکان کسی را دوست نمی‌داشت؛ گردن‌بندت در شب ابواء گم شد و رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ برای پیدا شدن آن، شب را در آنجا ماند و مردم بدون آب شب را به صبح رساندند پس خداوند آیه‌ی تیمم را نازل نمود و این‌ها و رخصتی که خداوند نازل نمود همه به سبب تو بود و سپس خداوند برائت تو را از بالای هفت آسمان نازل نمود تا جایی که هیچ مسجدی از مساجد خداوند که یاد الله در آن می‌شود نیست مگر آنکه برائت تو شب‌ها و روزها در آن تلاوت می‌شود.&#8221;</p>
<p>پس عایشه ـ رضی الله عنها ـ گفت: &#8220;مرا رها کن ای ابن عباس که به خدا سوگند دوست داشتم که به فراموشی سپرده می‌شدم&#8221;. [به روایت بخاری در صحیح]</p>
<p>و ما نیز همان سخنی را می‌گوییم که &#8221; أُسَيْد بن حُضَيْر&#8221; ـ رضی الله عنه ـ خطاب به ام المومنین گفت که: &#8220;خداوند به تو جزای خیر دهد که به خدا سوگند هیچ چیزی که تو آن را بد می‌دانی بر تو نیامد مگر آنکه برای تو در آن خیری بود&#8221;</p>
<p>و از جمله خیری که در این بی حرمتی اخیر به ساحت آن حضرت به وجود آمد می‌توان به همین خشمی اشاره نمود که در پی آن حادثه به وجود آمد و هم‌صدایی و همکاری برای یاری رساندن به وی و دفاع از ساحت آن حضرت و اشاعه‌ی فضایل وی و بیان مناقب وی و بررسی میراث فقهی آن حضرت و انتشار علوم او را در پی داشت که همه‌ی این خیرها قابل شمارش نیست.</p>
<p>پس ای بندگان خداوند تقوای او را پیشه سازید و قدر و منزلت آن صدیقه‌ی طاهره، دختر صدیق، محبوب رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ را بدانید و حق وی و دیگر امهات مومنین و دیگر اهل بیت و یاران وی را پاس بدارید تا نزد پروردگارتان بهشت‌های پرنعمت را به دست آورید.</p>
<p>و همیشه به یاد داشته باشید که خداوند متعال شما را به درود و سلام بر خاتم پیامبران امر نموده و فرموده است:</p>
<p>{ <span style="color: #800000;">إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا </span>} [احزاب: 56]</p>
<p>خداوندا بر بنده و پیامبرت محمد درود و سلام فرست و راضی و خشنود باش از چهار خلیفه‌ی وی ابوبکر و عمر و عثمان و علی و از دیگر اهل بیت و یاران وی و از تابعین و همه‌ی کسانی که تا قیامت به نیکی از آنان پیروی نمایند و همچنین از ما با فضل و کرم خویش راضی باش ای بهترین بخشندگان.</p>
<p>خداوندا اسلام و مسلمانان را عزت ده و حوزه‌ی دین را حفظ نما و دشمنان دین و دیگر طاغیان و مفسدان را نابود ساز و میان قلب مسلمانان الفت ایجاد کن و صف آنان را یکی گردان و رهبرانشان را اصلاح نما و کلمه‌ی آنان را بر حق یکی گردان ای پروردگار جهانیان.</p>
<p>خداوندا دینت را و کتابت را و سنت پیامبرت محمد ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ و بندگان مومن مجاهد صادقت را یاری ده. خداوندا ما را در سرزمین‌هایمان ایمن گردان و مسئولان ما را اصلاح نما.</p>
<p>خداوندا عاقبت ما را در همه‌ی امور به خیر گردان و ما را از خواری دنیا و عذاب آخرت نجات ده.</p>
<p>خداوندا ما را از دشمنان خود و دشمنانمان به هر صورت که صلاح می‌دانی حفظ نما. خداوندا ما از شر آن‌ها به تو پناه می‌بریم.</p>
<p>خداوندا دین ما را که نگهدارنده‌ی امر ماست و دنیای ما را که محل زندگی ماست و آخرت ما را که بازگشت‌گاه ماست اصلاح نما و زندگی را برای ما عامل زیادی در خوبی‌ها و مرگ را سبب راحتی از هر بدی بگردان.</p>
<p>خداوندا ما از زوال نعمتت و از تغییر عافیتت و از غافل‌گیری خشمت و از همه‌ی عوامل خشمت به تو پناه می‌بریم.</p>
<p>خداوندا ما از تو انجام نیکی‌ها و ترک بد‌ی‌ها و دوست داشتن مستمندان را مسئلت داریم و از تو می‌خواهم که ما را مورد مغفرت و رحمت خویش قرار دهی و اگر برای گروهی اراده‌ی فتنه کردی ما را بی آنکه دچار فتنه شویم به سوی خود باز گردان.</p>
<p>خداوندا بیماران ما را شفا ده و مرده‌گان ما را بیامرز.</p>
<p>{ <span style="color: #800000;">رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ </span>} [اعراف: 23]</p>
<p>(پروردگارا ما به خود ستم نمودیم و اگر تو ما را مورد مغفرت و رحمت خویش قرار ندهی بی‌تردید از جمله‌ی زیانکاران خواهیم بود.)</p>
<p>{<span style="color: #800000;"> رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ </span>} [بقره: 201]</p>
<p>(پروردگارا ما را در دنیا و آخرت نیکی عطا کن و از عذاب آتش جهنم دور بدار)</p>
<p>و درود و سلام خداوند بر پیامبرمان محمد و بر اهل بیت و یاران وی باد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/3229/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواهرم غمگین مباش</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/3087</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/3087#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 May 2010 11:05:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[باغ‌های بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[پند و اندرز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=3087</guid>
		<description><![CDATA[دکترصالح بن علي أبو عرَّاد / ترجمه: صلاح الدین مصلح خواهر مسلمان! ای مؤمن مطیع! ای مروارید گرانبها، و ای گوهر قیمتی! السلام عليكِ و رحمة الله تعالى وبركاته&#8230; غمگین مباش! چرا که الله متعال تو را با اسلام گرامی داشته، و بواسطه‌ی ایمان بزرگی بخشیده است و تو را یار و همراه مرد قرار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><a rel="attachment wp-att-3541" href="http://www.bidary.net/archives/3087/khaharam"><img class="alignright size-full wp-image-3541" title="khaharam" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2010/05/khaharam.jpg" alt="" width="100" height="112" /></a>دکترصالح بن علي أبو عرَّاد / ترجمه: صلاح الدین مصلح</h4>
<p>خواهر مسلمان!</p>
<p>ای مؤمن مطیع!</p>
<p>ای مروارید گرانبها، و ای گوهر قیمتی!</p>
<p>السلام عليكِ و رحمة الله تعالى وبركاته&#8230;<span id="more-3087"></span></p>
<p>غمگین مباش! چرا که الله متعال تو را با اسلام گرامی داشته، و بواسطه‌ی ایمان بزرگی بخشیده است و تو را یار و همراه مرد قرار داده است. الله تعالی می‌فرماید:</p>
<p><span style="color: #800000;">{إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِينَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيما} </span>[الأحزاب: 35]</p>
<p><span style="color: #800000;">(مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ايمان و مردان و زنان عبادت‏پيشه و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شكيبا و مردان و زنان فروتن و مردان و زنان صدقه‏دهنده و مردان و زنان روزه‏دار و مردان و زنان پاكدامن و مردان و زنانى كه الله را فراوان ياد مى‏كنند، الله براى [همه] آنان آمرزش و پاداش بزرگی فراهم ساخته است)</span></p>
<p>فقط این نیست؛ بلکه به تو منزلتی بس والا بخشیده هنگامی كه تو و زنان نیکوکار، عبادت گزار، فرمانبردار، ومؤمن راستینی مانند تو‌ را به أمهات المؤمنين منتسب نموده است. کسانی که شاعر در موردشان می گوید:</p>
<p style="text-align: center;">فتشبَّهُوا إن لم تكونوا مِثلهم&#8230;&#8230;. إن التَّشبه بالكِرام فلاحُ</p>
<p style="text-align: center;">(اگر مانند آنان نیستید خود  را به آنان شبیه سازید &#8230;. که همانا شباهت به بزرگان رستگاری است)</p>
<p>غمگین مباش! درحالی که اسلام با قرار دادن تو به عنوان دختری پاکدامن، خواهری گرامی، همسری مورد اطمینان، مادری مهربان و با شفقت و مادر بزرگی با وقار، انصاف را در مورد تو رعایت نموده است.</p>
<p>و بدان که اگر در تربیت فرزندان امانتداری را رعایت ننموده و حافظ کیان خانواده نباشی این مقام والا و جایگاه ویژه زیبنده‌ی تو نخواهد بود. بنابراین در نگهداری از این امانت بزرگ کوتاهی نکن، و به پاداش الله جل جلاله در برابر این تلاش و وقت گذاری چشم ببند؛ زیرا او سبحانه و تعالی  پاداش عمل هیچ عملگری چه زن و چه مرد را تباه نخواهد کرد.</p>
<p>غمگین مباش! در حالیکه به حجاب شرعی خویش، که پوشاننده‌ی آنچه که خداوند به پوشیدن آن امر نموده می‌باشد، چنگ زده‌ای؛ زیرا در این حجاب عزت و کرامتی نهفته است که شیرینی آن را فقط کسی خواهد چشید که به الله به عنوان پروردگار، به اسلام به عنوان دین و به محمد صلی الله علیه وسلم به عنوان پیامبر و فرستاده‌ی خداوند ایمان آورده باشد.</p>
<p>از عباس بن عبدالمطلب رضی الله عنه روایت شده که او از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنید که فرمود : <span style="color: #008000;">«طعم ایمان را کسی چشید که به الله به عنوان پروردگار، به اسلام به عنوان دین ، و به محمد به عنوان پیامبر راضی گردید»</span> [به روایت ترمذی: 2623].</p>
<p>بر حذر باش و بازهم بر حذر باش از اینکه حجابت را رها سازی یا اینکه در حفاظت از آن سهل انگاری نمایی؛ زیرا حجاب فرمان الله متعال است تا اینکه آزار و اذیت  را از تو دور سازد. الله سبحانه و تعالی می‌فرماید:</p>
<p><span style="color: #800000;">{يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً }</span> [الأحزاب : 59]</p>
<p><span style="color: #800000;">(اى پيامبر به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو پوششهاى خود را بر خود فروتر گيرند اين براى آنكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند [به احتياط] نزديكتر است و الله آمرزنده مهربان است)</span></p>
<p>و همچنین حجاب از رهنمون‌های رسول الله صلی الله علیه وسلم می‌باشد که آن را آورده تا بدینوسیله زن مسلمان از زنان دیگر متمایز باشد و اینکه از آغاز زندگی با گوهر حیا آراسته گردد تا بدین سان به إذن الله در خوشبختی و سرور زیسته، از افتادن درناپاکی‌ها و گناهان در امان مانده و الله عزیز و بخشنده از وی راضی گردد. شاعر چه زیبا می‌سراید:</p>
<p style="text-align: center;">لا تُعرضي عن هدي ربك ساعةً *** عضي عليه مدى الحياةِ لتغنمي</p>
<p style="text-align: center;">(لحظه‌ای از هدایت پروردگارت روی گردان مباش و در تمام زندگی به آن چنگ بزن تا رستگار گردی)</p>
<p style="text-align: center;">ما كان ربُكِ جـائراً في شرعه *** فاستمسكي بعُراه حتى تسّلمي</p>
<p style="text-align: center;">(پروردگار تو در دستورات شرع خود ستمگر نیست /  پس به ریسمانش چنگ بزن تا در امان بمانی)</p>
<p style="text-align: center;">ودعي هراء القائلـيـن سفاهةً ***  إن التقدم في السفور الأعجمي</p>
<p style="text-align: center;">(مزخرفات انسانهای نادان را که می گویند: پیشرفت در خودنمایی بمانند زنان بیگانه است، را رها کن)</p>
<p>غمگین مباش! اگر تو از کسانی هستی که الله متعال وی را به بر دوش گرفتن رسالت اسلام و دعوت بسوی آن  در خانه، مدرسه، محل کار و در هر زمان و مکانی مشرف نموده است؛ پس بکوش تا الگویی نیکو در دین و دنیا، علم و عمل، خوردن و نوشیدن، پوشش و لباس، سخن و سکوت، و در همه‌ی امور زندگی باشی. و بدان که هر کاری سرانجامی داشته و هر سفری پایانی دارد.</p>
<p>غمگین مباش! در حالی که می‌دانی نیکی ده برابر و تا هزار برابر و بیشتر پاداش داده شده و گناه فقط به اندازه ی یک گناه مورد بازخواست قرار خواهد گرفت. وفراموش نکن که الله متعال با فضل، رحمت و بخشندگی خویش بندگانش را مورد عفو قرار داده و از آنها در می‌گذرد.</p>
<p>غمگین مباش! هنگامی که تو کانون خانه را گرم نگه داشته‌ای، بر واجبات پایبندی داری و آنچه از عبادات و طاعات که الله تعالی بر تو فرض نموده را بجا می‌آوری؛ وبدان که اختلاط نکردن با هرزگان و سست عنصران نعمتی بس عظیم بوده که هیچ قیمتی نمی‌توان بر آن گذاشت؛ چرا که در دوری از آنان آرامش حال، راحتی فکر، سلامت روح و روان و دوری از گناهان نهفته است.</p>
<p>غمگین مباش! در حالی که بر یاد الله تعالی پایبند بوده و همواره بر استغفار مداومت داری؛ زیرا استغفار زیاد و استمرار انسان بر آن، مایه‌ی رهایی از غم‌ها و غصه‌ها و وسیله‌ی بدست آوردن خوشبختی و آرامش درون است.</p>
<p>در حدیثی از ابن عباس رضی الله عنهما روایت شده که معلم خوبی‌ها &#8211; صلی الله علیه و سلم &#8211; فرمود: <span style="color: #008000;">«هر کس بر استغفار پایبندی داشته باشد الله در هر تنگی‌ای راه چاره، و در هر غمی راه برون رفت از آن را به وی نشان خواهد داد، و از جایی که انتظارش را ندارد به وی روزی خواهد رساند»</span> [به روایت ابو داوود: 1518].</p>
<p>پس بر تو باد تسبیح (سبحان الله گفتن) و حمد (الحمدلله گفتن) و تکبیر (الله اکبرگفتن) و تهلیل (لاإله إلله گفتن) و استغفار (أستغفرالله گفتن) بسیار، و زبانت را همواره با ذکر و یاد الله تازه گردان تا اینکه آرامش حقیقی را بدست آوری. الله سبحانه و تعالی می‌فرماید:</p>
<p><span style="color: #800000;">{الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ }</span> [الرعد : 28]</p>
<p><span style="color: #800000;">(همان كسانى كه ايمان آورده‏اند و دلهايشان به ياد الله آرام مى‏گيرد آگاه باش كه دلها با ياد الله آرامش مى‏يابد)</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/3087/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مادرم&#8230;</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/2850</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/2850#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Feb 2010 15:16:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[باغ‌های بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=2850</guid>
		<description><![CDATA[دکترعائض القرني / ترجمه: صلاح الدین مصلح تقدیم به مادر عزیز و فداکارم بزرگ شده‌ام ولي پیش مادر هنوز کوچکم. بسوی پیری رهسپارم اما نزد وی هنوز کودکم. او تنها کسی است که اشک، شیرو خونش را فدایم نمود. همه‌ی مردم فراموشم کردند، مگر مادر. همه رهایم کردند جز مادر. همه ی دنیا برایم تغییر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-full wp-image-2851" title="madaram" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2010/02/madaram.jpg" alt="madaram" width="100" height="119" />دکترعائض القرني / ترجمه: صلاح الدین مصلح</h4>
<p style="text-align: right;"><em><span style="color: #888888;">تقدیم به مادر عزیز و فداکارم</span></em></p>
<p>بزرگ شده‌ام ولي پیش مادر هنوز کوچکم. بسوی پیری رهسپارم اما نزد وی هنوز کودکم. او تنها کسی است که اشک، شیرو خونش را فدایم نمود. همه‌ی مردم فراموشم کردند، مگر مادر. همه رهایم کردند جز مادر. همه ی دنیا برایم تغییر کرد مگر مادر.</p>
<p>مادر: چقدر گونه‌هایت را با اشک شستشو دادی هنگامی که به سفر می‌رفتم! و چه اندازه خواب را بر خویش حرام می‌کردی وقتی نبودم. چه سان خواب را به فراموشی می‌سپردی وقتی بیمار می‌شدم!<span id="more-2850"></span></p>
<p>مادر: هنگامی که از سفر بر می‌گردم، دم در ایستاده‌ای، به من نگریسته و اشک خوشحالی ازچشمانت جاری می‌شود و زمانی که از خانه بیرون می‌روم، با قلبی اندوهناک با من خداحافظی می‌کنی.</p>
<p>مادر: در روزهای دردناک و پردردسر مرا حمل نمودی و با تحمل رنجها و دردها مرا به دنیا آوردی و با بوسه‌ها ونوازش‌هایت مرا درآغوش گرفتی.</p>
<p>مادر: هرگز به خواب نمی‌روی تا اینکه خواب به سراغ پلکهایم آید، هیچ گاه احساس راحتی نمی‌کنی تا اینکه شادمانی را درمن نبینی. اگر خندیدم، می‌خندی بدون اینکه دلیلش را بدانی و اگر غمگین شدم گریان می‌شوی بدون اینکه سبب را دریابی. قبل از ارتکاب اشتباه، عذرم را می‌پذیری و پیش ازاظهار پشیمانی مرا بخشیده و قبل از عذر خواهی از من در می‌گذری.</p>
<p>مادر: هر کس از من تعریف کند او را تصدیق می‌کنی، گر چه مرا پیشوای خلایق و ماه شب چهارده بنامد. وکسی که مرا بدگویی کند او را دروغگو می پنداری، گرچه اهل عدالت به سود وی شهادت داده و معتمدین او را پاک بدانند. همیشه تو تنها کسی هستی که به کارهای من مشغول بوده و فقط تو هستی که غم مرا در دل داری.</p>
<p>مادر: من بزرگترین مشغولیت، قصه‌ی زیبا و امید تازه‌ی تو هستم. به من نیکی کرده و با این حال از کوتاهی خویش در حق من پوزش می‌خواهی. با شور و شوق تمام در من ذوب می‌شوی و باز هم زیاده از این می‌خواهی.</p>
<p>مادر: کاش می‌توانستم با اشکهای وفاداری قدمهایت را شستشو دهم و در جشن زندگی‌کفش‌هایت را بردارم.</p>
<p>مادر: کاش مرگی که هوایت را کرده به سراغ من آید و بلایی که قصد تو را کرده بر من فرود آید.</p>
<p>درونم به من می‌گوید: روح و جانم فدای تو باد، بدانی یا ندانی.</p>
<p>مادر: چگونه نیکی‌هایت را پاسخ گویم، در حالی که شکمت را جایگاه من قرار داده، از شیرت به من نوشاندی و آغوشت را برایم پوششی قرار دادی. چگونه خوبی‌هایت را جبران کنم، زمانی که تو در راه خوشبخت شدن من موهای سرت را سفید نموده، و بدن خویش را برای راحتی من فرسوده و ضعیف ساختی، و کمرت برای آسایش من خمیده گردید.</p>
<p>چگونه اشکهای راستین تو که گاهی به علت غمگین بودنت برای من و گاهی از روی خوشحالی‌ات بخاطرمن از گونه‌هایت سرازیر می‌گردید را تلافی نمایم؟ که تو در غم و خوشی من اشک می‌ریزی.</p>
<p>مادر: وقتی به صورتت می‌نگرم، انگار صفحه‌ی کتابی است که در آن داستان درد ورنج کشیدن بخاطر من، و روایت تلاش و تحمل سختی به سبب من نوشته شده است.</p>
<p>مادر: تمام وجودم احساس شرمندگی وشرمساری می‌کند، زمانی که به تو نگریسته و تورا درسراشیبی پیری و خود را دراوج جوانی می‌بینم. تو با مشقت برروی زمین راه رفته و من سریع حرکت می‌کنم.</p>
<p>مادر: زمانی که همه‌ی دوستان به من پشت کردند، تو تنها کسی بودی که وفادار ماندی. و زمانی که وفاداران به من خیانت کرده، و یاران صمیمی مرا فریب دادند، تنها تو بودی که با قلب مهربان، اشکهای گرم، سخنان دلنواز و همدردی بی‌مانند خویش با من همراهی می‌نمودی. مرا در آغوش می‌گرفتی، می‌بوسیدی، نوازش می کردی، دلداری می‌دادی، همدردی می‌کردی وبرایم دعا می‌کردی.</p>
<p>مادر: می‌بینم که گذشت سالها وجود تورا ضعیف ساخته و جسم تو را ناتوان نموده. به یاد می‌آورم چه اندازه، درآغوش گرفتن، بوسه، اشک، نوازش و همدردی را با رضایت و اختیار کامل و با کمال محبت و بخشش، بدون درخواست پاداش و انتظار تشکر، نثارم می‌نمودی.</p>
<p>به تو می‌نگرم در حالی که داری با زندگی خداحافظی می‌کنی و من به سراغ زندگی می‌روم، عمر را به پایان برده و من تازه در اوایل عمر بسر می‌برم. ناتوانم از برگرداندن جوانیت که به پای جوانی من ریختی و بازگرداندن نیرو و توانت که به پای نیرومند شدن من تباه ساختی.</p>
<p>تمامی اعضای بدنم با شیرت قوام گرفت و گوشتم از گوشت بدنت بافته شد. گونه‌هایم با اشک‌هایت شستشو داده شد، موهای سرم با بوسه هایت روییده شده و موفقیتم به برکت دعاهایت تحقق پیدا کرد.</p>
<p>نیکی‌هایت را می‌بینم که مرا دربرگرفته، بنابراین در مقابل تو مانند خدمتگزاری ناچیز می‌نشینم. موفقیت‌ها، برتری‌ها، نوآوری‌ها، و استعدادهای خود را نزد تو به فراموشی می‌سپارم؛ چرا که همه‌ی اینها فقط قسمتی از بخشش‌های تو درحق من است.</p>
<p>دربین مردم احساس بزرگی و درمیان دوستان احساس منزلت کرده و نزد دیگران احساس باارزش بودن می‌کنم؛ اما در پیشگاه تو همان کودک خردسال هستم؛ احساس هیچ بودن کرده، شرمندگی تمام وجودم را دربر گرفته و دچار دلهره می‌شوم؛ از این رو لقب‌ها را باطل کرده و شهرت را از یاد می‌برم. مال را به گوشه‌ای انداخته و تعریف و تمجیدها را به باد فراموشی می‌سپارم؛ چرا که تو مادر، و من فرزند، تو سرور و بزرگ و من خدمتگزاری ناچیز، تو مدرسه و من دانش آموز، تو درخت و من میوه‌ی آن هستم؛ و اینکه تو همه چیز در زندگی من هستی. پس به من اجازه بده تا برپاهایت بوسه زنم. و از ارزش و بزرگی توست روزی که فروتنی به خرج داده و به لب‌های من اجازه دهی که خاک پای تو را پاک نمایند.</p>
<p>ربِّ اغفر لوالدي وارحمهما كما ربّياني صغيراً.</p>
<p>(پروردگارا! پدر و ما در مرا مورد مغفرت و رحمت خود قرارده، همانگونه که در کودکی مرا پروراندند).</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/2850/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زیباترین داستان محبت در تاریخ</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/1585</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/1585#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 02:27:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[باغ‌های بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[صحابه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.info/?p=1585</guid>
		<description><![CDATA[نویسنده: عادل حیدری امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را بعنوان شگفت انگیزترین و زیباترین داستان محبت در تاریخ ذکر کند و اشخاص داستان را نمادی از محبت و سمبلی از عشق راستین بداند. عده ای می گویند بهترین داستان ، داستان لیلی و مجنون می باشد زیرا که شهره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-full wp-image-1586" title="dastan-mohabbat" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/11/dastan-mohabbat.jpg" alt="dastan-mohabbat" />نویسنده: عادل حیدری</h4>
<p>امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را بعنوان شگفت انگیزترین و زیباترین داستان محبت در تاریخ ذکر کند و اشخاص داستان را نمادی از محبت و سمبلی از عشق راستین بداند.</p>
<p>عده ای می گویند بهترین داستان ، داستان لیلی و مجنون می باشد زیرا که شهره آفاق گشته و ضرب المثلی برای عشق ومحبت شده اند؛ <span id="more-1585"></span></p>
<p>مگر نشنیده اید که می گویند:</p>
<h4 style="text-align: center;">همیشه تا حسن و عشق باشد</h4>
<h4 style="text-align: center;">مثلها شاهد از لیلی و مجنون</h4>
<p>و نیز:</p>
<h4 style="text-align: center;">چو مجنون در بیابان غمم دور از رخ لیلی</h4>
<h4 style="text-align: center;">که درد خویشتن بر پشته های خار می گویم</h4>
<p>گروهی دیگر گویند شیرین وفرهاد را حظی اوفر از عشق ومحبت بوده است مگر نشنیده اید که گویند:</p>
<h4>زبانم تیشه فرهاد شد بهر دل سنگین</h4>
<h4>زبس کافسانه شیرین خود بسیار می گویم</h4>
<p>و نیز:</p>
<h4 style="text-align: center;">حدیث غصه فرهاد و قصه شیرین</h4>
<h4 style="text-align: center;">بخون لعل بباید نوشت بر کهسار</h4>
<p>عده ای دیگر گویند متأمل در داستان وامق و عذرا امواجی از محبت می یابد که در داستانهای دیگر کمتر یافت می شود و آنها نماد راستین عشق ومحبت می باشند؛ مگر نشنیده اید که گویند:</p>
<h4 style="text-align: center;">بسان دیده ی وامق بگرید ابر بر گلها</h4>
<h4 style="text-align: center;">بشکل عارض عذرا بخندد می بساغرها</h4>
<p>و نیز :</p>
<h4 style="text-align: center;">وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید</h4>
<h4 style="text-align: center;">کارش مدام با غم و آه سحر فتاد</h4>
<p>برخی نیز ویس و رامین را نماد حقیقی محبت دانند و گویند مگر نشنیده اید که شعرا گفته اند:</p>
<h4 style="text-align: center;">مزن دم از نسرین که در خلوتگه رامین</h4>
<h4 style="text-align: center;">چو ویس دلستان باشد نشاید نام گل بردن</h4>
<p>و نیز:</p>
<h4 style="text-align: center;">شمع از جانبازی پروانه آمد سرفراز</h4>
<h4 style="text-align: center;">ویس از دل بردن رامین مثل شد در جهان</h4>
<p>در این میان کسانی نیز هستند که عشق لیلی و مجنون و دیگران را تحقیر نموده و خود را نماد واقعی وراستین عشق می دانند و چنین می گویند:</p>
<h4 style="text-align: center;">قصه ما با تو از لیلی ومجنون در گذشت</h4>
<h4 style="text-align: center;">خسرو و شیرین چه باشد وامق و عذرا چه بود</h4>
<p>و برخی نیز با خواندن کتابهای داستان و رمانهای عاشقانه سعی می کنند داستان مزبور را بهترین داستان محبت در تاریخ ذکر نموده و شخصیات موجود در آنرا سمبلی از عشق راستین بدانند .</p>
<h4>حال اگر در این داستانها تأمل نمائیم به مسائل مهمی دست می یابیم:</h4>
<p>1-   اکثر این داستانها زائده تخیلات نویسندگانشان می باشد و بویی از صحت ندارند.</p>
<p>2-   بر فرض صحت فرجام این عشقها دو چیز است – وصال یا فراق – در حالیکه محبت راستین فراتر از آن است.</p>
<p>3-   اگر اندکی به این داستانها بیندیشیم در می یابیم اسبابی که برای این محبت ها ذکر می شود بیشتر جنبه هوا و هوس دارند و همواره سخن از قد و قامت رعنای معشوق است در حالیکه محبت واقعی چیزی فراتر از ظاهر است.</p>
<p>4-   گاهی اوقات نویسندگان در نوشته هایشان در وصف معشوق چنان اغراق می نمایند که او را شایسته عبادت می دانند و گویا عاشق در کمال ذلت کمر به پرستش معشوق بسته است.</p>
<p>و چه خوش سروده است پیر رومی آنگاه که فرمود:</p>
<h4 style="text-align: center;">ویس و رامین ، خسرو و شیرین بخوان</h4>
<h4 style="text-align: center;">که چه کردند از حسد آن ابلهان</h4>
<h4 style="text-align: center;">که فنا شد عاشق و معشوق نیز</h4>
<h4 style="text-align: center;">هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز</h4>
<h4 style="text-align: center;">اما زیباترین داستان محبت در تاریخ…</h4>
<p>اگر انسان برگهای تاریخ را ورق بزند با داستانی شگفت انگیز از محبت مواجه می شود ، داستانی که نه زائده خیال نویسندگان است و نه با وصال وفراق پایان می یابد و نه از روی هوا و هوس است ؛ بلکه اسبابی رفیع در ورای این محبت یافت می شود و آنهم محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم و أم المؤمنین خدیجه رضی الله عنها می باشد.</p>
<p>آنگاه که خدیجه بانوی ثروتمند و سرشناس مکه تصمیم می گیرد با یتیم زاده قرشی ازدواج نماید او را به صداقت ، امانتداری و حسن اخلاقش می پسندد و با وی وصلت می کند . دیری نمی گذرد که گذر زمان خبر از حوادثی غیر منتظره می دهد. ؛ محمد سراسیمه از غار حرا باز گشته است و آشتفته و پریشان می گوید : زملونی زملونی – دثرونی دثرونی ؛ مرا بپوشانید مرا بپوشانید. آنگاه که خدیجه علت را می جوید ، محمد خبر از نزول فرشته وحی می دهد در آنهنگام خدیجه  با یقینی راسخ می فرماید: ( خوشخبر باش . بخدا سوگند که پرودگار تو را خوار نمی کند زیرا که تو پیوند خویشتوندی را بجای می آوری و راستگو و صداقت پیشه هستی و به درماندگان یاری می رسانی و به فقرا انفاق می کنی و در رفع حاجت نیازمندان به آنها کمک می کنی)</p>
<p>در آن لحظه دشوار که محبت سخن از ملاقات فرشته وحی می زند ؛ چیزی که در میان اعراب مکه بی سابقه بود می بینیم که این شیرزن چگونه و با چه یقینی سخن می گوید سخنانی که بایستی در طول تاریخ با آب طلا بر صحنه روزگار حک شوند و براستی موقف خدیجه رضی الله عنها در این لحظه زیباترین موقفی است که یک زن در تاریخ بشریت گرفته است . خدیجه این سخنان را بر زبان جاری می سازد زیرا محمد را می شناسد و صفات او را بخوبی می داند لهذا مطمئن است که خداوند چنین انسانی را خوار نمی کند. و درهمان لحظه به رسول خدا صلی الله علیه و سلم ایمان می آورد و بقول ابن عبدالبر اندلسی رحمه الله: اولین مخلوقی بود که به رسول الله صلی الله علیه وسلم ایمان آورد.</p>
<p>خدیجه رسول خدا را به نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل می برد . محمد داستان نزول وحی را برای ورقة بازگو می کند اما ورقة که کتابهای پیامبران پیشین را خوانده بود و از برخورد اقوام پیامبران گذشته با آنها خبر داشت خبر از آینده ای ناگوار برای محمد می دهد: تو را از مکه بیرون خواهند کرد و با تو به دشمنی خواهند پرداخت. اما خدیجه را باکی نیست زیرا او حاضر است همراه با همسرش هر مصیبتی را تحمل نماید.</p>
<h4>دعوت اسلامی شروع می شود و خدیجه در راستای پیشرفت دعوت اموال و دارایی خویش را در راه خدا انفاق می نماید.</h4>
<p>دیری نمی گذرد که محاصره اقتصادی شروع می شود و بنی هاشم و بنی مطلب بایستی سالها را با تحمل کردن سخت ترین شرایط در شعب ابیطالب بگذرانند ، سالهایی که آکنده از خاطرات تلخ وناگوار برای رسول خدا صلی الله علیه وسلم ویارانش بود، در این میان خدیجه رضی الله عنها تمام مشقات و سختی ها را بجان می خرد و گام به گام در کنار همسرش در شعب ابیطالب سختی ها را تحمل می کند تا اینکه پیک اجل بسراغش می آید ، انا لله و انا الیه راجعون.</p>
<p>پیامبر صلی الله علیه وسلم از درگذشت خدیجه چنان متأثر شده بود که آن سال را سال اندوه نامید . وچرا سال اندوه نباشد ؛ ربع قرن پیامبر صلی الله علیه وسلم  با وی زندگی کرد و هیچ زنی را در محبت با وی شریک نکرد. و اگر دستور پروردگار به ازدواجهای وی نبود چه بسا دیگر ازدواج نمی نمود.</p>
<h4>محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه منحصر به زندگانی وی نبود بلکه حتی پس از وفات خدیجه همواره ایشان را یاد می کرد.</h4>
<p>روز فتح مکه مردم همه گرداگرد رسول خدا صلی الله علیه وسلم جمع شده بودن و بزرگان قریش نیز که مورد عفو رسول خدا قرار گرفته بودند نیز به خدمت ایشان آمده بودند ؛ ناگهان رسول الله صلی الله علیه وسلم از دور پیرزنی را مشاهده نمود و بلافاصله جمع را رها کرد و بسوی وی شتافت ، وقتی با او رسید عبای خود را بر زمین پهن نمود و در کنار او بر زمین نشست و مدتی طولانی با هم سخن گفتند ، ام الؤمنین عائشه رضی الله عنها می گوید در مورد پیرزنی که رسول الله صلی الله علیه وسلم تا این اندازه به او اهمیت داده بود از ایشان پرسیدم ؛ در جواب فرمودند: این پیرزن از دوستان خدیجه می باشد.</p>
<p>گفتم: درباره چه چیزی سخن می گفتید؟ پیامبر فرمود: درباره روزگاران خدیجه. غیرت و رشک وجود ام المؤمنین عائشه را فرا گرفت و فرمود: آیا همچنان پیرزنی را یاد می کنی که وجودش را خاک فرا گرفته و خداوند بهتر از او را به تو عطاء نموده است؟!! رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: بخدا سوگند که پروردگار بهتر از خدیجه را به من نبخشیده است زیرا زمانی خدیجه به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و زمانی مرا تصدیق نمود که مردم مرا تکذیب کردند و هنگامی با مال خویش مرا در راستای دعوت یاری رساند که مردم اموال خویش را از من دریغ داشتند و خداوند از وی فرزندانی به من بخشید درحالیکه که از دیگر زنانم مرا از فرزند محروم کرد.</p>
<p>ام المؤمنین عائشه دریافت که رسول خدا صلی الله علیه وسلم را خشمگین نموده است لهذا فرمود: ای رسول خدا برای من از خداوند طلب آمرزش کن ، پیامبر فرمود: برای خدیجه از خداوند طلب آمرزش کن تا خداوند تو را ببخشاید. وهرگاه رسول خدا صلی الله علیه وسلم گوسفندی را در خانه قربانی می نمود قسمتی از گوشت آنرا به خانه دوستان خدیجه می فرستاد روزی ام المؤمنین عائشه که از این امر ناراحت شده بود فرمود: خدیجه؟!! رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: خداوند محبت خدیجه را روزی من گردانده است.</p>
<p>ام المؤمنین عائشه می گوید: پیامبر چنان وصف خدیجه را می کرد که گویا در زندگی اش زنی جز خدیجه وجود نداشته است و همواره می فرمود: خدیجه چنین بود و خدیجه چنان بود و خدیجه مادر فرزندانم بود ، هیچگاه از خانه خارج نمی شد مگر اینکه یادی از خدیجه می کرد و او را به زیبایی می ستود.</p>
<p>در جایی دیگر ام المؤمنین عائشه می فرماید: نسبت به هیچکدام از همسران رسول خدا صلی الله علیه وسلم چون خدیجه رشک نبردم درحالیکه او را ندیده بودم زیرا همواره می شنیدم که رسول الله از ایشان یاد می کرد وخداوند به رسولش دستور داد تا وی را به قصری از مروارید در بهشت مژده دهد و هرگاه گوسفندی را قربانی می نمود قسمتی از آنرا به دوستان خدیجه می فرستاد.</p>
<p>ونیز ام المؤمنین عائشه می فرماید: هرگاه هالة بنت خویلد خواهر خدیجه به خانه پیامبر می آمد و در می زد رسول خدا از درزدن او که مانند در زدن خدیجه بود او را می شناخت و با خوشحالی می فرمود: خدای من!! هالة بنت خویلد به نزد ما آمده است.</p>
<p>( البته باید توجه نمود که اکثر روایتهایی که در مورد فضائل ام المؤمنین خدیجه روایت شده راوی آنها خود ام المؤمنین عائشه می باشد که بیانگر خرد واسع و کمال انصاف ایشان بوده و رشک میان همسران امری طبیعی و عادی است که گریزی از آن نیست.)</p>
<h4>داستان گردنبند خدیجه رضی الله عنها</h4>
<p>در جنگ بدر ابوالعاص بن ربیع داماد رسول خدا صلی الله علیه وسلم و همسر دخترش زینب که تا آن روز مشرک بود و در سپاه مشرکین قرار داشت  توسط مسلمانان اسیر شد، زینب برای آزادی همسرش مقداری مال و نیز گردنبندی را که یادگار مادرش خدیجه بود و بهنگام عروسی به وی هدیه داده بود را بعنوان فدیه شوهرش بسوی رسول خدا فرستاد، هنگامی که رسول الله صلی الله علیه وسلم گردنبند ام المؤمنین خدیجه را دید یاد وخاطره ام المؤمنین خدیجه در ذهنش زنده شد و دلش بحال دخترش سوخت و دستور داد ابوالعاص بن ربیع را آزاد نموده و گردنبند را نیز به زینب بازگردانند.</p>
<h4>اسباب محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه رضی الله عنها</h4>
<p>اگر به آنچه گذشت دقت کرده باشید می توانید اسباب محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه را در این گفته ایشان بیابید: (زمانی خدیجه به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و زمانی مرا تصدیق نمود که مردم مرا تکذیب کردند و هنگامی با مال خویش مرا در راستای دعوت یاری رساند که مردم اموال خویش را از من دریغ داشتند و خداوند از وی فرزندانی به من بخشید دالیکه که از دیگر زنانم مرا از فرزند محروم کرد.)</p>
<h4>اسباب محبت أم المؤمنین خدیجه رضی الله عنها نسبت به رسول الله صلی الله علیه وسلم</h4>
<p>و نیز اگر نیک به سیرت رسول الله صلی الله علیه وسلم و مادرمان خدیجه بنگریم اسباب محبت خدیجه نسبت به رسول الله صلی الله علیه وسلم را در این گفته ایشان می توان یافت: (خوشخبر باش . بخدا سوگند که پرودگار تو را خوار نمی کند زیرا که تو پیوند خویشاوندی را بجای می آوری و راستگو و صداقت پیشه هستی و به درماندگان یاری می رسانی و به فقرا انفاق می کنی و در رفع حاجت نیازمندان به آنها کمک می کنی )</p>
<h4>خاتمه:</h4>
<p>برادر وخواهر عزیزم…</p>
<p>اگر در زندگی زناشویی جویای الگویی در راستای محبت هستید آنرا در افسانه هایی چون لیلی و مجنون و یا شیرین وفرهاد مجوئید بلکه آنرا در خانه ای بجوئید که بر اساس تقوا بنا شده بود؛ آری خانه رسول الله و خدیجه .و اگر می خواهید خانواده ای سرشار از صفا و صمیمیت و آکنده از محبت داشته باشد در زندگی به رسول خدا صلی الله علیه وسلم ومادرتان خدیجه اقتدا کنید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/1585/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8220;ام حبیبه&#8221; رملة دختر ابوسفیان (رضی الله عنهما)</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/1193</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/1193#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jan 2009 18:40:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[صحابه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bidary.net/?p=1193</guid>
		<description><![CDATA[احمد الجدع /مترجم: عبدالصمد مرتضوی أم حبیبه (رمله) (رضی الله عنه) دختر ابوسفیان یکی از اشراف قریش بود. در ابتدای ظهور اسلام، ابوسفیان رئیس و سردار قریش محسوب می شد و شدیدترین عنادها و دشمنی ها را بر اسلام و مسلمین روا می داشت. معاویة بن ابوسفیان (رضی الله عنهما) بنیانگذار دولت اموی در شام، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-full wp-image-1887" title="omm-habiba" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/01/omm-habiba.jpg" alt="omm-habiba" width="80" height="84" />احمد الجدع /مترجم: عبدالصمد مرتضوی</h4>
<p dir="rtl">أم حبیبه (رمله) (رضی الله عنه) دختر ابوسفیان یکی از اشراف قریش بود. در ابتدای ظهور اسلام، ابوسفیان رئیس و سردار قریش محسوب می شد و شدیدترین عنادها و دشمنی ها را بر اسلام و مسلمین روا می داشت.<span id="more-1193"></span></p>
<p dir="rtl">معاویة بن ابوسفیان (رضی الله عنهما) بنیانگذار دولت اموی در شام، برادر تنی این بزرگ بانو بود. قبل از ظهور دین مبین اسلام رمله با پسر عمه ی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) (عبیدالله بن جحش) ازدواج کرد. عبیدالله با مسیحیت انس گرفته بود و همان را به عنوان دین برای خویش برگزیده بود.</p>
<h4 style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong>«زنی که در موقعیتی کاملاً بحرانی بر ایمان خویش راسخ و پایدار بود»</strong></span></h4>
<p dir="rtl">بعد از بعثت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) آل جحش به کلی به دین اسلام مشرف شدند. از آن جمله همسر عبیدالله، رمله دختر ابوسفیان نیز علیرغم مخالفت ها و عنادی های پدرش با خدا و رسول، دین اسلام را پذیرفت. ناگفته نماند «ام جمیل» دختر حرب، دشمن سرسخت اسلام که در قرآن از او به حمالة الحطب تعبیر شده نیز عمه ی او بود (ولی رمله با وجود داشتن چنین خانواده ای اسلام را پذیرفت و تسلیم اوامر الهی شد).</p>
<p dir="rtl">او با علاقه ی قلبی اسلام را پذیرفت. بعضی فکر می کنند چون عبید الله ایمان آورد رمله هم به تبعیت از او اسلام را پذیرفت ولی چنین نبود، بلکه او با میل شخصی و علاقه ی قلبی اسلام آورد. گواه این مطلب اینکه او درست زمانی مشرف به اسلام شد که دین اسلام شدیداً از طرف بنی امیه و بخصوص ابوسفیان [پدر او] تحت فشار و خصومت بود.</p>
<p dir="rtl">چون آزار و اذیت ها در مکه فزونی یافت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به مسلمانان اجازه داد به حبشه هجرت کنند تا حداقل مدتی از این ستم ها در امان بمانند. ام حبیبه (رضی الله عنها) نیز به همراه همسرش عبید الله عازم حبشه شد. دخترش حبیبه در حبشه به دنیا آمد و از همان زمان بود که به ام حبیبه موسوم شد.</p>
<p dir="rtl">در دیاری دور افتاده و در شهری غریب، مسلمانان مناسک دینی، عقیدتی خود را انجام می دادند و منتظر بودند ببینند در مکه چه اتفاقی خواهد افتاد.</p>
<p dir="rtl">اخبار و اطلاعاتی که از مکه به گوش آنان می رسید بسیار تکان دهنده بود. خبر از کفر و بت پرستی، ممانعت از فرامین الهی، ظلم و ستم بر اهل و عیال مسلمانان در مکه واقعاً مسلمانان را آزار می داد. کفار مکه به این نیز اکتفا نکردند و قاصدانی را نزد نجاشی «پادشاه حبشه» فرستادند تا از این طریق بر مهاجرین نیز ظلم و ستم روا دارند و نگذارند به راحتی در حبشه زندگی کنند.</p>
<p dir="rtl">در چنین موقعیتی روزی ام حبیبه (رضی الله عنها) خواب دید که همسرش منحرف شده است! او نگران و مضطرب از خواب بیدار شد و از شر شیطان به خداوند پناه جست. او در دل نسبت به همسرش نگران شده بود، ولی سعی کرد خوابش را کابوس تلقی کند و آن را نادیده بگیرد. او در همین گیر و دار بود که ناگهان همسرش از راه رسید و اعلام کرد که به دین مسیحیت گراییده و نصرانی شده است!! عبیدالله خیال می کرد ام حبیبه (رضی الله عنها) به تبعیت از او اسلام را پذیرفته و خود انگیزه ای برای قبول اسلام نداشته است. به همین خاطر این بار نیز که به دین مسیحیت متمسک شده بود از او خواست دین اسلام را رها کند و مسیحی گردد. اما ام حبیبه (رضی الله عنها) با ایمانی راسخ خواسته ی او را رد کرد و با این کار خود ثابت کرد که ایمان او قلبی بوده است و اینطور نبوده که فقط برای رضایت همسرش ایمان آورده باشد.</p>
<p dir="rtl">ام حبیبه (رضی الله عنها) سعی کرد شوهرش را نصیحت کند و خواب خود را نیز برای او تعریف کرد تا شاید متأثر گردد. ولی او همچنان بر انحراف رفت و راه گمراهی را پیش گرفت.</p>
<p dir="rtl">این بزرگ بانوی مسلمان در آن دیار غریب، دو راز اهل و عیال و با دختری شیرخواره، تنهای تنها، با مصائب و مشکلات دست و پنجه نرم می نمود و در بارگاه الهی با تضرع و زاری از او مدد می خواست. در چنین موقعیت دشواری تنها دلگرمی و قوت قلب او ایمان او به خداوند بود.</p>
<p dir="rtl">ناگهان حادثه ای عظیم در زندگی ام حبیبه (رضی الله عنها) رقم خورد. آری! رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) از او خواستگاری نمود. نجاشی که از این خواستگاری با خبر شد، ام حبیبه (رضی الله عنها) را گرامی داشت و از مال خویش مهریه او را پرداخت کرد و بدین طریق به خواستگاری رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) لبیک گفت.</p>
<p dir="rtl">ام حبیبه (رضی الله عنها) چندی بعد عازم مدینه شد و با این سفر خود دو هجرت را در کارنامه ی خویش ثبت نمود. از آن به بعد برای همیشه به مقام (ام المؤمنین) مادر مؤمنان مفتخر گردید (و زندگی شرافتمندانه ای را با سرور کاینات آغاز نمود).</p>
<h4 style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong>در فرامین اسلامی حتی با پدرش مسامحه نمی کند</strong></span></h4>
<p dir="rtl">پیمان صلح حدیبیه بین مسلمانان و قریش در حالی منعقد گردید که ابوسفیان در مکه حضور نداشت. سهیل بن عمرو عامری یکی از سران پیشین قریش به نمایندگی از او پیمان را امضا کرد.</p>
<p dir="rtl">بنی خزاعه از همپیمانان مسلمانان بودند و طبق مفاد صلحنامه، قریش حق تعرض به این قبیله را نداشتند. گروهی از سفیهان بی درایت مکه پیمان شکنی کردند و به بنی خزاعه حمله ور شدند. وقتی مسلمانان از این قضیه باخبر شدند آماده شدند تا به یاری هم پیمان خود (بنی خزاعه) بشتابند.</p>
<p dir="rtl">قریشیان به اشتباه خود پی بردند و دریافتند که اگر مسلمانان بر آنها هجوم آرند از عهده ی آنها بر نخواهند آمد. به همین خاطر خیلی زود ابوسفیان بن حرب را نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرستادند تا با ایشان مذاکره کنند و پیمان صلح را به بیش از ده سال تمدید نماید.</p>
<p dir="rtl">ابوسفیان در حالی که هزاران فکر در ذهنش می پروراند و مدام به جنگ و صلح فکر می کرد عازم مدینه شد. او در راه مدام به این فکر می کرد که چه چیزی باعث شد مسلمانان اینقدر عزت یابند و در عوض قریش اینگونه به ورطه ذلت افتد! در همین فکر بود که ناگهان به ذهنش رسید که وقتی به مدینه رسید در خانه ی چه کسی بیتوته کند؟</p>
<p dir="rtl">او با خود گفت: هیچ کس از دخترم رمله به من نزدیک تر نیست&#8230; هرچند او همسر محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) است ولی با زحماتی که به عنوان پدر برایش متحمل شده ام و حق پدری که بر گردن او دارم مرا یاری خواهد کرد.</p>
<p dir="rtl">بالاخره ابوسفیان به مدینه رسید. قبل از هر چیز باید نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) می رفت و این کار را کرد و در همان بدو ورود خود به مدینه راهی مسجد رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) شد. در آنجا رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را دید که با جمعی از اصحاب نشسته اند. ابوسفیان پیش رفت و مسائل خویش را با پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در میان گذاشت. او سعی کرد رسول خدا را راضی کند که مدت صلح را به بیش از ده سال تمدید نماید ولی آن حضرت(صلی الله علیه وآله وسلم) امتناع ورزید و قبول نکرد.</p>
<p dir="rtl">ابوسفیان متوجه شد به راحتی نمی تواند کاری از پیش ببرد! به همین خاطر تصمیم گرفت به خانه ی دخترش رمله برود و در آنجا هم خستگی سفر را از تن بیرون کند و هم از دخترش که همسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بود کمک بگیرد تا رسول خدا را به تمدید صلح راضی نماید.</p>
<p dir="rtl">به هر حال ابوسفیان راهی خانه ی دخترش شد. رمله (رضی الله عنها) وقتی او را دید از او استقبال کرد و به عنوان پدر او را گرامی داشت، ولی همین که خواست بر فرش بنشیند، او خیلی سریع فرش را جمع کرد و نگذاشت پدرش بر آن بنشیند. ابوسفیان با تعجب پرسید؛ دخترم! آیا من را بر فرش حیف دانستی یا فرش را بر من؟! آن دختر مؤمن که قلبش سرشار از ایمان و تقوا بود فرمود: آن فرش، فرشی است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بر آن می نشیند. پدرم! شما شخصی مشرک هستی و مشرک نجس است (و شایسته نیست بر آن فرش بنشیند)!</p>
<p dir="rtl">ابوسفیان حیرت زده شده بود. واقعاً ابوسفیان چه می شنید! او با خود می گفت آیا این همان دختر عاقل و مهربان خودم هست که چنین گستاخانه با پدر سخن می گوید؟! او اصلاً باورش هم نمی شد که با چنین عکس العملی از دخترش مواجه گردد! ابوسفیان گمان کرد دخترش عقلش را از دست داده است! او خطاب به دخترش گفت: دخترکم! آیا بعد از اینکه از نزد من آمده ای به تو آسیبی رسیده است!! (و با این قول در واقع ابوسفیان می خواست از دخترش بپرسد که آیا دیوانه شده است! او اصلاً فکر نمی کرد با چنین عکس العملی آن هم از جانب جگر گوشه اش مواجه گردد).</p>
<p dir="rtl">اما رملة (ام حبیبه) (رضی الله عنها) در عین حال که تلاش می کرد با پدرش مهربان باشد و به او احسان کند، آنچه مربوط به ایمان و اسلام او می شد را حاضر نبود حتی در قبال پدرش فروگذار کند.</p>
<p dir="rtl">او پدرش را به اسلام فرا خواند و سعی کرد او را تسلیم اوامر الهی گرداند ولی او تمرد جست و غرور او اجازه نداد به اسلام بپیوندد. سپس ابوسفیان دست خالی و بدون اینکه سفرش کوچکترین نتیجه ای در پی داشته باشد راهی مکه گردید.</p>
<p dir="rtl">مسلمانان قاطعانه برای جنگ آمادگی پیدا می کردند تا به مکه حمله ور شوند. در این میان ام حبیبه (رضی الله عنها) از یک جهت خوشحال بود که در زیر پرچم اسلام پیروزمندانه به مکه می رود و از طرف دیگر نگران بود که مبادا پدر و خویشاوندان او کافر از دنیا بروند. به هر حال سپاه اسلام عازم مکه شد.</p>
<p dir="rtl">در بین راه ابوسفیان دوست قدیمی خود عباس بن عبدالمطلب (عموی پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)) را ملاقات نمود. عباس او را نصیحت کرد تا اسلام را بپذیرد. ابوسفیان نیز توصیه ی او را عملی کرد و به جرگه ی مسلمانان پیوست. با این کار او از دست سپاهیان اسلام جان سالم بدر برد و امنیت یافت.</p>
<p dir="rtl">رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بعد از اسلام آوردن ابوسفیان یک سری امتیازات را بدو اختصاص داد. از آن جمله اعلام فرمود: هر کس به خانه ی ابوسفیان وارد شود در امان خواهد بود&#8230;</p>
<p dir="rtl">رمله (رضی الله عنها) از اسلام آوردن پدرش خوشحال شد و به علاوه وقتی شنید رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) می فرماید: هرکس به خانه ی ابوسفیان وارد شود در امان است&#8230; به مراتب بر خوشحالی او افزوده شد. ام حبیبه (رضی الله عنها) به کمال خوشبختی نایل آمد، زیرا رسول خدا زمام امور مکه را به دست گرفت و از طرفی خویشاوندان او نیز گروه گروه به اسلام گرویدند.</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/11/omm-habiba.zip">دانلود بصورت سند ورد</a></p>
<p><em> </em></p>
<h4 dir="rtl"><span style="color: #888888;"><em>منبع:</em></span></h4>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;"><em>اسوه های راستین برای زن مسلمان</em></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;"><em>مولف: احمد الجدع</em></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;"><em>مترجم: عبدالصمد مرتضوی</em></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;"><em>نشر احسان 1383</em></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/1193/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>(ام عماره) نسیبه دختر کعب؛ زنی که از پیامبر دفاع کرد</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/530</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/530#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 07:59:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[صحابه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=530</guid>
		<description><![CDATA[احمد الجدع / ترجمه: عبدالصمد مرتضوی اسوه ی استقامت و ایثار در صدر اسلام دو واقعه ی بسیار مهم به وقوع پیوست که یاران پیامبر(صلی‌الله علیه‌وسلم) آن دو را بزرگترین و مهم ترین حوادث در این برهه از زمان دانستند. به طوری که هر کس افتخار حضور در آنها را داشت یا حداقل در یکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><a href="http://www.bidary.net/archives/530"><img class="alignright size-full wp-image-3876" title="ommemara" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/ommemara.jpg" alt="" width="80" height="70" /></a>احمد الجدع / ترجمه: عبدالصمد مرتضوی</strong></h4>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>اسوه ی استقامت و ایثار</strong></span></h4>
<p>در صدر اسلام دو واقعه ی بسیار مهم به وقوع پیوست که یاران پیامبر(صلی‌الله علیه‌وسلم) آن دو را بزرگترین و مهم ترین حوادث در این برهه از زمان دانستند. به طوری که هر کس افتخار حضور در آنها را داشت یا حداقل در یکی از آنها شرکت کرده بود از جایگاه ویژه ای برخوردار بود و در زمره ی پیش کسوتان و «سابقین اولین» محسوب می گردید. این دو حادثه مهم یکی «پیمان عقبه» و دیگری «جنگ بدر» بود که در اولین مراحل شکوفایی اسلام به وقوع پیوست. در پیمان عقبه تعداد هفتاد و پنج نفر از مسلمانان به نمایندگی از دیگران با رسول خدا (صلی‌الله علیه‌وسلم) بیعت کردند که در این میان دو زن نیز حضور داشتند.<span id="more-530"></span></p>
<p>(ام عماره) نسیبه (رضی الله عنها) دختر کعب انصاری در این بیعت مهم و تاریخی که قبل از هر چیز مهمترین و بزرگ ترین واقعه در اسلام بود شرف حضور یافت و به نمایندگی از طرف دیگر بانوان مسلمان با رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) بیعت نمود. لازم به ذکر است که تا آن زمان هنوز دین اسلام کاملاً در مرحله ی مقدماتی بود و خبری از جهاد و هجرت نبود.</p>
<p>در پیمان عقبه که در حقیقت پیمان برای جهاد بود، تعداد هفتاد و پنج نفر از میان گروه انصار توافق کردند تا با رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) بیعت کنند که به جهاد در راه خدا بپردازند و با جان و دل از کیان اسلام و شخص رسول الله(صلی‌الله علیه‌وسلم) حمایت نمایند.</p>
<p>در این واقعه ی تاریخی رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) دست در دست مردان گذاشت و از آنها بیعت گرفت. همسر ام عماره (رضی الله عنها) نیز از جمله ی مردانی بود که با آن حضرت بیعت نمود. «غزیة بن عمرو» خطاب به رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) گفت: ای رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) چرا با این دو زن بیعت نمی فرمایی؟</p>
<p>آن حضرت فرمود: من با زنان دست نمی دهم (بلکه فقط به طور شفاهی اعلام می دارم که از آنها نیز بیعت گرفته ام) بنابراین بیعت آن دو همچون بیعت شما مردان نافذ شده است.</p>
<p>ام عماره (رضی الله عنها) با خود فکر می کرد که آخر معنی این بیعت چیست؟ چرا رسول خدا چنین پیمانی با ما می بندد؟ بالاخره او متوجه شد که این پیمان یعنی آمادگی برای جهاد و دفاع از کیان اسلام و وجود مبارک رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم). وقتی او به این مطلب پی برد با خود عهد بست که به عهد و پیمانی که با آن حضرت(صلی‌الله علیه‌وسلم) بسته وفا کند و چنین کرد.</p>
<p>او از جمله ی شیرزنانی بود که همواره یار و مددکار رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) بود و در جنگ های احد، خیبر، خندق، حنین و در قضیه ی «عمرة القضاء» به همراه آن حضرت(صلی‌الله علیه‌وسلم) شرکت کرد.</p>
<p>بعد از رحلت نیز او دست از جهاد و تلاش در جهت اعلای کلمۀ «الله» بر نداشت و در جنگ رده و یمامه که در زمان ابوبکر صدیق (رضی‌الله عنه) به وقوع پیوست نیز حضور پیدا کرد.</p>
<p>برای عزت و شرافت ام عماره (رضی الله عنها) همین بس که نه تنها نماینده زنان مسلمان در پیمان عقبه بود بلکه نام خود را در چندین غزوه و جنگ بزرگ برای همیشه در تاریخ ثبت نمود.</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>دلاوری در میدان جنگ</strong></span></h4>
<p>قریش در جنگ بدر شکست سهمگینی خورده بودند، در انتظار فرصتی بودند تا انتقام کشتگان خود را بگیرند و به نوعی ذلتی را که بر آنها طاری شده بود جبران کنند.</p>
<p>بالاخره این فرصت پیش آمد و جنگ احد میان مسلمانان و کفار قریش در گرفت. قریش، این بار از آمادگی و نیروی نظامی منسجم و قدرتمندی برخوردار بود و پیروزی خود را در جنگ حتمی می دانست. اما بر خلاف انتظار در همان مراحل اولیه، جنگاورانی که به امید پیروزی و کسب غنایم به میدان شتافته بودند فرار را بر قرار ترجیح دادند و میدان را ترک کردند.</p>
<p>پیروزی مسلمانان به فرماندهی فرمانده ای قدر، چون رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) کاملاً محرز بود و می رفت که بار دیگر خاطره ی بدر برای قریشیان تکرار شود. اما در اثر سرپیچی چندی از سربازان مسلمانان از فرمانده ی جنگ (رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم)) اوضاع عوض شد و خالد بن ولید که یکی از فرماندهان تکنیکی و جنگاور قریش بود، فرصت را غنیمت شمرد و از طریق دره ای که نگهبانان در اثر چشم دوختن به غنائم جنگی آن را رها کرده بودند (از پشت) به لشکر اسلام حمله ور شد و صفوف آنها را درنوردید.</p>
<p>در اثر این سرپیچی، آن هم از طرف عده ای انگشت شمار از مسلمانان کاملاً اوضاع متحول شد و باعث شد مسلمانان احساس شکست کرده، پا به فرار بگذارند. در این موقعیت حساس باید رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) اسکورت می شد تا معاندان بدو آسیبی نرسانند. به همین منظور چندی از یاران با وفای آن حضرت(صلی‌الله علیه‌وسلم) دور تا دور آن بزرگوار را احاطه کردند و با جان و دل به جان نثاری و دفاع از آن حضرت(صلی‌الله علیه‌وسلم) پرداختند. جالب اینجا که در میان این دلیر مردان، زنی شجاع و دلاور به نام ام عماره (رضی الله عنها) نیز حضور داشت که به همراه فرزند و همسرش به دفاع از آن بزرگوار می پرداخت.</p>
<p>ام عماره (رضی الله عنها) به همراه سپاه اسلام عازم جبهه ی احد گردید. او به رسم وظیفه ای که باید در میدان جنگ ایفا می کرد مقداری باند و پارچه همراه خود آورده بود تا به وسیله ی آن از خونریزی شدید زخمیان و افراد آسیب دیده جلوگیری کند. در واقع مسئولیت زنهای مجاهد در جنگ این بود که به کمکهای اولیه بپردازند.</p>
<p>او مشغول کار خود بود که ناگهان متوجه شد سپاه اسلام عقب نشینی می کند و سربازان مسلمانان یکی پس از دیگری پا به فرار می گذارند. بی درنگ شمشیری را که یکی از سربازان هنگام فرار بر زمین انداخته بود برداشت و به سرعت به طرف رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) شتافت. او با شمشیری که به دست گرفته بود اطراف رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) را به همراه همسر و فرزندش و&#8230; احاطه کرد و به محافظت و دفاع از آن حضرت پرداخت.</p>
<p>آن حضرت(صلی‌الله علیه‌وسلم) به هر طرف می نگریست شاهد جان نثاری این خانواده ی نمونه بود که با جان و دل به دفاع از او می پردازند.<br />
در همین گیر و دار یکی از مشرکین به نام «ابن قمیئه» فریاد برآورد؛ این محمد کجاست؟! محمد را به من نشان دهید! این دنیا یا جای من است یا جای او!</p>
<p>به محض اینکه «ام عماره» (رضی الله عنها) سخنان این دشمن معاند و سرسخت رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) را شنید با شمشیری که در دست گرفته بود به سوی او هجوم برد، ولی متأسفانه دشمن بر او غالب آمد و آنچنان ضربه ای بر او فرود آورد که خون از کتف های مبارکش جاری کردید.</p>
<p>وقتی رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) این صحنه را دید فریاد برآورد: عبدالله! عبدالله!&#8230; مادرت!&#8230; مادرت زخمی شد!<br />
عبدالله شتابان به سوی مادر شتافت و زخم های او را باندپیچی کرد. بی درنگ هر دو به میدان نبرد شتافتند ولی این بار عبدالله از ناحیه ساعدش زخمی شد و مادرش به التیام و کمک او پرداخت. با این وجود ام عماره دست از جهاد و جانفشانی در راه خدا بر نمی داشت و فرزندش را تشویق می کرد که با همان دست زخمی باز به میدان نبرد برگردد.</p>
<p>رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) با مشاهده ی صلابت و جان نثاری این خانواده ی نمونه و فداکار فرمود: آفرین بر شما! آفرین بر چنین خانواده ای! سپس رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) خطاب به عبدالله چنین فرمود: ای عبدالله! امروز مادرت آنچنان شجاعتی از خود نشان داد که به مراتب از فلان مرد و فلان مرد (که ادعای شجاعت و جنگاوری دارند) بیشتر بود. پدرت نیز شجاعت خود را به اثبات رساند و بدان که او از جایگاه والایی نزد من برخوردار است و بر خیلی از مجاهدان برتری دارد چرا که آنها یا به میدان نیامدند یا اگر آمدند پا به فرار گذاشتند.</p>
<p>ام عماره (رضی الله عنها) نگاهی که حاکی از رضایت و خوشحالی او بود به رسول خدا افکند و عرض کرد: ای رسول</p>
<p>خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) دعا کن خداوند ما را در فردوس برین نیز همجوار و همسایه ات بگرداند!رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) خواسته ی او را برآورده کرد و دعا فرمود: بار الهی! این خانواده را در بهشت رفیق و همراهم گردان!</p>
<p>ام عماره (رضی الله عنها) که از چنین جایزه ای برخوردار شده بود با نهایت خوشحالی و سرور گفت: دیگر هر چه در این دنیا بر سرم آید مهم نیست (و من دیگر غصه ای ندارم).</p>
<p>جنگ به پایان رسید و قریش در مراحل پایانی به پیروزی هایی علیه مسلمانان نایل آمدند.</p>
<p>مسلمانان به مدینه برگشتند و به التیام و معالجه ی جراحات وارده بر زخمیان پرداختند. در این میان «ام عماره» (رضی الله عنها) از مجروحینی بود که تقریباً سیزده زخم عمیق بر وجود مبارکش عارض شده بود. هنوز مسلمانان خستگی از تن بدر نکرده بودند که پیک رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) بانگ برآورد که مسلمانان طبق دستور رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) باید فوراً به تعقیب مشرکان بپردازند! ام عماره (رضی الله عنها)، زن فداکار و مسلمان بی درنگ خواست از جای بلند شد ولی به علت شدت جراحات بر زمین افتاد. چندی از زنان مسلمان به عیادت او آمدند و به معالجه ی او پرداختند. به هر حال این بار آن بانوی دلاور بر خلاف میلش خانه نشین شد و نتوانست همراه رسول خدا برود.</p>
<p>سپاه اسلام تحت فرماندهی رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) به تعقیب قریش پرداختند اما آنها را نیافتند، چون فرار را برقرار ترجیح داده بودند و به هر نحوی شده از تیغ شمشیر مسلمانان جان سالم بدر برده بودند.<br />
سپاه اسلام تا هشت فرسنگی مدینه «حمراء الاسد» (1) پیش رفت اما چون اثری از دشمن نیافت رهسپار مدینه شد.</p>
<p>به محض اینکه آن حضرت(صلی‌الله علیه‌وسلم) به مدینه رسید جویای حال دلاور زن همرزمش «ام عماره» (رضی الله عنها) شد و تا بر سلامتی او مطمئن نشد آرام نگرفت.</p>
<p>وقتی عبدالله بن کعب مازنی خبر سلامتی «ام عماره» را نزد رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) آورد، آن حضرت آرام گرفت و لبخندی حاکی از رضایت و سرور بر لبان مبارکش نقش بست.</p>
<p>این بانوی نمونه بعد از التیام جراحات باری دیگر به صف مجاهدین پیوست و در جنگ های مختلف دوشادوش مردان و همسنگر با رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) به نبرد علیه دشمنان اسلام پرداخت.</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>جهادگری خستگی ناپذیر</strong></span></h4>
<p>در سال دهم هجری که کم کم آثار مریضی در وجود مبارک رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) ظاهر شده بود و آن حضرت احساس ناراحتی می کرد مسیلمه ی کذاب در همین زمان از دین مبین اسلام و رسالت محمدی(صلی‌الله علیه‌وسلم) روی گردان شد و ادعای پیامبری کرد.</p>
<p>رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) طی نامه ای به او نوشت؛ «بسم الله الرحمن الرحیم، من محمد النبی الی مسیلمیة الکذاب، اما بعد: فان الارض لله یورثها من یشاء من عباده، و العاقبه للمتقین و السلام علی من اتبع الهدی» یعنی؛ «به نام خداوند بخشاینده مهربان؛ از محمد پیامبر الهی به مسیلمیه ی کذاب (بسیار دروغگو)</p>
<p>همانا (پاداشی) زمین از آن خداوند است و آن را به هر کسی که بخواهد (و شایسته آن باشد) ارزانی می دارد و سرانجام نیکو پرهیزگاران را بایسته است، و (بدان که) رهیافتگان طریق هدایت از امنیت و سلامت برخوردارند.</p>
<p>رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) این نامه را توسط یکی از یاران خود به نام «حبیب بن زید انصاری»(صلی‌الله علیه‌وسلم) که او نیز فرزند ام عماره (رضی الله عنها) (جهادگر نمونه و شجاع) بود برای مسیلمه ارسال کرد. وقتی پیک رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) بدانجا رسید، مسیلمه، این دشمن قسم خورده ی رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) از او پرسید: آیا تو گواه می دهی که محمد رسول و فرستاده ی خداست؟</p>
<p>او با شهامت پاسخ گفت: آری! او بی تردید رسول بر حق خدا می باشد. مسیلمه پرسید؛ آیا به رسالت من نیز گواه می دهی؟ (او خود را پیامبر می دانست و انتظار داشت فرزند ام عماره (رضی الله عنها) او را نیز تأیید کند).</p>
<p>اما او در جواب گفت: گوشهایم ناشنوا است! من چیزی نشنیدم! (او با این کار می خواست شر مسیلمه را از خود دور کند و بهانه دست او ندهد، چون آنجا جز خدا پناهی نداشت و تنهای تنها بود).</p>
<p>مسیلمه که دنبال بهانه جویی بود، چندین بار سخن خود را تکرار کرد و هر دفعه با همان پاسخ اولی روبرو می شد. او شدیداً از این شهامت و دلاوری او به تنگ آمده بود و مرتب تکرار می کرد؛ آیا مرا به عنوان پیامبر قبول داری؟ اما آن دشمن سنگدل به همین اکتفا نمی کرد، بلکه هر بار با جواب منفی روبرو می شد، تکه گوشتی نیز از جسم مبارک پیک رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) می برید.</p>
<p>همین طور ادامه داد تا جسم مبارکش را در نهایت قساوت تکه تکه کرد و آنقدر اعضای او را برید که صحابی رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) در نهایت شکنجه و سختی به شهادت رسید و روحش به دیار باقی شتافت.</p>
<p>ام عماره (رضی الله عنها) که اسوه ی شجاعت و دلاوری بود از این قضیه خبردار شد و محبت مادری برای جگر گوشه اش به جوش آمد (کدامین مادر است که تا این حد در راه خدا فداکاری کند؟ برای یک مادر، کشتن فرزندش چقدر سخت است؟ حال، مادران مسلمان تصور کنند اگر فرزند آنها را تکه تکه کنند چه حالتی بدانها دست خواهد داد!!) او سوگند یاد کرد که به هر نحوی شده برای یاری اسلام و مسلمین و برای تلافی کردن جنایتی که مسیلمه در حق فرزند دلبندش مرتکب شده در نبرد علیه او شرکت خواهد کرد و به حول و قوه ی الهی دمار از روزگارش در خواهد آورد.</p>
<p>رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) محبوب دیرین «ام عماره» (رضی الله عنها) جان به جان آفرین تسلیم کرد و امارت مسلمین به خلف صالح او ابوبکر صدیق(رضی‌الله عنه) واگذار گردید.</p>
<p>بعد از رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وسلم) مسیلمه جسور شد و به تبلیغ علیه اسلام پرداخت. ابوبکر صدیق(صلی‌الله علیه‌وسلم) لشکری را به فرماندهی خالد بن ولید(رضی‌الله عنه) به سوی او گسیل کرد. ام عماره (رضی الله عنها) که در انتظار چنین فرصتی بود نزد ابوبکر صدیق(رضی‌الله عنه) رفت و از ایشان خواست تا به او اجازه دهد در جنگ علیه مسیلمه شرکت نماید.</p>
<p>ام عماره (رضی الله عنها) با کسب اجازه از ابوبکر صدیق(رضی‌الله عنه) عازم جنگ یمامه شد. آتش انتقام در قلب مبارکش شعله می زد و مشتاقانه منتظر بودند تا این مرتدان و از دین برگشتگان را به سزای عمل زشت آنها برساند.</p>
<p>وقت کارزار فرا رسید و دو سپاه به همدیگر هجوم بردند و یکدیگر را در می نوردیدند. در این هیاهو و غوغا، ام عماره با دست شمشیر می زد و با زبان مجاهدین اسلام را تحریض می نمود. بدین ترتیب آن بانوی دلاور، با دست و زبان به جنگ علیه دشمن می پرداخت، اما در عین حال زیر چشمی مسیلمه را می پایید تا در یک موقعیت طلایی او را به درک واصل کند.</p>
<p>او همچنان مشغول جنگ بود که ناگهان متوجه شد پیکر مسیلمه خون آلود بر زمین افتاده است. او با مشاهده‌ی این صحنه خوشحال شد و آرام گرفت.</p>
<p>ام عماره (رضی الله عنها) که به فضل الهی به مقصود خود رسیده بود از فرط خوشحالی به میدان نبرد شتافت و با نیرویی بس فزون تر و با روحیه ای عالی تر به جنگ علیه دشمنان اسلام پرداخت. سرانجام در یک حمله‌ی ناجوانمردانه، یکی از مشرکین دستش را قطع کرد و مانع شمشیر زنی او شد.</p>
<p>گروهی از مسلمانان به کمک ام عماره (رضی الله عنها) شتافتند و او را به خیمه ی کمکهای اولیه انتقال دادند. خالد بن ولید، فرمانده ی سپاه از زخمی شدن این سرباز جنگاورش نگران شد و هر از چند گاهی احوال او را جویا می شد. ام عماره  (رضی الله عنها) از نقش بسزایی در جنگ برخوردار بود و به همین خاطر مورد عنایت ویژه‌ی سپاهیان مسلمان قرار داشت.</p>
<p>بعد از جنگی طاقت فرسا سپاه اسلام بر مرتدین فائق آمد و مسیلمه نیز به درک واصل شد. ابوبکر صدیق (رضی‌الله عنه) طی نامه‌ای این پیروزی را به خالد تبریک گفت و علاوه بر آن در نامه ای ویژه احوال ام عماره (رضی الله عنها) را نیز جویا شد و مجاهدین را سفارش کرد که او را مورد عنایت ویژه قرار دهند. این بانوی نمونه و شجاع از همدردی ابوبکر(رضی‌الله عنه) خرسند شد و با پیروزی مسلمین زخم های خویش را فراموش نمود.</p>
<p>وقتی سپاه به مدینه مراجعت نمود خلیفه ی مسلمین شخصاً به عیادت ام عماره رفت تا از سلامت او مطمئن گردد. دیگر اصحاب نیز یکی پس از دیگری به عیادت او می رفتند زیرا او در عین حال که زن بود قهرمان میدان بود.</p>
<p>ام عماره (رضی الله عنها) در مدینه زبانزد خاص و عام شده بود و همه از دلاوری ها و شهامت های او سخن می گفتند. او بزرگ زنی بود که بی باکانه در راه خدا جان نثاری کرد و عمر خود را در راه جهاد در راه خدا و در معیت رسول خدا(رضی‌الله عنه) سپری کرد و به جهاد و مبارزه علیه کفر و نا برابری پرداخت.</p>
<p>جامعه ی ما شدیداً نیازمند وجود «ام عماره ها» است و امیدواریم زنان مسلمان به تبعیت از او اوضاع جامعه را سامان بخشند و اسلام ناب را در زندگی نزدیکان و همسران خویش پیاده کنند.</p>
<p>رضا و خشنودی خداوند نثار ام عماره باد (که به راستی اسوه ی بارزی برای زنان هر عصر و هر زمان بوده و خواهد بود).</p>
<p><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/om-emara.zip">دریافت مطلب بصورت سند مایکروسافت ورد</a></p>
<p><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/om-emara.pdf">دریافت مطلب بصورت سند پی دی اف</a></p>
<p><span style="color: #888888;">1- پیامبر (صلی الله علیه وسلم) تا حمراء الاسد پیش رفت و همانجا متوقف شد. اتفاقاً قریش نیز از بین راه تصمیم به بازگشت به سوی مدینه گرفته بودند. پیامبر(صلی الله علیه وسلم) دستور داد مسلمانان شب ها آتش فراوانی روشن کنند که زیادتر از آنچه هستند، به نظر آیند. در همین حین یکی از بزرگان قبیله ی خزاعه نیز که هم پیمان پیامبر بود، در ملاقات به سران قریش آنان را از زیادی نفرات سپاه پیامبر ترساند و آنان که نمی خواستند پیروزی به دست آمده را به آسانی از دست بدهند، از برگشتن منصرف شده و راه مکه را در پیش گرفتند. پیامبر سه روز در حمراء الأسد ماند. مسلمانان در این ایام دو تن از مشرکین را که از سپاه قریش عقب مانده بودند دستگیر کردند و گردن زدند. (مترجم) </span></p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<h4><span style="color: #888888;"><em>منبع:</em></span></h4>
<h4><span style="color: #888888;"> </span></h4>
<p><span style="color: #888888;"><em> اسوه های راستین برای زن مسلمان (صحابيات ومواقف)<br />
مولف: احمد الجدع<br />
مترجم: عبدالصمد مرتضوی<br />
نشر احسان 1383</em></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/530/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زن روسپی و بندهٔ صالح</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/503</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/503#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 21:43:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>omegaamd</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[دعوت اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=503</guid>
		<description><![CDATA[يوسف الحاج أحمد / ترجمه: ابوعمر انصاری اين داستاني است كه شيخ علي الطنطاوي از ميان خاطرات زيبايش برايمان حكايت مي كند و ما را به مصر سرزمين كنانة مي كشاند، دياري كه در آن دانشگاه أزهر جايگاه علماي بزرگ خودنمايي مي كند. مي گويد: ازميان علماي أزهر شيخ باوقاري بود كه از دنيا به جز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4 style="text-align: right;"><strong><a href="http://www.bidary.net/archives/503"><img class="alignright size-full wp-image-3908" title="azhar" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/azhar.jpg" alt="" width="80" height="100" /></a>يوسف الحاج أحمد / ترجمه: ابوعمر انصاری</strong></h4>
<p>اين داستاني است كه شيخ علي الطنطاوي از ميان خاطرات زيبايش برايمان حكايت مي كند و ما را به مصر سرزمين كنانة مي كشاند، دياري كه در آن دانشگاه أزهر جايگاه علماي بزرگ خودنمايي مي كند.</p>
<p>مي گويد: ازميان علماي أزهر شيخ باوقاري بود كه از دنيا به جز دانشگاه أزهر كه در آن به تدريس مشغول بود و خانه اش كه در نزديكي آن قرار داشت و راه ميان آن دو چيزي را نمي شناخت.<span id="more-503"></span></p>
<p>پس از گذشت سالها در حالي كه پا به سن گذاشته و سلامتي از او رخت بر بسته بود و نياز به استراحت داشت ‌،‌پزشك به او گفت كه بايد از محيط كار و خانه اش فاصله بگيرد و به تفريح و گردش در باغ و بستان و ساحل زيباي نيل بپردازد.</p>
<p>يكي از روزها از خانه خارج شد ، ارابه اي را كرايه كرد و به او گفت : فرزندم من را به مكان زيبايي ببر تا به تفريح و استراحت بپردازم.</p>
<p>صاحب ارابه كه انسان خبيثي بود، او را با خود به محله روسپيها برده و گفت: رسيديم همينجاست.</p>
<p>شيخ گفت: فرزندم ،‌ خورشيد در حال غروب كردن است كجا نماز بخوانيم؟ ابتدا من را به مسجدي ببر.</p>
<p>مرد خبيث او را به خانه اي برد و گفت: اينجا مسجد است.</p>
<p>در باز بود و صاحب خانه با اوصاف معلومي آنجا نشسته بود.</p>
<p>زماني كه شيخ او را ديد نگاهش را پايين انداخت و رفت روي صندلي اي كه در گوشه اتاق قرار داشت نشست و منتظر اذان شد.</p>
<p>زن به او نگاه مي كرد، اما نمي دانست چه كسي او را به اينجا آورده . چهره ي او به مشتريانش هيچ شباهتي نداشت ولي جرأت نمي كرد كه از او چيزي بپرسد. مقدار حيايي كه در وجودش باقي مانده بود او را از اين كار منع مي كرد.</p>
<p>شيخ نشسته بود و به ساعتش نگاه مي كرد تا اينكه از دور صداي اذان به گوشش رسيد.</p>
<p>به زن گفت: مؤذن كجاست؟ چرا اذان نمي گويد؟ وقت اذان شده . آيا تو دخترش هستي؟</p>
<p>زن سكوت كرد.</p>
<p>شيخ كمي منتظر ماند،‌ سپس گفت: دخترم نماز مغرب نزديك شده ،‌ جايز نيست آن را به تأخير بياندازيم. من در اين مسجد كسي را نمي بينم پس اگر وضو داري ،‌بيا پشت سرم بايست تا نماز جماعت بخوانيم.</p>
<p>شيخ اذان گفت و بعد در حالي كه به زن نگاه نمي كرد خواست اقامه كند، اما حس كرد كه او از جايش حركت نمي كند!</p>
<p>به او گفت: چه شده ! آيا وضو نداري؟</p>
<p><strong>در اين لحظه اتفاق بزرگي رخ داد.</strong></p>
<p>ناگهان ايمان زن بيدار شد. حال خود را فراموش كرده و به روزهاي گذشته بازگشت،‌ آن روزهايي كه دختري پاك و عفيف بود، به دور از گناه و معصيت&#8230;.</p>
<p>شروع به گريه كرد ،‌هق هق كنان خود را به پاي شيخ انداخت.</p>
<p>شيخ متحير شده بود و نمي دانست چگونه او را نصيحت كند در حالي كه نمي خواست به او نگاه كرده يا به او دست بزند.</p>
<p>زن داستانش را براي شيخ بازگو كرد&#8230;.</p>
<p>شيخ كه توبه و پشيماني زن را مي ديد و به صداقتش يقين پيدا كرده بود به او گفت:</p>
<p>دخترم گوش كن كه پروردگار جهانيان چه مي گويد:</p>
<p>أعوذ بالله من الشيطان الرجيم. قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ. سوره زمر آيه 53</p>
<p>بگو : اى بندگان من كه [ با ارتكاب گناه ] بر خود زياده روى كرديد ! از رحمت خدا نوميد نشويد ، يقيناً خدا همه گناهان را مي آمرزد; زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است</p>
<p>دخترم در توبه به روي هر گناهكاري باز است و آنقدر فراخ است كه بار گناهان آنها به هر اندازه كه سنگين باشد را از خود عبور مي دهد حتي كفر را.</p>
<p>هر كسي بعد از ايمانش كافر شود سپس قبل از اينكه روح به حلقومش برسد باز  گشته ،‌توبه كند و توبه اش راستين باشد و دينش را تجديد كند الله جل جلاله  از او مي پذيرد.</p>
<p>دخترم قطعا الله سبحانه و تعالي أكرم الأكرمين است.</p>
<p>آيا شنيده اي كه كريمي درب خانه اش را به روي ميهمانان و پناهندگانش  ببندد؟</p>
<p>دخترم بلند شو ، غسل كن و لباس ساتري بپوش.</p>
<p>بدنت را با آب و قلبت را با توبه و پشيماني بشوي. به الله روي بياور.</p>
<p>منتظرت هستم ،‌ زياد دير نكن كه نماز مغرب از دستمان نرود.</p>
<p>زن آنچه شيخ به او گفته بود را انجام داد و با لباس و قلب جديد به نزد  او برگشت.</p>
<p>پشت سرش ايستاد و نمازي را خواند كه شيرينيش را احساس مي كرد.</p>
<p>نماز قلب او را پاكيزه گرداند.</p>
<p>بعد از نماز شيخ به او <strong>گفت: </strong>برخيز و با من بيا. بايد  تلاش كني تمامي چيزهايي كه تو را به با اينجا مرتبط مي كند،‌رها كني. بايد  اثر اين روزها از خاطره ات پاك شوند.</p>
<p>به استغفار و انجام كارهاي نيك روي بياور . زنا از كفر بدتر نيست و هند  كه كافر و دشمن رسول الله صلي الله و عليه و آله و سلم بود و مي خواست جگر  حمزه رضي الله عنه ، عموي پيامبر را بخورد ، زماني كه صادقانه توبه كرد از  جمله مؤمنان صالح شد.<br />
شيخ او را با خود به خانه اي برد كه در آنجا زنان مؤمن زندگي مي كردند.</p>
<p>سپس براي او همسري صالح كه مورد رضايتش بود پيدا كرده و آنها را به خير و  خوبي سفارش نمود.</p>
<p><span style="color: #888888;">( <em>داستان به پايان رسيد</em>)</span></p>
<p>حقيقتا اين داستان عجيبي است. انسان از اين روح بلند ايماني كه در اين شيخ گرانقدر بود شگفت زده مي شود.<br />
كسي كه نفسش را پرورش داده و آنرا در بلنداي پله هاي فضايل جاي مي دهد كه دست پستي ،‌خيانت و دون مايگي به آن نمي رسد.</p>
<p>آن هنگام كه ارابه چي به او خيانت مي كند &#8211; و چه خيانت بزرگي- و او را به فاحشه خانه مي برد، در حالي كه شيخ در جواني خداوند را حفظ كرده بود خداوند او را نجات داده ،‌ بلكه توبه اين فاحشه را به دست او مي نويسد.</p>
<p>و مسئله عجيب ديگر ،‌ايماني است كه ناگهان در قلب آن زن بدون مقدمه به حركت در مي آيد. بدون هيچگونه آمادگي،‌تهديد و يا انذاري. چرا كه حق آشكار و قدرتمند است و تاريكيهاي گمراهي را در هم شكسته و اگر نقطه اي خالي در قلب پيدا كند به آن نفوذ كرده ،‌ افسار آن را به دست گرفته و رهايش نمي كند.</p>
<p>قطعا داستاني تكان دهنده و عبرت آموز بود و من يقين پيدا كردم كه هيچ راه نجات و سعادتي به جز با پناه بردن به خداوند از طريق بازگشت و توبه وجود ندارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/503/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دختری از روسیه</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/482</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/482#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 21:15:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>omegaamd</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=482</guid>
		<description><![CDATA[أبوأنس ماجد البنكاني / ترجمه: ابوعمر انصاری اين داستان را به شما تقديم مي كنم، داستاني كه بايد آنرا به ياد داشته باشيم و آنرا به همسران ،‌دختران و خواهران خويش منتقل كنيم تا آنرا در دل ،‌عقل و جان خود به خاطر بسپارند تا همه بدانند كه دين خداوند پيروز و سربلند است حتي [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><a href="http://www.bidary.net/archives/482"><img class="alignright size-full wp-image-3894" title="dokhtar-roos" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/dokhtar-roos.jpg" alt="" width="69" height="78" /></a>أبوأنس ماجد البنكاني / ترجمه: ابوعمر انصاری</strong></h4>
<p>اين داستان را به شما تقديم مي كنم، داستاني كه بايد آنرا به ياد داشته باشيم و آنرا به همسران ،‌دختران و خواهران خويش منتقل كنيم تا آنرا در دل ،‌عقل و جان خود به خاطر بسپارند تا همه بدانند كه دين خداوند پيروز و سربلند است حتي اگر اهل آن از آن شانه خالي كنند يا افرادي كه به آن منتسب هستند و دربين ما زندگي مي كنند،‌با زبان ما سخن مي گويند و به طرف قبله ما نماز مي خوانند ،‌ با آن سرجنگ داشته باشند.دختري از روسيه&#8230; تازه مسلمان و از سرزمين كفر،‌ زبان عربي بلد نبود اما مسيري را پيموده بود كه بيشتر مردان ما از رفتن آن باز مانده اند.<span id="more-482"></span></p>
<p><strong>اصل داستان:</strong> از روسيه آمده بود. به همراه چند تن از زنان روسي كه يك تاجر روسي آنها را به اين كشور خليجي آورده بود. هدف، خريد وسايل برقي و وارد كردن آن به كشور روسيه به عنوان وسايل شخصي بود. زيرا به اين روش ديگر اين وسايل شامل هزينه هاي گمركي نمي شد و تاجر روسي اين وسايل را پس از تحويل گرفتن از اين زنان با سود فراوان در روسيه به فروش مي رساند و در عوض به آنها دستمزد مي داد. اين كار در روسيه به امري رايج تبديل شده بود زيرا بسيار ارزان پاي آنها در مي آمد.</p>
<p>زماني كه اين تاجر با همراهانش به اين كشور خليجي رسيدند اين مرد قضيه اي مخالف با آن چيزي كه از قبل قرار گذاشته بودند را براي آنها مطرح كرد.</p>
<p>گفت: شما اكنون به اينجا آمده ايد تا مبلغي پول به دست بياوريد و اينجا مكاني است كه به ثروت فراوان و اموال بي حد و حصر و مردماني كه بي حساب خرج مي كنند شهرت دارد!!</p>
<p>نظر شما در باره تن فروشي و فحشاء چيست؟</p>
<p>هر كدام از شما كه اراده كند،‌ثروت فراواني در انتظار اوست.</p>
<p>و شروع به پهن كردن دام خود و فريب و اغواي آنها نمود تا جاييكه بيشتر آنها را با نظرات شيطانيش قانع كرد. زيرا هيچ بازدارنده ايماني و التزام اخلاقي در ميان نبود كه بتواند آنها را از انجام اين كار منع كند و درضمن فقري كه با آن دست و پنجه نرم مي كردند آنها را به قبول چنين كاري فرا مي خواند.</p>
<p>مگر يك زن كه او قبول نكرد و تاجر روسي او را به تمسخر گرفت و گفت: تو دراين كشور از بين مي روي ،‌ زيرا خودت هستي و لباسهايت و من هيچ چيز به تو نخواهم داد.</p>
<p>آن زن شروع به فكر كردن در باره مسئله كرد كه چه مي تواند بكند؟</p>
<p>تصميم عاقلانه اي گرفت،‌ گذرنامه اش را كش رفت و از خانه خارج شد و به خيابانها گريخت . هيچ چيزي به همرا ه نداشت به جز لباسي كه خود را با آن پوشانده بود و گذرنامه اش. تاجر روسي كه او را ديد صدايش زد و گفت:</p>
<p>هر وقت به بن بست رسيدي و همه ي راهها به رويت بسته شد بيا اينجا،‌ آدرس را كه داري.</p>
<p>گوينده داستان تعريف مي كند: من به همرا ه مادر و دو خواهرم در خيابان را ه مي رفتيم كه ناگهان اين زن به سرعت به طرف ما دويد و شروع به صحبت كردن با ما كرد ،‌ البته به زبان روسي. ما به او فهمانديم كه روسي بلد نيستيم. گفت: انگليسي بلديد؟</p>
<p>گفتيم: بله. خوشحال شد ولي خوشحالي پوشيده با غم و همراه با گريه.</p>
<p>گفت: من زني روسي هستم و داستانم اينچنين است و فقط از شما مي خواهم كه مدتي به من جا و مكان بدهيد تا بتوانم با خانواده ام در روسيه تماس بگيرم و در مورد كارم تصميم بگيرم.</p>
<p>ما نيز در مورد اين زن شروع به مشورت كرديم كه آيا او را قبول كنيم يا نه. شايد حقه باز باشد،‌ يا فراري و يا&#8230;!!</p>
<p>در آخر صلاح ديديم كه سخنش را باور كنيم و او را با خود به خانه ببريم.</p>
<p>هنگامي كه به خانه رسيديم او شروع به تماس گرفتن كرد اما خطوط كشورش قطع بودند. بسيار تلاش كرد اما فايده اي نداشت&#8230;</p>
<p>خواهرانم با او همانند يك خواهر رفتار مي كردند و او را به اسلام دعوت كردند ،‌اما او قبول نمي كرد،‌ از اسلام متنفر بود ،‌ رد مي كرد ،‌ دوست نداشت.</p>
<p>زيرا او از خانواده متعصب ارتدوكس بود كه از اسلام و مسلمانان بدش مي آمد.<br />
گاه گاهي از او نا اميد مي شديم ولي اصرار فراوان جايي براي نا اميدي نمي گذارد.</p>
<p>خالد مي گويد: من هم گاهي در بحث به خواهرانم كمك مي كردم و گاهي هم خودم مستقيما وارد بحث مي شدم.</p>
<p>در يكي از روز ها به كتابخانه دعوت رفتم و از مسئول آنجا كتابي روسي در مورد اسلام طلب كردم و او برايم داستاني مشابه حكايت ما را تعريف كرد تا من را براي دعوت اين زن به اسلام تشويق كند.</p>
<p>مسئول كتابخانه در مورد خالد مي گويد: جواني به اينجا آمد و به من گفت: آيا كتابهايي درباره اسلام به زبان روسي يا انگليسي داريد؟</p>
<p>گفتم: بله داريم اما كم هست. هر چه دارم به تو مي دهم و تو مي تواني بعد از يك هفته يا ده روز ديگر بيايي تا باز به تو كتاب بدهم. او نيز تعداد كمي كتابچه برداشت و رفت.</p>
<p>بعد از مدتي برگشت در حالي كه چهار زن همراه او بودند سه تاي آنها با حجاب بودند كه فقط صورت و دستهايشان معلوم بود اما چهارمي كه زن زيبايي بود بر سرش حجابي نبود و موهايش آشكار بود.</p>
<p>از خالد خواستم كه زنها را به اتاق انتظار زنان راهنمايي كند. سپس او پيش من آمد و گفت: اين زن روسي داستانش چنين و چنان است همان داستاني كه گفتم. و من حدود يك هفته قبل اينجا آمده بودم و از شما كتاب گرفته بودم و الآن آمده تا كتابهاي ديگري به همراه تعدادي نوار از شما بگيرم . زيرا من اسلام را به او عرضه كردم و او كم كم دارد قبول مي كند و به او گفته ام كه اگر مسلمان شود با او ازدواج مي كنم.</p>
<p>مسئول كتابخانه مي گويد: كتابهاي ديگري به او دادم كه آنها را با خودش برد. و بعد از مدتي برگشت و خبر داد: آن زن مسلمان شده و مي خواهد كه اسلامش را آشكار كند.</p>
<p>مسئول كتابخانه مي گويد: از او خواستم كه يك سري از كتابها را به همسرش بدهد تا آنها را خوب بخواند زيرا طبق قانون اينجا بايد آن زن امتحان بدهد&#8230; آن زن كتابها را خواند و سپس او را به پيش من آورد تا از او امتحان بگيرم.</p>
<p>من هم امتحان گرفتم و او قبول شد. من هم وقت ديگري را مشخص كردم تا اينكه بيايد و اسلامش را اعلام كند.</p>
<p>وقتي كه اسلامش را اعلام كرد من به خالد گروهي از خواهران بافرهنگ و تحصيلات عالي كه كلاس آموزش قرآن كريم داشتند و ميتوانستند بهتر با آن زن ارتباط برقرار كنند را معرفي كردم.</p>
<p>گذشت تا اينكه بعد از مدتي خالد و همسرش آمدند تا سند ازدواج خود را بياورند.</p>
<p>خالد گفت: مژده بده كه من الحمدلله ازدواج كردم.</p>
<p>مسئول كتابخانه مي گويد: ولي چيزي كه من را شگفت زده كرد اين بود كه اين زن حجاب كاملي به تن كرده بود كه هيچ قسمت از بدنش آشكار نبود.</p>
<p>به شوخي به خالد گفتم: چرا اين اينجوري شده؟</p>
<p>گفت: داستان مفصل و ظريفي دارد. بعد از ازدواج من به همراه او براي خريد احتياجاتمان به بازار رفته بوديم كه همسرم زنان محجبه را ديد و اين اولين باري بود كه او زني را با حجاب كامل مي ديد،‌براي همين برايش عجيب بود.</p>
<p>به من گفت: چرا اين زن اينگونه لباس مي پوشد؟ آيا عيبي در بدنش هست كه مي خواهد از ديگران پنهان كند؟</p>
<p>خالد مي گويد: من با غيرت اسلامي جواب دادم نه. اين زن حجابي را پوشيده كه خداوند سبحانه و تعالي براي بندگانش برگزيده و رسول الله صلي الله و عليه و سلم به آن دستور داده.<br />
او بعد از كمي فكر كردن به من گفت: بله يقينا اين همان حجاب اسلامي است.</p>
<p>گفتم: از كجا فهميدي؟ گفت: من الآن هر وقت وارد اماكن تجاري مي شوم چشمان مردمان آنجا صورتم را مي درد! انگار صورتم مي خواهد تكه تكه شود. پس بايد صورتم را بپوشانم. بايد صورتم فقط براي همسرم باشد و من از اين بازار بيرون نمي آيم مگر با حجاب.</p>
<p>خالد مي گويد: به خدا قسم مجبور شدم كه برايش حجابي بخرم تا او آن را بپوشد.</p>
<p>مسئول كتابخانه مي گويد: سپس حدود پنج يا شش ماه از خالد و همسر روسيش بي خبر ماندم.</p>
<p>بعد از اين مدت خالد پيشم آمد و من از او علت نيامدنش را جويا شدم.</p>
<p>گفت: من با تو قطع رابطه نكرده ام بلكه مصلحتي پيش آمد كه مجبور شدم از تو دور بمانم و الان ديگر آن مصلحت تمام شده و من اينجا هستم و آمده ام تا آنرا برايت تعريف كنم زيرا درسها و عبرتهاي بزرگي در آن وجود دارد.</p>
<p>بعد از اينكه با اين زن ازدواج كردم و زندگيمان شروع شد،‌ محبت او در دل من زياد شد تا جايي كه تمام وجودم را فراگرفت.</p>
<p>ولي مشكلي پيش آمد و آن هم اين بود كه مدت گذرنامه همسر م به پايان رسيد و بايد آنرا عوض مي كرديم و مشكل بعدي اين بود كه اين گذرنامه بايد در همان شهر خودش عوض مي شد. و من هم يك فلسطيني هستم و به جز جواز اقامت چيز ديگري به همراه نداشتم ،‌پس ناچارا بايد رخت سفر مي بستيم و الا اقامت او در اينجا غير قانوني مي شد.</p>
<p>به خاطر مشكلات مادي مجبور شديم به دنبال ارزانترين خط پرواز بگرديم كه همان خطوط هوايي روسيه بود. پس دو بليت گرفتيم و با همسرم سوار هواپيما شديم.</p>
<p>من به او گفتم : اي زن ما الان به خاطر حجاب تو دچار مشكل مي شويم.</p>
<p>گفت: خالد، تو از من مي خواهي از اين كافران كه اگر با اين افكارشان بميرند هيزم جهنم مي شوند اطاعت كنم و از فرمان الله سبحانه و تعالي سر پيچي كنم؟ امكان ندارد كه من اينكار را انجام دهم&#8230;</p>
<p>نگاه كنيد،‌ اين سخن يك تازه مسلمان است كه هنوز يك ماه يا كمتر نيست كه مسلمان شده !</p>
<p>خالد مي گويد: سوار شديم و نگاه مردم به سوي ما سرازير شد.</p>
<p>مهمانداران شروع به پخش غذا كردند و به همراه غذا مشروب هم سرو شد. كم كم مشروبات الكلي در سر مردم اثر كرد و الفاظ بي ضابطه ،‌ خنده و مسخره و اشاره و نگاههاي مردم شروع شد و در كنار ما مي ايستادند و مارا مسخره مي كردند.</p>
<p>من يك كلمه هم نمي فهميدم اما همسرم لبخند مي زد و مي خنديد و حرفهاي آنها را برايم ترجمه مي كرد. اين مي گويد: نگاهش كنيد انگار چنين و چنان است و اين متلك مي اندازد و آن يكي مسخره مي كند.<br />
او مي گفت: نه. ناراحت نشو و خلقت را تنگ نكن زيرا اين در مقابل بلاها و امتحاناتي كه به اصحاب رسول الله صلي الله و عليه و سلم مي رسيد چيزي نيست.</p>
<p>احساس كردم گويي تيري وارد قلبم شد كه ديگر از آن خارج نمي شود.</p>
<p>مي گويد: به شهر مذكور كه رسيديم و وارد فرودگاه شديم با خود گفتم كه به نزد خانواده اش مي رويم و آنجا مي مانيم تا كارهايمان تمام شود و برگرديم. ولي او گفت: نه خانواده ام نسبت به دينشان متعصب هستند و من نمي خواهم الان به آنجا برويم. اتاقي را اجاره مي كنيم و آنجا مي مانيم.</p>
<p>فرداي آنروز به اداره گذرنامه رفتيم و براي انجام كار به نزد مسئول اول بعد دوم و سوم رفتيم و از آنها در خواست انجام مراحل قانوني جهت تعويض گذرنامه را كرديم و هر كدام از آنها هم از ما گذرنامه قديمي به همراه عكس همسرم را طلب نمودند.</p>
<p>همسرم نيز عكس خود را كه سياه و سفيد و با حجاب بود به صورتي كه فقط دايره صورت نمايان بود در مي آورد و جلوي آنها مي گذاشت.<br />
و هركدام از مسئولان هم آنرا رد مي كرد و مي گفت: اين عكس قابل قبول نيست ما عكس رنگي مي خواهيم كه در آن صورت،‌مو و گردن كاملا واضح باشد و زن مي گفت: به هچ وجه امكان ندارد چنين عكسي بگيرم. و هر مسئول مي گفت: امكان ندارد گذرنامه بگيري مگر با اين مواصفات. و ما را به مسئول بعدي ارجاع مي داد.</p>
<p>در آخر به ما گفتند: مشكل شما را فقط رئيس گذرنامه ي مسكو مي تواند حل كند.</p>
<p>به خالد نگاه كرد و گفت: خالد مي رويم مسكو. خالد هم تلاش مي كرد كه او را قانع كند كه «لا يكلف الله نفسا إلا وسعها» و إتقوا الله ماستطعتم. و اينكه اين گذرنامه را فقط بعضي از افراد براي ضرورت خواهند ديد و بعد آنرا در خانه مخفي كن تا مدتش تمام شود.</p>
<p>گفت: نه ، نه . امكان ندارد كه من بعد از اينكه دين خدا را شناختم بي حجاب شوم.</p>
<p>خدا بزرگ است اگر تو نمي خواهي به مسكو بيايي من به خاطر ضرورت مي روم.</p>
<p>خالد مي گويد: قبول كردم و به مسكو رفتيم. اتاق اجاره كرديم و مانديم.</p>
<p>فردا صبح براي ديدن رئيس گذرنامه به راه افتاديم و طبيعتا به نزد مسئول اول ،‌دوم و سوم رفتيم و در نهايت راه به اتاق رئيس رسيديم و داخل شديم.</p>
<p>انسان <em>بسيار خبيثي</em> بود. هنگامي كه گذرنامه و عكسها را ديد گفت: چه كسي به من ثابت مي كند كه تو صاحب اين عكسها هستي؟ و گذرنامه و عكسها را گرفت و در كشوي اتاقش گذاشت و در آن را قفل كرد و گفت: تو هيچ گذرنامه اي نداشته اي و نداري مگر اينكه عكس مطابق با دستورات ما را بياوري.</p>
<p>خالد مي گويد: سعي كرديم تا رئيس را قانع كنيم اما فايده اي نداشت. من شروع به بحث با همسرم كردم كه خداوند بر حسب توانايي از انسان انتظار دارد ولي او به من جواب مي داد: « و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب». طبيعتا در اثناي جر و بحث ما رئيس عصباني شد و ما را از دفترش بيرون كرد.</p>
<p>از اداره بيرون آمديم و رفتيم به اتاقمان تا درباره موضوع بحث كنيم ،‌ من او را قانع كنم و او نيز من را ،‌من دليل بياورم و او دليل بياورد تا اينكه شب شد و نماز عشاء را خوانديم و شام خورديم و من خواستم كه بخوابم.</p>
<p>به من گفت: خالد ،‌ در اين وضعيت سخت مي خواهي بخوابي ‌؟ مي خواهي بخوابي در حالي كه ما الان احتياج به التماس به سوي پروردگارمان داريم؟ بلند شو و به خداوند روي بياور زيرا اكنون زمان پناه بردن است.</p>
<p>بلند شدم و هر قدر كه مي توانستم نماز خواندم و بعدش خوابيدم.</p>
<p>اما او پيوسته نماز مي خواند.</p>
<p>هر وقت بيدار مي شدم و نگاهش مي كردم يا در حال ركوع بود يا سجده يا قيام يا دعا و يا گريه تا زماني كه فجر زد و او مرا بيدار كرد و گفت: بيدار شو وقت نماز صبح است بيا باهم نماز بخوانيم.</p>
<p>بلند شدم و وضو گرفتم و با هم نماز خوانديم. سپس او كمي خوابيد و بعد گفت: بلند شو برويم اداره گذرنامه.<br />
گفتم: برويم؟ با چه مدركي؟! عكسها كجاست،‌ عكسي نداريم!!</p>
<p>گفت: بايد برويم و تلاش كنيم . از رحمت خدا نا اميد نشو.</p>
<p>خالد مي گويد: با هم رفتيم. همسرم شمايلش معروف و آشكار بود ،‌عبايي كه تمام بدنش را مي پوشاند. به خدا قسم همين كه پايمان را در اولين دفتر از دفاتر اداره گذاشتيم يكي از كارمندان صدا زد: فلاني دختر فلان؟ همسرم جواب داد بله. گفت: بيا اين گذرنامه ات به همان صورتي كه مي خواستي. ولي اول هزينه اش را بايد پرداخت كني.</p>
<p>خيلي خوشحال شديم و به خدا قسم اگر تمامي پولهايي را كه همراهمان بود مي خواست، به او مي داديم. گذرنامه را گرفتيم و هزينه اش را داديم و برگشتيم.</p>
<p>در راه او به من نگاه مي كرد مي گفت: به تو نگفتم كه « و من يتق الله يجعل له مخرجا»</p>
<p>خالد مي گويد: اين كلماتي را كه مي گفت در دلم چنان تربيت ايماني به جاي گذاشت كه در اين سالهاي دراز از درسها و سخنرانيهايي كه شنيده بودم به جاي نمانده بود.</p>
<p>بعد از آن گذرنامه را مهر زديم ،‌تمام وسايلمان را در اتاق گذاشتيم تا پيش خانواده همسرم برويم.</p>
<p>رفتيم و در زديم. برادر بزرگش در را باز كرد هنگامي كه خواهرش را ديد خوشحال شد و تعجب كرد!!<br />
چهره همان چهره خواهرش بود ولي لباس ،‌ لباس او نبود!! لباس سياهي كه همه بدنش را پوشانده بود به جز صورتش را !<br />
همسرم وارد خانه شد در حالي كه لبخند مي زد و برادرش را در آغوش گرفته بود. بعد از آن هم من وارد شدم و در سالن خانه نشستم. خانه ساده و سنتي بود كه از آن آثار فقر نمايان بود.</p>
<p>من تنها نشستم ولي همسرم رفت داخل اتاق. صداي حرف زدنشان را مي شنيدم . صداي مرد و زن به زبان روسي كه من چيزي از آن نمي فهميدم و نمي دانستم كه درباره چه صحبت مي كنند.</p>
<p>ولي كم كم صدا ها بلند شد و لهجه ها تغيير كرد و داد وفرياد به هوا رفت!</p>
<p>احساس كردم كه اوضاع دارد خراب مي شود ولي نمي توانستم بفهمم چرا؟ چون زبان روسي بلد نبودم.</p>
<p>بعد از چند لحظه ناگهان سه جوان و يك پيرمرد پيش من آمدند. با خودم گفتم حتما براي خوش آمد گويي به همسر دخترشان آمده اند!</p>
<p>اما ناگهان خوش آمد گويي تبديل به كتك و زد و خورد شد!!!</p>
<p>وقتي به خود آمدم ديدم كه من بين چند تا وحشي هستم و چيزي نمانده كه از اين دنيا خداحافظي كنم. پس هيچ چاره اي جز فرار و نجات خود از دست آنها نديدم. اين تنها راه حل براي نجات من بود.</p>
<p>به سرعت در را باز كردم و از خانه فرار كردم و آنها هم بدنبالم. در بين جمعيت خود را گم كردم و رفتم به طرف اتاقي كه اجاره كرده بوديم كه از آنجا زياد دور نبود&#8230;</p>
<p>به خودم نگاه كردم ، پيشاني ،‌گونه ها و دماغم ورم كرده و خون از دهانم جاري بود. لباسهايم هم به خاطر آن ضربه هاي وحشتناك پاره شده بود.</p>
<p>با خودم گفتم: من الان نجات پيدا كردم ولي همسرم چه مي شود؟</p>
<p>خالد مي گويد: خودم را فراموش كردم و به همسرم فكر مي كردم،‌ آخر مشكل اين بود كه همسرم را دوست داشتم!<br />
قيافه اش جلوي چشمانم بود. آيا او نيز همان ضربات و كتكهايي كه من خورده بودم را خورده؟ من مرد هستم و تحمل دارم. او زن است و طاقت ندارد،‌ حتما مي ميره ،‌يا من را رها مي كنه،‌ يا شايد از دين برگرده&#8230;</p>
<p>شيطان كارش را شروع كرد و افكار عجيب و غريب در سرم شروع به پرسه زدن كرد كه تو ديگر از امروز همسري نخواهي داشت&#8230;</p>
<p>چه بايد مي كردم؟ بروم! نه، اينجا قيمت آدمها پايين است شايد با ده دلار شخصي را براي كشتن من اجير كرده باشند. پس بايد در خانه بمانم. و ماندم تا اينكه صبح شد. لباسهايم را عوض كردم و رفتم سر و گوشي آب بدهم و خانه آنها را از دور تحت نظر بگيرم.</p>
<p>در خانه شان بسته بود&#8230; ناگهان در باز شد و همانهايي كه مرا كتك زده بودند از خانه بيرون آمدند. فهميدم كه مي خواهند سر كار بروند.</p>
<p>روز چهارم كه داشتم از دور خانه را مي پاييدم بعد از اينكه آنها به سر كارشان رفته بودند ناگهان در خانه باز شد،<br />
چهره همسرم را ديدم كه چپ و راست را نگاه مي كرد.</p>
<p>خالد مي گويد: در طول زندگيم صحنه اي شگفت انگيزتر و زيباتر از اين را نديده بودم فكر نكنم بهتر و زيباتر از او را اصلا ديده بودم با وجود اينكه اين چهره اي كه مي ديدم قرمز و رنگين از خون بود.</p>
<p>سريع نزديك رفتم. به او نگاه كردم،‌نزديك بود بميرم آخر رنگش قرمز شده بود. روي صورتش،‌ دستانش و پاهايش همه خون بود و فقط يك لباس ساده بدنش را پوشانده بود. ناگهان چشمم به زنجيري افتاد كه با آن پاي او را بسته بودند و زنجيري كه دستانش را از پشت قفل كرده بود.</p>
<p>زماني كه او را ديدم نتوانستم خودم را نگه دارم و گريه كردم.</p>
<p>به من گفت: خالد: اول اينكه مطمئن باش،‌ من برهمان عهدي كه با خدا بستم پايدارم و قسم به الله كه هيچ معبود به حقي جز او نيست آنچه من كشيده ام با ذره اي از آنچه اصحاب و تابعين و بلكه انبياء و مرسلين كشيده اند برابري نمي كند.</p>
<p>الله اكبر چه زني!</p>
<p>دوم اينكه: بين من و خانواده ام وساطت نكن.</p>
<p>سوم: در اتاق بمان تا زماني كه إن شاء الله من بيايم،‌ولي زياد دعا كن. نماز شب بخوان و نماز زياد بخوان زيرا نماز بعد از خداوند بهترين پناهگاه براي انسان است.</p>
<p>خالد مي گويد: رفتم و در اتاقم ماندم. يك روز&#8230; دو روز‌،‌ سه روز و در آخر روز سوم،‌ناگهان در اتاق به صدا در آمد، يعني چه كسي مي تواند باشد؟! اولين بار است كه در اين اتاق صداي در را مي شنوم. خيلي ترسيدم،‌يعني چه كسي در اين نيمه شب اينجا آمده!! حتما جاي من را پيدا كرده اند..</p>
<p>در اين افكار بودم كه ناگهان صدايي شنيدم كه زيباتر از آنرا نشنيده بودم، صداي همسرم بود.</p>
<p>در را باز كردم خودش بود.</p>
<p>گفت: الان مي رويم. گفتم: با اين حال؟ گفت: بله.</p>
<p>لباسهاي ساده اي كه همراه من بود را از چمدان در آورد و پوشيد و حجاب و عباي احتياطي كه با خود آورده بود را به تن كرد و سپس ما وسايلمان را برداشتيم و ماشين گرفتيم.</p>
<p>به راننده گفتم: فرودگاه. كلمه فرودگاه را به زبان روسي ياد گرفته بودم. همسرم گفت: نه فرودگاه نمي رويم به فلان شهر مي رويم.</p>
<p>گفتم: چرا؟ ما مي خواهيم فرار كنيم!!</p>
<p>گفت: نه ،‌ آنها اگر خبردار شوند كه من فرار كرده ام در فرودگاه به دنبال ما مي گردند ولي به فلان شهر مي رويم،‌ سپس از آنجا به شهر بعدي تا اينكه به شهري برسيم كه فرودگاه بين المللي داشته باشد.</p>
<p>به فرودگاه بين المللي رسيديم و بليط رزرو كرديم. اما تا پرواز وقت زيادي مانده بود،‌ به همين خاطر اتاقي گرفتيم و آنجا مانديم.<br />
خالد مي گويد: به همسرم نگاه كردم. خدايا هيچ جاي سالمي روي بدنش نبود. در بين راه از او پرسيدم چه اتفاقي براي تو افتاد؟</p>
<p>گفت: زماني كه وارد خانه شدم و با خانواده ام نشستم به من گفتند: اين چه لباسي است كه تو پوشيده اي؟ گفتم: اين لباس اسلام است. گفتند: اين مردكيست؟ گفتم: او همسرم است ،‌ من مسلمان شده ام و با او ازدواج كرده ام .<br />
آنها گفتند: اين امكان ندارد.</p>
<p>گفتم: اول گوش كنيد تا داستانم را برايتان بگويم&#8230; و من داستان آن تاجر روسي كه مي خواست من را به كار بد بكشاند تعريف كردم&#8230;</p>
<p>برادران و خواهران گرامي نگاه كنيد ‌،‌ به او گفتند: اگر آن كار فحشاء را انجام مي دادي و آبرويت را مي فروختي براي ما بهتر بود از اين كه مسلمان اينجا بيايي!!!</p>
<p>به تعصب شديدي كه اين قوم دارند نگاه كنيد.</p>
<p>به او گفتند: از اين خانه بيرون نمي روي مگر ارتدوكسي يا جسد بي جان.</p>
<p>بعد از آن خواهرم شروع به سؤال كردن كرد: چرا دينت را رها كردي؟&#8230; دين مادرت&#8230; دين پدرت&#8230; دين اجدادت و الي آخر؟!! و من شروع به قانع كردن او كردم&#8230; و برايش حقيقت اسلام را تشريح كردم،‌از بزرگيها و خوبي هايي كه در اين دين است و از عقيده خالص و پاكي كه دارد.</p>
<p>كم كم سخنانم شروع به تأثير گذاري نمود و كم كم قضيه برايش روشن مي شدو باطلي كه در آن زندگي مي كرد آشكار مي گشت.</p>
<p>در آخر گفت: حق با تو است اين همان دين صحيح است، همان ديني كه من هم بايد آنرا قبول كنم. در همين وقت به من گفت: گوش كن خواهرم ‌من مي خواهم به تو كمك كنم.</p>
<p>به او گفتم: اگر مي خواهي به من كمك كني كاري كن كه بتوانم همسرم را ببينم. ولي مشكل آن دو زنجيري بود كه من با آن بسته شده بودم زيرا فقط كليد زنجير سوم دست خواهرم بود و اين زنجيرها به يكي از ستونهاي خانه بسته شده بود تا من نتوانم فرار كنم.</p>
<p>روزي كه خواهرم اسلام را قبول كرد تصميم گرفت كه در راه دين قرباني دهد، ‌قرباني بزرگتر از قرباني من.</p>
<p>تصميم گرفت كه مرا از خانه فراري دهد با وجود اينكه كليدها دست برادرم بود.</p>
<p>در آن روز خواهرم براي برادرام مشروب غليظي آماده كرد تا به او بدهد و او هم خورد و خورد و آنقدر خورد تا اينكه چيزي نمي فهميد. سپس او كليدها را از جيب او برداشت و زنجيرها را باز كردو من آخر شب پيش تو آمدم.</p>
<p>خالد گفت: پس خواهرت؟</p>
<p>گفت: از خواهرم خواستم كه اسلامش را اعلام نكند و اين به صورت مخفيانه باشد تا اينكه شرايط فراهم شود.<br />
خالد مي گويد: طبيعتا ما سوار هواپيما شديم و به كشور بازگشتيم و همسرم را به بيمارستان بردم و مدتي آنجا ماند تا اينكه آثار ضربه ها و جراحتهايش پاك شود.</p>
<p><span style="color: #888888;">تأليف: أبوأنس ماجد البنكاني<br />
ترجمه: ابوعمر انصاري</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/482/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای مدتی سرگردان بودم</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/460</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/460#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 05:10:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=460</guid>
		<description><![CDATA[داستان اسلام آوردن خانم هاجره شیخ از زبان خودش ترجمه: عبدالعزیز ویسی توضيح: مطلبي را كه پيش روي داريد از كتاب «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم و ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي برگرفته شده است. كتاب فوق حاوي سرگذشت و تجارب تازه مسلمانها آمريكائي و اروپايي كه توسط خود آنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4>داستان اسلام آوردن خانم هاجره شیخ از زبان خودش</h4>
<h4><strong>ترجمه: عبدالعزیز  ویسی</strong></h4>
<p>توضيح:</p>
<p><span style="color:#000080;">مطلبي را كه پيش روي داريد از كتاب «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم و ترجمه آقاي  عبدالعزيز ويسي برگرفته شده است. كتاب فوق حاوي سرگذشت و تجارب تازه مسلمانها  آمريكائي و اروپايي كه توسط خود آنها بيان شده است. خانم مظفر حليم طي ديدارها و  نامه نگاريهايش با اين تازه مسلمانها موفق به جمع آوري آنها در اين مجموعه گرديده  است. درضمن بخش دوم اين كتاب توسط فراخوان از طريق اينترنت جمع آوري شده  است. برادران عزيز را به تهيه و مطالعه اين كتاب بسيار گرانبها سفارش مي  كنم.</span><span id="more-460"></span></p>
<p>با خانم سوزان  دي پاس در مسجد «تيميه» (1) در يك مراسم عقد آشنا شدم. او به عنوان يك پرستار در  «يو اس ال» كار مي كرد. او زندگي گذشته اش را ترك كرده بود تا در دين اسلام زندگي آرام و لذت بخشي  داشته باشد. اما متاسفانه از سوي يك سري افراد به  اصطلاح مسلمان كه به طور درست دنباله رو ارزشهاي اسلامي نبودند، مورد بي مهري قرار  گرفته بود. اما الحمدلله گروهي ديگر او را در راه دين حمايت مي كردند. آنان او را  با عمل درست با اسلام و  مسلمانان واقعي آشنا كردند و اكنون ازدواج كرده است و صاحب دختري زيبا بنام رابعه و  همسري دوست داشتني باشد.</p>
<p>او نه تنها از نظر عملي يك مسلمان به  تمام معنا است بلكه الگوي كاملي براي خانواده اش نيز مي باشد. برادرزاده اش كه 22  سال سن دارد و در دانشگاه «بركلي» (2) مشغول به تحصيل است به تازگي به دين اسلام گرويده است. اسم اين  برادرزاده اش «حسن» است.</p>
<p>در سال 1994 بعد از مطالعه قرآن و آشنايي با  افراد مخلص و متواضع كه قبلا هرگز نديده بودم مسلمان شدم. قبلا چيزهايي در مورد  مسلمانان مي دانستم اما تحت تاثير آنها قرار نگرفته بودم. زيرا آنها فقط به صورت  اسمي و ظاهري مسلمان بودند و از نظر عملي چيزي از اسلام نمي دانستند و من هيچ  چيز در مورد اسلام از آنها نفهميدند و اين  ناآگاهي از اسلام ادامه داشت تا اينكه  قرآن و سيره رسول اكرم صلي الله عليه و سلم را مطالعه كردم. احساس كردم كه بايد  تغييري در زندگي ايجاد كنم.</p>
<p>دچار سر در گمي شده بودم. زيرا مي دانستم  خداوند خود مي داند كه چه كسي را چگونه هدايت كند. خيلي افتخار مي كنم و بر خود مي  بالم كه اسلام را پذيرفته  ام. هر چند كه پذيرفتن دين اسلام يكسري مسؤوليت ها را به  همراه دارد اما منافع آن غير قابل شمارش است.</p>
<p>پدرم اهل فرانسه و مادرم  ايتاليايي است و خودم بزرگ شده شهر «بوستون» (3) هستم. البته قبل از دين اسلام مسيحي بودم. مادرم خيلي  زن معنوي گرايي است هر چند كه خيلي به دستورات مذهب كاتوليك پايبند نيست. او هميشه  معتقد بود كه پروردگار او را مي بيند و با او هم گفتگو مي كند. البته هيچ گاه به ما  نمي گفت و خود نيز معتقد نبود كه حضرت عيسي خداست.</p>
<p>روح مقدس يك موضوع  نامشخصي براي من بود (در مقابل مفهوم تثليث پدر، پسر، و روح القدس) و من جواب درستي  در باره اين موضوع از هيچ  مسيحي دريافت نكردم. آيا روح مقدس (روح القدس) همان خداست؟ حتي در زمان بچگي ام نمي  توانستم بفهمم چرا ما بايد براي همه اينها نماز بخوانيم. چرا فقط براي خدا نماز  نخوانيم؟ پدرم كاتوليك است اما زياد پايبند به آن نيست و ما درباره اين موضوعات  زياد با هم صحبت نمي كنيم. بيشتر به موضوعات تجارت، ورزش و آب و هوا علاقمند است.</p>
<p>من براي پدرم دعا مي كنم كه روزي او نيز در اين راه گام بردارد. خواهرم يك  «لوترن» (4) متعصب است. پسر بزرگش مسلمان شده است هرچند كه من تاثيري در مسلمان شدن  او نداشتم و او فقط خودش با مطالعه مذاهب دنيا در دانشگاه بركلي، به اسلام روي آورده است. خيلي به  او افتخار مي كنم زيرا من يك حامي از خانواده اي ديگر يافته ام.  اسلام يك مفهوم بيگانه و  غريبي در اين كشور است.</p>
<p>متاسفانه رسانه هاي گروهي با ديد بدي به اسلام و مسلمانان نگاه مي  كنند؛ بسياري از مردم  آمريكا در مورد دين اسلام نظري ندارند و زماني كه مي دانند من مسلمان هستم بسيار تعجب مي كنند. هرچند كه  تقريبا هشت مليون مسلمان در اين كشور زندگي مي كنند. من متوجه شده ام كه اين  مسلمانان بر خلاف نظر عموم به جاي اينكه متعصب باشند، بسيار كنجكاو  هستند.</p>
<p>مي دانم كه اسلام مرا به شخص بهتري تبديل  كرده است ديگر خيلي خودپسند نيستم بلكه به حال خودم بسيار دلسوزي مي كنم. فقط به  اطراف نگاه مي كنم و مي فهمم كه واقعا چقدر خوشبخت هستم. مي دانم كه خداوند از تمام افكار و اعمال من  باخبر است. (چه خوب و چه بد) و من هم طبق دستورات او اين راه را طي مي كنم. درك مي  كنم كه كمك به ديگران و سبك كردن بار ديگران بسيار لذت بخش است.</p>
<p>اكنون 37  سال دارم و سعي مي كنم هر روزم بهتر از ديروزم باشد. احساس مي كنم  وقت زيادي از عمرم را تلف  كرده ام. قبل از رفتن از اين دنيا به دنياي ديگر  كارهاي زيادي بايد انجام داد و اميدوارم به بهشت وارد شوم. پرستار هستم و مي دانم  كه در زندگي بعضي از مريض  ها تاثير داشته ام. همچنين به دوستانم در مورد كارهاي پزشكي كمك مي كنم. معماري هم  بلدم هرچند كه در ابتدا آن را كاري بيهوده مي دانستم اما از نظر اسلامي متوجه شدم كه  راهي براي كمك به مردم يافته ام.</p>
<p>مهمترين چيزي كه از اسلام به من رسيده است آرامش  دروني است. ديگر نگران آينده و موقعيتهاي آن نيستم. مي دانم كه خداوند بر گذشته و  آينده من عالم است. و من بايد زندگي كنم و خداوند مهربان است و بيشتر از وسعت و توانايي ام از من كار نمي خواهد. هر روز  خداوند را شكر مي كنم كه مرا به دين اسلام هدايت كرده است. سلام و  درود خداوند بر تمام كساني كه اين داستان را مي  خوانند.</p>
<p>به نقل از «اينك خورشيد از غرب طلوع  مي كند» نوشته خانم مظفر  حليم با همكاري بتي باوتمن ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي ـ نشر احسان  1381</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p><span style="color:#888888;">(1)-  Taymiyah<br />
</span></p>
<p><span style="color:#888888;">(2)- Berkeley<br />
</span></p>
<p><span style="color:#888888;">(3)- Boston<br />
</span></p>
<p><span style="color:#888888;">(4)- Lutheran</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/460/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان اسلام آوردن خانم سندی وبر، مبلغ مسیحی</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/458</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/458#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 05:07:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=458</guid>
		<description><![CDATA[ترجمه عبدالعزيز ويسی سندي وبر معاون مدرسه «نيو هاريزن» است. شخصيت جالب توجهي دارد. هميشه از صحبت كردن با او لذت مي برم. براي مدت زيادي مبلغ مسيحي بوده است و چقدر تغيير عجيبي است كه يك مبلغ مسيحي به دين اسلام بگرود. پروردگار، خودش شخصي را كه مي خواهد هدايت كند انتخاب مي كند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong>ترجمه عبدالعزيز ويسی</strong></h4>
<p>سندي وبر معاون مدرسه «نيو هاريزن» است. شخصيت جالب توجهي دارد. هميشه از صحبت كردن با او لذت مي برم. براي مدت زيادي مبلغ مسيحي بوده است و چقدر تغيير عجيبي است كه يك مبلغ مسيحي به دين اسلام بگرود. پروردگار، خودش شخصي را كه مي خواهد هدايت كند انتخاب مي كند و كسي را كه مي خواهد به او نزديك شود دوست دارد. الله اكبر!<span id="more-458"></span></p>
<p>اولين آشنايي من با دين اسلام در سال 1982 بود. زماني كه در كنيا معلم بودم. معلم يك مدرسه ديني مسيحيت در دويست و پنجاه مايلي غرب «نايروبي» بودم. اغلب به نايروبي سفر مي كنم تا دوستاني را كه در آنجا هستند ملاقات كنم و تفريحي هم كرده باشم. در آن هنگام در «نايروبي» بود كه متوجه گروهي از مردم شدم كه در اجتماعات مختلف گرد هم مي آمدند. اين افراد به نظر من زندگي خوبي داشتند. خيلي پايبند اصول خانواده بودند. هيچ وقت الكل و مواد مسكر ديگر نمي نوشيدند. به بزرگترها احترام مي گذاشتند و به همديگر كمك مي كردند. بعد از طريق يكي از دوستانم متوجه شدم اين افراد مسلمان هستند.</p>
<p>در سال 1983 به آمريكا برگشتم. چهار سال بعد احساس كردم كه بايد مذهبم را تغيير دهم زيرا احساس مي كردم اينجا در آمريكا در مسيحيت اشتباهاتي وجود دارد و مذهب كاتوليك نمي توانست جوابگوي پرسشهاي من باشد. مردم سرد و بي خيال بودند. در جشنها هميشه الكل و مواد مصرف مي كردند. اصلا ازدواج كردن مساله نبود زيرا تو مي توانستي با هر كس قرار بگذاري و با او باشي. مردم بيشتر به آرايش كردن، مد جديد لباس و مد جديد مو مي پرداختند.</p>
<p>در ماه آوريل 1987 تصميم گرفتم كه به طور جدي تغيير مذهب بدهم. مردمي را كه در نايروبي ديده بودم، به خاطر آوردم. در آن هنگام كه در شيكاگو زندگي مي كردم، مسجدي يافتم. كتابهايي در مورد اسلام پيدا كردم و دو هفته بعد شهادتين را بر زبان آوردم و مسلمان شدم. همه اين موارد فقط از جانب خودم بود و با هيچ مسلماني هم دوست نبودم و خداوند بر همه چيز آگاه است.</p>
<p>در سال 1987 مسلمان شدم و خانواده مخالفتي نشان ندادند. هرچند كه بعد از پوشيدن حجاب تعدادي از دوستانم را از دست دادم. متوجه شدم كه اسلام زندگي انسان را بهبود مي بخشد بويژه وقتي كه انسان در روز، پنج مرتبه نماز مي خواند و اين يك زنگ تفريحي است براي دوري از كارهاي روزمره و اينكه به جنبه روحي خود نيز بپردازيد. اكنون در مدرسه اسلامي «پاساداناي كاليفرنيا» كه «نيوهاريزن» نام دارد، كار مي كنم و عصرها به دانشكده حقوق مي روم. صاحب دو بچه هستم يكي هشت سال و ديگري پنج سال سن دارد.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
<span style="color:#888888;">برگرفته از «اينك اسلام از غرب طلوع مي كند» نوشته: بانو مظفر حليم ترجمه عبدالعزيز ويسي « نشر احسان»</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/458/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کتاب «وظایف زن و مرد نسبت به یکدیگر»</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/417</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/417#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 19:36:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتابخانه]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و خانواده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=417</guid>
		<description><![CDATA[شیخ علی دهواری (رحمه الله) خانواده، خشت اول جامعه است که اگر اصلاح شود، تمام جامعه اصلاح می‌شود، و اگر فاسد شود، تمام جامعه فاسد می‌شود، لذا اسلام توجه زیاد‌ی به خانواده کرده و بر زن و مرد چیزهایی را واجب نموده است که سلامت و سعادت آن‌ها را تأمین می‌کند. بنابراین اسلام خانواده را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><img class="alignright size-full wp-image-1849" title="wazayef-zan-mard" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/wazayef-zan-mard.jpg" alt="wazayef-zan-mard" width="80" height="90" />شیخ علی دهواری (رحمه الله)<br />
</strong></h4>
<p>خانواده، خشت اول جامعه است که اگر اصلاح شود، تمام جامعه اصلاح می‌شود، و اگر فاسد شود، تمام جامعه فاسد می‌شود، لذا اسلام توجه زیاد‌ی به خانواده کرده و بر زن و مرد چیزهایی را واجب نموده است که سلامت و سعادت آن‌ها را تأمین می‌کند. بنابراین اسلام خانواده را همچون موسسه‌ای می‌داند که دو نفر (زن و مرد) در آن شراکت دارند&#8230;<span id="more-417"></span></p>
<p><span style="color: #888888;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</span></p>
<p><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/11/wazayefe-mard-zan.zip">دریافت کتاب به صورت سند Word</a></p>
<p><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2009/11/wazayefe-mard-zan.pdf">دریافت کتاب به صورت Pdf</a></p>
<p><span style="color: #888888;">(برای دانلود روی لینک کلیک راست نموده و سپس گزینه ی Save Target As را انتخاب نمایید).</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/417/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کتاب «زنان مسلمان کرد در تاریخ اسلامی»</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/386</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/386#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 17:52:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتابخانه]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[سنت نبوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=386</guid>
		<description><![CDATA[(شرح‌ حال‌ أمرای‌ زن‌ کرد &#8230; و زنان‌ محدث‌ و دانشمند) محمد خیر رمضان‌ / ترجمه: فائز ابراهیم محمد &#8230; این‌ کتاب‌، صفحات‌ درخشانی‌ است‌ از شرح‌ حال‌ چند زن‌ کرد که‌ تاریخ‌، نامشان‌ را در خود ثبت‌ و حفظ‌ کرده‌ و مُهر زرّینی‌ بر آنها نهاده‌ &#8230; که‌ همچون‌ بوی‌ عطری‌ در زمان‌ و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;" dir="rtl"><strong> </strong></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl"><strong><img class="alignright size-full wp-image-1868" title="zanan-kord" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/zanan-kord.jpg" alt="zanan-kord" width="80" height="91" />(شرح‌ حال‌ أمرای‌ زن‌ کرد &#8230; و زنان‌ محدث‌ و دانشمند) </strong></h4>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl"><strong>محمد خیر رمضان‌ / ترجمه: فائز ابراهیم محمد</strong></h4>
<p dir="rtl">&#8230; این‌ کتاب‌، صفحات‌ درخشانی‌ است‌ از شرح‌ حال‌ چند زن‌ کرد که‌ تاریخ‌، نامشان‌ را در خود ثبت‌ و حفظ‌ کرده‌ و مُهر زرّینی‌ بر آنها نهاده‌ &#8230; که‌ همچون‌ بوی‌ عطری‌ در زمان‌ و درس‌ عبرتی‌ در تاریخ‌ مانده‌اند&#8230;<span id="more-386"></span></p>
<p dir="rtl">در این‌ قصر، پنجره‌ای‌ وجود دارد که‌ چشمانت‌ را به‌ داستان‌ زندگی‌ بعضی‌ از اُمرای‌ زن‌ از سلسله‌ بنی‌أیوب‌ به‌ خود جذب‌ کرده‌ و شگفت‌ زده‌ می‌نماید&#8230; آنها خواهران‌ سلاطین‌ &#8230; مادران‌ ملوک‌ و عمّه‌هایشان‌ &#8230; و مادربزرگهای‌ چند فرمانروای‌ کوچک‌ بوده‌اند&#8230;</p>
<p dir="rtl">این‌ زنان‌ در برترین‌ نعمتها و بهترین‌ حالات‌ به‌ سر می‌برده‌اند&#8230; اموال‌ و داراییها زیر انگشتانشان‌، همچون‌ سنگریزه‌ها و مرواریدهای‌ درخشان‌ و طلایی‌، به‌ دنبال‌ هم‌ در جریان‌ بوده‌اند&#8230; که‌ از این‌ سنگریزه‌ها و مرواریدها، شکلهای‌ رنگارنگی‌ همچون‌ مرجانها و صدفها درست‌ شده‌اند&#8230;</p>
<p dir="rtl">امّا اینان‌، در عین‌ حال‌ مسلمانانی‌ فهمیده‌ و هوشیار&#8230; و دانش‌آموزانی‌ روشنفکر و کامل‌ بوده‌اند&#8230; و هرگز این‌ اموال‌ و داراییها، آنها را فریب‌ نداد و در آن‌ اسراف‌ و تبذیر نکردند.</p>
<p dir="rtl">چنین‌ نبود که‌ چوگان‌ امارتی‌ &#8211; که‌ در دست‌ داشتند &#8211; بر آنها تأثیر بگذارد و آنها را به‌ فساد و خرابکاری‌ و ظلم‌ و بی‌عدالتی‌ وادارد&#8230;</p>
<p dir="rtl">در شرح‌ حالشان‌ خواهی‌ خواند که‌ چقدر مهربان‌ و دلسوز بوده‌اند&#8230;</p>
<p dir="rtl">مال‌ را بین‌ فقراء تقسیم‌ کرده‌ و به‌ بینوانان‌ می‌بخشیدند &#8230; آنها همواره‌ پناهگاه‌ محتاجان‌ بودند &#8230;</p>
<p dir="rtl">پزشکان‌ و داروسازان‌ را می‌آوردند تا انواع‌ داروها را درست‌ کنند و در این‌ راه‌ هزاران‌ دینار خرج‌ می‌کردند &#8230; تا این‌ داروها را بین‌ بیماران‌ و مستضعفان‌ پخش‌ کنند &#8230; آنها همچون‌ خواهران‌ و مادرانی‌ دلسوز برای‌ ناتوانان‌ و درماندگان‌ و مصیبت‌ دیدگان‌ بودند&#8230;</p>
<p dir="rtl">گذشته‌ از این‌، آنها ارتباط‌ و رفت‌ و آمد زیادی‌ با علماء داشتند &#8230; و ایشان‌ را به‌ علم‌ و تعلّم‌ بسیار تشویق‌ می‌کردند&#8230; بسیاری‌ از اموال‌ شخصی‌شان‌ را برای‌ این‌ کار اختصاص‌ می‌دادند&#8230; و مدارس‌ بزرگ‌ علوم‌ اسلامی‌ را با ثروت‌ شخصی‌ خویش‌ تأسیس‌ می‌کردند&#8230; که‌ در این‌ مدارس‌، علمای‌ بزرگی‌ در طول‌ قرون‌ متمادی‌ پرورش‌ یافتند &#8230; و در سرتاسر دنیای‌ اسلام‌ پراکنده‌ شدند&#8230;</p>
<p dir="rtl">خواهی‌ دید که‌ این‌ زنان‌ برای‌ اداره‌ این‌ مدارس‌، باغها، آسیابها و همچنین‌ درآمد حمّامها و زمینهای‌ کشاورزی‌شان‌ را &#8211; چه‌ آن‌ زمان‌ که‌ زنده‌ بودند و چه‌ بعد از مرگشان‌ &#8211; وقف‌ کردند&#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/zanan_kord.zip">دانلود کتاب به صورت سند مایکروسافت وورد</a><br />
<a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/zanan_kord.pdf">دانلود کتاب به صورت پی دی اف</a><br />
(برای دانلود روی لینک کلیک راست نموده و سپس گزینه ی Save Target As  را انتخاب نمایید).</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/386/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زینب غزالی&#8230; زن در اوج</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/374</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/374#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 02:09:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[نام‌های ماندگار]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=374</guid>
		<description><![CDATA[ترجمه و ویرایش: ابوعامر من نسيبه بنت كعب مازنی هستم! «زینب الغزالی الجبیلی» به تاریخ 2 ژانویه 1917 در یكی از روستاهای استان البحیره در شمال قاهره به دنیا آمد. نسب او از طریق پدر به عمر بن الخطاب رضی الله عنه و از جانب مادر به حسن بن علی رضی الله عنه می رسد. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><a href="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/ayyam.gif"><img class="alignright size-full wp-image-2235" title="ayyam" src="http://www.bidary.net/wp-content/uploads/2008/10/ayyam.gif" alt="ayyam" width="80" height="117" /></a>ترجمه و ویرایش:  ابوعامر</strong></h4>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>من نسيبه بنت كعب مازنی هستم!</strong></span></h4>
<p>«زینب الغزالی الجبیلی» به  تاریخ 2 ژانویه 1917 در یكی از روستاهای استان البحیره در شمال قاهره به دنیا آمد.  نسب او از طریق پدر به عمر بن الخطاب رضی الله عنه و از جانب مادر به حسن بن علی  رضی الله عنه می رسد. پدر بزرگش از تجار معروف پنبه و پدرش از علمای الازهر بود او  از همان كودكی در وجود زینب دوستی خیر و فضیلت و  مبارزه برای حق را بارور ساخت. او زینب را به بركت نام صحابیة  بزرگوار «نسیبة بنت كعب» صدا می زد.<span id="more-374"></span></p>
<p>نسیبه زن صحابیه شجاعی بود كه در روز جنگ احد وقتی مسلمانان  بر اثر غافلگیری از حمله ناگهانی كفار از دور و بر پیامبر پراكنده شدند برای دفاع  از پیامبر زخم 12 ضربه شمشیر و نیزه را تحمل كرد تا به پیامبر صلی الله علیه و سلم  آسیبی نرسد. او می گوید: پدر با گچ بر روی زمین دایره ای می كشید و من را وسط آن  قرار می داد و شمشیری چوبی به دستم می داد و به من می گفت: بایست و دشمنان رسول  الله را بزن&#8230; او هم دشمنان پیامبر را از چپ و راست مورد حمله قرار می داد! یكی!  دو تا! سه تا!&#8230;</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>مبارزه برای تحصيل</strong></span></h4>
<p>پس ازآنكه در سن ده سالگی پدرش را از  دست داد با مادر و برادرانش به قاهره نقل مكان كرد. او بعدها مجبور شد برای ادامه  تحصیلاتش در مقابل برادر  بزرگش كه به علت پاره ای عقائد موروثی با تحصیل او مخالف بود بایستد. اما او با  اصرار فراوان خواهان ادامه تحصیل در شهر بود. برادر بزرگش  «محمد» معتقد بود پدر بیش از حد به زینب آزادی داده و او را بیش  از حد پسرانه تربیت كرده است. برادر دوم «علی» اما اعتقاد داشت مطالعه و كتاب برای  زینب و آینده او مهم است  برای همین تعدادی كتاب برای او خرید تا او بتواند در خانه مطالعه كند.</p>
<p><span style="color: #ff0000;">اما  زینب به این حد اكتفا  نكرد&#8230;</span></p>
<p>یك روز در حالی  كه تنها 12 سال داشت از خانه شان در محله شبرا خارج شد و به  گشت زدن در خیابانها  پرداخت. ناگهان مدرسه ای دخترانه او را متوجه خود ساخت&#8230;</p>
<p>در مدرسه را زد؛ وقتی دربان  از او پرسید چكار دارد گفت: من با مدیر كار دارم. دربان پرسید چكار داری؟ او هم با  اعتماد به نفس گفت: «من زینب الغزالی مشهور به نسیبه  بنت كعب مازنی هستم و با آقای مدیر قرار دارم&#8230;» دربان با تعجب فراوان از نحوه حرف  زدن او اجازه داد تا داخل شود!</p>
<p>زینب با همان اعتماد به نفس  وارد دفتر آقای مدیر شد و بی مقدمه شروع كرد: السلام علیكم و رحمة الله و بركاته&#8230;  من خانم زینب الغزالی هستم  ملقب به نسیبة بنت كعب مازنی&#8230; مدیر نگاهی به او انداخت و با تعجب گفت: خوب خانم  زینب یا نسیبه چه می  خواهی؟ او هم داستان خود و قضیه برادر بزرگش را با مدیر گفت و از او خواست از او  برای تحصیل در مدرسه ثبت  نام كند.</p>
<p>وقتی مدیر از او درباره خانواده اش سوال كرد، پدر و پدر بزرگش را شناخت و  از زینب خواست برادر دومش  «علی» را كه با تحصیلش موافق بود برای ثت نام به همراه خود به مدرسه بیاورد. زینب توانست طی دو امتحان دو  سال تحصیلی را در یك سال  به پایان برساند.</p>
<p>زینب به این هم اكتفا نكرد و علوم دینی را نیز در نزد مشایخ مشهور الازهر از  جمله شیخ عبدالمجید اللبان و شیخ محمد سلیمان النجار آموخت.</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>اتحاديه  زنان (1) </strong></span></h4>
<p>پس از آنكه توانست دبیرستان را به پایان برساند در یكی از روزنامه ها خواند  «اتحادیه زنان» به ریاست «هدی شعراوی» تصمیم دارد سه نفر از فارغ التحیلان دبیرستان  را برای تحصیل به فرانسه بفرستد. زینب آرزو كرد جزو این سه نفر  باشد و فورا به مقر اتحادیه زنان رفت و با هدی شعراوی دیدار كرد. هدی شعراوی پس از  شنیدن داستان زینب و  سختیهایی كه برای تحصیل متحمل شده و فورا او را به عضویت اتحادیه زنان درآورد. او  باید برای به دست آوردن زینب خوشحال می شد چون زینب همان كسی بود كه او نیاز  داشت. یك سخنران فصیح و شجاع! هدی شعراوی در زینب همان كسی را می دید كه  برای جانشینی خود مناسب می دید.</p>
<p>طولی نكشید كه زینب نام خود را در فهرست سه نفره اعزامی به  فرانسه دید. اما خداوند اراده ای دیگر داشت&#8230;<br />
پس از یك ماه از اعلام اسامی دانش  آموزان اعزامی، موعد سفر آنها نیز اعلام شد. آرزوهای زینب به حقیقت پیوسته بودند.  اما یك خواب همه چیز را تغییر داد.</p>
<p>شبی زینب پدرش را در خواب دید. پدر به او گفت:  از رفتن به فرانسه چشم پوشی كن خداوند به جای آن در مصر به تو بهتر از آنچه در فرانسه به دست می آوری عطا  خواهد كرد&#8230; او از پدر پرسید چگونه؟ پدر گفت: خواهی دید&#8230; اما هرگز به این سفر  نرو چون من راضی نیستم&#8230;</p>
<p>زینب از رفتن به فرانسه عذر  خواست و اصرارهای هدی شعراوی نیز نتوانست او را از تصمیمش منصرف كند&#8230;</p>
<p>از آن به  بعد زینب به عنوان یكی از  اعضای بارز اتحادیه زنان به فعالیت مشغول بود گرچه برخی از اعضا از نحوه سخن گفتن  او كه از مفاهیم اسلامی در سخنرانی هایش استفاده می كرد خوششان نمی آمد و آن را نشانه ارتجاع می  دانستند!</p>
<p>در آن مدت او  به مناظره و جدل با تعدادی از علمای الازهر كه با فعالیتهای اتحادیه زنان مخالف  بودند پرداخت. حتی تعدادی از علمای الازهر درخواست كردند از سخنرانی او در مساجد ممانعت به عمل  بیاید. اما شیخ «محمد النجار» ـ یكی از علمای بزرگ الازهر ـ با این درخواست مخالفت  كرد و از طریق گفتگو با زینب الغزالی توانست نظر او  را در مورد بسیاری از  افكار اتحادیه زنان تغییر دهد.</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>نقطه‌ی عطف</strong></span></h4>
<p>اما با تمام اینها یك  حادثه باعث شد زینب الغزالی زندگی و دعوت خود را به طور كامل تغییر دهد. در اثراین حادثه (انفجار  سیلندر گاز) او دچار سوختگی شدید شد. وضعیت او روز به روز بدتر می شد حتی او در حین بیداری شنید كه برادرش  به خانوده اش می گفت پزشك گفته: «هیچ امیدی به سلامت او نیست!»</p>
<p>در این مدت زینب كه از همه قطع امید كرده  بود تیمم می كرد و از پروردگارش طلب سلامت می كرد: «پروردگارا اگر بلایی كه بر سرم  آمده به خاطر پیوستنم به گروه هدی شعراوی است من تصمیم گرفته ام تنها در راه تو حركت كنم&#8230; .</p>
<p>و  اگر خشم تو به علت آن است كه كلاه فرنگی بر سر گذاشته ام آن را بر خواهم داشت و  حجاب بر تن خواهم كرد&#8230; بارالها با تو عهد می بندم اگر بدنم به حالت گذشته اش  برگردد از اتحادیه زنان استعفا خواهم داد و جماعتی برای نشر دعوت اسلامی تاسیس  خواهم كرد و زنان مسلمان را به همان راه و روش زنان صحابیه دعوت خواهم كرد&#8230; برای  دعوت تلاش خواهم كرد و تا اندازه توانایی ام در راه آن جهاد خواهم  كرد&#8230;»</p>
<p>خداوند كلمات صادق او را مورد اجابت قرار داد و رحمت خود را فروفرستاد.  همه از شفای دور از انتظار او شگفت زده شد و طبیعتا پزشك هم بابت شفایی كه در آن نقشی نداشت پولی  درخواست نكرد!</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>زينب در لباس جديد</strong></span></h4>
<p>زینب بلافاصله پس از سلامتی  به وعده خود وفا كرد&#8230; شروع او با پوشیدن حجاب بود و ایمانی كه قلبش را فراگرفته  بود.</p>
<p>هدی شعراوی تمام تلاشش را برای بازگرداندن زینب به كار گرفت. او در جواب هدی شعراوی كه گریه  كنان به او می گفت: من تو را به عنوان جانشین پس از خو انتخاب كرده ام گفت: تو چیزی  را نتخاب كرده ای اما خداوند چیز دیگری برای من در نظر گرفته است و من آنچه  را خداوند می خواهد می خواهم. برای همیشه فرزند وفادارت خواهم ماند و به خوبی از تو  یاد خواهم كرد. و واقعا همینگونه بود و ارتباط انسانی میان زینب و هدی شعراوی هیچگاه قطع  نشد و زینب با وجود طبیعت  سكولار حركت هدی شعراوی و نظراتش در مورد حجاب هیچگاه علیه او  سخنی نگفت و فضائلش را به زبان می آورد&#8230;</p>
<p>خیلی ها نمی دانند هدی شعراوی در هنگام مرگ درخواست دیدار  با زینب را كرد و او نیز  به بالینش حاضر شد و هدی شعراوی در كنار زینب دار فانی را وداع  گفت.<br />
و اینچنین زینب الغزالی بسیار زود هنگام و در اوج فعالیتهای زنانه غربی  دعوتی براساس نگاه اسلامی تاسیس كرد تا در برابر تمام كسانی كه سعی  داشتند واپس گرایی زنان را به اسلام نسبت دهند بایستد و ثابت كند نقش زن مسلمان هیچگاه به پایان  نخواهد رسید.</p>
<p>او «جمعیت زنان مسلمان» را در سال 1937 م و در زمانی كه تنها 18 سال داشت  تاسیس نمود. این جمعیت توانس 15 مسجد تاسیس نماید و در مدت كمی زنان دعوتگر زیادی  به جامعه معرفی نماید. جمعیت زنان مسلمان سالانه حدود 119 همایش برگزار می نمود و  همچنین مجله ای هم منتشر می كرد كه با استقبال فراوانی روبرو شد. این جمعیت توانست  ظرف مدت كوتاهی جمع زیادی از زنان و حتی تعدادی از سران انقلاب را جذب خود  كند.</p>
<p>او طی 53 سال ـ بیش از نیم قرن ـ فعالیت دعوی مستمر با بسیاری از  شخصیتهای مشهور مسلمان همكاری كرد و تا حد زیادی تحت تاثیر افكار شیخ حسن البنا  قرار گرفت تا اینكه جمعیت زنان مسلمان با پیشنهاد حسن البنا و موافقت زینب غزالی به جماعت اخوان  المسلمین پیوست. مساله قابل ذكر این است كه در واقع فعالیت زنان در دعوت اسلامی ـ كه توسط زینب الغزالی شكل گرفت ـ یك  فعالیت كاملا مستقل بود كه بدون تاثیر و دخالت مردان شكل گرفت و حتی پس از پیوستن  به اخوان المسلمین استقلال خود را تا حد زیادی حفظ نمود.</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>زينب&#8230;  ايستادگی و «زنانگی»!! (2)</strong></span></h4>
<p>از آنجا كه هدف جمعیت زنان مسلمان دفاع از  زندگی اسلامی و درخواست برپایی شریعت اسلامی و دعوت مسلمان به كتاب خدا و سنت  پیامبرش بود با تمام احزاب سیاسی آن زمان مصر و حكومت انقلاب برخورد كرد.</p>
<p>این  برخورد هنگامی به اوج خود  رسید كه او از دیدار با جمال عدالناصر خودداری كرد و به فرستاده عبدالناصر با جرات  همیشگی خود گفت: «من با دستی كه به خون عبدالقادر عوده (3) آلوده است مصافحه نخواهم  كرد&#8230;»</p>
<p>پس از آن زینب و بسیاری از همقطارانش در زندانهای عبدالناصر دچار شكنجه و سختی های فراوانی شدند&#8230; او تمام آن سالهای سخت  را در خاطراتش با عنوان  «ایام من حیاتی» روایت می كند . این كتاب سند مهمی است از دعوت اسلامی در مصر در بین سالهای 1964 تا 1971  كما اینكه او در این كتاب  از شخصیتهای مهمی نام می برد كه بسیاری از آنها در همان سالهای محنت و شكنجه  به شهادت رسیدند مانند شهید سید قطب و شهید عبدالفتاح اسماعیل و  &#8230;</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>آزادی&#8230; و باز هم دعوت!</strong></span></h4>
<p>بعدها با پادرمیانی ملك فیصل بن  عبدالعزیز پادشاه سعودی او پس از 6 سال در ماه آگست سال 1971 در دوران ریاست جمهوری انور  سادات از زندان آزاد شد.</p>
<p>زینب الغزالی سفرهای زیادی به  كشورهای جهان اسلام انجام داد و از جبهه های جهاد در افغانستان بارها دیدار  كرد.</p>
<p>از او كتابهای «نحو بعث جدید» (بسوی رستاخیز نوین) و «نظرات فی كتاب الله»  (دیدگاه هایی در قرآن)  منتشر شده است.</p>
<p>او همچنین همكاری مستمری با مجلات اسلامي در سطح كشورهای عربی  داشت.</p>
<h4><span style="color: #ff0000;"><strong>زينب&#8230;</strong></span></h4>
<p>زندگی و شخصیت زینب برای تمام زنان و دختران  مسلمان نمونه ای بسیار زیبا است.</p>
<p>دعوتگران آزادی زن سعی بسیار نمودند تا زنان  را با مشغول نمودن به تن و بدن و ظاهر خود و مسائل بی ارزشی همچون مجلات و فیلمهای  بی ارزش و زندگی هنرپیشه ها و ورزشكاران و مد و جواهرات و دكور منزل و آشپزی(!) و  رقابت و دشمنی با مرد، از دین و ارزشهای واقعی زنانه غافل سازند. آنها سالهاست كه  می خواهند جوهر باارزش انوثت را به سرقت ببرند&#8230; اما آنان شكست خواهند خورد&#8230; این  موج (موج غربزدگی) بسیاری را با خود به اعماق تاریكی فروبرد اما زینب نخواست اسیر آن شود و  دین خود را انتخاب كرد. او نمونه ای شد برای دختران و زنان مسلمان.</p>
<p>او افسانه  آنان را در هم شكست تا خود  افسانه  شود!!.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p><span style="color:#888888;">1  ـ يكي از جمعيتهاي زنانه كه براي آزادي زنان بر اساس افكار غربي در مصر فعاليت مي كرد</span></p>
<p><span style="color:#888888;">2 ـ  «زن» بودن براي زن همان اندازه افتخار آميز  است كه «مرد» بودن براي مرد. براي همين مناسب ديديم به جاي مردانگي بنويسيم  زنانگي!</span></p>
<p><span style="color:#888888;">3 ـ دانشمند و حقوقدان برجسته مسلمان. در دوران جمال عبدالناصر با  تهمت واهي اقدام عليه امنيت ملي دستگير و به شهادت رسيد. از آثار او مي توان به  «التشريع الجنائي في الاسلام» اشاره كرد.</span></p>
<p><span style="color:#888888;">منبع: اسلام آن لاین با تغییر و  تصرف</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/374/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان افک (تهمت به ام المومنین عائشه) و منافقین</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/180</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/180#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 06:41:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاريخ اسلام]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[صحابه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=180</guid>
		<description><![CDATA[دکتر فتحی یکن / مترجم: قادر قادری منافقین در هر زمان و مکان وجود دارند و در تمامی مقاطع و مراحل وجود داشته و ریشه در تاریخ دارند، زیرا مسائلی که توجیه گر و دلیل وجود آنان است، در تمامی ادوار تاریخ یا وجود داشته، یا امکان دارد وجود داشته باشد. برخی از منافقین به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><img class="alignright size-full wp-image-581" title="efk-nefaq" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/efk-nefaq.jpg" alt="" width="67" height="80" /><strong>دکتر فتحی یکن / مترجم: قادر قادری</strong></h4>
<p dir="rtl">منافقین در هر زمان و مکان وجود دارند و در تمامی مقاطع و مراحل وجود داشته و ریشه در تاریخ دارند، زیرا مسائلی که توجیه گر و دلیل وجود آنان است، در تمامی ادوار تاریخ یا وجود داشته، یا امکان دارد وجود داشته باشد.</p>
<p dir="rtl">برخی از منافقین به خاطر بدست آوردن مصالح دنیوی، به نفاق متوسل می شوند در نتیجه خود را در زیر لفافه دین و تقوی استتار می کنند تا به مراد و مقصود خود دست یابند.</p>
<p dir="rtl">انگیزۀ برخی دیگر از منافقین، پراکنده ساختن صفوف مسلمین، ضربه زدن به آنان و شعله ور کردن آتش فتنه در میان آنان به انگیزه های شخصی و یا به امر و دستور دیگران می باشد. بنابراین برای اغراض و مقاصد خاصی، در میان صفوف مسلمین، نفوذ می کنند.<span id="more-180"></span></p>
<p dir="rtl">نفاق برای برخی دیگر از منافقین، به صورت یک خصلت زشت و طبیعت ثابت و اصیلی در آمده است که جدا شدن از آن، امری محال یا دشوار به نظر می رسد.</p>
<p dir="rtl">برخی دیگر از منافقین به این دلیل متوسل به نفاق می شوند که از مناصب و امتیازات حکام و سردمداران برخوردار شده، از هجوم و یورش آنان در امان باشند&#8230;!</p>
<p dir="rtl">و بالاخره برخی دیگر از آنان، به، آن دلیل متوسل به نفاق می شوند، تا از متاع و کالایی نا پایدار و جاه و مقامی باطل بهره مند شوند، در نتیجه دینشان را به دنیا می فروشند!!</p>
<p dir="rtl">و گاهی اوقات نفاق؛ زاییدۀ کینه و حسد و یا هر دوی آن می باشد. منافقین دارای صفات و طبقاتی هستند که پیامبر خدا (صلی الله علیه وسلم) آنها را بیان کرده است تا مؤمنین با سهولت آنها را شناسایی کرده، و از شر آنان خود را بر حذر دارند. یکی از بیانات رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) این حدیث شریف است که می فرماید:</p>
<p dir="rtl">«ثلاث من کن فيه فهو منافق وإن صام وصلی وحج واعتمر وقال إنی مسلم&#8230; من إذا حدث کذب، و إذا وعد أخلف، وإذا ائتمن خان» (به روايت أبويعلی)</p>
<p dir="rtl">«سه صفت وجود دارد، این سه صفت در هر کس موجود باشد، منافق است، هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند و حج و عمره را به جای آورد و بگوید مسلمانم&#8230; کسی که هرگاه سخن گفت، دروغ بگوید و هرگاه وعده ای داد، خلاف وعده کند و هرگاه به او اطمینان و اعتماد شود، خیانت ورزد».</p>
<p dir="rtl">و این حدیث که می فرماید:</p>
<p dir="rtl">«أربع من کن فيه کان منافقاً خالصاً، و من کانت فيه خصلة منهن کانت فيه خصلة من النفاق حتی يدعها&#8230; إذا حدث کذب، و إذا وعد أخلف، و إذا عاهد غدر، و إذا خاصم فجر» (به روايت امام احمد)</p>
<p dir="rtl">«چهار صفتی که ذکر می شوند در هرکسی مو جود باشند، منافقی خالص و تمام عیار است، و هر کسی یکی از آنها در او موجود باشد، صفتی از صفت منافقین در او موجود می باشد تا زمانی که آن را ترک می کند&#8230; : هرگاه سخن گفت، دروغ بگوید، و هرگاه وعده و نویدی داد، خلاف وعده کند، و هرگاه عهد و پیمانی ببندد، پیمان شکنی کند، و هرگاه با کسی دشمنی کند، جایی برای دوستی و آشتی باقی نگذارد».</p>
<p dir="rtl">و این حدیث که می فرماید:</p>
<p dir="rtl">«آية المنافق ثلاث: إذا حدث کذب و إذا وعد أخلف و إذا عاهد غدر» (به روایت امام بخاری)</p>
<p dir="rtl">«نشانۀ منافق سه چیز است: هنگام سخن گفتن، دروغ بگوید، و چون وعده کند، بد پیمانی نماید و چون عهدی ببند خیانت کند».</p>
<p dir="rtl">دعوت اسلامی در طول تاریخ به این گروه از مردم ابتلا و آزمایش شده است این گروه به قصد تخریب دعوت یا ایجاد شک یا شبهه در میان یاران آن، یا رسیدن به هدفی و یا برای بدست آوردن مصالح و منافعی، بدان روی می آورند.</p>
<p dir="rtl">زمانی که رسول اکرم(صلی الله علیه وسلم) در قید حیات بود، منافقین در راستای فتنه انگیزی در بین مسلمانان و بر هم زدن میانۀ آنان، از هیچ سعی و کوششی دریغ نمی ورزیدند. و برای این منظور هیچ فرصتی را از دست نمی دادند بلکه آن را غنیمت شمرده، از آن به خوبی بهره برداری می کردند</p>
<p dir="rtl">{يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ} [صف: 8]</p>
<p dir="rtl">«می خواهند نور (آیین) خدا را با دهانهایشان خاموش گردانند ولی خدا نور (آیین) خود را کامل می گرداند هر چند که کافران دوست نداشته باشند&#8230;»</p>
<p dir="rtl"><strong>ماجرای افک (1)</strong></p>
<p dir="rtl">در کتابهای تاریخی چنین آمده است که: حضرت عائشه &#8211; رضی الله عنها- در غزوۀ «بنی المصطلق» همراه پیامبر خدا بود و برای قضاء حاجت، شب هنگام از محل اتراق سپاهیان دور شد. در این هنگام گردنبندش را گم کرده است، جهت یافتن آن، به آن محل بازگشت، سپاهیان اسلام هم پس از اندکی حرکت کرده و کجاوۀ «ام المؤمنین» را بر شتر بسته و گمان می کنند ایشان در کجاوه می باشند&#8230;</p>
<p dir="rtl">هنگامی که حضرت عائشه- رضی الله عنها- مراجعه می کنند، هیچ کسی را آنجا نمی بینند، او همانجا می نشیند و انتظار می کشد و گمان می کند که ساربان متوجه شده و بدنبالش می آید، خواب بر او چیره شده، می خوابد صدای صفوان بن معطل او را بیدار می کند که می گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» همسر رسول خدا اینجا چکار می کند؟! (2)</p>
<p dir="rtl">صفوان هم به دلایلی از سپاهیان جا مانده بود، پس شتر را نزدیک کرده، آن را خواباند و حضرت عائشه بر آن سوار شد، بدون این که یک کلمه با او صحبت کند، حضرت عائشه به غیر از آیه ای که صفوان در بدو برخورد، خوانده بود، هیچ چیز دیگری از او نشنید. سپس صفوان حضرت عائشه را به لشکریان اسلام رسانده که در «نحر الظهیره» توقف کرده بودند. وقتی که مردم این صحنه را دیدند هر کس به نحوی و آنچنانکه شایسته اش بود، در رابطه با آن اظهار نظر و بحث می کرد.</p>
<p dir="rtl">در اینجا آن منافق خبیث و دشمن خدا، عبد الله بن ابی بن سلول، فرصتی را برای تزریق سم و کینه و اجرای مکر و توطئه هایش یافت، و نفاق و حسدی را که در دل انباشته بود، یکباره خالی نمود و شروع کرد به نقل و بازگو کردن جریان«افک» و اشاعه دادن آن در بین مردم&#8230; وقتی که به مدینه رسیدند« اهل افک» در این جریان فرو رفتند، در حالیکه رسول خدا(صلی الله علیه وسلم) ساکت بود و چیزی نمی گفت.</p>
<p dir="rtl">بدرستی که ماجرای « افک» امتحان و ابتلایی برای رسول خدا و تمام امت اسلام تا روز قیامت است، تا خداوند بدینوسیله عده ای را که از این امتحان سرافراز و پیروز بیرون می آیند به درجات رفیع و بلندی نائل گرداند. مسلماً خداوند به هدایت و ایمان رهیافتگان می افزاید و به غیر از خسران و زیان چیز دیگری به حساب ظالمین اضافه نمی کند&#8230;</p>
<p dir="rtl">تقدیر و تدبیر خداوند جهت تکمیل نمودن این امتحان و آزمایش، بر این جاری شد که «وحی» به مدت یک ماه از پیامبر قطع گردید و در این خصوص هیچ چیزی برایش نازل نشد، تا خداوند آنچه را می خواست به بهترین شیوه ظاهر و آشکار نماید، و بر ایمان و استواری مؤمنین صادق هر لحظه بیافزاید و آنها را بر عدالت و صداقت و حسن ظن نسبت به خدا و رسول خدا و خانوادۀ محترمش و بندگان صادق و صالح او، استوارتر گرداند و بر دروغ و نفاق منافقان کینه توز و مریض القلب بیافزاید و نیات و مقاصد پلید آنها را برای رسول خدا و مؤمنین، آشکار کرده، آن بندگی و عبودیتی که از حضرت عائشه، آن صدیقه کبری، و پدر و مادر گرامیش، مورد نظر بود تکمیل گرداند و همگی به خدا روی آورده، وی در برابر او خود را خوار و ذلیل دانسته و به او امیدوار بوده و نسبت به او حسن ظن داشته باشند&#8230;</p>
<p dir="rtl"><strong>بالاخره پس از یک ماه، وحی در رابطه با برائت و پاکی حضرت عائشه«ام المؤمنین» نازل شد:</strong></p>
<p dir="rtl">{ إِنَّ الَّذِينَ جَاؤُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِّنكُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُم بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُم مَّا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ (11) لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَيْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْكٌ مُّبِينٌ (12) لَوْلَا جَاؤُوا عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاء فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَدَاء فَأُوْلَئِكَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْكَاذِبُونَ (13) وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِي مَا أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذَابٌ عَظِيمٌ (14) إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِكُم مَّا لَيْسَ لَكُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَيِّنًا وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمٌ (15) وَلَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا يَكُونُ لَنَا أَن نَّتَكَلَّمَ بِهَذَا سُبْحَانَكَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِيمٌ (16) يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَدًا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ (17) وَيُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآيَاتِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (18) إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ (19) وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّه رَؤُوفٌ رَحِيمٌ (20) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ وَمَن يَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَن يَشَاء وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ } [نور: 21-11]</p>
<p dir="rtl">«کسانی که این تهمت بزرگ را (دربارۀ عائشه، ام المؤمنین) پرداخته و سر هم کرده اند، گروهی از خود شما هستند. اما گمان مبرید که این حادثه برایتان بد است. بلکه این مسأله برایتان خوب است (و خیر شما در آن است؛ چرا که منافقان کوردل را از مؤمنان مخلص جدا، و کرامت بیگانگان را پیدا، و عظمت رنجدیدگان را هویدا می کند، برخی از مسلمانان ساده لوح را به خود می آورد. آنانی که دست به چنین گناهی زده اند، هر یک به اندازۀ شرکت در این اتهام، سهم خود را از مسئولیت و مجازات آن خواهد داشت و) هر کدام از آنان به گناه کاری که کرده است گرفتار می آید، و کسی که (سردستۀ آنان در این توطئه بوده و) بخش عظیمی از آن را به عهده داشته است، عذاب بزرگ و مجازات سنگینی دارد&#8230;</p>
<p dir="rtl">چرا هنگامی که این تهمت را می شنیدید، نمی بایست مردان و زنان مؤمن نسبت به خود (این تعبیر اشاره به این است که مؤمنان همه اعضاء یک پیکرند و همگان به منزله نفس واحدند که اگر اتهامی متوجه یکی از آنها بشود، انگار متوجه همه شده است) گمان نیک بودن (و پاکدامنی و پاکی) را نیندیشند و نگویند: این تهمت بزرگ و آشکار و روشنی است؟!</p>
<p dir="rtl">چرا نمی بایست آنان چهار شاهد را حاضر بیاورند تا بر سخن ایشان گواهی دهند؟ اگر چنین گواهانی را حاضر نمی آوردند، آنان برابر حکم خدا دروغگو (و مستحق تازیانه خوردن) بودند&#8230;</p>
<p dir="rtl">اگر تفضیل و مرحمت خدا در دنیا (با عدم تعجیل عقوبت) و در آخرت (با مغفرت) شامل حال شما نمی شد، هر آینه به سبب خوض و فرو رفتنتان در کار تهمت، عذاب سخت و بزرگی گریبانگیرتان می گردید&#8230;</p>
<p dir="rtl">(عذاب گریبانگیرتان می شد) در آن زمانی که به استقبال این شایعه می رفتید و آن را از زبان یکدیگر می قاپیدید، و با دهان چیزی را پخش می کردید که علم و اطلاعی از آن نداشتید، و گمان می بردید این، مسألۀ ساده و کوچکی است، در حالی که در پیش خدا بزرگ بوده (و مجازات سختی بدنبال دارد)</p>
<p dir="rtl">چرا نمی بایستی وقتی که آن را می شنیدید، می گفتید: ما را نسزد که زبان بدین تهمت بگشاییم، سبحان الله! این بهتان بزرگی است!&#8230;</p>
<p dir="rtl">خداوند نصیحتتان می کند، این که اگر مؤمنید نکند هرگز چنین کاری را تکرار کنید (و خویشتن را آلودۀ چنین معصیتی سازید). چرا که ایمان راستین با تهمت دروغین سر سازگاری ندارد&#8230;</p>
<p dir="rtl">خداوند آیات (احکام واضح و روشن خود) را برای شما بیان می دارد، و خدا بس آگاه (است و نیازهای شما و عوامل بدی و خوبی زندگیتان با خبر است) و حکیم است (و به مقتضای حکمتش احکام و قوانین را برایتان وضع می کند)&#8230;</p>
<p dir="rtl">بیگمان کسانی که دوست می دارند گناهان بزرگی (همچون زنا) در میان مؤمنان پخش گردد، ایشان در دنیا و آخرت، شکنجه و عذاب دردناکی دارند. خداوند می داند (عواقب شوم و آثار مرگبار اشاعۀ فحشاء را) و شما نمی دانید (ابعاد مختلف پخش گناهان را)&#8230;</p>
<p dir="rtl">اگر فضل و رحمت الهی شامل حال شما نمی شد، و اگر خداوند (نسبت به شما) مهر و محبت نمی داشت، (آن چنان مجازات بزرگ و کمر شکنی در برابر تهمت زنا به ام المؤمنین برایتان در دنیا تعیین می کرد که زندگیتان را تباه می کرد)&#8230;</p>
<p dir="rtl">ای مؤمنان! گام به گام شیطان، راه نروید و به دنبال او راه نیفتید، چون هر کس گام به گام شیطان راه برود و بدنبال او راه بیفتد (مرتکب زشتیها می گردد) چرا که شیطان تنها به زشتیها (فرا می خواند و) فرمان می راند. اگر فضل و مرحمت خدا شامل شما نمی شد هرگز فردی از شما (از کثافت گناه، با آب توبه) پاک نمی گردید، ولی خداوند هر که را که بخواهد (از کثافات سیئات، با توفیق در انجام حسنات، و با پذیرش توبه از او) پاک می گرداند، و خداوند شنوای (هر سخنی، و) آگاه (از هر عملی) است&#8230;»</p>
<p dir="rtl">هنگامی که این آیات در خصوص برائت حضرت عائشه-رضی الله عنها- نازل شد، پدرش و مادرش فرمودند: بر خیز و به سوی رسول خدا بشتاب- که در خانۀ آنها وحی بر او نازل شده بود- اما ایشان در جواب فرمودند: قسم بخدا به سویش نمی روم و به غیر از خدا از هیچ کسی تشکر و قدردانی نمی کنم، زیرا اوست که آیاتی را در رابطه با برائت و بی گناهی من نازل فرموده است.</p>
<p dir="rtl">در تفسیر«فی ظلال القرآن» در رابطه با ماجرای افک چنین آمده است: «بدرستی که انسان- حتی در این روزگار نیز- مات و مبهوت می شود از اینکه چگونه امکان داشته است دروغ و بهتانی به این بزرگی و به این بی اساسی، در فضای حاکم بر جماعت مسلمانان آن زمان انتشار پیدا کند&#8230; و این آثار بزرگ و جبران ناپذیر را در جسم و کالبد جماعت بوجود آورد، و سبب پیدایش کشنده ترین آلام و رنجها و پاکترین و بزرگترین دلها گردد.</p>
<p dir="rtl">این جریان در حقیقت معرکه و کار زاری بود که رسول خدا و مسلمانان آن زمان در آن غوطه ور بودند&#8230; کار زاری سخت و دشوار، چه بسا دشوار ترین کار زاری بود که رسول خدا(صلی الله علیه وسلم) با آن روبرو شد و پیروزمندانه از آن بیرون آمد و این همه درد و آلام و رنج را تحمل کردو وقار نفس و عظمت قلب و صبر جمیل خویش را حفظ نمود.</p>
<p dir="rtl">خداوند متعال این جریان را درسی سخت و طاقت فرسا برای جامعۀ مسلمانان نو پا به حساب آورد و فضل و رحمت خود را شامل حال آنان گرداند و آنها را به عذاب و عقاب خویش گرفتار نکرد&#8230;</p>
<p dir="rtl">چرا که دست اندر کاران این جریان«قضیه افک» شایستۀ عذابی بزرگ بودند&#8230; عذاب و شکنجه ای که متناسب با عذاب و شکنجه ای باشد که برای پیامبر و همسر گرامی اش- حضرت عائشه رضی الله عنها- و دوست و همراه با وفایش- حضرت ابوبکر صدیق- که به غیر از نیکی، چیز دیگری از او سراغ نداشت، بوجود آوردند. شکنجه ای که متناسب باشد با شر و فتنه ای که در میان جامعۀ مسلمانان شیوع پیدا کرد. و تمامی مقدساتی را که زندگی جامعۀ مسلمانان بر آن پایه ریزی شده بود، فرا می گرفت. زبانها بدون هیچ تحقیق و تدبر و دقت نظری این جریان را می قاپیدند بنحوی که گمان می رفت مغزی متفکر و گوشی شنوا و قلبی با تدبیر، در خصوص تحلیل و تفسیر واقعی این قضیه و جود ندارد».</p>
<p dir="rtl">به دلیل اینکه نفاق و منافقین تأثیرات منفی و ناگواری در میان صفوف مسلمانان بوجود آورده اند، قرآن</p>
<p dir="rtl">کریم طی آیاتی، با تفصیل از علایم و صفات منافقین بحث کرده و مسلمانان را از شر و فتنۀ آنان آگاه و بر حذر داشته است. خداوند متعال می فرماید:</p>
<p dir="rtl">{ وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ (8) يُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا يَشْعُرُونَ (9) فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ (10) وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11) أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَكِن لاَّ يَشْعُرُونَ (12) وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُواْ كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَكِن لاَّ يَعْلَمُونَ (13) وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ (14) اللّهُ يَسْتَهْزِىءُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ } [بقره: 15-8]</p>
<p dir="rtl">«در میان مردم دسته ای هستند که می گویند:ما به خدا و روز رستاخیز باور داریم. در صورتی که باور ندارند و جزو مؤمنان به شمار نمی آیند&#8230;</p>
<p dir="rtl">(اینان به نظرشان) خدا و کسانی را گول می زنند که ایمان آورده اند، در صورتی که جز خود را نمی فریبند ولی نمی فهمند&#8230;</p>
<p dir="rtl">در دلهایشان بیماری (حسودی و کینه توزی با مؤمنان) است و خداوند (نیز با یاری دادن و پیروز گرداندن حق) بیماری ایشان را فزونی می بخشد، و عذاب دردناکی (در دنیا و آخرت) به سبب دروغگویی و انکارشان در انتظارشان است&#8230;</p>
<p dir="rtl">هنگامی که بدیشان گفته می شود: در زمین فساد و تباهی نکنید؛ گویند: ما اصلاحگرانی بیش نیستیم&#8230;</p>
<p dir="rtl">هان! ایشان بی گمان فساد کنندگان و تباهی پیشگانند و لیکن (به سبب غرور و فریب خوردگی خود به فسادشان) پی نمی برند&#8230;</p>
<p dir="rtl">و هنگامی که بدانان گفته شود: ایمان بیاورید و همانگونه که تودۀ مردم ایمان آورده اند. گویند: آیا همانند بی خردان ایمان بیاوریم؟ هان! آنها بی خردانند و لیکن نمی دانند (که نادانی و بی خردی منحصر بدیشان و محدود بدانان است)&#8230;</p>
<p dir="rtl">وقتی که (منافقان) با مؤمنان روبرو می گردند، می گویند: ما هم ایمان آورده ایم. و هنگامی که با رؤسای شیطان صفت خود به خلوت می نشینند، می گویند: ما با شماییم و (مؤمنان را) مسخره می نماییم&#8230;</p>
<p dir="rtl">خداوند ایشان را مسخره می نماید و آنان را رها ساخته تا کورکورانه به سرکشی خویش ادامه دهند&#8230;»</p>
<p dir="rtl">بلکه خداوند متعال برای آنکه مؤمنین را متوجه خطراتی کند که منافقین بر کالبد جامعۀ مسلمانان دارند، سوره ای از قرآن را به نام سورۀ«منافقون» به بحث در اوضاع و احوال آنان اختصاص داده است. خداوند متعال می فرماید:</p>
<p dir="rtl">{ إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ (1) اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ سَاء مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (2) ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَفْقَهُونَ (3) وَإِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ وَإِن يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُّسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (4) وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ (5) سَوَاء عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ (6) هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا عَلَى مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنفَضُّوا وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ (7) يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ (8) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ (9) وَأَنفِقُوا مِن مَّا رَزَقْنَاكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِي إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَكُن مِّنَ الصَّالِحِينَ (10) وَلَن يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْسًا إِذَا جَاء أَجَلُهَا وَاللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ } [منافقون: 11-1]</p>
<p dir="rtl">«هنگامی که منافقان نزد تو می آیند، سوگند می خورند و می گویند: ما گواهی می دهیم که تو حتماً فرستاده خدا هستی- خداوند می داند که تو فرستادۀ خدا می باشی- ولی خدا گواهی می دهد که منافقان در گفتۀ خود دروغگو هستند (چرا که به سخنان خود ایمان ندارند) &#8230;</p>
<p dir="rtl">آنان سوگندهای (دروغین) خود را سپری (برای رهایی از گرفتار آمدن به دست عدالت، و پوشاندن چهرۀ واقعی خویش) می گردانند، و (خود را و مردم را) از راه خدا باز می دارند. ایشان چه کار بدی می کنند!&#8230;.</p>
<p dir="rtl">این (نفاق و دروغگویی و باز داشتن از دین) بدان خاطر است که (نخست با زبان) ایمان آورده اند و سپس (با دل) کافر شده اند، پس بر دلهایشان مهر نهاده شد، و ایشان دیگر (حقیقت را درک نمی کنند و از ایمان چیزی) نمی فهمند&#8230;</p>
<p dir="rtl">هنگامی که ایشان را می بینی، پیکر و سیمایشان تو را می گیرد و به شگفت می آورد (و به خود می گویی: چه انسانهای باوقار و برازنده ای!) و هنگامی که به سخن در می آیند (به علت حلاوت کلامشان) به سخنانشان گوش فرا می دهی. (با وجود این جذبۀ سیما و گرایی گفتار) آنان انگار تخته هایی هستند که (بر دیوار) تکیه داده باشند (بی جان و بی ایمان، هیکلهای تو خالی، درونهای بی نور و صفا، نقشه هایی بر در و دیوارها) &#8230; هر فریادی را بر ضد خود می پندارند و هر آوازی را به زیان خویش!&#8230; آنان را دشمنان بشمار و از ایشان بر حذر باش. خدایشان بکشاد! چگونه (از حق) برگردانده می شوند (و منحرف می گردند؟!) چون به آنان گفته شود که بیایید تا پیغمبر خدا برایتان آمرزش بخواهد، سرهای خود را (از روی غرور و تکبر، و به عنوان استهزاء) تکان می دهند و متکبرانه روی می گردانند و می روند&#8230;</p>
<p dir="rtl">برای آنان یکسان است چه برای ایشان آمرزش بخواهی، و چه آمرزش نخواهی، (چون آنان از نفاق خود دست نمی کشند) هرگز خداوند آنان را نخواهد بخشید. خداوند قطعاً مردمان فاسق را هدایت نمی دهد&#8230;</p>
<p dir="rtl">آنان کسانی اند که می گویند: به آنانی که (از مکه به مدینه مهاجرت کرده اند و) نزد فرستاده خداوند هستند، بذل و بخشش نکنید و چیزی ندهید تا پراکنده شوند و بروند&#8230; (غافل از اینکه) گنجینه های آسمانها و زمین از آن خداست (و به هر کسی که بخواهد از آنها بدو عطا می کند)</p>
<p dir="rtl">می گویند اگر (از غزوۀ بنی المصطلق) به مدینه برگشتیم، باید افراد با عزت و با قدرت، اشخاص خوار و ناتوان را از آنجا بیرون کنند&#8230;عزت و قدرت از آن خدا و فرستاده او و مؤمنان است، و لیکن منافقان (این را درک نمی کنند و) نمی دانند&#8230;</p>
<p dir="rtl">ای مؤمنان! اموالتان و اولادتان شما را از یاد خدا غافل نکند. کسانی که چنین کنند (و اموال و اولادشان، آنان را سرگرم و به خود مشغول دارد) ایشان زیانکارانند&#8230;</p>
<p dir="rtl">از چیزهایی که به شما داده ایم، بذل و بخشش و صدقه و احسان کنید، پیش از آن که مرگ یکی از شما در رسد و بگوید: پروردگارا! چه می شود اگر مدت کمی مرگ مرا به تأخیر اندازی و زنده ام بگذاری تا احسان و صدقه بدهم و در نتیجه از زمرۀ صالحان و خوبان شوم؟&#8230;</p>
<p dir="rtl">خداوند هرگز مرگ کسی را به تأخیر نمی اندازد هنگامی که اجلش فرا رسیده باشد، خداوند کاملاً آگاه از کارهایی است که انجام می دهید (و سزا و جزای شما را خواهد داد)&#8230;»</p>
<p dir="rtl">حرکت اسلامی معاصر هنوز به مشکلات و مصایبی که در زمانهای گذشته با آنها روبرو بوده است، دچار نگردیده است، و اگر گروهی از منافقین خود را به شیطان نمی فروختند و گروهی دیگر با سرافکندگی و از روی رهبت و رغبت، آیات خدا را به بهایی نا چیز نمی فروختند، هیچگاه حکام و سردمداران نمی توانستند به آن، ضربه زده، یاران آن را شکنجه و آزار دهند&#8230;</p>
<p dir="rtl">{وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ وَلَئِن جَاء نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَوَلَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ الْعَالَمِينَ (10) وَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِينَ } [عنکبوت: 11-10]</p>
<p dir="rtl">«در میان مردم کسانی هستند که می گویند ایمان آورده ایم (و از زمرۀ مؤمنانیم) اما هنگامی که به خاطر خدا مورد اذیت و زار قرار گرفتند، (به ناله و فریاد می آیند و چه بسا از دین برگردند. انگار ایشان) شکنجه مردمان را (در دنیا) همسان عذاب خدا (در آخرت) می شمارند، و هنگامی که پیروزی از سوی پروردگارت نصیب (شما مؤمنان) گردد، خواهند گفت: ما که با شما بوده ایم (و ایمانی چون ایمان شما داشته ایم و باید از غنایم پیروزیتان بر دشمنان بهره ای داشته باشیم). آیا خداوند آگاه تر (از هر کسی، به ایمان و نفاق و) به آنچه در سینه های جهانیان است نمی باشد؟&#8230;</p>
<p dir="rtl">خداوند مسلماً مؤمنان را می شناسد و قطعاً منافقان را هم می شناسد&#8230;»</p>
<p dir="rtl">حرکت اسلامی که با تمامی دسیسه ها و توطئه های دشمنان اسلام در شرق و غرب دست و پنجه نرم کرده است، ممکن است &#8211; هرچند برای مدت کوتاهی- منافقین زیرک و هوشیار و چرب زبان، در میان صفوف آن رخنه کرده، باعث فتنه و آشوب گردیده و به مراد و مقصود خود برسند. همانطور که منافقین در تمام روزگاران اسلامی از این کار دریغ نورزیده، آتش آشوب و گمراهی را بر افروخته، کینه و دشمنی ها را بر انگیخته و جنگها را در بین افراد جامعۀ اسلامی متحد و یکپارچه، براه انداخته اند&#8230;</p>
<p dir="rtl">خداوند- عزوجل- گاهی اوقات، دعوتگران اسلام را به وسیلۀ منافقین آزمایش می کند. اینان شایعات و تهمتها و برچسبهای ناروایی را به دعوتگران می زنند&#8230;</p>
<p dir="rtl">و گاهی اوقات، منافقین، ناموس و امانت و شرف و صداقت و دین و علم دعوتگران و هر آنچه را که بدان افتخار می کنند، لکه دار کرده، زیر سؤال می برند تا از این طریق آتش خشم و کینه ای که از آنها در دل دارند، خاموش نمایند&#8230; تمامی این ابتلا و آزمایشها به خاطر آن است تا خداوند صفوف و نفوس را از همدیگر جدا ساخته، اشتباهات و خطاهایی را بخشوده، درجاتی را رفیع گرداند.</p>
<p dir="rtl">{وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُواْ لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ} [انفال: 30]</p>
<p dir="rtl">« (ای پیغمبر!به خاطر بیاور) هنگامی را که کافران دربارۀ تو نقشه می کشیدند که تو را به زندان بیفکنند یا بکشند و یا اینکه (از شهر مکه) بیرون کنند. آنان چاره می اندیشیدند و نقشه می کشیدند (که چگونه به تو شر و بلا برسانند) و خدا (هم برای نجات تو از شر و بلای ایشان) تدبیر و چاره سازی می کرد، و خداوند بهترین چاره ساز است&#8230;»</p>
<p dir="rtl">{إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ} [آل عمران: 120]</p>
<p dir="rtl">«اگر نیکی به شما دست دهد ( و نعمتی همچون پیروزی و غنیمت بهرۀ شما گردد) ناراحت می شوند، و اگر به شما بدی برسد، شادمان می شوند. و اگر (در برابر اذیت و آزارشان) بردباری کنید و (از دوستی با ایشان) بپرهیزید، حیله گری (و دشمنانگی خائنانۀ) آنان به شما هیچ زیانی نمی رساند، (چه) شکی نیست خداوند بدانچه انجام می دهند احاطه دارد (و قادر به دفع نقشه های خائنانه و نیرنگهای اهریمنانۀ ایشان از شما است)&#8230;»</p>
<p dir="rtl">صبر بر مشکلات، و خود را به خدا سپردن و قرار گرفتن در دژ و قلعۀ محکم و استوار خدا، پناهگاه مؤمنین از شر هر منافق و هر شیطان رجیمی است.</p>
<p dir="rtl">{وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ لَئِن جَاءهُمْ نَذِيرٌ لَّيَكُونُنَّ أَهْدَى مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ فَلَمَّا جَاءهُمْ نَذِيرٌ مَّا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُورًا (42) اسْتِكْبَارًا فِي الْأَرْضِ وَمَكْرَ السَّيِّئِ وَلَا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا} [فاطر: 43-42]</p>
<p dir="rtl">«موکدانه به خدا قسم می خورند که اگر پیغمبری به میان ایشان بیاید، راهیاب ترین ملتها خواهند بود (و در پذیرش دین او، بر همگان پیشی خواهند گرفت). اما هنگامی که پیغمبری از خودشان برانگیخته شد و به میانشان آمد، (بعثت او) جز گریز و بیزاری (از حق) چیزی بر آنان نیفزود&#8230;</p>
<p dir="rtl">(گریزشان از حق) به خاطر استکبار در زمین و حیله گریهای زشت است، و حیله گریهای زشت جز دامنگیر حیله گران نمی گردد. آیا آنان انتظار دارند سرنوشتی جز سرنوشت پیشینیان داشته باشند؟! هرگز دگرگونی و تبدیلی در شیوۀ رفتار خدا (در معاملۀ با ملتها) نخواهی یافت، و هرگز نخواهی دید که روش خدا تغییر مسیر و جهت بدهد&#8230;»</p>
<p dir="rtl">وقتی می گوییم، دعوتگران در مقابله و رویارویی با نفاق و منافقین، باید به قلعۀ محکم و استوار خدا، پناه ببرند، به این معنی نیست که در برابر کارهای آنان سکوت کرده و توطئه های آنان را بر ملا نسازد و از نقشه های آنان پرده بر ندارند و برای ریشه کن کردن آنان هیچ کاری را انجام ندهند، بلکه این، یک کار واجب است و ترک یا اهمال آن جایز نیست، زیرا اگر ویروسی وارد بدن شود و آن را به همان حال وا گذاریم ، می تواند جسد را نابود کند&#8230;</p>
<p dir="rtl">اما این کار باید از روی تحقیق و یقین صورت پذیرد تا- خدای نکرده- گناهی به یک انسان پاک نسبت داده نشود و کسی به جرم گناهی که مرتکب نشده است، مورد ظلم و تعدی واقع نگردد.</p>
<p dir="rtl">{يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ} [حجرات: 6]</p>
<p dir="rtl">«ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر شخص فاسقی خبری به شما رسانید دربارۀ آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی- بدون آگاهی (از مال و احوالشان و شناخت راستین ایشان) آسیب برسانید، و از کردۀ خود پشیمان شوید&#8230;»</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.bidary.com/files/efk-nefaq.zip"><img class="alignnone size-full wp-image-326" title="word" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/word.jpeg" alt="" width="47" height="46" />دریافت مقاله بصورت سند مایکروسافت ورد</a></p>
<p dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p dir="rtl">1- افک به معنی دروغ بزرگ و شاخ دار می باشد.م</p>
<p dir="rtl">2- صفوان رضی الله عنه قبل از وجوب حجاب ام المومنین عائشه را دیده بود و وی را می‎شناخت. (بیداری)</p>
<p dir="rtl"><span style="color:#888888;">منبع:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color:#888888;">قایق‌های نجات در طوفان حوادث (قوارب النجاة في حياة الدعاة)</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color:#888888;">مولف: فتحی یکن</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color:#888888;">مترجم: قادر قادری</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color:#888888;">نشر احسان &#8211; اول &#8211; 1379</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/180/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من یک ملکه ام!</title>
		<link>http://www.bidary.net/archives/161</link>
		<comments>http://www.bidary.net/archives/161#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 06:12:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابوعامر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌های عبرت‌آموز]]></category>
		<category><![CDATA[تازه مسلمان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bidary.wordpress.com/?p=161</guid>
		<description><![CDATA[Nakata Khaula بانوی مسلمان ژاپنی / مترجم: حمیده پشتوان‏ در آن زمان که تازه به اسلام گرویده بودم، بحث‏هاى جدى درباره دختران محجبه در مدارس فرانسه وجود داشت که هنوز هم وجود دارد. اکثریت بر این نظر بودند که مسئله حجاب، خلاف این اصل را ثابت مى‏کرد که مدارس دولتى فرانسه باید نسبت به مذهب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4><strong><img class="alignright size-full wp-image-646" title="nakaata" src="http://bidary.files.wordpress.com/2008/10/nakaata.jpg" alt="" width="80" height="62" />Nakata Khaula بانوی مسلمان ژاپنی / مترجم: حمیده پشتوان‏</strong></h4>
<p dir="rtl">در آن زمان که تازه به اسلام گرویده بودم، بحث‏هاى جدى درباره دختران محجبه در مدارس فرانسه وجود داشت که هنوز هم وجود دارد. اکثریت بر این نظر بودند که مسئله حجاب، خلاف این اصل را ثابت مى‏کرد که مدارس دولتى فرانسه باید نسبت به مذهب دانش‏آموزان بى‏تفاوت باشند و حتى من، به عنوان یک غیرمسلمان، مى‏اندیشیدم که چرا باید چنین وسواسى درباره موضوعى کوچک &#8211; روسرى دانش‏آموزان &#8211; وجود داشته باشد.</p>
<p dir="rtl">این احساس، همچنان در میان غیرمسلمانان به قوت خود باقى است که زنان مسلمان، پوشش اسلامى بر تن مى‏کنند؛ تنها به این دلیل که مجبور به اطاعت از سنت‏ها هستند و بنابراین، حجاب، نماد ظلم و ستم است. از این رو، استقلال و آزادى زنان، میسر نخواهد شد؛ مگر با برداشتن حجاب.<span id="more-161"></span></p>
<p dir="rtl">چنین درک ناپخته‏اى در میان مسلمانان کم‏اطلاع یا بى‏اطلاع از اسلام هم وجود دارد. این افراد، چنان به التقاط دینى و سکولاریسم خو گرفته‏اند که از درک این مطلب که اسلام دینى جهانى و جاودانى است، ناتوانند. این در حالى است که زنان غیرعرب، در سراسر دنیا، به دین اسلام مى‏گروند و حجاب را به عنوان یک شرط مذهبى مى‏پذیرند و نه به خاطر برداشتى نادرست از سنت. من هم نمونه‏اى از این زنان هستم. حجاب من، نه بخشى از هویت سنتى یا نژادى من است و نه معنایى سیاسى یا اجتماعى دارد؛ بلکه حجاب من، تنها و تنها، هویت مذهبى من است.</p>
<p dir="rtl">من پیش از آن‏که در پاریس دین اسلام را برگزینم، حجاب را در حد خودم رعایت مى‏کردم. شکل حجاب، بسته به کشورى که فرد در آن زندگى مى‏کند و یا میزان آگاهى او از اسلام، متغیر است. در فرانسه، من تنها شالى بر سر مى‏گذاشتم که از نظر رنگ، با دیگر لباس‏هایم متناسب بود. این ترکیب، تقریباً مُد به حساب مى‏آمد. اکنون که در عربستان سعودى هستم، چادر سیاه سرتاسرى بر تن مى‏کنم که حتى چشمانم را هم مى‏پوشاند. به این ترتیب، من حجاب را از ساده‏ترین شکل تا کامل‏ترین آن، تجربه کرده‏ام. واقعاً معناى حجاب چیست؟ با وجود این‏که کتاب‏ها و مقاله‏هاى زیادى درباره حجاب نگاشته شده، اما تمام آنها، نگرش افرادى است که از بیرون به این قضیه نگاه مى‏کنند. من امیدوارم با در نظر گرفتن این نکته که از داخل به این مسئله مى‏نگرم، بتوانم آن را شرح دهم.</p>
<p dir="rtl">هنگامى که تصمیم گرفتم اسلام خود را ابراز کنم، هرگز فکر نکرده بودم که آیا خواهم توانست روزى پنج نوبت نماز بخوانم یا این‏که آیا قادر خواهم بود حجاب خود را حفظ کنم؟ شاید از این مى‏ترسیدم که اگر جدى به این موضوع فکر کنم، به نتیجه منفى برسم و این کار، مى‏توانست تصمیمم را مبنى بر مسلمان شدن، تحت تأثیر قرار دهد. تا زمانى که مسجد جامع پاریس را ندیده بودم، هیچ کارى با اسلام نداشتم و با نمازگزاران و حجاب، هیچ آشنایى نداشتم. در واقع، هر دوى آنها برایم غیرقابل تصور بودند؛ اما شوق مسلمان شدن، چنان در من قوى بود که نگران چیزهایى که در آن سوى این تغییر در انتظارم بودند، نبودم.</p>
<p dir="rtl">پس از گوش دادن به یک سخنرانى در مسجد پاریس، محاسن رعایت حجاب بر من روشن شد؛ تا حدى که حتى پس از خروج از مسجد هم روسرى را از روى سرم برنداشتم. آن سخنرانى، مرا غرق در نوعى رضایت روحى کرد که هرگز قبلاً نمى‏شناختم؛ آن چنان که اصلاً نمى‏خواستم روسرى را از سرم بردارم. در آن وقت، به دلیل سرماى هوا، پوشش حجابم، توجه زیادى را به خود جلب نکرد؛ ولى خودم به شدت احساس مى‏کردم که با دیگران تفاوت دارم؛ احساس طهارت و امنیت مى‏کردم. احساس مى‏کردم که در محضر خداوند هستم. به عنوان یک خارجى در پاریس، از این‏که مردان به من خیره شدند، احساس خوبى نداشتم؛ ولى با پوشش حجاب، از نگاه مردان در امان بودم.</p>
<p dir="rtl">رعایت حجاب، باعث شادمانى‏ام شد و نیز نشانه فرمان‏بردارى من از خداوند و تجلى ایمانم بود. دیگر لازم نبود که اعتقاداتم را با صداى بلند فریاد بزنم؛ حجاب من، آنها را به روشنى براى همگان بیان مى‏کرد؛ به ویژه براى دیگر مسلمانان. به این ترتیب، حجاب به تقویت پیوند من با دیگر خواهران مسلمانان کمک مى‏کرد. حجاب براى من، خیلى زود، به یک امر طبیعى و کاملاً اختیارى تبدیل شد. هیچ کس نمى‏توانست مرا مجبور به رعایت حجاب کند و اگر هم مى‏کرد، من از آن سرپیچى مى‏کردم. در اولین کتابى که درباره حجاب خواندم، نویسنده با زبان بسیار ملایمى بیان کرده بود که: «خداوند، حجاب را جداً توصیه مى‏کند» و در اسلام، ما باید از خواسته‏هاى خداوند اطاعت کنیم. از این‏که من هم موفق به انجام وظایف دینى خود، به صورت اختیارى و بدون هیچ مشکلى شدم، خوشحال بودم. الحمدالله.</p>
<p dir="rtl">حجاب به مردم یادآورى مى‏کند که خداوند وجود دارد و همیشه به من یادآور مى‏شود که من باید مثل یک مسلمان رفتار کنم؛ درست مانند افسران پلیس، که در لباس خدمت، آگاه‏تر و مراقب‏تر هستند؛ من هم با حجاب، بیشتر احساس مسلمان بودن مى‏کنم.</p>
<p dir="rtl">دو هفته پس از آن‏که به اسلام گرویدم، براى شرکت در یک جشن عروسى خانوادگى، به ژاپن بازگشتم و تصمیم گرفتم که تحصیل در فرانسه را رها کنم. اشتیاق تحصیل در رشته ادبیات فرانسه، جاى خود را به شوق تحصیل در ادبیات عرب داده بود. براى تازه مسلمانى چون من، با آگاهى اندک از دین اسلام، زندگى در شهرى کوچک در ژاپن که مرا از سایر مسلمانان جدا مى‏ساخت، آزمایش بزرگى بود؛ هرچند، این دورى از اجتماع مسلمانان، آگاهى‏هاى اسلامى‏ام را افزایش داد و دانستم که تنها نیستم؛ زیرا که خداوند با من است. من مى‏باید بسیارى از لباس‏هایم را که قبل از مسلمان شدن مى‏پوشیدم، کنار مى‏گذاشتم. یکى از دوستانم به من کمک کرد تا خیاطى پیدا کنم که برایم تعدادى شلوار گشاد، نظیر آن‏چه پاکستانى‏ها مى‏پوشند، بدوزد. در این باره، نگاه متعجب مردم، مرا آزار نمى‏داد.</p>
<p dir="rtl">پس از شش ماه تحصیل در ژاپن، اشتیاقم به تحصیل زبان عربى به حدى افزایش یافت که تصمیم گرفتم به قاهره بروم. من در آن‏جا دوستى را مى‏شناختم؛ اما هیچ کدام از اعضاى خانواده میزبان، انگلیسى یا ژاپنى نمى‏دانستند و بانویى که در بدو ورود، مرا به داخل خانه هدایت کرد، از فرق سر تا نوک پا، سیاه‏پوش بود و حتى چهره‏اش را هم پوشانده بود. اگرچه اکنون این نوع پوشش در این‏جا (ریاض) برایم عادى و آشناست، ولى به یاد مى‏آورم که در آن زمان، از دیدن چنین ظاهرى، سخت شگفت‏زده شده بودم؛ زیرا به یاد حادثه‏اى مشابه در فرانسه افتادم که با دیدن چنین لباسى با خود فکر کرده بودم که «این زنى است که اسیر سنت شده، بدون کوچک‏ترین آگاهى از اسلام واقعى»؛ زیرا به نظر من، پوشاندن صورت، نه یک ضرورت، بلکه سنتى بومى بود.</p>
<p dir="rtl">در قاهره، مى‏خواستم به آن خانم بگویم که در پوشش، زیاده‏روى کرده است و این نوع پوشش، غیرعادى و غیرطبیعى بود؛ اما در عوض به من گفته شد که من به عنوان یک مسلمان، پوشش مناسبى براى ظاهر شدن بین مردم ندارم. من با این نظر مخالفت کردم؛ زیرا بر اساس آن‏چه من درک کرده بودم، این نوع پوشش، براى یک زن مسلمان کافى بود؛ اما یک ضرب‏المثل انگلیسى مى‏گوید: «هنگامى که در رم هستى، مانند رمى‏ها رفتار کن». از این رو، مقدارى پارچه خریدم و لباسى نظیر آن‏چه زنان مصرى مى‏پوشیدند (Khimar)، براى خودم دوختم؛ لباسى که بازوها و پایین‏تنه را کاملاً مى‏پوشاند و حتى آمادگى داشتم که صورتم را هم مانند اقلیت کوچک خواهران مصرى که با آنها آشنا شده بودم، بپوشانم.</p>
<p dir="rtl">پیش از مسلمان شدن، لباس‏هاى سبک مردانه، نظیر شلوار را بر پوشیدن لباس‏هاى زنانه، نظیر دامن، ترجیح مى‏دادم؛ اما نوع پوشش به سبک زنان مصرى، برایم خوشایند بود و در این لباس، بیشتر احساس آرامش و وقار مى‏کردم.</p>
<p dir="rtl">از نظر غربى‏ها، سیاه، رنگى مناسب براى لباس‏هاى شب است؛ چون زیبایى شخص را برجسته‏تر مى‏سازد. خواهران جدید من نیز در پوشش سیاهشان، واقعاً زیبا بودند و در چهره‏هایشان، نور قداست مى‏درخشید.</p>
<p dir="rtl">پس از اقامتى کوتاه در عربستان سعودى، مجبور شدم به پاریس برگردم. در آن‏جا متوجه شدم که ظاهر خواهران مصرى، بى‏شباهت به راهبه‏هاى کاتولیک نیست. در راه، با یک راهبه، همسفر بودم؛ در حالى که از شباهت بین لباس‏هایمان لبخند بر لب داشتم. لباس او مانند لباس یک زن مسلمان، نشان‏گر این بود که خود را وقف خداوند کرده است. متعجب شده بودم که مردم درباره روبند راهبه‏هاى کاتولیک، هیچ سخنى نمى‏گویند؛ ولى از روبند یک زن مسلمان، به شدت انتقاد مى‏کنند و آن را نماد تروریسم و ظلم مى‏انگارند. براى من مهم نبود که لباس‏هاى رنگى‏ام، جاى خود را به لباس‏هاى مشکى داده بودند؛ درواقع، پیش از مسلمان شدن، به گونه‏اى آرزوى داشتن زندگى‏اى چون زندگى یک راهبه را داشتم.</p>
<p dir="rtl">پس از شش ماه اقامت در قاهره، چنان به آن لباس مشکى بلند عادت کرده بودم که فکر مى‏کردم پس از بازگشت به ژاپن هم آن را خواهم پوشید؛ اما به چند دست لباس روشن و سفید نیاز داشتم تا زنندگى کمترى نسبت به رنگ سیاه داشته باشند.</p>
<p dir="rtl">حق با من بود؛ زیرا ژاپنى‏ها به پوشش سفیدم واکنش نسبتاً خوبى نشان مى‏دادند و به نظر مى‏رسید که مى‏توانستند حدس بزنند که، من پیرو مذهبى خاص هستم. یک بار شنیدم که دخترى &#8211; با اشاره به من &#8211; به دوستش گفت: او یک راهبه بودایى است. چقدر راهبه‏هاى مسلمان، مسیحى و بودایى، به هم شباهت دارند! یک بار در قطار، مردى که کنارم نشسته بود، از من پرسید: چرا چنین لباس غیرعادى‏اى را پوشیده‏اى؟ وقتى برایش توضیح دادم که من یک زن مسلمان هستم و اسلام به زنان امر کرده است تا اندام خود را بپوشانند؛ تا مردان ضعیف‏النفس به گناه نیفتند، به نظر مى‏رسید که او تحت تأثیر قرار گرفته است. هنگامى که مى‏خواست قطار را ترک کند، از من تشکر کرد و گفت: دوست داشتم وقت بیشترى باشد تا درباره اسلام با تو صحبت کنم.</p>
<p dir="rtl">هنگامى که پدرم مرا مى‏دید که حتى در روزهاى گرم هم با لباس آستین‏بلند و سرپوشیده بیرون مى‏رفتم، ابراز نگرانى مى‏کرد؛ اما من دریافته بودم که حجاب، مرا از اشعه‏هاى خورشید هم در امان مى‏دارد و در واقع، این من بودم که از دیدن پاهاى برهنه خواهرم در شلوار کوتاهش، احساس ناراحتى مى‏کردم. من همیشه از دیدن چنین صحنه‏هایى درباره زنان، احساس شرم مى‏کردم. بنابراین، مشکل نخواهد بود که فکر کنیم این صحنه‏ها چه تأثیرى بر مردان مى‏گذارد. در اسلام به زنان و مردان سفارش شده تا موقر (نجیب) لباس بپوشند و برهنه در میان مردم ظاهر نشوند؛ حتى در مکان‏هایى که همگى زن یا مرد هستند.</p>
<p dir="rtl">در اسلام، سعى زن بر این است که براى شوهرش زیبا جلوه کند و شوهر هم مى‏کوشد تا براى همسرش زیبا باشد. در اسلام، حتى بین یک زن و شوهر هم حیا وجود دارد و این امر، روابط آنها را زینت مى‏دهد.</p>
<p dir="rtl">این واضح است که حد قابل قبول پوشیدگى اندام، با توجه به تفکر فردى و اجتماعى تعیین مى‏شود؛ به عنوان مثال، در ژاپن، 50 سال قبل، اگر زنى با مایو به شنا مى‏رفت، زشت محسوب مى‏شد؛ اما امروزه مایوى دوتکه، نوعى هنجار است؛ هر چند شنا کردن بدون پوشش بالاتنه، بى‏حیایى محسوب مى‏شود؛ در حالى که شنا در سواحل جنوبى فرانسه، بدون پوشش بالاتنه، نوعى هنجار است. در برخى سواحل آمریکا، برهنه‏گرایان، لخت مادرزاد، در ساحل دراز مى‏کشند. اگر یک خانم «آزاد» که حجاب را نفى کرده است، مورد سؤال یکى از همین برهنه‏گرایان قرار بگیرد که چرا برجستگى‏هاى بدنش را مى‏پوشاند؛ در حالى‏که این اندام‏ها به اندازه دست‏ها و صورت، طبیعى هستند، چه جواب صادقانه‏اى خواهد داد؟ در این جا، هوا و هوس مردان، تعیین‏کننده حد پوشیدگى زنان محسوب مى‏شود؛ اما در اسلام، چنین مشکلى وجود ندارد؛ زیرا خداوند مشخص کرده است که چه بخش‏هایى باید و یا نباید پوشیده بمانند و ما از او اطاعت مى‏کنیم.</p>
<p dir="rtl">پرده‏هاى شرم در میان مردمى که برهنه یا نیمه برهنه در جامعه ظاهر مى‏شوند و در مقابل چشمان دیگران، اجابت مزاج یا معاشقه مى‏کنند، دریده مى‏شود و این رفتار، مقام انسان را تا حد یک حیوان تنزل مى‏دهد. زنان ژاپنى، تنها هنگامى که مى‏خواهند از منزل خارج شوند، آرایش مى‏کنند و براى ظاهر خود در خانه، اهمیت زیادى قائل نمى‏شوند. در اسلام، سعى زن بر این است که براى شوهرش زیبا جلوه کند و شوهر هم مى‏کوشد تا براى همسرش زیبا باشد. در اسلام، حتى بین یک زن و شوهر هم حیا وجود دارد و این امر، روابط آنها را زینت مى‏دهد.</p>
<p dir="rtl">مسلمانان به حساسیت بیش از حد درباره بدن متهم مى‏شوند؛ ولى آزارهاى جنسى رایج در جامعه، پوشش موقر و نجیبانه را توصیه مى‏کند. پوشیدن دامن کوتاه، مى‏تواند پیامى براى مردان باشد؛ مبنى بر این‏که «من در دسترس هستم»؛ اما حجاب، با صداى بلند اعلام مى‏کند که «من براى شما ممنوع شده‏ام».</p>
<p dir="rtl">پیامبر گرامى اسلام صلى‏اللَّه علیه و آله وسلم از دخترش حضرت فاطمه سلام‏اللَّه علیها پرسید: «بهترین چیز براى یک زن چیست»؟ وى فرمود: «این‏که نه مرد نامحرمى را ببیند و نه در معرض دید نامحرمان باشد». پیامبر صلى‏اللَّه علیه و آله خشنود شد و فرمود: «به درستى که تو دختر منى». این سخنان، نشان مى‏دهد که براى زنان بهتر است که در خانه بمانند و تا حد امکان، از نگاه نامحرمان به دور باشند. در خارج خانه، نیز رعایت حجاب، همان اثر را دارد.</p>
<p dir="rtl">پس از ازدواج، ژاپن را به قصد عربستان سعودى ترک کردم؛ جایى که زنان بنا به رسم، در بیرون از منزل چهره‏هایشان را با نقاب مى‏پوشانند. من بى‏صبرانه منتظر بودم تا نقاب را امتحان کنم و بدانم که پوشیدن آن، چه احساسى به من مى‏دهد؛ البته زنان غیرمسلمان هم لباس‏هایى به نام شنل مى‏پوشند که آزادانه از شانه‏هایشان آویزان است؛ ولى چهرهایشان را نمى‏پوشانند و زنان مسلمان غیرعرب هم کمتر صورت‏هایشان را مى‏پوشانند.</p>
<p dir="rtl">همین که به پوشیدن نقاب عادت کردید، متوجه خواهید شد که اصلاً ناراحت نیستند. در واقع، من با نقاب، احساس کردم که شاهکار و گنجى را پنهان مى‏کنم که نه مى‏توانى آن را ببینى و نه بشناسى. وقتى یک زن غیرمسلمان، یک زوج مسلمان را در خیابان مى‏بیند، به این مى‏اندیشد که آنها کاریکاتورهایى هستند که اداى زندگى را در مى‏آورند؛ ظالم در کنار مظلوم؛ در حالى که با این نوع پوشش، زن مسلمان، احساس مى‏کند ملکه‏اى است که خدمتکارش او را همراهى مى‏کند.</p>
<p dir="rtl">اولین نقابى که پوشیدم، چشمانم را نمى‏پوشاند؛ اما در زمستان از نقابى استفاده مى‏کردم که چشم‏هایم را هم دربرمى‏گرفت و به این ترتیب، احساس سنگین چشم در چشم شدن با مردان نامحرم از بین مى‏رفت و درست مانند یک عینک آفتابى، از دید بیگانگان جلوگیرى مى‏کرد. این اشتباه است که فکر کنیم زنان مسلمان خود را مى‏پوشانند؛ چون جزء اموال خصوصى شوهرانشان محسوب مى‏شوند؛ بلکه در واقع، آنها با این کار، شرافت، متانت و وقار خود را حفظ مى‏کنند و از این‏که توسط بیگانگان تصاحب شوند، جلوگیرى مى‏کنند. باید به حال زنان غیرمسلمان و زنان مسلمان لیبرال تأسف خورد که آن‏چه را باید بپوشانند، در معرض دید عموم قرار مى‏دهند.</p>
<p dir="rtl">نگاه به حجاب از بیرون، دیدن حقایق پنهانِ درون آن را غیرممکن مى‏سازد. تفاوت موجود در دو زاویه دید، تا حدى مى‏تواند خلأ موجود در فهم اسلام را توضیح دهد. کسى که از بیرون به اسلام مى‏نگرد، ممکن است آن را عامل محدودکننده مسلمانان بداند؛ اما از درون اسلام، چیزى جز صلح، آزادى و لذت [لذتى که هیچ کس قبلاً آن را تجربه نکرده است‏]، نیست. پیروان اسلام، چه آنها که مسلمان زاده شده‏اند و چه آنها که بعدها به اسلام گرویده‏اند، اسلام را به جاى آزادى واهى در یک جامعه سکولار برگزیده‏اند. اگر اسلام به زنان ظلم مى‏کند، چرا شمار زیادى از زنان جوان و تحصیل‏کرده در اروپا، آمریکا، ژاپن، استرالیا و&#8230;، «آزادى» و «استقلال» خود را رها مى‏کنند و به اسلام روى مى‏آورند؟</p>
<p dir="rtl">زن آراسته به حجاب، به زیبایى فرشته است؛ پر از وقار، آرامش و اعتماد به نفس؛ اما تعصب که چشم دیگران را کور کرده است، مانع از دیدن این زیبایى مى‏شود. «به راستى که این چشم‏ها نیستند که کور مى‏شوند؛ بلکه این دل‏هاى درون سینه‏ها هستند که کور مى‏شوند». دیگر چگونه مى‏توان بهتر از این، تفاوت میان ما و چنین انسان‏هایى را بر سر فهم و درک حجاب، توضیح داد؟</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;">منبع: پرسمان</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;">به نقل از تبیان</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bidary.net/archives/161/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

